تاریخ انتشار : ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۷:۴۵  ، 
کد خبر : ۲۲۲۹۳۶

بهشتی شهید نمی‌شد حزب باقی می‌ماند

مهراوه خوارزمی اشاره: حجت‌الاسلام رسول منتجب‌نیا بی‌پرده سخن می‌گوید، خاطراتی را در خلال بحث‌هایش یادآور می‌شود که شاید تا به حال جایی گفته نشده است و در روایت برخی وقایع شأن نزول پیام‌های امام(ره) را تشریح می‌کند تا خاستگاه آنچه درباره تحزب، حزب جمهوری اسلامی و شهید بهشتی می‌گوید، برای مخاطب روشن‌تر شود. وی نه تنها داشتن بینش سیاسی را از الزامات دینداری می‌داند بلکه معتقد است چنانچه فردی رفتار سیاسی را در قالب تحزب دنبال نکند بخشی از دینش دچار نقص است. وی مساله تحزب را نه یک مساله ضد ارزشی و حاشیه‌ای بلکه موضوعی ارزشی، اساسی و بنیادی در دین می‌داند و می‌گوید، شهید بهشتی و یارانش بر اساس همین تحلیل حزب جمهوری اسلامی را بنیان گذاشتند. منتجب‌نیا که علاوه بر نمایندگی در دوره‌های اول، دوم و سوم مجلس شورای اسلامی عضویت حزب جمهوری اسلامی را در کارنامه دارد، درباره شرایطی که حزب پس از واقعه هفتم تیر با آن مواجه شد، می‌گوید. پس از شهادت بهشتی افرادی که مخالف عقاید حزبی وی بودند، میدان‌دار شدند.

* آنچه درباره شهید بهشتی بسیار گفته شده است، تاکید ایشان بر تشکل یافتن و ورود روحانیت به عرصه تحزب است. به نظر شما آنچه کار حزبی تعبیر در یک نظام دموکراتیک می‌شود را با کاراکتر و شخصیت روحانیت در جامعه مقایسه کنیم. مفهوم و تعریفی که می‌تواند این دو نقش را پیوند دهد، چیست؟ یعنی مبنای تلفیق این دو عرصه چه می‌تواند، باشد؟
** در رابطه با روحانیت و تحزب بحث خوبی را آغاز کردید که جا دارد کنکاش در مورد آن به عمل بیاید. این دو مقوله به نوعی از هم جدا اما از زاویه‌ای دیگر در رابطه با یکدیگر هستند. روحانیت در تشیع یا به تعبیر دینی؛ علمای دینی و کارشناسان دین و مذهب مجموعه‌ای هستند از کسانی که بخش زیادی از عمرشان را صرف فراگیری دانش دینی کرده‌اند و در این زمینه تخصص پیدا کرده‌اند. در سطوح مختلف؛ از یک طلبه فاضل گرفته، تا به محقق و یک مجتهد. که مجموعه اینها را با عنوان عالم دینی یا روحانی معرفی می‌کنند. رسالتی که برعهده علمای دین است حفظ و نگهداری دین و مبانی دینی، حدود و ثغور دین و مذهب از یک‌سو، ارشاد و هدایت و آگاه‌سازی جامعه نسبت به مسایل دین، نسبت به مسایل اجتماعی، از سوی دیگر، پاسخگویی به پرسش‌ها، نیازها و ضرورت‌های جوامع بشری در ادوار مختلف تاریخ است. به تعبیر روایات شریف «حوادث واقعه» و رویدادهای جدیدی که در هر برهه‌ای به وجود می‌آید، وظیفه روحانیت پاسخگویی به این حوادث و حل معضلات دینی و اجتماعی است.
به تعبیر دیگر، انطباق کلیات دین و معیارها و ملاک‌های دینی با شرایط مختلف زمانی و مکانی. چرا که پیشوایان معصوم ما در پرتو آیات قرآن، کلیاتی را بیان کردند و فرمودند: «بر ماست که اصول و قواعد کلی را بیان کنیم و بر شماست که آن را انشعاب و گسترش دهید و منطبق با شرایط گوناگون تبیین کنید.» چرا که ما معتقدیم دین اسلام به‌خصوص از منظر تشیع علوی دینی ماندگار، جاودانه، جهانشمول و فراگیر است. دینی که دارای چنین ادعایی است طبیعی است که باید چنین ظرفیتی را داشته باشد که بتواند به همه نیازها و ضرورت‌ها پاسخ دهد. گرچه وظیفه ارشاد، هدایت، تبلیغ و ترویج دین، اختصاص به روحانیت ندارد، بلکه هر متدین و دینداری چنین وظیفه‌ای را دارد اما همان‌طور که عرض کردم از آنجا که علمای دین، متخصص و کارشناس هستند. این امر عقلی و عقلایی است که متخصصان و کارشناسان در مرحله اول باید به وظایف محوله بپردازند. از این جهت روحانیت و عالمان دینی این رسالت را برعهده دارند.
*‌ از وظایف محوله به عالمان دینی سخن گفتید. وظایفی که همگی در راستای حفظ، بسط و نشر دین الهی است. اما این وظیفه دینی چه نسبتی با فعالیت حزبی دارد؟
** ما معتقدیم، سیاست و سیاستمداری اعم از داشتن اندیشه سیاسی، رفتار سیاسی و فعالیت‌های سیاسی جزو متن دین است، نه حتی در حاشیه دین. به تعبیر حضرت امام رضوان‌الله تعالی علیه بخش عمده مسایل دین و کتب فقهی ما در رابطه با مسایل سیاسی و اجتماعی است و بخش اندکی از آن مربوط به مسایل عبادی و رابطه مخلوق و خالق است. وقتی سیاست عین دین است و عالمان دینی هم وظیفه‌شان حفاظت و پاسداری از دین، ترویج دین، آگاهی‌بخشی دینی و... است، به این نتیجه می‌رسیم که روحانی الزاما باید سیاسی باشد. روحانی اگر سیاسی نباشد، روحانی ناقصی است و بخشی از شخصیت روحانی‌اش را نتوانسته بسازد و در حقیقت بخش عمده از وظایفش روی زمین مانده است. لذا لزوما باید روحانی در سطوح مختلف دارای افکار و اندیشه‌ها، تحلیل‌های سیاسی و فعالیت‌های سیاسی باشد.
* ‌پس این مقدمه‌ای در جهت شرکت روحانیت در احزاب است.
** بله، همین‌طور است. ما وقتی می‌گوییم تحزب یعنی چه؟ تحزب متاسفانه در برخی از اذهان جنبه منفی پیدا کرده است. تا حدی که برخی از افراد افتخار می‌کنند به اینکه «ما عضو هیچ حزب و گروهی نیستیم.» و نداشتن روحیه تحزب را ملاک افتخار می‌دانند. در چند کلمه ثابت خواهم کرد کسی که تحزب را قبول نداشته باشد و روحیه حزبی نداشته باشد، در شناختش نسبت به دین دچار مشکل است و دینداری‌اش ناقص است. چرا؟ چون سیاست به معنای آگاهی‌ یافتن نسبت به مسایل اجتماعی است. مسایل پیرامونی؛ چه سیاست داخلی چه بین‌الملل. آگاهی داشتن از یک‌سو و فن‌مدیریت اجتماعی که خود یک عملیات سیاسی است، از سوی دیگر. به اینها اضافه کنید رفتار و فعالیت سیاسی را. این پدیده به عنوان اندیشه سیاسی، اخلاق سیاسی و رفتار سیاسی از زاویه دین و مذهب جزو دین بلکه در متن دین است. یک دیندار حتما باید سیاسی باشد. آیا داشتن اندیشه سیاسی و فعالیت سیاسی بدون تحزب ممکن است یا ممکن نیست؟ من در اینجا یک اصل عقلی مطرح می‌کنم. یک نفر یا باید فکر و رفتار سیاسی نداشته باشد که در دینداری ناقص است، صورت دوم این است که فکر، اندیشه و عمل سیاسی داشته باشد ولی تحزب را قبول نداشته باشد. یعنی فعالیت سیاسی را می‌خواهد به صورت انفرادی انجام دهد. من اگر بخواهم بدون ارتباط با جامعه، بدون ارتباط با همفکرانم، بدون ارتباط با بدنه اجتماع فعالیت سیاسی کنم. این اگر ممکن هم باشد، حداقل مفید، موثر و کارساز نیست. اینکه یک فرد در خانه بنشیند و بدون ارتباط با دیگران بخواهد فعالیت سیاسی کند، این فعالیت سیاسی در همان محدوده اتاق می‌ماند و به فعالیت موثر اجتماعی تبدیل نمی‌شود.
در حالی که ظرف فعالیت سیاسی کلیت جامعه است نه ظرف و اتاق دربسته. بنابراین لازمه داشتن یک اندیشه، خلق و رفتار سیاسی ارتباط داشتن با بدنه جامعه، ارتباط داشتن با همفکران و هم‌اندیشان خود است. بنابراین فعالیت سیاسی موثر به صورت انفرادی امکان‌پذیر نیست. از این دو صورت که بگذریم تنها وضعیتی که ممکن و محتمل است، این است که انسان دیندار؛ اندیشه، رفتار و خلق سیاسی داشته باشد و در عین حال با همفکران و بدنه جامعه ارتباط برقرار کند و این جان کلام تحزب است. تحزب یعنی داشتن روحیه فعالیت سیاسی دسته‌جمعی. یعنی یک مجموعه همفکر دور هم جمع شوند و در سایه تفاهم بتوانند یک اندیشه سیاسی را بپرورانند و بر اساس آن برنامه‌ریزی و کشور را اداره کنند. جمع‌بندی من این است که یک دیندار هیچ راهی ندارد جز اینکه عضو احزاب باشد.
* ‌بر اساس این استدلال، تکلیف افرادی که عضو احزاب نمی‌شوند، چیست؟
** هرکسی که عضو حزب نیست، قطعا و مسلما بر اساس همین استقرایی که عرض کردم، بخشی از شناخت و رفتار دینی او ناقص است. بنابراین مساله تحزب نه یک مساله ضد ارزشی است، نه یک مساله ارزشی در حاشیه بلکه یک مساله ارزشی اساسی و بنیادی است برای هر فرد و هر جامعه دیندار. وقتی این دو مفهوم را اینچنین تعریف کنیم پیوند آن با روحانیت کار ساده‌ای است. روحانی که طلایه‌دار و پرچمدار دینداری است و می‌خواهد دیگران را به دینداری دعوت کند ممکن است که روحیه تحزب نداشته باشد و در حزب، گروه و تشکیلاتی فعالیت نداشته باشد؟ بنده معتقدم غیرممکن است. به قول شاعر: ذات نایافته از هستی‌بخش / کی تواند که شود هستی‌بخش. اگر یک روحانی اندیشه سیاسی حزبی، جمعی و گروهی نداشته باشد امکان ندارد که بتواند دیگران را به اندیشه سیاسی و گروهی دعوت کند. بنابراین روحانیت الزاما باید دارای بینش مبتنی بر تحزب باشد. هر دینداری باید عضو حزب و تشکل باشد و مخصوصا روحانیت که پیشتاز، پیشگام، پرچمدار دین و دیانت است باید پرچمدار تحزب و حزب‌گرایی باشد.
* ‌این دیدگاه از چه زمانی در ذهن شما شکل گرفت. در زمان مبارزه چقدر واجد این نوع نگاه بودید، بعد از انقلاب چطور و الان دیدگاه‌تان نسبت به این مقوله چگونه است؟
** از زمانی که مبارزه را شناختم به فعالیت حزبی معتقد بودم اما متاسفانه پیش از انقلاب تشکیلات منسجمی در میان روحانیت نبود ولی گروه‌های سیاسی فراوان بودند. مجاهدین خلق بودند که گاهی با روحانیت هم همکاری می‌کردند اما در حقیقت می‌خواستند از روحانیت سوءاستفاده کنند. حزب توده، جبهه ملی و نهضت آزادی. این گروه‌ها هم بودند اما ارتباط چندانی با ما نداشتند. بنابراین ما مجبور بودیم در قالب جلسات و هیات‌های مذهبی متشکل شویم.
*‌ در حقیقت حضور روحانیون در همان هیات‌ها نوعی تشکیلات بی‌نام و نشان را ایجاد کرده بود.
** بله. آن زمان که نمی‌شد ما تقاضای حزب کنیم. حزب انحصاری، حزب رستاخیز و ایران نوین بود. ضمن اینکه ما همه نیروهای ضد رژیم بودیم. در آن شرایط این جلسات مذهبی برای ما کارکرد حزبی پیدا می‌کرد.
*‌ ضمن اینکه سازمان مجاهدین، نهضت آزادی و امثالهم در آن زمان غیرعلنی فعالیت می‌کردند و این با فعالیت روحانیت که ذاتا باید علنی باشد، در تضاد بود.
** بله. این دشواری را داشت. در جلساتی که شرکت می‌کردیم نیروهای انقلابی بودند که در تهران اندکی فضا بازتر بود. گاهی می‌دیدیم برخی افرادی که در جلسات شرکت می‌کنند عقاید متفاوتی با ما دارند و بعضا به مجاهدین هم گرایش داشتند که ما تحت پوشش یک روحانی برایشان جلسات می‌گذاشتیم و آنها را دور هم جمع می‌کردیم. بعد از انقلاب که حزب جمهوری اسلامی تشکیل شد، ما به عنوان یک وظیفه احساس کردیم که باید در حزب فعال شویم. من اوایل که حزب تشکیل شد، امام جمعه خمین بودم. به دلیل حضور در این جایگاه (امامت جمعه) صلاح نبود که مستقیما وارد فعالیت حزبی شوم، ولی به صورت غیررسمی حمایت و تقویت می‌کردیم. هفت، هشت ماه به این منوال گذشت تا اینکه ما از مسوولیت امامت جمعه آزاد شدیم و توانستیم فعالیت حزبی را به صورت رسمی ادامه دهیم. تا زمانی که شهید بهشتی و یارانش به شهادت برسند، ما به عنوان عضوی از اعضای حزب فعالیت و در جلسات شرکت می‌کردیم و به فعالیت حزبی اعتقاد داشتیم. بعد از هفتم تیر رسما وارد صحنه و قوی‌تر از گذشته فعال شدیم.
*‌ آن زمان روند کار سیاسی به چه صورت بود. خود شما چطور در رده‌های حزبی بالا آمدید؟
** من در انتخابات میان‌دوره‌ای دور اول مجلس، وارد مجلس شدم. در مجلس هم کانون حزب جمهوری اسلامی به مسوولیت آقای هاشمی‌رفسنجانی تشکیل شد و هر هفته هم جلسه داشتیم. بعد از شهادت شهید بهشتی اولین کنگره تشکیل شد و در جلسات کانون قرار شد، از مجلس هم افرادی کاندیدا شوند و مشخصا دوستان به بنده تاکید کردند که شما برای شورای مرکزی کاندیدا شوید. خاطرم هست، بنده به همراه آقای فاضل هرندی از مجلس کاندیدا شدیم. در جریان رای‌گیری، به عنوان عضو علی‌البدل شورای مرکزی انتخاب شدم. در جلسات از ما هم مثل اعضای اصلی دعوت می‌کردند و ما به عنوان اعضای علی‌البدل شرکت می‌کردیم. مدتی گذشت. آیت‌الله خامنه‌ای که دبیرکل حزب بود، بنده را دعوت کرد و گفت: زمان شهید بهشتی شاخه روحانیت حزب برعهده ایشان بود و فعالیت‌های خوبی شده بود اما من اعتقاد دارم که باید رابطه حزب با روحانیت بیش از پیش تقویت شود. هرچه فکر کردم، دیدم که شما این ظرفیت را دارید. شایستگی را در شما دیدم و این مسوولیت را به عهده شما می‌گذارم. من هم همان‌جا گفتم که من هم به تحزب اعتقاد دارم و هم به لزوم تقویت رابطه بین روحانیت و تحزب، بنابراین پذیرفتم. خاطرم نیست که پیشنهاد من بود یا ایشان که چند نفر دیگر هم انتخاب شوند تا شورایی با مسوولیت من تشکیل دهیم برای ارتباط برقرار کردن میان حزب و روحانیت.
* ‌پس شما به عنوان واسطه‌ای میان روحانیت و تحزب که آن زمان در قالب حزب جمهوری اسلامی دنبال می‌شد، فعالیت خود را آغاز کردید.
** بله. فعالیت‌های ما در راستای تعمیق روابط روحانیت و حزب ادامه پیدا کرد تا سال 61 که مجمع روحانیون مبارز تشکیل شد و ما به عنوان عضو شورای مرکزی مجمع روحانیون مبارز فعال شدیم و بعد از انتخابات دوره نهم ریاست‌جمهوری هم مسوولیت اجرایی مجمع و بخش عمده فعالیت‌های آن برعهده من بود، وقتی حزب اعتمادملی را تشکیل دادیم، تاکید داشتم که شاخه روحانیت حزب قوی داشته باشیم. به دو دلیل. یکی اینکه به لزوم حضور قدرتمند روحانیت در عرصه تحزب اعتقاد داشتم. دوم اینکه بعد از استعفای چندنفر از مجمع روحانیون مبارز از جمله خود بنده آقایان تصمیم گرفتند که فعالیت مجمع روحانیون مبارز را محدود کنند، در حالی که ما قبلا در اغلب استان‌های کشور دفتر مجمع را راه‌اندازی کرده و شورا تشکیل داده بودیم. همه آنها را منحل کردند. فکر می‌کنم تنها مشهد باقی مانده است. من چون خودم این دفاتر را تشکیل داده بودم و زحمت زیادی برای آن کشیده شده بود، حیفم آمد که ما ناگهان جمع عظیمی از روحانیون خوش‌فکر و سیاسی که آمده‌اند و وارد صحنه شده‌اند را رها کنیم. مجمع رابطه‌اش را با آن بدنه قطع کرد و من در حزب اعتمادملی مطرح و تاکید کردم که این گروه‌ها را زیر پوشش بگیریم. بلافاصله فراخوان دادیم که ما آماده‌ایم همان فعالیتی که شما در مجمع روحانیون مبارز داشتید را به عنوان واحد روحانیون حزب اعتمادملی ادامه دهید. البته در عمل واحد روحانیون حزب به دلایلی چندان موفق نبود اما اصل قضیه جا افتاد و اگر تغییر و تحولی ایجاد می‌شد، می‌توانست فعالیت مجمع را تحت این عنوان ادامه دهد.
* ‌تاکید بر الزام دینی حضور روحانیت در عرصه سیاسی و به طور خاص تحزب دارید. فکر می‌کنید که مرحوم شهید بهشتی از چه نقطه نظری بر فعالیت تشکل‌یافته حزبی تاکید داشتند و پرسش دیگر آنکه احیانا جریانات مخالف این تفکر چه تحرکاتی در آن زمان داشتند؟
** من فکر می‌کنم شهید بهشتی با همین تحلیل که عرض کردم سیاست را متن دین می‌دانست و فعالیت سیاسی به صورت انفرادی را غیرممکن و ناکارآمد ارزیابی می‌کرد، به ضرورت تحزب و فعالیت حزبی تاکید داشت و روحانیت را به دلیل پیشتاز بودن در مسایل دینی مکلف می‌دانست که وارد فعالیت حزبی و سیاسی شوند و به همین دلیل در آستانه پیروزی انقلاب فکر تشکیل حزب در آقایان شکل گرفت. جالب این است که هسته مرکزی حزب جمهوری اسلامی را چهره‌های روحانی سابقه‌دار انقلابی تشکیل دادند. شهید بهشتی، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی، آیت‌الله موسوی اردبیلی و شهید باهنر هسته مرکزی را تشکیل می‌دادند. این نشان می‌دهد که آقایان اعتقاد راسخ داشتند؛ هم به تحزب و هم به ورود روحانیت در عرصه تحزب. در زمان شهید بهشتی این اندیشه هم در برخی وجود داشت که بعضا تحزب را ضد ارزش می‌دانستند.
شهید بهشتی با این اندیشه‌ها برخورد فکری و منطقی می‌کرد. جمله معروفی که می‌گوید، «حزب معبد من است.» در مقابل اندیشه‌ای مطرح می‌شد که می‌گفت تحزب ضد ارزش است. به‌خصوص برخی روحانیون بنام و علمای مبارز معتقد بودند که روحانیت نباید وارد تحزب شود. زمانی که بنده مسوولیت واحد روحانیت حزب را بر عهده گرفتم، با این مخالفت‌ها مواجه شدم. یک روز از ائمه جماعات تهران، وعاظ و روحانیون دعوت کرده بودیم. خبر به ما رسید که یکی از بزرگان روحانی تهران در جلسه‌ای سخنرانی کرده و روحانیون را از شرکت در جلسه ما و ورود به حزب و تحزب به شدت نهی کرده است.
* ‌شما استدلالی دینی را مبنای بحث قرار داده و این کار (ورود روحانیت به تحزب) را به عنوان وظیفه‌ای شرعی مطرح می‌کنید. علما و روحانیونی که مخالف این دیدگاه بودند، چه استدلالی داشتند؟ آیا آنها هم مبنای بحث‌شان دینی بود؟
** استدلال آقایان این بود که روحانیت متعلق به همه ملت است و اگر وارد حزب شود، بخشی از جامعه را کنار زده و در قالب خاصی قرار می‌گیرد. در حالی که استدلال‌شان استدلال تامی نبود. چون مردم هم بر اساس برهانی که اقامه کردم باید وارد تحزب شوند. وقتی مردم وارد حزب شدند روحانی به همراه آنان وارد حزب می‌شود. همچنین ورود روحانی به حزب به معنای این نیست که رسالت فراگیر روحانی‌اش تحت‌الشعاع تحزب قرار گیرد. یک روحانی وظیفه‌اش نسبت به حفاظت از دین و حراست از حدود و ثغور مذهب در جای خود محفوظ است. فعالیت سیاسی او باید در تحزب متمرکز شود. از طرف دیگر، این نکته را هم بگویم که اگر فعالیت سیاسی جمعی، به صورت حزبی و قانونی نباشد، یک حرکت ضد مردمی، زیرزمینی و براندازانه خواهد بود. بر اساس برهانی که عرض کردم که سیاست عین دیانت است و فعالیت سیاسی انفرادی غیرممکن یا ناکارآمد است، یعنی باید به صورت جمعی باشد این جمعی بودن کافی نیست.
بلکه باید حزبی و قانونی باشد چون اگر حزبی و قانونی نباشد یعنی حرکت زیرزمینی، که هیچ حکومتی آن را نمی‌پذیرد. بنابراین روحانی هم که می‌خواهد فعالیت باز داشته باشد، در زمینه فعالیت سیاسی در قالب حزب و با پروانه است و فرمایشی که بعضی از آقایان داشتند و بعضا دارند که روحانی اگر وارد فعالیت حزبی شود رسالت روحانیت خود را از دست می‌دهد و نمی‌تواند حالت فراگیر داشته باشد پاسخ داده می‌شود. من در آن زمان خیلی تلاش داشتم که این ذهنیت را از برخی دوستان بگیریم و به‌جای آن تبیین کنیم که نه تنها ورود به احزاب ایرادی ندارد بلکه ضرورت است.
* ‌از جریان مخالف حضور روحانیت در عرصه تحزب سخن گفتید. می‌خواهم نگاهی به عملکرد این طیف بیندازیم. اگر اشتباه نکنم برخی از این افراد خود فعالیت سیاسی گسترده‌ای داشتند و با این حال تحزب را نفی می‌کردند. در حقیقت فعالیت سیاسی را به صورت هیاتی می‌پسندند.
** بله. جریانی که معتقد بود روحانیت نباید وارد تحزب شود. همان‌طور که عرض کردم از یک‌سو با این استدلال می‌خواستند به روحانیت خدمت کنند و از حالت پدرانه و فراگیر روحانیت پاسداری کنند ولی از سوی دیگر عملا خودشان فعالیت حزبی را آغاز کرده بودند. یعنی کسانی که منادی جدایی روحانیت از تحزب بودند در عمل خودشان حزبی عمل می‌کردند و می‌کنند. جامعه روحانیت مبارز از پیش از انقلاب تشکیل شد و زمانی هم تشکیل شد که برنامه‌اش مبارزه با رژیم بود. بعد از انقلاب فعالیت این جامعه ادامه پیدا کرد اما تا همین امروز آقایان حاضر نشده‌اند که مجوز فعالیت سیاسی بگیرند. هر زمان هم که به آنها اعتراض شد و دولت‌ها خواستند که برای دریافت مجوز اقدام کند، پاسخ این بود که ما حزب نیستیم، ما یک تشکیلات صنفی هستیم. در حالی که تشکیلات صنفی هم باید مجوز بگیرد. اصل 26 قانون اساسی که می‌گوید احزاب و گروه‌ها حتی اتحادیه‌ها باید مجوز بگیرند، همه را شامل می‌شود. نه فقط حزب را. نه فقط گروه سیاسی. تحت هر عنوانی باشند. به مجرد اینکه عنوان سیاسی بر آنان بار شد باید کسب مجوز کنند. خود آقایان از پیش از انقلاب فعالیت حزبی را در قالب جامعه روحانیت مبارز و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم آغاز کردند. جامعه مدرسین حوزه علمیه عنوانش جامعه مدرسین است و شأن اعضای آن تدریس است نه شأنیت سیاسی، اما چه کسی است که در این تردید داشته باشد که جامعه مدرسین جزو احزاب سیاسی کشور است. الان برای انتخابات آینده مجلس همه تلاش می‌کنند که جامعتین اصولگرایان را با هم متحد کنند. این نشان می‌دهد که جامعتین نه فقط خودشان فعالیت سیاسی می‌کنند بلکه تلاش دارند که بقیه گروه‌ها را نیز با خود هماهنگ کنند. بنابراین ما در قم یک حزب به نام جامعه مدرسین داریم.
بسیار هم خوب است. انسان‌های ارزشمند، فاضل و علمای بزرگواری هستند. اما به هر حال حزب هستند چون فعالیت سیاسی می‌کنند. حزبی هستند بدون پروانه. حزبی هم داریم با عنوان جامعه روحانیت مبارز تهران که آن هم از پیش از انقلاب تا همین امروز فعالیت حزبی و سیاسی را انجام داده و انجام می‌دهد. ولی من باز هم اشاره کنم که بعد از آنکه مجمع روحانیون مبارز در زمان حضرت امام تشکیل شد ما یک کاری که انجام دادیم این بود که تقاضای صدور پروانه و فعالیت دادیم. رسما درخواست کردیم و کمیسیون ماده 10 احزاب از ما اساسنامه و مرامنامه خواست. تمام شوون قانونی را رعایت کردیم و پروانه صادر شد. در حال حاضر هم مجمع روحانیون مبارز در کنار مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه‌ قم تنها تشکل‌های روحانی هستند که مجوز فعالیت سیاسی دارند. ما در مجمع روحانیون مبارز بدون اغماض و تعلل این کار را انجام دادیم. در حالی که همه می‌دانند مجمع با عنایت و حمایت امام تشکیل شد. اما این هیچ‌گاه نافی فعالیت قانونی و گردن نهادن به قانون نبود. می‌خواهم عرض کنم، آنهایی که مخالف ورود روحانیت به احزاب بودند، خودشان در عمل فعالیت حزبی را بدون پروانه انجام می‌دادند. هیچ منافاتی بین صنفی بودن و سیاسی بودن وجود ندارد. ضمن اینکه صنفی بودن دلیلی بر فعالیت بدون پروانه نیست. قانون اساسی و قانون عادی می‌گوید که هر گروهی که بخواهد فعالیت سیاسی کند، باید مجوز بگیرد و پروانه برایش صادر شود، چه به عنوان یک حزب فراگیر باشد چه به عنوان یک حزب صنفی باشد.
* ‌به عنوان چهره‌ای که از دهه اول انقلاب، فعالیت‌های حزبی و سیاسی گسترده‌ای را در کارنامه دارید و به طور اخص به عنوان عضوی از حزب جمهوری اسلامی، فکر می‌کنید تاسیس وحضور حزب جمهوری اسلامی چه تاثیری در روند آنچه دموکراتیزه کردن نظام جمهوری اسلامی خوانده می‌شود، داشت.
** حزب جمهوری اسلامی از آغاز تشکیلش بعد از پیروزی انقلاب نقش موثر و مفیدی در فراخوان مردم به راهپیمایی‌ها و جلسات داشت. در به کارگیری نیروهای انقلابی و تقویت قوای سه‌گانه این روند با اندیشه و تفکری که در وجود شهید بهشتی سراغ داشتیم، رو به گسترش بود. شهید بهشتی انصافا از ظرفیت بالایی برخوردار بود. در دو سفر خدمت ایشان بودم. از نزدیک می‌دیدم که چقدر این مرد با ظرفیت و باتحمل است. شهید بهشتی اعتقاد به مردم و رای مردم داشت. شهید بهشتی اعتقاد به امام داشت؛ هم به دموکراسی، رای مردم، هم شایستگی و لیاقت امام و ولایت فقیه را که در امام خلاصه می‌شد معتقد بود. عمیقا هم معتقد بود. شاهدهایی دارم که اگر لازم شد توضیح می‌دهم. تا زمانی که شهید بهشتی بود، حزب این روند را دنبال می‌کرد. یکی از دوستان حزبی من که فرد موثقی است، بعد از شهادت شهید بهشتی در مجلس این جمله را به من گفت.
گفت ما یک هفته قبل از واقعه هفتم تیر در جلسه‌ای خدمت بهشتی بودیم و در آن جلسه تعداد محدودی بودیم. از برخی عناصری که در حزب حرکاتی مغایر با آرمان‌های حزب انجام می‌دهند، گلایه کردیم. این جمله را یادم هست از شهید بهشتی نقل کرد که «ان‌شاءالله اگر خدا به من حیات دهد، به زودی این افراد را از حزب کنار می‌گذارم و پایشان را از حزب می‌برم.» این زمان شهید بهشتی بود. بعد از شهادت شهید بهشتی حزب همچنان در اختیار مجموعه‌هایی بود که قبلا بودند، با این تفاوت که آن افرادی که شهید بهشتی از ناحیه آنها احساس خطر می‌کرد میداندار شدند. بزرگان حزب هم چه آیت‌الله خامنه‌ای، چه آیت‌الله هاشمی اشتغال به امور اجرایی و قانون‌گذاری داشتند و آن‌طور که باید برای حزب وقت بگذارند، فرصت نداشتند. بسیاری از آثار شهید بهشتی، سخنرانی‌ها و درس‌های ایشان در حزب بود که برایشان وقت گذاشته شده بود. اما بزرگان حزب چنین فرصتی نداشتند. رده‌های پایین‌تر وقت می‌گذاشتند ولی بیشتر فرصت‌ها در اختیار کسانی بود که با اعتقاد شهید بهشتی موافق نبودند.
* ‌این‌طور که شما می‌گویید روند حزب پس از هفتم تیرتغییرکرد. آیا افرادی که به این تغییر اعتراض داشتند کاری برای جلوگیری از آن انجام ندادند؟
** این‌طور نبود که کاری نشود. بعضی از بچه‌های خوب حزب همان زمان تلاش کردند که از بنده و امثال بنده برای تداوم خط فکر شهید بهشتی استفاده کنند. خصوصا در بحث‌های تئوریک. دو نمونه را عرض می‌کنم. یکی بحث بیان مواضع حزب را که شهید بهشتی داشتند، برای بنده گذاشتند که هفته‌ای یک جلسه در بهارستان داشتم و اعضای حزب در استان تهران جمع می‌شدند و بنا بود که اینها پیاده و چاپ شود.
تحلیل مواضع بود که مدتی ادامه داشت، اما خاطرم نیست که به چه دلیل قطع شد. نکته دیگر اینکه دوره دوم مجلس بود که برنامه اخلاق‌حزبی یا اخلاق سیاسی را برای بنده گذاشتند. این برنامه در دفتر روزنامه جمهوری اسلامی بود و دعوت می‌کردند و هفته‌ای یک روز درس اخلاق حزبی می‌گفتم. نمی‌دانم که چرا جلسات اخلاق وقتی می‌خواست قوام پیدا کند و مورد استقبال واقع می‌شد تغییر پیدا کرد و کار به دست افراد دیگری افتاد. همان ایام یا مدتی بعد زمانی که موسوی مسوول واحد سیاسی بود، یک شورای سیاست‌گذاری هم برای روزنامه تعیین شد که بنده هم عضو آن شورا بودم. مسیح مهاجری، محمدرضا بهشتی و فرشاد مومنی بود و همچنین چند نفر دیگر.
* ‌در حقیقت شما معتقدید، شهادت شهید بهشتی باعث شد مجالی برای فعالیت افرادی پیدا شود که در زمان حیات ایشان نیز با اندیشه حزبی او مخالف بودند.
** بله. چون شهید بهشتی تا زمانی که بود حضور قوی داشت. اما شهادت ایشان باعث شد که اینها میدان پیدا کنند و اداره امور حزب به دست اینها افتاد. من چند نمونه عرض کنم که نمونه‌های تاریخی است. زمانی که ما مطلع شدیم یکی از اعضای شورای مرکزی سخنرانی‌هایی علیه احمدآقا و بیت امام کرده و گفته است احمدآقا، امام را کانالیزه می‌کند و مثلا نمی‌گذارد مردم به ایشان دسترسی داشته باشند. همان زمان امام در یکی از سخنرانی‌ها به شدت از این مساله ابراز ناراحتی و گله کردند. یادم هست این سخنرانی را در جلسه خط امام مجلس دوم که روزهای سه‌شنبه برگزار می‌شد، من و آقای بیات و برخی دیگر از آقایان اداره‌اش می‌کردیم، پشت تریبون برای تمامی نمایندگان حاضر پخش کردیم. امام در آنجا جملات تندی داشتند از جمله اینکه فرمودند: «من شنیدم بعضی از افراد در حزب و خارج از حزب علیه احمد، علیه بیت من صحبت می‌کنند. هدف آنها من هستم، نگذارید من بگویم در دل شما چه می‌گذرد.»
* ‌پس شأن نزول این سخنان امام این موضوع بود؟
** بله، نوار این سخنان در میان اسناد موجود است. شما ببینید، امام می‌گویند در حزب و خارج از حزب. نمونه‌های دیگری عرض کنم. بنده عضو شورای مرکزی و مسوول روحانیت حزب بودم. در شیراز کاندیدای نمایندگی مجلس شده بودم. به دعوت همه هم رفته بودم. وقتی در شورای مرکزی کاندیداها مطرح شد، گفتند که تمام جناح‌های شیراز از فلانی دعوت کرده‌اند که به شیراز برود. آیت‌الله خامنه‌ای که دبیرکل حزب و مسوول جلسه بود، گفت: «پس رفتن فلانی به شیراز متعین است» یعنی هیچ جای تردید ندارد و وظیفه شرعی است که کاندیدا شوید. ما به شیراز رفتیم. اما با کمال تعجب دیدیم که یکی از گروه‌هایی که در آنجا به مخالفت با ما برخاست، شاخه حزب جمهوری اسلامی در شیراز بود! به این دلیل که مثلا شما در مجلس اول از شورای نگهبان انتقاد کردید و... یعنی وضعیت این‌طور بود. برای انتخابات دوره دوم مجلس آماده می‌شدیم. از طرف کانون حزب در مجلس مرا به عنوان عضو ستاد انتخابات حزب، انتخاب کرده بودند. مهندس موسوی بود، بادامچیان، زواره‌ای، جاسبی و دری هم بودند آقای موسوی که نمی‌آمد آقای آقازاده را می‌فرستاد. ساعت دو بعدازظهر جلسه در دفتر دبیرکل در سرچشمه تشکیل می‌شد. جاسبی هم مسوول دفتر و دبیر جلسه بود.
حزب در حال تهیه فهرست کاندیداها برای سراسر کشور بود. میدانداری در حزب در اختیار یک جناح قرار گرفته بود و از دست خیلی از آقایان خارج شده بود. چند جلسه درباره کلیات بحث شد و سپس گفت‌وگو درباره مصادیق شروع شد که برای فلان شهر کاندیدا چه کسی باشد. آقازاده گاهی نمی‌آمد و بنده در مقابل چندنفر بودم که همگی همفکر بودند. کاندیداها را از روی فهرست می‌خواندند که برای فلان شهر فلانی، برای بهمان شهر بهمانی. نیروهایشان کار کرده بودند و کاملا خطی و یکدست فهرستی نوشته بودند. ما گفتیم که اغلب این افراد را نمی‌شناسیم. مهلت و اجازه بدهید، بگذاریم برای جلسه بعد اما می‌گفتند فرصت محدود است و شورای مرکزی از ما خواسته هرچه زودتر کار را انجام دهیم. با اصرار فراوان ما نهایتا می‌گفتند اعلام رای می‌کنیم. طبیعی است که در جمعی شش، هفت نفره یک یا دو نفر در اقلیت بودند. آقایان رای می‌دادند و تمام کاندیداهایشان در سراسر کشور رای می‌آوردند. زمان زیادی از شهادت شهید بهشتی نگذشته بود. هنوز خاطرات و اعتقاد مردم بود و این ما را به شدت نگران می‌کرد. نگران اینکه حزب با قدرتی که داشت به سمتی می‌رفت که به موتلفه دوم تبدیل شود. یک جریان راست تمام عیار.
اینجا به تیزهوشی امام پی می‌بریم. ما روزها وقتی وارد جلسه می‌شدیم. ساعت دو جلسه شروع می‌شد. خلاصه اخبار را گوش می‌دادیم و بعد از قرائت قرآن بررسی دستور جلسه آغاز می‌شد. یک روز ما وارد جلسه شدیم، رادیو را روشن کردند. اعلام شد پیام بسیار مهم رهبر کبیر انقلاب در مورد انتخابات خوانده می‌شود. پیام را شنیدیم. امام فرمودند: «شنیدم برخی گروه‌ها می‌خواهند برای سراسر کشور کاندیدا معرفی کنند. این کار غلطی است. این دخالت در سرنوشت دیگران است. شما می‌توانید فقط در حوزه انتخابیه خودتان کاندیدا دهید. هر حوزه علما، احزاب و گروه‌هایش کاندیدا معرفی کنند.» این بیانیه امام که پخش شد، همه نگران و ناراحت شدند اما بعد از چند دقیقه گفتند خیلی خب. جلسه را شروع کنیم.
* ‌به روی خودشان نیاوردند که این پیام آمده است؟
** خیر. دستم را بالا بردم که تذکر آیین‌نامه‌ای دارم. گفتند، بفرمایید. گفتم جلسه ما دیگر مشروعیت ندارد. پرسیدند چرا؟ گفتم این جلسه ستاد انتخابات کل کشور است. امام به عنوان ولی امر این را نامشروع اعلام کرده‌اند. این جلسه دیگر مشروعیت ندارد و باید تعطیل شود. اگر قرار است جلسه‌ای بگذاریم، جلسه ستاد تهران است. بعضی‌ها إن‌قلت آوردند؛ در پاسخ گفتم اینکه جزو متشابهات نیست از محکمات است. تصمیم بر این شد که به شورای مرکزی گزارش بدهیم که با توجه به صدور چنین پیامی چه باید کرد. گفتم من پیشنهاد می‌کنم که حزب بیانیه‌ای بدهد و بگوید ما در راستای اطاعت از امر شما جلسه ستاد را منحل کردیم و ستاد تهران را فعال می‌کنیم. ظاهرا همان شب یا فردای آن بود که جلسه شورا برگزار شد و همین کار انجام گرفت. این نشان می‌دهد که امام چقدر دقیق و چقدر طرفدار دموکراسی بود.
* ‌به نگرانی‌ها درباره تبدیل حزب به موتلفه دوم سخن گفتید. تعطیلی حزب به همین دلایل بود؟
** بله. در مورد تعطیلی حزب جمهوری تصور نشود که امام به دموکراسی معتقد نبودند و می‌خواستند دیکتاتوری حاکم شود. برعکس امام همیشه می‌گفتند؛ مردم باید تصمیم بگیرند. احزاب را به عنوان تشکلی قبول داشتند که در خدمت مردم باشد و آرای مردم را ساماندهی کند، نه اینکه بیایند و به جای مردم تصمیم بگیرند. آن زمان یادم هست یکی از خطیبان جمعه گفته بود دانشگاهیان
چه کاره هستند که در انتخابات شرکت بکنند این علما هستند که باید کاندیدا معرفی کنند و مردم را مشاوره دهند. امام به شدت ناراحت شدند و گفتند: حرف غلطی است. مردم همه باید در کنار هم باشند، نظر دهند و نخبگان به مردم مشورت دهند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات