محمدمهدی تقوی
سالهای متمادی، تجدیدنظرطلبان با تکیه بر شعارهای پر رنگ و لعاب دموکراسی، قانون، مردم، آزادی و رأی، چنین وانمود میکردند که تنها طرفداران چنین لغات زیبایی در ایران، آنها هستند. البته عملکرد 8ساله آنها در دولت و 4 سالهشان در مجلس ششم نشان داد، تنها چیزی که مورد توجه آنها قرار ندارد، مردم و خواست واقعی آنهاست. هرگاه به آنها از مشکلات اقتصادی، گله میشد، میگفتند ما برای توسعه سیاسی آمدهایم و عملا اعتراف میکردند، معیشت مردم برایشان اهمیتی ندارد. هیجانات کاذب، مصنوعی، نامطلوب و غیرضروری سیاسی، درگیریهای عبث، بحرانسازیهای عجیب و... موجب شد اسفند 81، اصلاحطلبان آمریکایی با رأی مردم از شوراهای اسلامی شهر اخراج شوند؛ سپس اسفند 82، موسم روی کار آمدن اصولگرایان در مجلس بود و ضربه آخری که مردم به تجدیدنظرطلبان وارد کردند، انتخابات نهم ریاستجمهوری بود که اصلاحطلبان کاملا از صحنه سیاسی حکومت، توسط ملت حذف شدند. اما انتخابات دهم ریاست جمهوری آزمونی بود که چهره ضدمردمی، ضدآزادی و ضددموکراسی آنها را که مستبد بودند نیز، برای همگان آشکار کرد.
یک: موضعگیریهای عجیب، ناجوانمردانه و نامعقول نامزدهای ناکام انتخابات دهم، دموکراسی را به حاکمیت اقلیت بر اکثریت(!) تغییر معنا داد؛ در این نوع دموکراسی، 13 میلیون بیش از 24 میلیون بود(!) البته نمونههایی از این نوع دموکراسی را که اصلاحطلبان آمریکایی تبعه ایران میخواستند در فتنه ماسونی 88 پیاده کنند، سالها پیش مردم کشوری مثل «الجزایر» آزموده بودند که چگونه حزب اسلامی حائز اکثریت و پیروز را که 73 درصد آرا را کسب کرده بود، از صحنه خارج کردند و به جای آن اقلیت شکستخورده به دستور فرانسه و ایالات متحده و با کمک ارتش الجزایر بر اکثریت جامعه حاکم شد. آنچه در 8 ماه پس از انتخابات دهم در ایران گذشت تلاش در جهت کپیسازی همان جریان در کشور بود؛ غرب بویژه آمریکا میخواست این گونه دموکراسی را در ایران نیز پیاده کند، از این رو تلاش کردند با شانتاژ و هیاهو و اردوکشیهای خیابانی و در نهایت با یک کودتای مخملین در جنگی نرم، رای اکثریت را به نفع اقلیت و نامزد شکستخورده مصادره کنند؛ درست همان روشی که غرب در برخی کشورهای دیگر تحت عنوان انقلاب رنگین انجام داده است.
دو: زیر سوال بردن نتیجه انتخابات از سوی تجدیدنظرطلبان و تلاش در جهت تعیین نتایج انتخابات در تجمعات خیابانی، دروغین بودن تمام شعارهای دموکراسیخواهی آنها را برملا کرد. این نوع نگاه به دموکراسی، نگاه عقبماندهای است که مدعیان مدرنیته و نخبگی در فتنه عمیق 88، آن را بروز دادند. براستی آن ابله مفلوک فاقد حداقل شعور که در برخی صندوقها یک رای هم نداشته است و حتی رئیس ستادش – غلام کرباسچی - نیز به نامزد دیگری رای داده و مجموع آرای او حتی به تعداد آرای باطله هم نرسید(!) به دنبال اثبات چه بود؟ اشتباه مردم یا مبنا نبودن رای اکثریت؟! البته آن عوام در روش دموکراسیخواهی تجدیدنظرطلبان آمریکایی؛ چون کمترین آرا را کسب کرد، باید رئیسجمهور میشد!!
سه: موضوعی که از فردای انتخابات از سوی ناکام اصلی (موسوی) بشدت پیگیری میشد، درخواست مجوز تجمعات خیابانی بود و وی منتقد بود، چرا نظام اجازه تجمع نمیدهد و به تعبیری چرا اصل 27 قانون اساسی اجرا نمیشود؟ در این باب، نکته نخست آن است که مگر میشود به صورت گزینشی اصول را پذیرفت؟! آیا اصولا موسوی قانون اساسی را قبول داشت؟ اگر قانون اساسی را قبول داشت باید همه اصول آن را میپذیرفت؛ ولی چطور اصول مربوط به نظارت شورای نگهبان بر انتخابات را نپذیرفت و در عین حال، خواهان اجرای اصل 27 درباره آزادی تجمعات و راهپیمایی؛ آن هم علیه نظام بود؟! دوم آنکه؛ اصل 27 قانون اساسی، برگزاری تجمع و راهپیمایی را منوط به صدور مجوز از سوی وزارت کشور کرده. صدور مجوز نیز امری است که به مصالح و مفاسد برمیگردد.