محمد زارع / کارشناس مسائل بینالملل
تاریخدانان از گذشته تاکنون پیشبینی میکردند که با اهمیتترین تحولات همواره در کشورهای پر جمعیت جهان اتفاق میافتد. لذا تحلیلگران و سیاستگذاران امریکایی با درک تاریخ و چگونگی روندهای آن از دهه 1990 به بعد حرکت چین به سمت یک قدرت بزرگ شدن و رسیدن به جایگاه هژمونیک را زیر نظر داشته و در این رابطه دو مکتب خاص در امریکا به وجود آمده که هر کدام بر ابعادی از خیزش چین و چگونگی مدیریت آن تمرکز کردهاند.
دو مکتب در امریکا در رابطه با وضع چین وجود دارد. یک مکتب که در زمان بوش پسر بویژه در پنتاگون رواج داشت، چین را به عنوان یک تهدید خاموش برای منافع امریکا در آسیای شرقی و رقیب قدرت امریکا در آینده میبیند. این دیدگاه چین را به عنوان یک رقیب استراتژیک محسوب میکند و خواهان این مساله است که امریکا باید بیشتر جلوی چین را بگیرد و محدودیتهای بیشتری بر این کشور اعمال کند. این ایده معتقد است امریکا باید با استفاده از قدرت نظامی بلند پروازیهای چین را محدود کند و پکن را وادار نماید تا به قواعد بازی امریکا بویژه در رابطه با مسائلی از قبیل کنترل و گسترش جنگ افزارها، تجارت و حقوق بشر و... تن در دهد.
هدف این سیاست در واقع وادار کردن چین به تسلیم شدن در برابر ایده لیبرالیزه کردن نظام سیاسی این کشور است. مکتب و رویکرد دوم که در زمان کلینتون رایج بود و امروز مجددا در زمان باراک اوباما در حال احیا شدن است، بر این اعتقاد است که با درگیر کردن هرچه بیشتر چین در اقتصاد، جامعه جهانی و نهادهای مختلف چندجانبه، میتوان خیزش این کشور به سمت جایگاه یک قدرت بزرگ را مدیریت کرد و پکن را وادار به مسوولیتپذیری بیشتری در سیاست بینالملل کرد.
این سیاست بر این اعتقاد است که با درگیر کردن هرچه بیشتر چین با جهان خارج و احساس تنهایی این کشور در برابر ارزشهای سیاسی و فرهنگی جهان غرب، تغییرات سیاسی با هزینه کمتری به صورت خودکار در چین اتفاق خواهد افتاد. این استراتژی در مقابل رویکرد نخست که بیشتر تاکید خود را بر ابزارهای قدرت سخت (ابزارهای نظامی) قرار داده بود، بیشتر بر موازنه قدرت نرم بویژه تاثیرگذاری ایدهها و تجارت بر فضای فکری و فرهنگی چین برای هضم کردن این کشور در اقتصاد و سیاست بینالملل تاکید میکند.
تاثیر نظریه بر استراتژی کلان
سیاست امریکا در قبال چین در واقع بر چند سوال اساسی متمرکز شده است: آیا چین تبدیل به یک قدرت بزرگ میشود؟ اگر میشود آیا برای منافع امریکا تهدید محسوب میشود؟ آیا رشد چین و پیوند این کشور با اقتصاد جهانی پکن را سازشپذیر میکند یا خیر؟ آیا چین دموکراتیکتر میشود؟ به عبارت دیگر چقدر امریکا باید روی اجرای دموکراسی در چین پافشاری کند؟ از نقطه نظر امنیتی دموکراتیک شدن چین چه سودی به حال امریکا دارد؟ در واقع تاثیرسنجی نظریه بر استراتژی کلان درصدد پاسخدهی به سوالات مطرح شده در فوق است. استراتژی کلان در واقع تئوری یک دولت برای تحصیل امنیت در یک جهان آنارشیک است. در این رابطه مهمترین هدف سیاست خارجی هر کشور باید ترجمه قابل پذیرش ارجحیتها، اولویتها و مهمتر از همه دغدغهها و نگرانیهایی باشد که برای امنیت ملی هر کشور وجود دارد. به هر حال استراتژی کلان امریکا بر چند شالوده اساسی تمرکز دارد که عبارتند از:
واقعگرایی و استراتژی کلان آمریکا
بینش بنیادی واقع گرایی بر این مطلب استوار است که سیاست بینالملل از سیاست داخلی متمایز و متفاوت است و هریک از این دو حوزه قواعد و قوانین خاص خود را دارند. در حالی که سیاست داخلی مبتنی بر اصل اقتدار و وجود قوانینی است که در صورت تخلف از آن، تنبیه و مجازات را در پی دارد، سیاست بینالملل یک جهان آنارشیک به معنای فقدان اقتدار فائقه مرکزی است. یعنی هیچ اقتدار مرکزی برای وضع و پشتیبانی قوانینی که رفتار کشورها را کنترل کند وجود ندارد.
لذا در چنین دنیایی دولتها نمیتوانند امنیت خودشان را به دیگران واگذار کنند و اصل مرکزی خودیاری است. البته باید یادآور شد که تلاش یک دولت برای تامین و افزایش امنیت خود میتواند نوعا به ادارک نا امنی از سوی دیگر دولتها نیز دامن زند و اصطلاحا به معمای امنیتی ختم شود. لذا امروزه آنچه که میتواند به افزایش مشکلات امریکا و چین دامن زند بروز و ظهور همین معمای امنیتی است. یعنی تلاش چین برای افزایش امنیت و ارتقای جایگاه خود در سیستم میتواند منجر به سوءبرداشت و نهایتا معمای امنیتی بین چین و امریکا ختم شود.
رئالیسم تهاجمی هسته مرکزی استراتژی کلان امریکا است که فرضهای زیر را درباره ماهیت سیاستهای بینالمللی در خود دارد:
دولتها بازیگران اصلی سیاست بینالملل هستند.
رئالیسم تهاجمی معتقد است که سیاستهای بینالمللی بسیار خصمانه است. چراکه هیچ عامل تعدیلکنندهایی برای تعدیل قدرت کشورها وجود ندارد.
دولتها و بویژه قدرتهای بزرگ باید تلاش کنند تا قدرت خود را به حداکثر برسانند.
رئالیسم تهاجمی معتقد است که به دلیل اصل آنارشیک بودن سیاست بینالملل، دولتها هرگز نمیتوانند به دلیل داشتن قدرت کافی دست از تلاش بکشند زیرا غیر ممکن است که آنها بدانند برای تضمین امنیت خودشان چه مقدار قدرت کافی است. برای قدرتهای بزرگ راه فائق آمدن بر معمای امنیت حذف رقبا و تبدیل شدن به قدرت هژمون است. در واقع یک رئالیست تهاجمی اینگونه فکر میکند که دنبال کردن قدرت هنگامی متوقف میشود که هژمونی به دست آید. چراکه در غیر این صورت توسط دیگر قدرتهای بزرگ از بین میرود.
لیبرالیسم و استراتژی کلان آمریکا
اگرچه استراتژی کلان امریکا اساسا به وسیله و بر اساس رهیافتهای واقعگرا طراحی میشود اما تاثیر رویکردهای لیبرالی بر آن را نیز نمیتوان انکار کرد. در واقع باید گفت که استراتژی کلان امریکا ترکیبی از ایده آلیسم و واقعگرایی است. این رویکرد را که بیشتر بر مولفههای قدرت نرم امریکا تاکید دارد میتوان در سه شاخه خلاصه کرد:
لیبرالیسم سیاسی (با عنوان نظریه صلح دموکراتیک نیز شناخته میشود)
لیبرالیسم تجاری
نهادگرایی لیبرال
ادعای محوری لیبرالیسم سیاسی این است که دولتهای دموکراتیک با هم نمیجنگند و همچنین نباید در روابط متقابلشان از زور و تهدید نظامی استفاده کنند. لیبرالیسم تجاری نیز معتقد است که تجارت بینالمللی و وابستگی متقابل باعث ایجاد و گسترش صلح میشود یا حداقل احتمال جنگ را کاهش میدهد. نهد گرایی لیبرال نیز معتقد است که نهادها و رژیمهای بینالمللی با کاستن از حساسیتها، خصوصیات آنارشیک سیستم را تعدیل کرده و باعث افزایش همکاریها میشود.
استراتژی کلان هژمونیک آمریکا
پس از پایان جنگ سرد هدف آشکار امریکا تثبیت و گسترش هژمونی خود در نظام بینالملل بوده است. این موضوع ابتدا در مارس 1992 هنگامی که طرح اولیه پنتاگون (معروف به رهنمود طرحریزی دفاعی پنتاگون) در نیویورک تایمز منتشر شد. این طرح نشان میداد که هدف استراتژی کلان امریکا حفظ برتری این کشور به وسیله جلوگیری از ظهور یک رقیب قدرتمند است. در سال 2001 نیز امریکا اعلام کرد که این کشور به دنبال حفظ موازنه قدرت مطلوب خود در مناطق کلیدی مانند: آسیای شرقی، خلیج فارس و اروپاست و این هدف را با برتری نظامی قاطع خود تحقق خواهد بخشید و از آغاز یک رقابت نظامی برای به چالش کشیدن منافع امریکا در هر نقطه از جهان جلوگیری خواهد کرد.
اما باید اذعان کرد که خیزش چین به عنوان یک قدرت بزرگ به صورت مستقیم و آشکار هژمونی جهانی امریکا را با چالش مواجه میکند و هدف روشن استراتژی کلان امریکا جلوگیری از افزایش قدرت چین در سلسله مراتب سیستمی است. همین رویکرد را امریکا درباره قدرتهای منطقهیی غیر همسو با خود همچون جمهوری اسلامی ایران نیز دنبال میکند و یکی از اهداف غیر مستقیم امریکا از این سیاست پایین نگه داشتن این کشورها نسبت به متحدینش در مناطق مختلف و جلوگیری از به چالش کشیدن نظمهای منطقهیی نیز است.
استراتژی امنیت ملی ایالات متحده علنا به چین درباره تعقیب و تلاش برای تحصیل توانمندیهای نظامی پیشرفته که همسایگان این کشور در منطقه آسیا- پاسفیک را در معرض تهدید قرار دهد هشدار میدهد. به عنوان شاهدی بر این مدعا میتوان به لغو قراردادهای تسلیحاتی چین و اسراییل درباره فروش جتهای فالکن از سوی اسراییل به چین اشاره کرد که امریکا این امر را تلاش چین برای افزایش توانمندی خود برای موازنه با امریکا ارزیابی میکرد. به هرحال امروزه استراتژی کلان امریکا و با روی کار آمدن باراک اوباما تلاش برای افزایش مسوولیتپذیری چین در جامعه بینالمللی است. البته مسوولیتپذیری از دیدگاه امریکایی به معنای لیبرالیزه کردن سیاستهای داخلی و حرکت چین به سمت اقتصاد بازار آزاد و هضم شدن این کشور در ساختار اقتصاد جهانی است. در مجموع میتوان گفت که استراتژی کلان امریکا بر این اساس پیریزی شده است که چین باید هژمونی امریکا را بپذیرد. ولی این سوال را نیز مطرح میکند که اگر پکن این تفوق و سلطه امریکا را نپذیرد، امریکا چه آلترناتیوهایی را در دست دارد؟
سرنوشت قدرتهای هژمون
از شروع سیستم بینالمللی مدرن همواره تمایلاتی برای رسیدن به جایگاه هژمونیک در بین دولتهای بزرگ وجود داشته است. برای نمونه میتوان به امپراتوری هابسبورگ، اسپانیا در زمان فیلیپ دوم، فرانسه در دوره ناپلئون و آلمان هیتلری اشاره کرد که گامهای بزرگی برای رسیدن به جایگاه هژمونیک برداشتند ولی با ائتلافهای توازن بخشی از جانب دولتهایی که نگران امنیتشان بودند و از رسیدن یک دولت به جایگاه هژمونیک و تسلط بر سیستم بینالملل نگران بودند، مواجه شدند. فرید زکریا تحت تاثیر سیاستهای ناکارامد هشت ساله بوش در مقالهای با عنوان «آینده قدرت امریکا» نیز از این مساله صحبت میکند و وضع امریکا را با بریتانیای اوایل قرن بیستم مقایسه میکند و معتقد است که امریکا نیز به سرنوشت بریتانیا دچار خواهد شد.
در عین حال او معتقد است که علت اصلی افول هژمونی بریتانیا ضعف اقتصادی بوده در حالی که علت افول هژمونی امریکا نه ضعف اقتصادی بلکه از بین رفتن مشروعیت سیاسی این کشور است. هنری کسینجر نیز معتقد است که قدرتهای هژمون خودشان باعث استهلاک و تحلیل رفتن توان خود میشوند. نکتهیی که چارلز کوپچان نیز به آن اشاره کرده و گفته است که قدرتهای بزرگ با پذیرفتن ماموریتهای زیاد منطقهیی و بینالمللی باعث کاهش توان و فرسایش جایگاه هژمونیک خود میشوند. در مجموع به نظر میرسد که در کوتاهمدت بویژه در یک یا دو دهه آینده هیچ دولتی نمیتواند خود را به عنوان رقیب ژئوپلتیکی امریکا مطرح کند ولی این امر به معنای آن نمیتواند باشد که در چند دهه آینده و بویژه با ورود چین به معادلات قدرت این امر رخ ندهد.
چرا قدرتهای بزرگ ظهور میکنند؟
ظهور قدرتهای بزرگ را میتوان نتیجه چند عامل مهم و مرتبط به هم دانست که عبارتند از:
- میزان نرخ رشد اقتصادی
- وضعیت آنارشیک سیاست بینالملل
- توازن قوا
مفهوم نرخ رشد متفاوت امروزه شاخص بسیار مهمی در چگونگی ظهور قدرتهای بزرگ دارد. به عنوان مثال از اواسط دهه 1980 تاکنون نرخ رشد اقتصادی چین تقریبا 10 درصد در هر سال بوده است. این در حالی است که در اکثر دورههای حیات امریکا نرخ رشد اقتصادی این کشور از 4 یا 5 درصد بالاتر نرفته است. قدرت اقتصادی چین به سرعت در حال افزایش است و این رشد اقتصادی خارقالعاده این کشور را در جایگاه دوم اقتصادی جهان قرار داده است و البته همین رشد اقتصادی خیرهکننده است که به عنوان سوختی برای رسیدن به جایگاه یک قدرت بزرگ از سوی این کشور مصرف میشود و تمایلات قدرت بزرگ شدن را در آن برمیانگیزد.
پس در مجموع میتوان گفت که نرخ رشد اقتصادی متفاوت بین چین و امریکا در حقیقت به این معنا است که توزیع قدرت نسبی در ساختارهای اقتصاد جهانی در حال تغییر است و ظهور و خیزش چین نهایتا به چالش با هژمونی جهانی امریکا منجر میشود. این در واقع همان جمله معروف پل کندی است که میگوید: «زمان و تغییرات اقتصادی پیامآور قدرتهای بزرگ جدیدی است که روزی تاثیر قاطعی بر نظمهای منطقهیی و بینالمللی خواهد گذاشت.»
البته باید اذعان کرد که نرخ رشد متفاوت اقتصادی تنها بخشی از این تحول است. ماهیت سیستم بینالملل نیز میتواند نقش بسیار مهم و برجستهیی در فرایند ظهور قدرتهای بزرگ داشته باشد. در تفکر رئالیستی دولتهایی که توانایی لازم برای قدرت بزرگ شدن را دارند برای اینکه قادر باشند از خودشان در برابر دیگران حفاظت کنند و در عین حال بتوانند منافع ملی خود را به بهترین شکل به دست آورند، نیاز به کسب همان تواناییهایی دارند که رقبایشان از آن برخوردار است. از منظر این تفکر ماهیت رقابتی سیستم بینالمللی باعث تحریک و تشویق دولتها برای به دست آوردن ویژگیهای برتر و موفق رقبای خود بویژه در زمینه مسائل مربوط به تکنولوژی و دکترینهای نظامی است.
چین معتقد است که در یک محیط ویژه زندگی میکند، این کشور هدف خود نسبت به تایوان و جلوگیری از تجزیه آن را همواره مدنظر دارد و خواهان افزایش سهم و نقش خود در معادلات منطقهیی و بینالمللی است. لذا برای دستیابی به این اهداف نیازمند قدرتمندتر شدن است. شاخص دیگری که تاثیر زیادی میتواند بر ظهور قدرتهای بزرگ داشته باشد، تمایل دولتها به سمت «موازنه» در برابر دولتهایی است که قدرت بیشتر و در عین حال تهدیدآمیزی دارند، است. موازنه در واقع، مفهومی برای تبیین چگونگی رفتار یک دولت است. یعنی زمانی که دولتی از طرف دولتهای دیگر احساس تهدید میکند تلاش میکند تا تواناییهایش را به شکل ساخت و افزایش توانمندی نظامی داخلی (موازنه داخلی) یا به وسیله ایجاد اتحادهای خارجی (موازنه خارجی) تقویت کند و دلیل اینکه دولتها دست به رفتار پرهزینه برای موازنه قوا میزنند این است تا توزیع نامتوازن قدرت نسبی در سیستم بینالمللی را اصلاح و به مسیر اصلی خود برگردانند. لذا بر اساس تجارب تاریخی میتوان ظهور یک موازنهیی را از سوی قدرتهای بزرگ و نوظهور در برابر امریکا در دهههای آینده انتظار داشت چراکه اولا توزیع قدرت در سیستم تک قطبی تا حد زیادی نامتوازن است و ثانیا فشارهای ساختاری بر قدرتهای بزرگ و نوظهوری مانند چین، تمایلات این کشور برای ایجاد موازنه و حرکت به سمت سایر قدرتهای بزرگ مانند روسیه و اتحادیه اروپا را افزایش میدهد.
نتیجهگیری
تجارب تاریخی نشان میدهد که ظهور قدرتهای بزرگ معمولا تاثیرات بیثباتکنندهای بر سیاست بینالملل داشته چراکه در چنین شرایطی تطبیق منافع قدرتهای بزرگ نوظهور با هم، برای جلوگیری از ستیز در نتیجه تغییرات ایجاد شده در وزن این بازیگران و ایجاد درخواستهای جدید بسیار مشکل است. استراتژی کلان امریکا در حال حاضر بر اساس این امیدواری طرحریزی شده است که با افزایش وابستگیهای متقابل اقتصادی و لیبرالیزه کردن ساختار سیاسی داخلی چین میتوان به هضم این کشور در جامعه بینالمللی کمک کرد و در عین حال خیزش این کشور به سمت قدرت بزرگ شدن را مدیریت کرد. رئالیستهای تهاجمی معتقداند که این استراتژی بسیار غیرواقعی و گمراهکننده است در حالی که عدهیی از متفکرین خوشبین لیبرال نیز اعتقاد دارند با پیگیری سیاست ذکر شده در فوق میتوان خیزش چین و رسیدن به جایگاه یک قدرت هژمون را به نوعی مدیریت کرد که به منافع امریکا لطمهای وارد نکند.