اکبر گنجی
آنهایی که از سوی دنیایی... که زمانی به آن تعلق داشتهاند مرتد قلمداد میشوند، معمولاً در تاریخ جایگاهی بهتر از غیر مرتدان مییابند. در این معنا، «سقوط» من از «صعود»م پرشکوهتر بود.
میلووان جیلاس
1. «گفتمان ایدئولوژیک» معطوف به تغییر بنیادی جهان است. تغییر تاریخ، نجات بشریت، تولید انسان طراز نوین، انقلاب و ایجاد بهشت بر روی زمین.
2. «گفتمان ایدئولوژیک»، بر خلاف علم، تن به تغییر نمیدهد. مستقل از تجربه است. اگر قضیهای توابع و مدلولات تجربهپذیر نداشته باشد علمی نیست. تقرب به حقیقت و صدق هدف علم است. لذا هر نظریه علمی در صورت تصادم با تجربه ابطال میشود. اما ایدئولوژیها در صورت تصادم یا واقعیت خود را تغییر نمیدهند بلکه سعی میکنند واقعیت را تغییر دهند. ایدئولوژی درست یا نادرست وجود ندارد. ایدئولوژی، موفق یا ناموفق، منسجم یا نامنسجم است. ایدئولوژی آرایی است که نه به خاطر حقانیتش بلکه به خاطر تأثیرش بر ایمان آوردگان و ایمان نیاوردگان منتخب و مقبول میافتد.
3. تحقق اجتماعی«گفتمان ایدئولوژیک» از طریق رسیدن به قدرت (سلطه ایدئولوژی) و به خدمت گرفتن دستگاه دولت برای غلبه بر واقعیت و انطباق آن با تصاویر اتوپیایی و اسطورهای است. ایدئولوژی چیزی خلق نمیکند. اجازه پیشرفت نمیدهد، راه تصحیح خطا را مسدود میکند. به عنوان ترمز عمل میکند. زندانی میکند و میکشد. ایدئولوژی به قول ژانبشلر توجیه ضروری برای جنایت را همراه با جرات لازم برای انجام آن به جنایتکار میدهد. البته در نهایت واقعیت بر ایدئولوژی پیروز میشود.
4. «گفتمان ایدئولوژیک» دارای ارکان متصلبی است که قابل تغییر نیست هر گونه قرائت جدید یا تغییر تحول توسط پیروان یا تئوریسینها تجدیدنظر طلبی نام میگیرد. «تجدید نظرطلبان توسط راستکیشان (ارتدوکسها)، «مرتد» خوانده میشوند. هیچکس مجاز نیست شکاف «سیاه» و «سفید» ایدئولوژی را با رنگهای دیگر پرکند. از این رو مؤمنان صادق، نه مواجببگیران، رفتهرفته به تردید میافتند و با دیدن جهنمی که بهشت نام گرفته به سمت تجدیدنظر یا انکار پیش خواهند رفت.
5. نخستین بذرهای تردید چگونه در وجود تجدیدنظرطلبان شکل میگیرد و چگونه رشد میکند و فرد را به یک «مرتد تمام عیار» تبدیل میکند؟ میلووان جیلاس این روند را به خوبی به تصویر کشیده است. «نخستین لحظات تردید چگونه در وجدان معتقدی راستین جوانه میزند؟... نخست به شکل ناخشنودی مبهمی از خودتان، به عنوان، مردی که صاحب قدرت است، ظاهر میشود، به تدریج شروع میکنید که به خودتان به صورت مردی نگاه کنید که با مردانی که زمانی از آنها به عنوان «بورژوا» و «فئودال» انتقاد میکردید تفاوت چندانی ندارد... بعد شکاف بین آرمانها و عملکردها عمیق میشود... این شکاف با مواجه شدن با حملات غیر عادلانه دولت شوروی عمیق و عمیقتر شد و چشمان مرا بر نقاط ضعف شوروی باز کرد... به این نتیجه میرسید که آنچه از بهتان و خطا به صورت امواجی سهمگین به شما نسبت داده شده است از پایه دروغ است. در این مرحله است که دیوار خود تحمیل کرده ایدئولوژی در ذهن شما ترک بر میدارد. برای اولین بار فضاهایی باز را تجربه میکنید، و موارد و نکاتی در تایید مواضع انتقادی جدید در خودتان در مییابید... کشف میکنید که استالین در اشتباهاتی عمیق غوطه میخورد... و متوجه میشوید که نظام شوروی، نه فقط بد، که به عنوان مبنا و الگوی «جامعه نوین» به کلی نامناسب است... چنین کشمکش ذهنی و سیاسی سنگین درونی، و نیز بیرونی با دیگران، نمیتواند بدون آثار جانبی روانشناختی باشد... احساس میکنید که بر دریاها سرگردانید... و بعد بحرانی دیگر میآید، پس از مرگ استالین، رهبری جدید شوروی نیز ارزش آزادی، آزادی سخن گفتن و آزادی وجدان را منکر میشود. دیگر مفر چندانی ندارید؛ یا به خود و به بصیرت انتقادی نوپای خویش صادق میمانید، یا ماسک طاعت و فرمانبرداری به صورت میزنید، صاحبان قدرت را فریب میدهید و به انتظار فرصت مناسب مینشینید. در انسان چیزی هست که او را در برابر بیآبرو شدن و بدنامی مقاوم میکند. به سختی میتوان توضیح داد که چیست. شاید ندای وجدان، شاید روح عدم اطاعت، شاید هم نیاز به مردود شمردن اعتقادات نادرست و توبه از اعمال ناصواب»(1)
6. چند صباحی است که مارکسیسمزدگان راستسنتی و افراطی این دیار با تقلید از شیوههای منسوخ امپراتوری فروریخته استالینی، روشنفکران، هنرمندان و عالمان دین را به تجدید نظرطلبی متهم میکنند.(2) بازرگان، مخملباف، سروش، مجتهد شبستری، منتظری، کدیور، عبدالله نوری و... از زمره افرادیاند که در کارنامه فکری و عملی خود چنان نشانی دریافت کردهاند. رفقای روسی دگراندیشان تجدید نظرطلب را به مجمعالجزایر گولاک و تیمارستانهای روانی اعزام میکردند اما مقلدان ایرانی آنان نابودی دگراندیشان را ترجیح میدهند. لازمه منطقی تجدیدنظرطلب خواندن افراد یاد شده این است که آنان روندی مشابه زیست – جهان جیلاس و دوبچک را تجربه کرده باشند. از این رو از منظری دیگر از نظر اخلاقی شاید مستحق تجلیل باشند تا تفسیق و تکفیر:
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند