مسعود رفیعیطالقانی
* پرسش نخست درباره رابطه متقابل جامعه و شخصیت شریعتی است. به نظر شما شخصیت علی شریعتی تا چه حد ملهم از بسترهای اجتماعی دوران اوست؟ و پس از بالندگی شریعتی در حسینیه ارشاد، او چقدر توانست نسبت به ایجاد تغییر در جامعه موثر واقع شود. منظورم از طرح این پرسش این است که نقش بسترهای اجتماعی در بروز فرآیندهای شخصیتسازی چیست و نیز اینکه شخصیتهای موثر چگونه میتوانند به شکلگیری بسترهای جدید اجتماعی کمک کنند؟
** تاثیر متقابل «وضع جامعه» با «شخصیت» را شما به خوبی در تجربه شریعتی میتوانید ببینید. او از جامعه پس از کودتایی (28 مرداد) که نخبگانش در شرایط خفقان به دنبال راه خروج و رهایی میگشتند، به شدت اثر گرفت و در دهه 50 پس از بازگشت به ایران در شرایطی که جامعه تحت تاثیر پیامدهای سرکوب جنبش مردمی 15 خرداد بود، به طور عمیق در جامعه (از طریق جهتدهی به مبارزات دانشجویان و تحصیلکردگان مذهبی) اثر گذاشت.
به بیان دیگر جامعهای که از اقتدارگرایی سیاسی و نوسازی وابسته رنج میبرد، شریعتی جوان را به دنبال کشف راه رهایی تشویق میکرد و او در جستوجوهایش راه رهایی جامعه را در «اصلاحدینی» در «پروتستانتیسم اسلامی» میدید. او پس از اتمام تحصیلش با حضورش در دانشگاه مشهد و بعد در حسینیه ارشاد و ارایه درسهای اسلامشناسی و ارایه دیدگاههای احیاگرانه و انقلابی این توفیق را داشت که در اواسط دهه 50 شاهد یک جنبش دینی اعتراضی در میان اقشار تحصیلکرده باشد که فعالیت فکری شریعتی از عوامل بروز آن بود.
* این حرف درست است اما آیا شریعتی موفق شده بود به تحلیل درستی از وضعیت طبقات در جامعه ایران دست یابد؟ به هر حال او در بستری به بالندگی رسید که بیشترین حجم مبارزات و نقدها از سوی نیروهای چپ و غیرمذهبی انجام میشد و تحلیل نیروهای دیگر اعم از نیروهای ملی و مذهبی مبتنی بر این بود که جامعه ایران را جامعهای اساسا دینی میدید...
** در دورهای که شریعتی در ایران دست به روشنگری دینی، اجتماعی و فرهنگی زد، جامعهشناسی آکادمیک در غرب تحت تاثیر نظریههای «نوسازی» و جامعهشناسی کارکردگرا و نظامگرا بود. اتفاقا شریعتی با دیدگاه نوسازی، جامعه ایران را تحلیل نمیکرد. شریعتی بیشتر تحت تاثیر تفکر انتقادی و روشنفکری در دهه 60 میلادی بود. در این تفکر راه رهایی جامعه در یک تحول و انقلاب فرهنگی جستوجو میشد. او در نگاه انقلابی از مارکس و در محتوای فرهنگی از وبر (و مولفه جنبش اصلاح دینی) تاثیر گرفته بود.
بنابراین در تحلیل جامعه ایران «مارکس - وبری» ارزیابی میکرد به چالشهای طبقاتی جامعه معنای فرهنگی- دینی میداد. او معتقد بود اگر بخش بزرگ مذهبی جامعه ایران از کلیشههای خرافی و عادتی یا با آگاهی از تشیع راستین و علوی (و سرخ) از تشیع صفوی رهایی یابد، مقدمه نجات جامعه ایران فراهم شده است. تز او این بود، با روشنگری درباه تشیع علوی، تریاک تخدیرکننده تشیع صفوی به خونِ رهاییبخش تشیع علوی تبدیل میشود. فرآیندی که ما آن را در انقلاب اسلامی دیدیم.
* همان طور که خودتان هم اشاره داشتید، بیشترین تاثیرپذیری شریعتی از آموزههای مارکسیستی است، حال پرسش این است که تاثیر تحلیلهای طبقاتی طیفهای چپ در اندیشههای دکتر شریعتی چه بود و بالعکس؟ آیا هدف قرار دادن طبقه متوسط در سخنرانیها و نقدها از سوی شریعتی برآمده از آگاهی تحلیلی بود یا اگر تریبونی غیر از حسینیه ارشاد در میان تودههای مردم هم وجود داشت، شریعتی میتوانست در قشرهای پایین جامعه اثرگذاری کند؟
** تحلیل طبقاتی شریعتی بیشتر محتوای فرهنگی- ارزشی داشت نه اقتصادی. بنابراین اصلا او مثل مارکسیستها (خصوصا مارکسیستهای انقلابی) تحلیل نمیکرد. مارکسیستهای انقلابی در دهه 60 معتقد بودند روشنفکران انقلابی طبقه متوسط باید بیایند خود را سازماندهی کنند و در یک «سازماندهی متمرکز» به تدریج دست به سازماندهی اقشار شهری و طبقات محروم بزنند. از نمونههای الگوی عملی این مارکسیسم در آن زمان الگوی مبارزات آمریکای لاتین و چپ چینی- مائویی بود. شریعتی اساسا اینطور فکر نمیکرد. او به یک تحول در ارزشهای فرهنگی و دینی در میان مردم فکر میکرد. او اساسا در همان زمان «الگوی رفتاری» سازمان مجاهدین خلق را که متاثر از الگوی مبارزاتی چپ چریکی بود، اصلا قبول نداشت. او در نقد مبارزه مسلحانه سران سازمان مجاهدین میگفت این سازمان به جای اینکه به روی پایش راه برود، روی سرش دارد راه میرود.
* آقای دکتر! انقلاب اسلامی ایران در امتداد حرکت سیاسی – اجتماعی علی شریعتی و امثال او شکل گرفت زیرا معطوف به کنشگری انقلابی با نسخه اسلامی بود. آیا کنار هم قرار دادن یک پروژه مدرن – انقلاب – و یک مفهوم قدسی – دین – از منطقی علمی در علم جامعهشناسی تبعیت میکرد؟
** این سوال شما مقداری متاثر از همان دیدگاه نوسازی و اهمیت یافتن تمایزیابی اجتماعی در جامعه است؛ ولی شریعتی با این دیدگاه کار نمیکرد. شریعتی در میراث سنتی ایران یک نیروی عظیم رهاییبخش را در بخش دینی آن کشف کرده بود و آن را با موفقیت توانست به مخاطبان خود ارایه دهد. من معتقدم اگر الان شریعتی زنده بود، همین شیوه را ادامه میداد ولی به جای اینکه این نیروی آگاهیبخش و رهاییبخش را در خدمت انقلابیگری یا تقویت یک رویکرد سیاسی خاص بهکار گیرد، در خدمت حیات و پویایی جامعه مدنی بهکار میگرفت. او واقعا فرزند زمان بود. در آن زمان او با یک رژیم اقتدارگرای سکولار وابسته به غرب روبهرو بود؛ رژیمی که راههای اصلاح را پس از سال 42 کاملا بسته بود، بنابراین او راه رهایی را در یک انقلاب مردمی و دینی میدید.
* پس به عقیده شما اساسا پروژه نواندیشی دینی را تا چه میزان میتوان با ترمهای جامعهشناختی تحلیل کرد؟ نواندیشی دینی در بستر جامعهای مذهبی که ذیل سنتهای اسلامی به حرکت تاریخی خود ادامه داده بود، چقدر میتوانست متاثر از وضعیت و جو زمانه باشد و به نتیجه مطلوبی برسد...
** من معتقدم راهی که شریعتی در آن گام گذاشت همچنان راهی است که در آن سعادت و بهروزی جامعه نهفته است. شریعتی به درستی اعتقاد داشت یکی از مولفههای ضروری برای جامعه ایران (و همه جوامع دیگر اسلامی که در معرض توسعه و تغییر هستند) احیاگری و اصلاحگری دینی است؛ یعنی همین کاری که نواندیشان دینی انجام میدهند. شما شک نکنید اگر در ایران جریان نواندیش دینیاش در این یکصد سال قوی و ریشهدار نبود، چه بسا جامعه ایران مانند افغانستان میشد ما همچنان به امثال بازرگان، شریعتی و شهید مطهری و فعالیت نواندیشان دینی نیاز داریم.
* نیروهای مذهبی مبارز در جریان انقلاب و به طور مشخص سازمان مجاهدین خلق معتقد بودند چون جامعه ایران، جامعهای ملهم از قیام عاشورا و دارای بنمایههای مذهبی محکم است در تحلیلهای جامعهشناختی نیز پیشفرض مذهبی بودن جامعه را لحاظ و پراکسیس خود را بر مبنای آن هماهنگ میکردند. آیا فرض قرار دادن کلیت و بسترهای مذهبی – اجتماعی یک جامعه میتواند ابزار دقیقی برای تحلیل سیاسی – اجتماعی یک جامعهشناس باشد؟
** من پیشتر قدری در اینباره پاسخ دادم. تحلیل سازمان مجاهدین از جامعه ایران خیلی سطحی بود. آنها فرهنگ ایران را، جامعه را، حتی مارکسیسم را بهطور عمیق و واقعگرایانه نمیشناختند. در صورتیکه شریعتی از معضلات جامعه از تاریخ دینی ایران یک تبیین فرهنگی- مذهبی داشت. شما ببینید اگر الان هم که به یکی از مهمترین چالشهای جامعه ایران (یعنی چالش اقتدارگرایی برابر مردمسالاری) نگاه کنید، برای درمان ریشههای این معضل باز بینیاز از نگاه و تبیین فرهنگی نیستیم. ما همچنان به نگاه احیاگرانه، اصلاحگرایانه و انتقادی به میراث دینی نیاز داریم. اینکه کسی از دین سوءاستفاده میکند، دلیل بیتوجهی به میراث دینی نمیشود. من معتقدم برای سامانیابی عادلانه جامعه ایران و رشد و توسعه پایدار آن و برای تقویت یک مردمسالاری پایدار و چندبعدی، ما همچنان به احیاگری و اصلاحگری دینی نیاز داریم.
* همین پرسش بالا را میتوانیم به جوامع غیرمذهبی هم تعمیم دهیم یا خیر؟ منظورم این است که آیا اصلاحگری تنها با سوار شدن بر موج بسترها و عواطف اجتماعی تودهها میسر است یا راهکار دیگری هم بر آن مترتب است؟
** اصلا بحث موجسواری نیست. همیشه عدهای هستند که از مولفههای مهم جامعه سوءاستفاده میکنند. همانطور که از توسعه و نوسازی و ناسیونالیسم سوءاستفاده میشود، از دین هم سوءاستفاده میشود. اگر علاقهمندان به سرنوشت جامعه نسبت به این ذخایر بیتوجهی کنند و از روشنگری و نواندیشی در این عرصه غفلت شود، همچنان عرصه را برای اقتدارگرایان در سوءاستفاده از میراث دینی بازگذاشتهاند.
* آقای دکتر نقش اقدامات رژیم شاه و اساسا حاکمیت کودتایی محمدرضا پهلوی را در شکلگیری اندیشههایی مشابه اندیشه علی شریعتی در چه میبینید؟ آیا توتالیتاریسم رژیم پهلوی تنها ابزاری بود که طلب میکرد جامعهشناسی مانند علی شریعتی در مسیر مبارزه دست به تحلیلهایی از تاریخ اسلام برای مقابله با رژیم بزند یا دلایل دیگری هم وجود داشت؟
** شاه جامعه را از لحاظ اقتصادی در مسیر نوسازی برونزا قرار داده بود ولی از لحاظ سیاسی به جای نوسازی سیاسی و دموکراسی، اقتدارگرایی تکنفره را به نمایش گذاشته بود. در چنین وضعیتی نیروهای جامعه مدنی به دنبال راه رهایی میگردند؛ در آن دوره مهمترین راه رهایی انقلاب بود. منتها شریعتی بیش از انقلاب سیاسی به تحول فرهنگی- دینی فکر میکرد و قبلا گفتم شریعتی جزو نادر افرادی بود که در زمان خود اسیر جاذبههای الگوی «مبارزه چریکی» برای انقلاب کردن نشد. من فکر میکنم او الان هم اگر زنده بود، به عنوان یک متفکر انتقادی به احیاگری و اصلاحگری دینی میپرداخت، یعنی همین کاری که الان نواندیشان دینی دارند انجام میدهند.