درباره معانی واژه ولایت یک کار این است که بگوییم همه اینها به یک اصل برمی گردد و آن اصل ولی، ماده واو، لام و یاء است بدین معنا که دو چیز چنان در کنار هم و نزدیک هم قرار بگیرند که چیز اجنبی ای بین آنها حایل نباشد. «ولی، یلی» هم که به کار می بریم «هذا یلی ذلک» یعنی این بلافاصله پشت سر آن واقع می شود. می گویند این وارد شد و «ولیه فلان» یا «یلیه فلان» یعنی بلافاصله بعدش آن یکی می آید. «موالاه» هم از همین معناست. موالات که در عبادات، شرط است و گفته اند اجزای وضو باید موالات داشته باشد یعنی اینکه پشت سر هم بیاید و چیزی بین آنها فاصله نشود. گفته اند اصل واژه ولایت به این معناست. دو نفر هم که خیلی با هم دوست هستند، خیلی به هم نزدیک می شوند، این همان نزدیک بودن است که چیزی بینشان فاصله نمی اندازد. کسی هم که دیگری را نصرت می کند همین طور.
بعضی سعی کرده اند که همه این واژه ها را برگردانند به یک معنا؛ یعنی دو چیز با هم نزدیک باشند، پشت سر هم قرار بگیرند وچیزی بین شان حایل نشود. در تفسیر المیزان هم مرحوم علامه طباطبایی (رض) در مواردی روی همین مطلب تکیه کرده است که اصل ولایت یعنی اتصال دو شیء به صورتی که اجنبی بین شان قرار نگیرد. این کار ادیبانه و لغت شناسانه ای است که بسیار هم ارزشمند است، اما آیا این معنا می تواند به ما بگوید وقتی می گویند «ولایتنا اهل البیت» بفهمیم یعنی چه؟ یعنی ما با اهل بیت آن چنان کنار هم قرار بگیریم که بین ما حایلی نباشد! همه جا همین گونه است؟ مثلا در قرآن کلمه «وال» از مشتقات همین ماده والی و ولی است. آیا «و ما لهم من دونه من وال» (1) یعنی کسی ندارند که به او بچسبند و بینشان فاصله ای نباشد؟!
ولایت گاهی یک طرفی است؛ می گوید: «الله ولی الذین آمنوا...»(2) گاهی هم می گوییم انسانهایی ولی خدا هستند؛ «أشهد أن علیا ولی الله». گاهی خدا، ولی انسان است، گاهی انسان ولی خداست. این یک معناست یا دو معناست یا به همان معنای نزدیکی است؟ وقتی دو چیز نزدیک هم هستند هم این، نزدیک آن است، هم آن نزدیک این است. این یعنی چه؟ در کتابهای رجال مثلا درباره فلان کس می گویند «مولی بنی فلان» این مولی یعنی چه؟ در قرآن آمده: «ذلک بان الله مولی الذین آمنوا و أن الکافرین لامولی لهم»(3) این مولی یعنی چه؟ یعنی خدا دوست مؤمنان است و کافران دوستی ندارند؟ مولی یعنی دوست یا به معنای دیگری است؟ خدا مولای انسان است یا انسان مولای خداست؟ هر دو را می شود گفت یا نه؟ اگر هر دو را گفتیم به یک معناست یا دو معنای متباین است؟ این خصوصیات را با آن ریشه واحد کلمات نمی شود حل کرد. تقریباً حکم مشترک لفظی را پیدا می کند. یعنی همین طور که در مشترک لفظی قرینه معینه می خواهیم که این جا کدام یک از معانی اراده شده است در این جا هم این خصوصیات را باید کشف کنیم. قرینه ای باید باشد تا بفهمیم این کلمه ولایتی که در آیه «هنالک الولایه لله الحق...»(4) آمده به چه معناست. برای فهم این معنا کافی نیست که بگوییم ولایت یعنی نزدیک بودن، یعنی چیزی فاصله نشود. دوباره تاکید می کنم که نمی خواهیم بگوییم آن تحقیقات واژه شناسی و لغت شناسی ارزش ندارد. آنها سر جای خودش بسیار ارزشمند است اما همه جا مشکل ما را حل نمی کند.
نه تنها حل نمی کند که گاهی حتی بدآموزی هم دارد و آدم را به اشتباه می اندازد. از جمله در همین حدیث معروف که «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» می دانید که گاهی بعضی از شیعه ها هم روی جهاتی گفته اند که مولا یعنی دوست. حالا واقعا این «من کنت مولاه» در آن موقعیت غدیر، یعنی اینکه پیغمبر اکرم(ص) فرمود: علی را دوست بدارید، با او رفیق باشید، فقط همین؟! یا به این معناست که علی با شما نزدیک است و بین شما و علی فاصله ای نیست؟ چه چیزی با این اثبات می شود؟ در این باره باید خصوصیت مورد را کشف کرد که این «من کنت مولاه» این مولا یعنی چه؟ چه خصوصیتی در این واژه و در این مورد لحاظ شده است؟ این از موارد استعمال و قرائن به دست می آید. صرف همین که چند تا معنی دارد یا اصل آن یک معنای مشترکی است و یک نقطه مشترک بین آنها وجود دارد، مسأله را حل نمی کند.
درباره مسئله ولایت فقیه نیز وقتی که می خواهیم ولایت را معنا کنیم آیا باید این راههای پرپیچ و خم را طی کنیم تا بفهمیم کلمه ولایت در این جا یعنی چه یا راه دیگری وجود دارد؟ همه این مشکلات برای کشف معنا در جایی است که ما از خود معنا آگاه نباشیم و فقط بخواهیم از راه لفظ، معنای آن را بدانیم، اما اگر عکس آن باشد که معنا را می فهمیم؛ ولی می خواهیم ببینیم به کارگیری این لفظ در این معنا به چه عنایتی بوده است؟ اگر این دلیل و این عنایت را کشف هم نکردیم هیچ مشکلی پدید نمی آید چون می دانیم معنا و منظور چیست. بنده «میکروفن» را مثال می زنم. وقتی می پرسم «میکروفن» یعنی چه؟ اصل آن چه بوده است؟ کلمه میکرو این جا چه معنایی دارد؟ فن یعنی چه؟ این ترکیب چه معنایی را می رساند؟ اما وقتی معنی میکروفن را می دانم، دیگر آن چنان لزومی ندارد که درباره لفظ آن تحقیق کنم. معنای ولایت فقیه را همه ما می دانیم یعنی چه. در ولایت فقیه نه صحبت از محبت است و اینکه فقیه را باید دوست داشت و نه صحبت از نصرت؛ یعنی فقیه شما را نصرت می کند، در آیه «مالکم من دون الله من ولی و لانصیر»(5) آیا می توان گفت ولی یعنی محب یا ناصر؟ آیا تحقیق در اصل این واژه مشکلی را برای ما حل می کند؟
حکومت، لازمه زندگی اجتماعی
یک موضوع پیش همه اقوام و عقلای عالم مطرح بوده و هست و خواهد بود و آن این که وقتی جامعه تشکیل شد، مردمی دور هم زندگی کردند، نیازی ایجاد می شود که یک نهادی باید آن را برطرف کند. شخص یا اشخاص و یا هیئتی باید باشد که این نیازها را برطرف کند. انسانها وقتی تنها زندگی می کنند این نیازها را ندارند. اگر بنا بود یک انسان باشد؛ یک انسان غارنشین که احتیاجی به تشکیل حکومت، دستگاه قضایی و دستگاه مقننه و مجری احکام و این حرفها نداشت. این یک نفر، حداکثر باید ببیند خدا چه گفته است. حتی راست و دروغ گفتن برایش مطرح نیست. یکی نیست با او حرف بزند تا راست بگوید یا دروغ بگوید. کسی نیست به او ظلم کند یا او به آن فرد ظلم کند؛ زندگی فردی است، اما وقتی چند نفر با هم زندگی می کنند روابطی میان اینها به وجود می آید که این روابط، نیازهایی را ایجاب می کند. این نیازها غیر از خوردن و آشامیدن فردی یا غیر از آن نیازی است که انسان به خدا دارد و یا باید خدا را عبادت کند. در زندگی اجتماعی نیازهای دیگری بین انسانها با همدیگر پدید می آید و تزاحماتی برایشان اتفاق می افتد، حتی در این که میوه ای را از درختی بخورند؛ این می خواهد بگیرد آن هم می خواهد بگیرد، دعوا بینشان اتفاق می افتد.
زمینی را کسی تصرف کرده و در آن نشسته، دیگری می گوید بلند شو من می خواهم بنشینم. این برای یک زندگی دو نفره است چه برسد به روابط پیچیده ای که امروز می بینید. هر روز هم یک نوع رابطه جدیدی پدید می آید، قرارداد می شود و قانون برایش جعل می کنند، کنوانسیون درست می کنند. این در روابط اجتماعی و لازمه زندگی اجتماعی است. این روابط، نیازهایی را ایجاب می کند؛ پس غیر از خود افراد ـ از آن جهتی که یک فرد است ـ باید کسی باشد که این نیاز را تأمین کند. اول این که اگر اختلافی بین اینها پیدا شد بتواند حل کند. بدین معنا که هرچه این گفت برای هر دو اعتبار داشته باشد؛ مقید باشند که قضاوت او را بپذیرند. مقرراتی برای زندگی شان لازم است. اینکه دو نفر را می گوییم، دو نفر فرضی است والا اجتماعات، معمولا از میلیون هم تجاوز می کند. میلیون ها انسان وقتی با هم زندگی می کنند طبعا اختلافاتی میان شان پدید می آید. هیچ جامعه ای نیست که اختلافی بینشان نباشد. چنین جامعه ای در عالم وجود نداشته است و نمی شود پیش بینی کرد که روزی هم چنین جامعه ای به وجود بیاید. ان شاءالله همه ما زنده باشیم و زمان ظهور حضرت ولی عصر عجل الله فرجه الشریف را ببینیم؛ چون بی تردید زمان حکومت ایشان حق کسی پایمال نمی شود. اگر کسی ظلم کرد مجازاتش می کنند، اما این که اصلا هیچ ظلمی به هیچ کس نشود، هیچ اختلافی بین دو نفر پیدا نشود چنین چیزی معلوم نیست در این عالم اتفاق بیفتد. اصلاً زندگی آدمیزاد همین است. این تزاحمات هست و ناچار منشأ اختلافاتی می شود.
قانون و مجری قانون
برای اینکه این نیاز برطرف بشود دو چیز لازم است: اول این که مقرراتی باشد که برای رفع اختلافات، آن مقررات را معتبر بدانند، ولی وجود خود این مقررات همیشه کارساز نیست؛ فرض کنید اگر اموالتان با هم مخلوط شد و نمی دانید چقدر مال این بود و چقدر مال آن، مثلا قرعه بیندازند. این قانون، اما عملا ممکن است که طرفین راضی نشوند و حتی با این که قانون را قبول دارند خودشان به آن عمل نکنند. نباید آدم به همسایه اش تجاوز کند، اما در عمل با اینکه این قانون را هم پذیرفته است، چنین می کند. غیر از کسی که این قانون و مقررات را وضع می کند کسی هم نیاز است که آن قانون را تحمیل کند یعنی متخلف را وادار کند که بپذیرد؛ والا مشکل حل نمی شود. شما یک کتاب قانون بزرگ بنویسید همه جزئیات هم در آن باشد، اما کسانی عمل نمی کنند. تجربه نشان داده است که همیشه عمل به قانون نخواهد شد؛ پس برای این که در جامعه نظم باشد، هرج و مرج نشود و فساد پدید نیاید و به تعبیر خودمان، اختلال نظام لازم نیاید، لازم است غیر از قانون، یک مجری قانون با قدرت اجرایی هم وجود داشته باشد.
اسم این، حکومت است؛ چیزی که دو عنصر در آن باشد یکی وضع قانون یکی اجرای قانون. این را امروز در فرهنگ عمومی ما حکومت می گویند. در کتابهای فلسفه سیاست و کتابهای سیاست هم اسم آن را حکومت می گویند؛ مثلا می گویند حکومت یا جمهوری است یا مثلا سلطنتی. اما در زمانهای مختلف، جاهای مختلف، واژه های متفاوتی در این باره به کار رفته است. گاهی کلمه «ملک» به کار رفته است :«وجعلکم مّلوکًا...»(6) یا «... أن آتاه اللّه الملک...»(7). گاهی هم کلمه سلطان به کار رفته است. در کتابهای فقهی ما «سلطان عادل» آمده است. کلمه حاکم هم ذکر شده است. اصلاً واژه «حاکم شرع» از مسائل ارتکازی همه ما ایرانی هاست. کلمه حاکم که از حکومت است. ملک که مل ک از آن گرفته می شود و جمع آن ملوک است. در روایات «سلطان حق» و «سلطان جائر» داریم؛ »من رأی سلطانا جائرا« یعنی همین، یعنی حاکم جائر. واژه ولی و والی هم به کار رفته است.