تاریخ انتشار : ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۷:۰۱  ، 
کد خبر : ۲۲۳۸۰۵
عبدالرحمان شلقم، وزیرخارجه لیبی از رازهای قذافی می‌گوید

سرهنگ در هزارتوی خویش

ترجمه: ‌محمدعلی عسگری مقدمه: در مورد رفتار و کردار سرهنگ قذافی هر چه گفته و نوشته شود، ظاهرا کم است. هر روز که از عمر وی می‌گذرد، اسرار جدیدی از این اعمال افشا می‌شود که بسیاری را به حیرت انداخته و برای بسیاری دیگر نیز آموزنده است. اخیرا عبدالرحمان شلقم نماینده لیبی در سازمان ملل و وزیر اسبق خارجه لیبی که از شخصیت‌های نزدیک به قذافی محسوب می‌شد، لب به سخن گشوده و اسرار جدیدی را از نظام حاکم بر لیبی افشا کرده است شلقم در 25فوریه گذشته از نظام قذافی دست کشید و رسما مخالفت خود را با حکومت او اعلام کرد. این گفت‌وگو طی چند شماره در«الحیات» چاپ شد که به همان ترتیب ترجمه و تقدیم خوانندگان«شرق» می‌شود.

* نخستین بار کجا به طور مستقیم با سرهنگ قذافی مشغول به کار شدید؟
** سال 1974. من یک سال پیش از آن از بخش مطبوعات دانشگاه قاهره فارغ‌التحصیل شده بودم. ابتدا در بخش تحقیقات روزنامه «الفجرالجدید» که نخستین روزنامه آن زمان در لیبی بود، مشغول به کار شدم. در سال 1975 من سردبیر این نشریه شدم. سپس به سردبیری روزنامه «البلاغ» برگزیده شدم. بعدها برای یک ماه با نام مستعار در ماهنامه «الوحده‌العربیه» فعالیت کردم و در نهایت به مسوول بخش رسانه‌های شورای فرماندهی انقلاب ارتقا یافتم. به این ترتیب نخستین کسی بودم که از طریق کار رسانه‌ای و خبری وارد دفتر قذافی می‌شدم. کسی که برای خود پیشنهادها و تحلیل‌های زیادی داشت. گاه او نیز به دفتر کوچک من در پادگان باب‌العزیزیه می‌آمد که نزدیک منزلش بود. یعنی همان جایی که در سال 1986 بمباران شده بود.
‌* آن روزها شخصیت قذافی را چگونه می‌دیدی؟
** شخصیت بسیار ساده‌ای داشت. من گاهی به همراه او به مناطق مختلف سفر می‌کردم. کاروان همراه او عبارت بود از سه اتومبیل لندرور و تعداد محدودی نگهبان. در خوردوخوراک و پوشش ساده بود. یک روز وارد دفتر من شد و دید دارم به یک اوپرا گوش می‌دهم. من تعجب کردم که با لباس ورزشی آمده بود. فورا ضبط را خاموش کردم. از من خواست دوباره آن را روشن کنم. دست‌هایش را پشت سرش گذاشت و رو به سقف چشم‌هایش را بست تا از شنیدن آن لذت ببرد. من که به موسیقی علاقه فراوانی داشتم، خوشحال شدم و با خود اندیشیدم که این مرد ساده می‌تواند از لیبی یک سمفونی بسازد. لاغر و فروتن بود. از خودنمایی و داشتن کاروانی از همراهان خوشش نمی‌آمد. یک‌بار به وادی زمزم در میان صحرای لیبی رفت. من با یک راننده به او ملحق شدم تا بعضی خبرهای رسانه‌ای را به گوش او برسانم. بعد از عشا بود که او را دیدیم. گفت شام مختصری بیاورید. اصرار داشت که شخصا روی دست من آب بریزد. سعی کردم عذر بخواهم. با صدای بلند مخالفت کرد و گفت: تو میهمان من هستی و من آب می‌ریزم تا دست‌هایت را بشویی. قدرت هنوز او را فاسد نکرده بود. وقتی نهادها نباشد، می‌دانید که قدرت چه می‌کند. ما گاه جلسات ادبی هم برپا می‌کردیم.
*‌ چطور مثلا؟
** در صحرا بودیم و حبیب بورقیبه رییس‌جمهور تونس در حال سخنرانی کردن بود. وی حوادث سال‌های دهه 30 و 40 را مرور می‌کرد و قذافی می‌خندید. به او گفتم: ببین چقدر بین شما فرق وجود دارد. او خودش را به گذشته متعلق می‌داند و شما به آینده. او از خاطرات سخن می‌گوید و تو می‌گویی مدارس می‌سازیم و راه می‌کشیم و کارخانه‌ها تاسیس می‌کنیم. درباره شعر مردمی و حکمت‌های توده‌ای و شعر عربی هم حرف می‌زدیم. من قصایدی از متنبی و دیگران را حفظ بودم. قذافی شعرحماسی و قهرمانی مانند معلقه عمروبن کلثوم را دوست داشت. به‌خصوص این بیت که «صحرا را چنان از خود پرکردیم که به تنگ آمد/ دریا را هم به زودی پرخواهیم کرد» یا این بیت که «هرگاه شیرخوارگان ما به کودکی برسند/ قدرتمندان برای سجده کردن در پیشگاه ما به خاک خواهند افتاد.»
*‌ متنبی را دوست داشت؟
** عمدتا شعر دوره عباسی را دوست داشت. از ابوتمام و بحتری هم خوشش می‌آمد. شعر را از حفظ نداشت اما آن را می‌شنید. او در کل شنونده خوبی بود. به طوری که می‌توانستی برای مثال بیش از یک ساعت حرف بزنی، بدون اینکه کلامت را قطع کند. سعی می‌کرد بنویسد و چه بسا دوست داشت یک نویسنده باشد. هشت سال پیش من مساله کنفرانس بارسلون و همکاری در دریای مدیترانه را با او در میان گذاشتم. قذافی به شدت با آن مخالفت کرد اما من به شدت موافق این طرح بودم. یک روز صبح زود مرا خواست. عادت نداشت که صبح‌های زود بلند شود. حامد الحضیری سفیر ما در بروکسل هم با من بود. از من پرسید چرا همچنان می‌خواهی که به عنوان ناظر در کنفرانس بارسلون حضور داشته باشیم؟ ‌گفتم اگر شرکت نکنیم، در آینده درها را به روی ما خواهند بست. ما می‌رویم و به عنوان ناظر شرکت می‌کنیم. اگر دیدیم به نفع‌مان بود، می‌مانیم وگرنه خارج می‌شویم. بعد به شعری از محمدمهدی الجواهری استناد کردم که گفته بود: «چه‌بسا فرد شتابزده که شکارش را از دست می‌دهد، حال آنکه اگر کمی درنگ کرده بود، می‌توانست آن را شکار کند.» قذافی از این بیت خوشش آمد و از من خواست تا آن را تکرار کنم تا بنویسد. حتی وقتی سردبیر «الفجرالجدید» بودم، اصرار داشت که در بعضی از سفرها همراهش باشم. این روزنامه یک ویژه‌نامه هفتگی و فرهنگی داشت که احمدابراهیم الفقیه رمان‌نویس معروف لیبیایی آن را سرپرستی می‌کرد. قذافی داستان‌های حکیمانه قدیم و نکته‌پردازان را هم دوست داشت.
*‌ شیفته چه کسی بود؟
** با اطمینان می‌گویم که هیچ‌کس او را شیفته خود نمی‌کرد.
*‌ منظورت این است که حتی شیفته عبدالناصر هم نبود؟
** اگر جمال عبدالناصر تا سال 1972 زنده بود، بزرگ‌ترین دشمن قذافی می‌شد.
 * چرا؟ یعنی جای یک بازیگر در منطقه بیشتر نبود؟
** قذافی از جای دیگری آمده بود. او از صحرای سرت یعنی سرزمینی فقیر و سخت گرسنه آمده بود. دوران طفولیت سختی داشت. پدرش چوپان فقیری در بیابان بود. معمر برای تحصیل به سرت آمده بود. روزی حدود 10کیلومتر برای رفتن به مدرسه را طی می‌کرد. برادری نداشت. فقط دو خواهر داشت. تنها بعضی وقت‌ها ماشینی پیدا می‌کرد تا به خانه برگردد و وقتی که هیچ چاره‌ای نمی‌یافت، در مسجد می‌خوابید. سپس به سبها رفت که خانواده سیف‌النصر بر آن منطقه ریاست و زعامت داشتند. قذافی‌ها از تبار همین خانواده بودند. بخش اعظمی از آنها از سرت آمدند و در بخش داخلی آنجا ساکن شدند. یک روز قذافی مشکلی به وجود آورده بود و یکی از افراد خانواده سیف‌النصر به نام «بای محمد» او را گرفته و سخت زده بود. برای همین عقده تحقیر شدن داشت. آن زمان شخصیت عبدالناصر معروف شده بود و قذافی از او حمایت می‌کرد. در آن زمان جوانان گرسنه و مظلوم، شیفته ناصر بودند و او را حلقه‌ای برای نجات می‌دیدند. قذافی نیز به ناصر علاقه داشت اما بعد از به قدرت رسیدن اوضاع فرق کرد. عبدالناصر شکست خورده بود و پولی هم در بساط نداشت.
در مقابل این امر، قذافی شکست نخورده و موفق شده بود اوضاع را در لیبی تغییر دهد. ضمن اینکه از ثروت خوبی نیز برخوردار بود. ناصر ناچار بود از قذافی پول قرض کند. کسی که نظام پادشاهی را شکست داده بود و پایگاه‌های بریتانیا و آمریکایی را برچیده و ایتالیایی‌ها را اخراج کرده بود. آن موقع بود که برخی از نویسندگان و روزنامه‌نگاران به روش‌های مختلف او را قانع کردند که از عبدالناصر شخصیت برتری دارد. قلم به مزدهایی هستند که شبیه اتاق‌های فرش شده و حاضر و آماده‌اند تا حاکمی بیاید و آنها را اجاره کند. معمر قذافی هم از این ستایش‌ها خوشش می‌آمد. بسیاری از اقصی‌نقاط جهان می‌آمدند تا به او بگویند که «صدبار از چه‌گوارا هم برتر است.» طبعا تشبه او به چه‌گوارا یک نوع ستایش بود. حال تصور کنید وقتی کسی صد برابر برتر از او شمرده شود، چه اتفاقی می‌افتد. وقتی به گذشته برمی‌گردید، تفاوت‌ها را در خواهید یافت. سرهنگ قذافی در ابتدای انقلاب سال 1969 فقط یک ستوان ناشناس بود اما یک دفعه و در یک صبح تا شب معرف همگان شد و دنیا را به خود مشغول کرد.
* ‌آیا او واقعا یک رهبر انقلابی بود؟
** طبعا کسی بود که به انقلاب فکر می‌کرد و برایش برنامه می‌ریخت. شخصیت عجیبی داشت. وقتی دانشجو بود، مانند یک قدیس رفتار می‌کرد. پیوسته مراقب نماز و روزه‌اش بود. استقامت و پرهیزگاری او دوستانش را دچار دردسر می‌کرد. در حضورش نمی‌توانستند ورق بازی کنند و هرگاه می‌رسید، سیگارها را خاموش می‌کردند. در دانشکده جنگ هم همین‌طور بود. فردی متدین بود و حتی برخی او را مجتهد می‌نامیدند.
* ‌چیزی می‌خواند؟
** آری. خواندن کتاب‌های تاریخی را بسیار دوست داشت. دوستانش می‌گفتند وقتی در دوره دبیرستان بود، کتاب «شهریار» ماکیاولی را خوانده بود. کتاب‌های میشل عفلق موسس حزب بعث را هم خوانده بود. همچنین کتاب‌های جمال عبدالناصر و قسطنطین زریق را.
* ‌از سادات بدش می‌آمد؟
** خودش را برای حکومت بر مصر از او شایسته‌تر می‌دانست. می‌دانید که عبدالناصر به قذافی گفته بود: تو امانت‌دار قومیت عرب هستی. روایت‌هایی هست که می‌گفت شب انقلاب سادات از روی سهل‌انگاری به سینما رفته بود و از این قبیل داستان‌ها. سادات شایستگی رهبری را نداشت. علاوه بر اینها مساله پول بود. به همین خاطر قذافی به سادات فخر می‌فروخت. پیشنهادهایی را بر او عرضه می‌کرد و بعد آنها را مشروط به قطع رابطه با عربستان یا حمله به ملک حسین یا پذیرش یکپارچه شدن با لیبی می‌کرد. سادات از رفتار معمر قذافی به تنگ آمده بود. بین آنها یک رابطه دوستی و نفرت بود. این نفرت در سال 1977 تا یک برخورد نظامی بر سر مرزها نیز پیش رفت.
* ‌رابطه‌اش با حسنی مبارک چگونه بود؟
معمر قذافی، مبارک را از زمانی می‌شناخت که معاون ریاست‌جمهوری بود. از همان زمان به او احترامی نمی‌گذاشت. از موضعی بالا با او برخورد می‌کرد. طی 10سال گذشته بین آنها نوعی هم‌پیمانی به وجود آمد و حمایت خوبی از مبارک کرد.
* ‌چرا؟
** به دلایل مختلف. برای مثال معمر قذافی یک حقوق ماهیانه برای زین‌العابدین بن‌علی رییس‌جمهور تونس تعیین کرده بود. به مبارک هم کمک‌های زیادی می‌کرد و برای او یک هواپیما خرید و از راه‌های مختلفی از او پشتیبانی کرد.
*‌ حقوق ماهیانه برای بن علی؟!
** بله. چون مرزهای غربی را که مورد استفاده مخالفان لیبی در دوران حبیب بورقیبه بود، برایش امن کرده بود. این مخالفان یک‌بار به باب‌العزیزیه برای سرنگونی او حمله‌ور شدند. از آن به بعد همکاری مطلق امنیتی بین دو کشور برقرار شد. یک روز القنزوعی مدیر سازمان اطلاعات تونس برخی اطلاعات را از سازمان اطلاعات لیبی پنهان کرده بود. لیبی ناراحت شد. من و موسی کوسا به تونس رفتیم. بن علی جواب داد: ‌این مدیر نزد من است و قبول دارم که با لیبی خوب همکاری نمی‌کند. بنابراین فورا او را برکنار کرد. بین مصر و لیبی نیز همین‌طور بود و همکاری‌های امنیتی وجود داشت. معمر قذافی به مسایل امنیتی اهمیت زیادی می‌داد، به‌خصوص به مسایلی که به سازمان‌های اسلامگرا مربوط می‌شد.
‌* منظورتان این است که همکاری تنگاتنگی بین سازمان اطلاعات این سه کشور وجود داشت؟
** بله. عمر سلیمان رییس سازمان اطلاعات مصر در واقع نماینده لیبی در مصر بود. روابط دو کشور را او شخصا اداره می‌کرد و وزارت خارجه در این میان نقشی نداشت.
* آیا منصورالکیخیا، وزیر سابق خارجه لیبی تاوان این همکاری را پرداخت کرد؟
** ابراهیم البشاری که خدا رحمتش کند، سفیر لیبی در مصر و نماینده این کشور در اتحادیه عرب بود. منصور الکیخیا مرد خوب و ساده‌ای بود که دوست من به حساب می‌آمد. الکیخیا مردی فرهنگی، لیبرال، صریح‌اللهجه و ملی‌گرا بود. در مصر بدون محافظ و بدون اینکه به عمق روابط بین دستگاه‌های امنیتی فکر کند، قدم می‌زد. سرهنگ محمدالمصراتی مدیر بخش تحقیقات لیبی بود. . ابراهیم‌البشاری منزلی در نیل نزدیکی خانه انورسادات داشت. با او تماس گرفتند و گفتند که می‌خواهیم با تو صحبت کنیم. آن بیچاره هم پذیرفت و رفت. آنجا دستگیر شد و به سازمان امنیت مصر تحویل داده شد. آنها هم او را یک راست به طبرق بردند، جایی که عبدالله السنوسی در انتظارش بود. او را سوار هواپیما کرده و به زندان ابوسلیم بردند که شاهد کشتار سال 1996 بود. در آن سال حدود 1286 زندانی کشته شدند. بعضی می‌گویند که الکیخیا در همان زندان کشته شد اما بعضی دیگر می‌گویند او در اثر بیماری مرد.
* ‌یعنی او در خانه‌اش در قاهره کشته نشد؟
** نه. او را به لیبی آوردند و در زندان ابوسلیم هم دیده شد. سازمان امنیت مصر همچنین سیاستمدار دیگری به نام جاب‌الله مطر را تحویل لیبی داد. قذافی مبلغی پول در برابر تسلیم کردن هر فرد مبارزی می‌داد. این مساله در مورد عمرالمحیشی عضو سابق شورای انقلاب لیبی هم صدق می‌کند.
‌* داستان او چه بود؟
** دستگاه‌های اطلاعاتی ملک حسن دوم پادشاه مغرب او را در مقابل 200میلیون‌دلار به لیبیایی‌ها تحویل دادند و سوار هواپیمایی کرده به لیبی آوردند و در نهایت مثل یک گوسفند او را سر بریدند. سعید راشد او را سر برید. کسی که در ابتدای حوادث کنونی کشته شد. گفته می‌شد معتصم فرزند قذافی از دست او عصبانی بود و او را به همراه پسر و پسر برادرش کشت. طبعا المحیشی متهم به تلاش برای کودتا در سال 1975بود و به مصر گریخت. وقتی سادات به بیت‌المقدس رفت، المحیشی به او دشنام داد و از مصر اخراج شد و به مغرب رفت. قذافی از جبهه پولیساریو حمایت می‌کرد و ملک حسن دوم با حسین حبری رییس‌جمهور چاد برای تشکیل نیروهای نظامی به کمک مغرب و عراق برنامه‌ریزی می‌کردند تا از جنوب به قذافی حمله کنند. سپس معامله‌ای صورت گرفت و معمر قذافی 200میلیون دلار داد به اضافه مقداری نفت. کار به آنجا کشیده شد که بین دو کشور نوعی همکاری به وجود آمد. پس از آن بود که المحیشی منتقل و به آن سرنوشت دچار شد.
*‌ افراد دیگری هم ترور شدند؟ ‌
** بله. مخالفان زیادی در خارج تصفیه شدند. مثل محمود نافع در لندن، محمد ابوزید و محمد مصطفی رمضان در لندن و عزالدین الحضیری در ایتالیا و مردی از خاندان العارف و افراد دیگری در آلمان. به اینها گفته می‌شد «سگ‌های گمراه.» بسیاری هم در داخل کشته شدند. از جمله عامر الدغیص که رهبر حزب بعث لیبی بود.
*‌ آیا از گروه‌های غیرلیبیایی هم برای این کار استفاده می‌کرد؟
** بدون تردید دستگاه‌های اطلاعاتی لیبی از صبری البنا (ابونضال) رهبر گروه «فتح- شورای انقلابی» استفاده می‌کردند. همچنین از کارلوس و سایر گروه‌ها. من آن روزها داستانی شنیدم که می‌گفت از گروه‌های فلسطینی برای ترور سلیم العوزی صاحب مجله «الحوادث» استفاده شد زیرا او روی جلد مجله‌اش طرحی را کار کرده بود که می‌گفت «سرهنگ عقده‌ای است.» قذافی از اجرا‌کنندگان طرح ترور او خواسته بود که دست اللوزی را پیش از کشتن در اسید فرو برند تا عبرتی برای سایرین باشد.
* ‌در مورد امام موسی صدر و پنهان شدن او در سال 1987 چه اطلاعاتی هست؟
** در این‌باره من دو روایت را نقل می‌کنم: یکی که پیش از انقلاب اخیر لیبی مطرح بود و دیگری که بعد از شروع آن مطرح شد. در سال 1987 من سفیر لیبی در رم بودم. در آنجا یک روزنامه‌نگاری بود به نام مجدی علام که در روزنامه «لاریپوبلیکا» کار می‌کرد. او بعدها به روزنامه دیگری منتقل و مسیحی شد و خودش را کریستیانو علام نامید. علام می‌خواست چیزهایی از داستان امام موسی صدر بداند. یک نفر بود به نام حاج یونس بلقاسم. خدا رحمتش کند. او رییس سازمان اطلاعات لیبی در دورانی بود که صدر به لیبی سفر کرده بود. بلقاسم بعدها به آلمان رفت که قبلا آنجا یک سرهنگ پلیس بود. حتی گفته می‌شد که او در آلمان تحصیل کرده و در جنگ جهانی دوم نیز از طرف آلمان شرکت داشته است. از او خواسته شده بود تا همکاری‌های نظامی را هماهنگ کند. بلقاسم به ایتالیا نزد من آمد که ابراهیم البشاری هم بود. به او گفتم: داستان صدر را برای ما بگو که از چه قرار بود؟ او با اشاره به ده‌ها جسدی که در زمین ویلای ابونضال پیدا شده بود، گفت: با این حال من شک دارم که او صدر را کشته باشد. پرسیدم: آخر چرا باید ابونضال او را کشته باشد، صدر که با مقاومت همکاری می‌کرد؟ جواب داد: ‌آخر ابونضال فرد دیوانه‌ای بود. در خلال همان جلسه بلقاسم به روایت دیگری توجه‌اش جلب شد که می‌گفت صدر نزدیک به دومیلیون دلار از لیبی کمک دریافت کرده بود. در همان سفر یک طرف لیبیایی او را به مافیا در ایتالیا می‌فروشد.
آنها هم او را ربوده و کشتند و آن پول‌ها را به دست آوردند. بلقاسم این داستان را به علام هم گفته بود. پس از شروع انقلاب اخیر لیبی من روایت دیگری هم شنیدم و آن اینکه امام موسی صدر در لیبی کشته شده است. زیرا با قذافی در هنگام استقبالش مجادله کرده و به او گفته بود که: تو اسلام را نمی‌فهمی. نمی‌خواهم بگویم چه کسی این داستان را نقل کرده است اما من شنیدم که او به دست یکی از افسران نزدیک به قذافی کشته و به صورت مخفیانه در طرابلس دفن شد. گفته می‌شود آن افسر دیده بود که قذافی ناراحت شد و تصمیم به تصفیه او گرفت زیرا به شخص رهبر توهین کرده بود. البته یک دادگاه ایتالیایی گفته بود که صدر با پاسپورت خود وارد ایتالیا شده است اما بعدا معلوم شد آن فرد که نقش صدر را بازی می‌کرده حتی شبیه او هم نبود. یونس بلقاسم متهم به خیانت شد و در خانه‌اش آنقدر تحت محاصره بود تا مرد. بسیاری چیزها هست که پس از سقوط رژیم او معلوم خواهد شد.
*‌ چه دلیلی وجود داشت که قذافی دست به کشتن یک نفر بزند؟
** پیگیری رفتار او نشان می‌دهد که چگونه عمل می‌کرد. کسی که علیه‌اش توطئه می‌کرد، پاسخش مرگ بود حتی اگر نزدیک‌ترین افراد به او باشند. مثل حسن اشکال.
‌* داستان او چه بود؟
** او پسر عمویش بود که خود یکی از گروه قاتلان به حساب می‌آمد اما گفته می‌شود که با سازمان اطلاعات فرانسه روابطی برقرار کرد و همین روابط کشف شد. قذافی از یکی از نزدیکانش خواست که او را بکشد و همین اتفاق هم افتاد. قذافی با کسی که به قدرت او نزدیک می‌شد، رحم نمی‌کرد. دومین نفری که در معرض قتل قرار می‌گرفت کسی بود که به شخص او دست‌درازی کند. هرگز نمی‌پذیرفت که کسی چهره یا آوازه‌اش را مخدوش کند. اگر یک لیبیایی دست به چنین کاری می‌زد، قذافی حاضر بود تمام ثروتش را صرف تصفیه او کند. سومین متهم به مرگ در نگاه قذافی کسی بود که به خانواده‌اش توهین می‌کرد. این اتهامات سه‌گانه پاسخی جز مرگ نداشت.
وقتی رژیم سقوط کند، خواهیم دید که سرنوشت صدها لیبیایی که مرگ‌شان همچنان در ابهام قرار دارد، چه بوده است. ترورهایی در خارج هست که هنوز هیچ توضیحی درباره آنها داده نشده است. مرحله بین سال‌های 1975تا ابتدای دهه 90 دوره‌ای بود که سرهنگ قذافی در داخل و خارج خیلی خشن برخورد می‌کرد. در ابتدای دهه 80 سخنانی ایراد کرد که به موضوع «سگ‌های گمراه» پرداخت و تهدید کرد: «شما را خواهم کشت. زنان‌تان را بیوه و بچه‌هایتان را یتیم خواهم کرد.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات