تاریخ انتشار : ۲۲ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۰:۳۲  ، 
کد خبر : ۲۲۳۸۰۸

جای خالی ستون‌های ویران‌شده


سعدالله زارعی
تاثیر استراتژیک تحولات در منطقه عربی - اسلامی، بهم ریختن ساز و کارهایی است که طی حدود سه دهه گذشته برای این منطقه تدارک دیده شده بود. این تحولات نیاز جدی به «چینش جدید» را به کسانی که به آن نظم دل بسته بودند یادآور شده است و از این رو شاهد تحرکات شدید غرب حول دو محور «شناخت دقیق آنچه رخ داده» و «بررسی امکانات و نیروهای بر جای مانده» هستیم. این موضوعی است که کمی نیاز به بحث دارد.
با سقوط نظام شاهنشاهی در ایران، غرب مهمترین ضلع نظام آمریتی - عمودی - خود را از دست داد و البته - تقریبا - همزمان با آن مصر را بدست آورد و توانست با آن تا حدی موقعیت فرو پاشیده دهه های 1340 و 1350 را بازسازی کند. از آن طرف جبهه عربی مقابل آمریکا و غرب که مصر را از دست داده بود، ایران را در کنار خود دید و تلاش کرد که از این طریق خود را بازسازی کند. از این رو سوریه، لیبی، الجزایر، یمن جنوبی و سازمان آزادیبخش فلسطین - جریان چپ جهان عرب - به سمت ایران آمدند. یکی - دو سال بعد عراق از جبهه میانه به سمت آمریکا و جریان آمریکایی منطقه - عربستان، اردن و .... - رفت و برای از میان برداشتن نگرانی های فزاینده آمریکا به دستور ایالات متحده وارد جنگی تمام عیار با ایران شد اما تقریبا همزمان با این تحول، ترکیه دستخوش تحول تدریجی - از رژیمی کاملا وابسته به رژیمی نسبتا میانه رو - شد. پیروزی حزب مام میهن به رهبری تورگوت اوزال در 15 آبان 1362 چهره ضد ایرانی ترکیه را ترمیم کرد و به نیروهای هوادار انقلاب اسلامی ایران امکان فعالیت داد.
از حدود اوایل سال 1363، آمریکایی ها با اینکه فشارهای متمرکزی علیه جمهوری اسلامی و دولت های همگرا با آن در منطقه اعمال می کردند اما در عمل از یک طرف باور کردند که امکان عملی تغییر وجود ندارد و از طرف دیگر به این جمعبندی رسیدند که در این شرایط نیز قادر به تامین منافع و سیاست های خود می باشند. در این میان وضعیت نسبتا باثبات کشورهای عربی تحت سیطره آمریکا این اطمینان را در دهه های 1360 و 1370 به وجود آورده بود که «نظم منطقه ای مبتنی بر توازن» استمرار پیدا می کند. گزارش های مختلف محافل آمریکایی در این دوره بیان گر آن است که آمریکا مردم عرب را فاقد مختصات لازم برای «ایجاد تغییرات اساسی» می دانسته است.
واقعیت هم این است که منطقه عربی - شامل شمال آفریقا و آسیای جنوب غربی - بعد از تجربه موج ناسیونالیسم عربی دهه های 1330 و 1340 - تحت تاثیر اشغال سرزمین فلسطین - که به روی کار آمدن رژیم های سوسیال، ناسیونال در کشورهای مصر- 1331-، عراق-1337-، یمن 1341، الجزایر 1341، سوریه 1350، لیبی 1348 و تونس 1333 منجر شده بود، وارد هیچ تجربه دیگری نشده بود و حال آنکه در این فاصله مناطق دیگر دستخوش تحولات عمده ای شده بودند که از آن جمله باید به تحولات فراگیر در رژیم های راستگرای آمریکای لاتین، تحولات کیفی در رژیم های آسیای جنوب شرقی- کشورهای حوزه آسه آن- اشاره کرد. رکود نسبی 40 ساله جهان عرب در فاصله دهه 1350 تا آخر دهه 1380 از یک طرف غرب را نسبت به حفظ سیطره خود بر منطقه عربی- اسلامی مطمئن نموده و از سوی دیگر امکان اعمال سطحی از تغییرات کنترل شده را تداعی می کرد. تغییرات از این نوع با روی کار آمدن جرج بوش در سال 1379 مورد توجه مقامات آمریکا قرار گرفت و بر این اساس «نیاز جهان عرب به تغییرات» وارد ادبیات رسمی دولت جرج بوش گردید.
آمریکا به رژیم های وابسته خود می گفت برای جلوگیری از فروپاشی خود و نظم منطقه ای- در شرایطی که تغییر آن به نفع آمریکا امکانپذیر نباشد- باید به نوسازی (modernization) تن داد اما این ادبیات با مخالفت جدی رژیم های وابسته عرب بخصوص در مصر، عربستان و یمن مواجه گردید. این رژیم ها هرگونه تغییر را زمینه ساز فعال شدن «موج خفته» در کشورهای عربی می دانستند. از آن طرف دولت جرج بوش از میانه راه -2005- دچار دردسرهای بزرگی شد. سیاست اشغال افغانستان و عراق علیرغم هزینه زیاد، شکست خورده و به چالش بزرگ غرب در منطقه آسیای جنوب غربی تبدیل شده بود. در این شرایط بوش سیاست تغییرات مهندسی شده در رژیم های وابسته را کنار گذاشت و در ادبیات رسمی آمریکا «ثبات» جای «نوسازی» را گرفت. در اواسط سال 2006، رایس وزیر خارجه آمریکا در یک نطق رسمی گفت: «دمکراسی و انتخابات بهترین انتخاب برای خاورمیانه نیست بلکه امروز این منطقه بیش از تغییر به ثبات سیاسی احتیاج دارد.» این شعار البته در داخل آمریکا به نوعی خلف وعده و اعتراف به شکست تعبیر شد. به همین دلیل حزب دمکرات برای بازسازی موقعیت خود شعار تغییر را انتخاب و مهمترین عنصر آن را تغییر در نگاه آمریکا نسبت به جهان اسلام معرفی کرد. اوباما دو ماه و نیم پس از آن که وارد کاخ سفید شد اولین سفر رسمی خود به جهان اسلام را 17 فروردین 88 از ترکیه آغاز کرد که این خود پیام هایی را به همراه داشت: 1-شعار لزوم تغییر نگاه به جهان اسلام اعتراف به شکست برنامه های ضد اسلامی غرب بود اگرنه اوباما می توانست به جای واژه «جهان اسلام» از واژه جهان عرب یا جهان سوم و یا خاورمیانه و... استفاده کند همانگونه که قبل از او در دولت های کلینتون و بوش معمول بود.
2- شعار اوباما با شعار بوش کاملاً متفاوت بود چرا که بوش از لزوم تغییر فرمی (Reform)- در مقابل تغییر محتوایی- حرف می زد و اوباما از کنار گذاشتن ادبیات جنگ در مواجهه با جهان اسلام سخن می گفت.
3- شروع سفر به جهان اسلام از ترکیه- و نه مصر یا عربستان- هم نشان داد که زمینه برای طرح چنین شعاری در کشورهای عربی فراهم نیست و می تواند موقعیت رژیم های لائیک در مصر و عربستان را به خطر اندازد کما اینکه وقتی اوباما در تاریخ 14 خرداد 88 در سفر دوم خود به مصر رفت و در جامعه الازهر حضور یافت و خطاب به جهان اسلام پیامی- با ظاهری- همدلانه فرستاد، واکنش تند مقامات مصری را در پی داشت. در آن زمان رئیس مجلس مصر رسماً اعلام کرد: رفتار تجدیدنظرگرایانه آمریکا نسبت به اسلام سیاسی می تواند به حکومت اخوان المسلمین در مصر منجر شود.» البته کاملاً واضح بود که شعار مدار ا با اسلام بیش از یک پز (perestige) برای آمریکای گرفتار در میان جهان اسلام نبوده و اوباما به شعار «ثبات به جای تغییر» بوش وفادار است رفتار ماه های بعد آمریکا هم این را به خوبی به اثبات رساند. اوباما از همان ماه های اول به قدرت رسیدن- و بطور خاص از سپتامبر 2009- شعار تغییر را رسماً و حتی در لفظ هم کنار گذاشت. بحران شدید مالی سال 2010 و شکست سنگین انتخاباتی حزب دمکرات در همین سال هم اساساً دولت آمریکا را وارد وضعیت جدیدی کرد و کار را به جایی رساند که اوباما از یک سو اعلام کرد که نیروهای نظامی آمریکا را زودتر از موعد مقرر- 2011- از عراق خارج می کند و از سوی دیگر زمزمه خروج نظامیان آمریکا از افغانستان هم بلند شده بود که در اجلاس لیسبون- آبان 89- نهایی شد و رسماً اعلام گردید. این دو نکته کافی است برای آنکه بدانیم وضع سیاسی و امنیتی آمریکا در دوره اوباما- به خصوص در حوزه سیاست خارجی- وخیم تر از دوره بوش بود و این کفایت می کرد تا آمریکا به ثبات در کشورهای وابسته به خود در منطقه عربی- اسلامی به عنوان «ضرورتی استراتژیک» نگاه کند و هرگونه تغییر را آغاز دوره ای از «بی ثباتی های مهارناپذیر» بداند.
تغییرات سریع و پرشتاب در حوزه عربی- اسلامی در این شرایط به راه افتاد و مانند یک «بهمن» راه را بر غرب بست. غرب به سختی به نظاره این تحولات نشست و با کمال ناباوری شاهد فروپاشی ستون مصر در معادله منطقه ای خود گردید. در واقع آمریکا پس از آنکه ایران را از دست داد همه امید خود را به مصر معطوف کرده بود و انصافاً در فاصله وقوع انقلاب اسلامی در ایران تا زمان فروپاشی رژیم مبارک، مصر به خوبی از عهده نقش خود برآمده بود، آمریکا واقعاً توانسته بود با کمک مصر از یک سو مانع به قدرت رسیدن بسیاری از جنبش های ضد آمریکایی در شمال آفریقا و خاورمیانه بشود و از سوی دیگر رژیم صهیونیستی را از بحران های بزرگ که حیات آن را از هم می گسست، نجات دهد.
فروپاشی رژیم وابسته در مصر موقعیت مخالفان آمریکا در منطقه را به نحو ویژه ای بالا برد. از این رو آمریکا همزمان با این تحولات سه پرونده را رو به روی حزب الله لبنان- دادگاه حریری- دولت سوریه- به نمایش گذاشتن کاریکاتور انقلاب- و دولت ایران- بحث حقوق بشر- گشود اما با این وجود آمریکا که به شدت احساس می کند اقدامات سلبی نقشی در بازسازی امنیتی- سیاسی موقعیت آمریکا ندارند، درصدد برآمد تا یک موقعیت ایجابی خلق کند. آمریکا و رژیم صهیونیستی به این منظور به سمت ترکیه رفتند و با وعده های بسیار چرب تلاش کردند تا ترکیه را در مقابل سوریه و ایران قرار داده و به عنوان راهی برای برون رفت از تحولات عظیم منطقه عربی- اسلامی نشان دهند. این بازی دوام چندانی نیاورد و پس از حدود 4 ماه به شکست انجامید. مقامات ترکیه به زودی دریافتند که قادر به ایفای نقش در برنامه ای آمریکایی- صهیونیستی نیستند و از این رو از اوایل تیرماه پیغام های مبتنی بر «توضیح و توجیه» آنان به ایران و سوریه سرازیر شد.
در یک جمعبندی باید گفت مهمترین اثر تحولات جاری در منطقه، فروپاشی «نظم تعادلی» بود که آمریکا از اوایل 1363 به ناچار به آن تن داد. حالا این وزنه تعادل به ضرر آمریکا و به طور کلی غرب بهم خورده و این در حالی است که پیش از آن سیاست نظامی گری مبتنی بر اشغال هم به بن بست رسیده بود. ادبیات نزدیک شدن به جهان اسلام هم که در سال اول ریاست جمهوری اوباما مطرح شد و نیز تلاش های آمریکا برای نزدیک شدن به اسلام گرایان در مصر و سوریه راه به جایی نبرده است.
تجربیات و ابزارهای آمریکا با آنچه در متن کشورهای اسلامی- عربی می گذرد سنخیت ندارد. آمریکا دیپلماسی قدرتمندی دارد، نیروها و دیوان سالاری عظیم امنیتی- نظامی دارد، رسانه های دیداری، شنیداری و الکترونیکی قدرتمندی دارد و بر شبکه ای از روشنفکران و رژیم های وابسته در این منطقه تسلط دارد، اما مردمی که در این منطقه به میدان آمده و شش ماه است یقه رژیم های وابسته به غرب را گرفته اند پذیرای دیپلماسی، رسانه، نیروی نظامی- امنیتی و عناصر وابسته غرب نیستند و امکان دیگری هم برای اثرگذاری در اختیار آمریکا نیست. پس بدون تردید در حالی که ساختار امنیتی غرب فرو پاشیده، برخلاف دهه 1980 امکان جدیدی برای بازسازی موفقیت غرب در این منطقه وجود ندارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات