تاریخ انتشار : ۰۸ مرداد ۱۳۹۰ - ۰۷:۵۲  ، 
کد خبر : ۲۲۳۹۵۴
سیری در روند پویائی یک اندیشه

روژه گارودی؛ از مسیحیت تا اسلام


«روژه گارودی»، فیلسوف و سیاستمدار معروف فرانسوی که سالیانی پیش «اسلام» را بعنوان یک مکتب و ایدئولوژی پذیرفته است، در مسائل جهان اسلام، موضع‌گیری‌های منصفانه، عادلانه و شجاعانه دارد...
علیرغم میل شدید «آل سعود» در جذب او، گارودی همچنان «استقلال فکری» خود را حفظ کرده است ... در جامعه مکه، گارودی، با صراحت و شجاعت، عملکرد تبهکارانه آل ‌سعود حاکم بر حجاز را بشدت تقبیح کرد و برائت از مشرکین را یک واجب اسلامی نامید ...
این موضع‌گیری باعث شد که روزنامه‌های وابسته به ارتجاع سعودی، از جمله روزنامه «الشرق الاوسط» چاپ لندن- که در پنج قاره جهان و در ده شهر بزرگ در آن واحد چاپ و توزیع میشود ـ به انتقاد!! از «اندیشه‌های روژه گارودی» بپردازد.
در این میان، وظیفه ما چیست؟ روشن کردن نوع اندیشه گارودی درباره مسیحیت، مارکسیسم و اسلام...
گفتگوی زیر که توسط یک نویسنده ایتالیائی بنام: Stefanom. Paci صورت گرفته و در ماهنامه مسیحی: «سی روز در کلیسا و در جهان» (Giorni) درج شده است، نشان‌دهنده نوع اندیشه‌ گارودی و علت گزینش اسلام و باورهای او در مورد مسیحیت، عیسی مسیح و مارکسیسم است.
نشر ترجمه فارسی این گفتگو، بعنوان دفاع از یک مسلمان، در قبال تهاجم تبلیغاتی باند آل‌سعود بر ضد وی، امید است که مورد قبول حق قرار گیرد.
گارودی یکی دو بار هم از ایران اسلامی دیدار کرده و سخت مدافع «انقلاب اسلامی» است. دو سال پیش، در سالگرد انقلاب، در «جماران» مانند بقیه مردم، روی «زیلوها» نشست و به سخنان امام گوش فرا داد ... بعد فرصت را مغتنم شمرد، از آقای مهندس موسوی نخست‌وزیر، وقت ملاقات برای ایشان گرفتیم ... و ایکاش می‌شد که با مسئولین محترم دیگر، از جمله ریاست جمهوری، ریاست مجلس شورای اسلامی هم ملاقاتی می‌داشت ...
امید که در سفر بعدی، «گارودی» را آنطور که شایسته او است، پذیرا باشیم.
سیدهادی خسروشاهی
قم- 25/7/66
می‌توان با او موافق بود، می‌توان در قبال بعضی از نظرات شجاعانه‌اش مردد ماند و یا نپذیرفت، اما در صداقت او شک نمی‌توان داشت. او از آنهائیکه عادت به بازی روی خیلی از «میزها» و پیروزی روی همه آنها دارند، نیست.
زمانیکه دیگر با مقررات یک بازی توافق ندارد، یا یک پدیده جالب‌تری را می‌بیند، برمی‌خیزد و جایش را عوض می‌کند. آوارگی سیاسی و روشنفکری‌اش، به خیلی‌ها فرصت داد تا بیشتر استهزایش کنند، اما خود او به آنها توجهی ندارد. گارودی می‌گوید: «مهم پیروی از وجدان خود است، مابقی هیچ اهمیتی ندارند». و وجدان «روژگارودی» هفتادساله، فیلسوف و مرد سیاسی بویژه متعهد در حوادث این قرن، بدون شک آرامش ندارد.
در یک خانواده ملی و «کنسرواتور» بدنیا آمد. در بیست سالگی تصمیم به «مسیحی» و «مارکسیست» شدن، گرفت. در سال‌های 1960 میلادی، عضو بانفوذ «دفتر سیاسی حزب کمونیست فرانسه» بود، و از جمله محرکین اصلی ضرورت ایجاد «دیالوگ» بینی مارکسیست‌ها و کاتولیک‌ها، بشمار میرفت.
او شخصا با بعضی از شخصیت‌های بزرگ این قرن، از «پائول الارد»، Pauleluard (که برایش اشعاری نیز گفته است) تا «سارتر»، از «پیکاسو» تا «استالین» از «پاپ» و «مارتین گراهام» Marta Graham تا «خروشچف» ملاقات کرده است، اما در ششم فوریه سال 1970 که در نوزدهمین کنگره حزب کمونیست‌ فرانسه، آخرین سخنرانی‌اش را ایراد می‌کند، با انتقاد زیاد از خط‌مشی حزب بلافاصله از آن «اخراج» می‌شود.
شاید آخرین لنگر «رژی گاوردی» جنجال‌برانگیز است: با اینکه به زندگی در «پاریس» ادامه می‌دهد، تصمیم به عضویت در «امت» بزرگ اسلام، جامعه مذهبی و مدنی می‌گیرد، که در همه‌ی دنیا، پیروان (حضرت) «محمد»(ص) پیغمبر (اسلام) را در بردارد، و اسلام از این تازه مسلمان، با احترام کامل استقبال کرد: برای بزرگداشت هزاره مشهورترین مرکز فرهنگ اسلامی، دانشگاه «الازهر» در «قاهره»، گارودی رساله بیسابقه ـ رسمی خود را مطرح می‌سازد ...
او در پاسخ اینکه آیا «تغییر مذهب» داده است، می‌گوید: «نه، صحبت از یک تغییر مذهب نیست، وقتی به اسلام گرویدم احساس جدائی نکردم، بلکه احساس تکامل کردم».
وقتی درباره خودش صحبت می‌کند، نگاه جدی و اخم‌آلود «رژی گاوردی» گاه‌گاهی باز می‌شود و برق شادی از دیدگانش مشاهده می‌گردد، ما را در خانه‌اش در «ژنو» محل «انستیتو برای دیالوگ فرهنگ‌ها» که توسط او در سال 1974 تأسیس شده است، با یک پیراهن سفید بلند، می‌پذیرد.
... «در زندگی من فقط یک جدائی بوده و آنهم در سال 1933».
ادامه می‌دهد: «بیست سال داشتم و بحران بزرگ اقتصادی که در ایالات متحده آغاز شده بود در اروپا نیز گسترش می‌یافت، وضعیت وحشتناکی بود، برای بچه‌ها شیر نبود و برای بزرگان، نان، هفت میلیون بیکار در جهان صنعتی ... و هیتلری که بقدرت می‌رسید.»
دو چیز به روشنی بنظرم رسیدند: این بی‌نظمی از این رو بود که برای مردم ارزش‌های مطلق بی‌معنی شده بود. به این خاطر بود که مسیحی شدم. اما در این مسیحیت پاسخی به مسائل اقتصادی و اجتماعی‌مان نیافتم. در مسیحیت کنونی یک جدائی ریشه‌ای بین آن چیزی که به «خداوند» تعلق دارد و آن چیزی که به «سزار» تعلق می‌یابد، وجود دارد: یعنی همه آن چیزی که به «سیاست» است به «سزار» تعلق دارد و متأسفانه هرگز در تاریخ و آموزش‌های مسیحیت گفته نمی‌شود که سزار چگونه بایستی رفتار کند.
به این خاطر است که در آن دوره در جستجوی یک روشی بودم که به کمک آن قادر به حل مسائل باشم. آن را در مارکسیسم یافتم، حزب کمونیست فرانسه در آن زمان، نیروی اصلی برای مبارزه علیه کاپیتالیسم بود، که به بی‌نظمی، هدایت می‌کرد و علیه هیتلریسم، که به وحشت سوق می‌داد! روی همین اصل، را هم را انتخاب کردم، همزمان مسیحی و مارکسیست شدم!»...
پاسخ می‌دهیم که اگر برخلاف اسلام، مسیحی هیچ مدلی از جامعه کامل ندارد، (اما) وظیفه‌اش، (وظیفه مؤمن مسیحی‌)، در هر محیط تاریخی و فرهنگی تحلیل و عمل، با منطق نشأت گرفته از ایمان، است.
در این رابطه نمونه‌ای در فرانسه است، مبارزه کاتولیک‌ها برای مدارس آزاد.
«گارودی» توضیح می‌دهد: «تاریخ گرایش جدائی دین از سیاست خیلی برای من جالب نیست، در فرانسه همواره مسائلی با هم مخلوط شده‌اند که بنظرم خیلی با هم متفاوت می‌باشند، مسأله روابط بین کلیسا و دولت، که رابطه بین دو نهاد سیاسی است، و رابطه بین مذهب و سیاست، که دو بعد انسانی است، مسأله دانستن این است که در قلب هر انسان، یک جامعه، ارزش‌های مطلقی وجود دارند. اگر، از طریق تربیت، به سرور قلب بچه‌هایمان این ایده را که ارزش‌های مطلق وجود دارند، که یک خدا وجود دارد، که انسان خودکفا نیست، منتقل نسازیم، ما را به سوی یک دوره روابط خشونت‌آمیز، به سوی یک توازن وحشت، که سنت روابط فردی خواهد شد (همین‌طور که در سیاست اتفاق می‌افتد) ـ سوق خواهد داد.
به این خاطر است که فکر می‌کنم مسأله «جدائی دین از سیاست» اغلب بد مطرح شده است: مسأله این نیست که انحصار تربیت به کلیسا داده شود، اما این نظر که در تربیت جوانان می‌بایستی از بعد متافیزیکی، یعنی از خدا صرفنظر شود، یک انحراف بوده که اکنون نتایج آنرا می‌بینیم. اعتقاد دارم که امروز هیچ چیز فوری‌تر از اجتماع مردم مؤمن، چه مسیحی، چه مسلمان یا یهودی، برای مبارزه علیه فروپاشیدگی جامعه‌ای که «خداوند» یگانه را برای جایگزین کردن «خدایان» دیگر رها کرده است، وجود ندارد».
* می‌گوئیم بدین ترتیب برای گارودی، مسلمان شدن چه مفهومی دارد؟
** - «اگر انتخاب کردم که مسلمان شوم ـ به این خاطر است که در اسلام اصیل ـ یعنی ـ اسلام آنگونه که بایستی باشد نه آن‌گونه که هست ـ تلفیق آن چیزی را که جداگانه در مسیحیت و در مارکسیسم جستجو می‌کردم، یکجا وجود دارد.
از یک طرف: گرویدن به ارزش‌‌های مطلق، و همزمان، این فکر که مذهب بایستی در تمام شئون زندگی حضور داشته باشد، نه تنها در زندگی خصوصی بلکه همچنین در زندگی عمومی و اجتماعی.
محمد(ص) در یک زمان هم پیغمبر است و هم مرد حکومت: هرگز مذهب و سیاست را از هم جدا نمی‌سازد، همینطور منطق و مذهب را.
خیلی خوب! میدانم که متأسفانه در تاریخ همواره وضع اینگونه نبوده است، اما یک مکتب را با انحرافات آن نمی‌سنجند. اگر از من سئوال می‌شد این جامعه اسلامی در کجا وجود دارد، شاید پاسخ میدادم که در هیچ محدوده مکانی. اما می‌توانم بگویم در جائی تحقق دارد، در یک کتاب: قرآن، و در قلب میلیون‌ها انسان. البته قبول دارید که یک جامعه مسیحی یا کشور واقعاً کمونیستی هم وجود ندارند.
بهر حال من به اسلام، بدون انکار چیز دیگری، گرویدم. یعنی آن چیزی را که مارکسیسم برای تحلیل جامعه و برای فعالیت در آن به من آموخت، با توجه به اینکه مذهب اسلام هیچ علمی را رد نمی‌کند همین‌طور آن چیزی را که مسیح در زندگی به من داده است ... (برای اینکه او در قرآن پیغمبر اسلام است) رها نساختم.»
مشکل است این احساس را نداشته باشیم که برخلاف مقدسین تورات که از سوی خداوند انتخاب می‌شدند، گارودی «خدا» را انتخاب می‌کند. و باز هم مشکل‌تر ـ و به او می‌گویم ـ درک این است که او چه تصویری از مسیح ترسیم می‌کند؟
- «عیسی مسیح همواره برای من یکسان بوده است (توضیح می‌دهد) چه بعنوان مسیحی، چه بعنوان مسلمان: زیباترین نمونه‌ای که می‌توان از یک انسان تصور کرد. در قرآن از مسیح بیشتر از خود محمد(ص) تجلیل شده است.
خداوند به محمد(ص) می‌گوید: همه گناهکارند، در حالیکه این را در مورد مسیح و مادرش، مریم باکره (همچنین قرآن، مریم را باکره میداند) نمی‌گوید. یعنی او و مادرش تنها دو فرد انسانی هستند که گناه نکرده‌اند. پس بدین‌ترتیب چهره مسیح برای من تغییر نکرده و برای من همچنان یک نمونه عالی از زیبائی و عظمت انسانی باقی می‌ماند. و البته باید خیلی صریح و آشکار بگویم که من هرگز نه به تثلیث، نه به حلول خداوند در یک انسان، اعتقاد نداشته‌ام و ندارم. و این اعتقاد به نظر من چیز وحشتناک و شگفت‌آور است.
مسیح «بطور الهی» یکی زندگی «انسانی» کرد. اما این بدان معنی نیست که من، عیسی مسیح را «خدا» بدانم. اصولاً در انجیل «فرزند خدا» کسی است که به «اراده او» گردن نهد. و به یقین مسیح بطور نمونه‌ای از خداوند اطاعت کرد و برای اینست که بالاتر از دیگر انسان‌هاست، و من احترامی را که همواره برای او احساس کرده‌ام، در قرآن میابم. از این نقطه نظر، هیچ تغییری در این رابطه بوجود نیامده است و بهر صورت، پیغمبر محمد(ص) ادعای آوردن یک مذهب جدید را نکرد، بلکه او احیاء مذهب اصلی «ابراهیم» را بیاد ما آورد.»
با تکیه بر این عقاید که آن را «متحدگر» توصیف می‌کند، گارودی معتقد است که می‌توان با استناد به قرآن و در کنار آن اتحاد بزرگ یهودی ـ مسیحی و مسلمان را (ادیان ابراهیمی) دوباره بوجود آورد.
گارودی هیچ مشکلی برای ورود اسلام در فرهنگ غربی که یک قسمت اصلی از میراث‌اش را فراموش کرده است، نمی‌بیند.
«همچنین Paulralery، زمانیکه فرهنگ غربی را شرح می‌داد، می‌گفت: یهودی ـ مسیحی و یونانی ـ رومی سومین عنصر: عرب ـ اسلامی را فراموش می‌کرد. در دانشگاه «قرطبه»، از قرن دوازدهم تا سیزدهم نظراتی پیدا شد که «رنسانس» را بوجود آورد، بویژه کشف متد تجربی خود Bacone گفته است که به آن دانشگاه (قرطبه) مدیون است، و نیز پاپ سیلوسترو دوم در آنجا تربیت شده است».
شاید «معنویت» کلمه‌ای باشد که بتواند مسیر انسانی و سیاسی «گارودی» را بعنوان انسان مبارز و فیلسوف، در خود خلاصه کند.
با پشت‌سر گذاشتن ناآرامی هر موضعی که به آن اطمینان کامل نداشته باشد، «گارودی» به جستجوی معنی زندگی، ادامه می‌دهد.
یک سرسختی خارج از حد معمول که، با وجود ساده‌لوحی‌های قابل توجه او، بهرحال یک احترامی را برمیانگیزد: «در بیست سالگی (بخاطر می‌آورد) و در زمانی بحرانی «مرد» شدم و راه خود را انتخاب کردم. هدف بزرگ زندگی من جستجوی یک معنی بود. بزرگترین شادی وجود من، با وجودیکه بیش از 70 سال دارم، داشتن احساس و وفاداریم به رویا و «انتخاب» (زمانیکه بیست‌ سال داشتم) می‌باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات