محمدصادق جوادی حصار*
سینهکش راه بودم که از جلوم درآمد. شکوه و هیمنهاش را حفظ کرده بود اما کمی سنگین راه میرفت. خیلی وقت بود دیداری تازه نکرده بودیم. چشمش که توی چشمم افتاد تبسمی ملیح چهره مصمم او را که کمی فراتر از جدیت به عبوسی گراییده بود از هم گشود.
سلامی گفتم و در آغوشش خزیدم. گرم و صمیمی در آغوشم فشرد و گفت:«کجایی مرد! ستاره سهیل شدهای». گفتم کم سعادت شدهام استاد. فعلا در پرده نسیان بسر میبریم. دستی مردانه بر شانهام نهاد و تکانی نثارم کرد. مثل باغبانی که درخت آفتزدهای را بتکاند.
آنگاه با تعجب گفت:«تو هم که اهل تعارف شدهای. گفتم آخر خیلی وقت است که توفیق دیدار و مصاحبت نیافتهام. شما هم کمتر آفتابی میشوید! یادش به خیر آن روزها. گویی همین الان پیش چشمم رژه میروند. دانشگاه را به یاد دارید. چه حال و هوایی داشتیم. یادش بخیر. راستی آقا. حالا چه میکنید؟ هنوز هم تدریس دارید؟ شنیدهام چند تا از آقایان را فرستادهاند مرخصی دائم از تدریس. شما که انشاءا... به درس و بحث ادامه میدهید.
آهی کشید و گفت:«هی... به لطف خدا. هنوز هستیم. راهی است که باید رفت. چه میشود کرد دیگر؟ باید رضا به داده دهی وز جیبی گره بگشایی ». خدا را شکر که هنوز میتوانیم روی پای خود و سرحرفی که زدهایم بایستیم. چشمش به پایین دوید خط نگاهش را که دنبال کردم، در کناره راه دو تخته سنگ را نشانم داد. به اشاره ایشان راهی شدیم. کمی خسته نشان میداد. گفتم: معلوم است خیلی زود به کوه زدهاید.
ما خواب ماندهها را ببین! وقتی میرویم که شما برمیگردید. خندید و گفت: از نتایج پا به سن گذاشتن است دیگر. سحر که میشود خواب از چشم میانسالان رخت برمیبندد. حالا هم که فصل بهار است، چه بهتر که به جای از این شانه به آن شانه غلتیدن و خاطره مرور کردن به کوه و صحرا بزنیم. گفتم: چه بهتر از این؟ خدا کند که همواره سرحال و با نشاط بمانید. روی سنگها که نشستیم آقای مصلحی پرسید. خوب شما چه میکنید؟ خیلی دلم میخواست دیداری تازه کنیم زنگ هم که نمیزنی. هنوز که ان شاء ا... سایهات سنگین نشده است؟! مهربان و دوست داشتنی گفت: اگر سری به ما بزنید خوشحال میشوم. مثل همیشه. شما الحمدا... از مردان خوب و زحمتکش هستید.
خدا اجر خدمات امثال شما را خواهد داد. بعد هم با لطفی که از چشمههای جانش و از برق چشمانش نشات میگرفت دستی روی زانوی من گذاشت و گفت: درست است که قدر امثال شما را ندانستم اما مطمئن باشید که فداکاریهای جوانان و مردان مخلص هیچگاه از حافظه مردم ما نخواهد رفت. کاش میشد همه چیز را از نو شروع کرد. گفتم: استاد خجالتم ندهید. ما هر چه کردهایم درس پس دادهایم. شاگردی شما را کرده بودیم.حالا هم چیزی نشده. باید امیدوار باشیم. آینده از آن امیدواران است. نیم خیز شد که ... گفتم راستی آقای مصلحی اگر ممکن است شما را همراهی کنم دوست دارم کمی حرف بزنیم. آخر مدتهاست که چنین فرصتی را به دست نیاوردهایم. به بالای راه نگاهی کرد و گفت: شما که هنوز در میانه راهی! میخواهی عقبنشینی کنی. گفتم«طی این مرحله به همرهی حذر نباید کردن.» غافل بودیم و دیر به قافلهسالار رسیدیم. حالا دیگر نباید فرصت را از دست داد. وقت زیاد است . اگر شد فردا میآیم گفت: اشکالی ندارد. ولی ما از راه نینداختهباشیمتان. گفتم خواهش میکنم . سعادتی است با شما همراه بودن. از نیمه راه سرازیر شدیم. شهر خوابآلوده زیر پایمان بود. نسیم بهاری میوزید و درههای پیرامون خمیازه میکشیدند.
آقای مصلحی محکم اما با طمانینه گام بر میداشت. گاهی که راه باریکتر میشد ایشان جلو میافتاد و من در پی او و همچنان گرم صحبت راه میرفتم. پرسیدم:«آقای دکتر اوضاع را چگونه میبینید. ممکن است تحرکی غیرقابل ملاحظه صورت گیرد. امیدی است که باز دوستان دوم خردادی ما به عرصه برگردند.اصلا برنامهای دارند و اگر دارند شما چه اطلاعی دارید.» برگشت و نگاهی در من انداخت. مکثی کرد و آنگاه گفت: آقا شما که هنوز هم فقط سوال میکنید.اصلا چرا من نپرسم و شما جواب ندهید. گفتم: خب معلوم است جایی که آب باشد تیمم باطل است. ناسلامتی شما چند تا پیراهن بیشتر پاره کردهاید. تا شما هستید ما باید بپرسیم و حضرتعالی جواب بفرمایید. در حقیقت ارائه طریق بفرمایید. گفت اصلا هم این جور نیست. ضمن اینکه من هم مثل شما از معرکه بیرونم. «چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.» گفتم البته «بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد.» تازه اگر بپذیریم که قدی خمیده باشد. شما که چشم بد دور مثل شاخ شمشاد و سرو چمان زینت گرمابه و گلستان عزیزانید. حالا بفرمایید. بالاخره چه باید کرد. آیا امیدی هست؟ میشود آیا دوباره باده پیمایی کنیم؟ خندید و گفت: باز که طبع شاعریت گل کرد.«پیمان خورید باده که تعزیر میکنند.» گفت میدانی که با دعا و ثنا رابطهام همیشه محکم و خدشه ناپذیر بوده است. اما از قدیم گفتهاند:«از تو حرکت از خدا برکت.» نمیشود که فقط با امید زندگی کرد. گفتم یعنی چه کار باید میکردیم که نکردیم.
رای 20 میلیونی که با دعای تنها به دست نیامد. مبارزه هم پشتش بود. زندان و محرومیت و هزار مشکل دیگر هم داشت. بعد چی شد؟ مگر مردم چقدر باید مایه میگذاشتند که نگذاشتند. مجلس ششم، شوراهای اول و ... همه و همه با حضور مردم بود که رقم خورد. گفت:«دقیقا درست است با حضور مردم، خودت نسخه درمان را پیدا کردی. یعنی باز هم حضور مردم.» گفتم:آقاجان! یعنی حضرت آقای دکتر عزیز،اما مردم ناامید شدهاند، میگویند جواب نمیدهد. حضور ما را هر وقت لازم باشد به رسمیت میشناسند وقتی هم که به دردشان نخورد مصادره میفرمایند. مگر میشود فقط با شعار و امید دوباره مردم را به صحنه آورد. بیچارهها از یک سوراخ چند بار گزیده شوند.در همین دوره کوتاه که مثلا دولت اصلاحی و مردمی، حامی رای و نظر آنها بود، چقدر جفا و مصیبت دیدند.
مگر کوی دانشگاه و قتل های زنجیرهای و صدتا کوفت و مرگ دیگر را میشود به همین راحتی ها فراموش کرد. خوب که دور برداشته بودم، رو به من کرد و گفت: خب اگر نمیشود هیچ. ما که سرمان توی لاک خودمان است. هر وقت موقعش رسید هر چه مردم خواستند ان شاءا... همان خواهد شد. حالا هم اوقات تلخی نکن. بالاخره یک جوری میشود. بگو ببینم، نکند خودت خیالی داری که از این اول سالی خیز برداشتهای؟.
گفتم:«دکتر جان خودتان بهتر میدانید که ما مهر ابطال خوردهایم. نه در مسجد گذراندهام که رندی .... نه در میخانه کاین خمار خام است .»به لطف قوانینی که هر روز به نفع !!! امثال بنده وضع میشود چارهای نداریم جز کنارهگیری دوستان محترم تا هفت پشت آن طرفتر کسانی که در مظان این جور اتهامات باشند را کاویده و برایشان پروندهسازی فرمودهاند.نظارت محترم استصوابی هم که کارآمدیاش را به اثبات رسانده است.
گذشته از این، من مدت هاست آردم را ریخته و الکم را آویختهام . اگر چیزی میگویم، میدانی که برای خودمان نیست. اما بالاخره باید کاری کرد. به هر کس میگویی چه خبر؟ میگوید: با این اوضاع و احوال چه جای خبر و نظر. ناامیدی ریشه دوانده. همه میگویند با این وضع مبارزه قانونی هم جواب نمیدهد. گیریم که رفتیم توی گود، باز همان آش است و همان کاسه. کم کم به شهر رسیدیم. آمد و شد و ترافیک چاشتگاهی روز جمعه را از حالت تعطیلی در میآورند که استاد رو به من گفت: باید واقعبین بود. هر چه تو میگویی را قبول دارم اما با کمی شدت و ضعف راه دیگری هم به نظرم نمیرسد. میدانم برای ادامه راهی که رفتهایم مشکلاتمان زیادتر شده است. اما به نظرم راه دیگری هم نداریم. بالاخره مبارزه در مراحل پایانی سختتر و رقابت نزدیکتر میشود. قرار هم نیست در میدان بیرقیب جولان بدهیم.
گفتم دکتر جان این دیگر چه فرمایشی است، کدام مبارزه؟ مبارزه آداب دارد. قانون و مقرارت دارد. حضرات قانون شان در بی قانونی است. پای میز پینگ پنگ هفت تیر میکشند. در شرایطی که همه سنگ را بسته اند و... چه جوری میشود به مردم گفت بفرمائید مبارزه سیاسی و قانونی در دفاع از حقوق شهروندی و آزادی و... مثل اینکه آقای مصلحی خسته شده باشد اما با خونسردی و به نحوی که خیال کردم کمی هم چاشنی بیاعتنایی به همراه دارد. گفت: همین است دیگر آقاجان آنهایی که روز اول حرفهای گندهتر از دهن تحویل میدادند و با وعدههای قشنگ مردم را به راههایی پرپیچ و خم روانه میکردنداگر با توجه به امکانات و تواناییها طرح موضع کرده و گام برمیداشتند شاید سرنوشت ما این نبود. گفتم: مثلا چی؟ کدام حرف آنها معقول و ناشدنی بوده است. آزادی مطبوعات، آزادی بیان و عقیده، قانون محوری و درخواست تساوی همگان در اعمال قانون و بهرهمندی از حمایتهای حقوقی و شهروندی ... یا درخواست فعالیت سیاسی در محدوده قانون اساسی یا اینکه همگان به رای ملت احترام گذاشته و به لوازم رفتار مردمسالارانه پایبندی نشان دادند.
اینها برای مردی که انقلاب 57 و دوم خرداد 67 و 8 سال جنگ را اداره کردهاند توقع زیادی است. واقعا مردم قابلیت بهرهمندی از این حقوق را ندارند که باید به بهانههای واهی از حقوقی مثل انتخاب شدن یا انتخاب کردن محروم باشند. دکتر آهسته گام برمیداشت و میخواست که تا به منزل نرسیده حرفهایمان به سرانجامی برسد. شانه به شانه هم که رسیدیم گفت خوشحالم که هنوز انگیزه داری. حرفهایت قبول. اما میگویی چه کنیم؟ برویم توی پستو و خیال ببافیم؟ یا برگردیم و از ته مانده سرمایه خویش برای بازسازی توان از دست رفته مدد بگیریم. محکم باش جوان! خندهام گرفت. آقا کو جوانی؟ میبینید که میانسالی را هم پشت سر گذاشتهایم. غم هجران مطلوب هم مزید بر علت دل و دماغمان را سوزانده. ادامه داد، میگویم جوان، و میدانم چه میگویم. برو و کمربند را محکم ببند که باید دوباره به میدان آمد. باید دوباره مبارزه کرد. باید از مردم کمک گرفت و به کمک آنها رفت. اگر باورمان کنند که انشاءا... خواهند کرد. میشود دوباره ایستاد. آنها دست خدایند.«یدا..معالجماعه.»
گفتم هنوز هم باید خوش خیال باشیم؟ هنوز هم باید به خودمان وعده بدهیم. باشد! البته ببخشید که صریح عرض کردم. خندید و با چهرهای مصمم گفت: خدا بخواهد ما هم داریم آماده میشویم. مگر نمیبینی صبح زود زدهایم به کوه. مبارزه انرژی و سلامت میخواهد.داریم ورزش میکنیم و آماده میشویم. امید به خدا.