تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۴:۴۱  ، 
کد خبر : ۲۲۴۳۹۳

پست مدرنیسم (بخش هشتم)


در ارتباط با مکاتب انسان‏شناسى، پست‏مدرنیست‌ها یک واکنش منفى دارند؛ کلیه مکاتبى که مطلبى براى ارائه کردن داشتند، در ارتباط با انسان‏شناسى رفتارگراها واکنش منفى دارند؛ چون انسان را به صورت ماشین تصور مى‏کنند و همچنین نسبت به انسان‏شناسى فلسفه تحلیلى فروید واکنش منفى دارند، البته انسان‏مداران به نوعى با این نگرش مخالفند، پست‏مدرنیست‏ها به نوع دیگر انسان‏مداران مى‏گویند: چون تمام توانایى‏هاى بشر را، فلسفه تحلیلى فروید در چارچوب غریزه جنسى محدود کرده و انسان را اسیر کرده و حتى «جان دیوید» تعبیرى دارد، مى‏گوید: مانند انسانى که مى‏تواند، فعالیت‏ها و امور بسیار خوبى را انجام دهد اما دست و پایش را بسته‏اند. پست‏مدرنیست‏ها به این جنبه انتقاد کرده‏اند و همچنین نسبت به انسان‏شناسى فلسفه تحلیلى؛ زیرا بر اساس پیشفرض‏هاى ثابتى، انسان را تحلیل مى‏کند، یعنى یک نوع نگرش پوزیتویستی نسبت به انسان و نوعى تعین‏بخشی به بعضى از مبانى ثابت دارد ولى ما آن نظریه را نمى‏پذیریم. همچنان تأکید بر این دارند که روان انسان مى‏تواند از طریق ارتباط با جهان مادى در حال گذران باشد و به تبع مارکسیست‏ها اصرار بر نفى هر نوع قاطعیت و ثبات و جزمیت دارند.
بحران‏هاى ناشى از پست مدرنیسم
بحران دینى، بحران اخلاقى، بحران ایدئوژیک و بحران هویت انسانى؛ بعضى از این مسائل از سخنان اندیشمندان غربى گرفته شده و برخى دیگر بسیار واضح است.
طبیعى است زمانى که با نگاه تکثرگرایانه دین را تصویر مى‏کنیم و دیدگاهى پوزیتویستى به دین داریم و تمام داوری‌ها را در نظام دینى و اخلاقى مبتنى بر معیارهاى درونى و بیرونى مى‏دانیم که در حال شدن و تغییر است و هر کسى به نوعى مى‏خواهد از این زاویه نگرش خاصى داشته باشد، طبیعى است که امر با ثباتى باقى نمى‏ماند، هیچ کس نیست که بگوید راه نجات کجاست؟ اخلاق خوب یا بد چیست؟ دین سعادت‏آفرین کجاست و چیست؟ و توسط چه کسى اداره مى‏شود؟
انسان‌ها در جوامع غربى تحت تأثیر چنین بینش‏هایى قرار دارند که آن‌ها را دچار یک بحران مى‏کند.
بحران ایدئولوژیک
یکى از بحران‏هایى که پست‏مدرنیست‏ها با آن سروکار دارند بحران ایدئولوژیک است و گریزى از آن نیست. گفته شد که نفى هر نوع کلیت و جامعیت، بیان انکار هویت منسجم فرد و جامعه انسانى است. حقیقت ثابت عینى، و همچنین مبانى ایدئولوژیک که پست‏مدرن‌ها ارائه دادند، خود نوعى ضدیت با خود و خودانکارى را در اندیشه پست‏مدرنیسم ایجاد کرده، یعنى کسى که منکر هر نوع ثبات است، به نظراتى روى آورده که به صورت ناخودآگاه نظریه ثبات را بیان مى‏کند. (آن‌چه همیشه در حال شدن است). از زمانى که «فرانس» یا «نیوتن» یا پیش از آن، این نظریات را ارائه دادند، حدود سى چهل سال مى‏گذرد، اما کسى را نمى‏یابیم که بگوید نظریه‏اى که ارائه داده تغییر کرده و اکنون به این صورت درآمده. یعنى اگر از «زوچ» و «میشل فوکو» و دیگران بپرسند که نظریاتتان چگونه است؟ مى‏گویند: هنوز به قوت خویش باقى است و باید در جوامع انسانى مورد تجربه قرار گیرد تا ارزش و اعتبارش ثبت شود یا فردى که مى‏گوید، دوران هر نوع ایدئولوژى به سر آمده، خود یک بافتى را ایجاد مى‏کند که طبعا جنبه ایدئولوژیک دارد و مى‏بینیم که از درون خود را مى‏خورد و یک نوع خودزنى و ضدیت با خود در اندیشه‏هاى ایدئولوژیک مشخص است.
به طور نمونه آن‌ها فیلمى را تهیه و براى انسان غربى این مسأله را تصویر مى‏کنند که «باید به آرمان شهر زایون بیندیشى، راه نجات دیگرى ندارى، این الهه زایونیس است که مى‏تواند شما را نجات دهد».
پرسش: گروهى از اندیشمندان معتقدند چیزى به نام پست مدرنیسم و دورانى به نام پست مدرنیسم وجود ندارد و تکون پیدا نکرده و حال ممکن است در آینده چنین چیزى شکل گیرد. گروهى دیگر معتقد هستند دوران پست‏مدرنیسم، دهه‏هایى است که حرکت‌هایش شروع شده و در یک نگاه تاریخى (مثلاً در سى الى چهل سال آینده) مى‏توانیم قضاوت کنیم که ریشه‏هاى پیدایش و تکون پست‏مدرنیسم در همان دهه‏هاى شصت و هفتاد نه این‌که در سی چهل سال آینده مى‏خواهد چیزى شود و اکنون نیز در حال شدن است و این عصر شروع شده، همان گونه که دوران مدرنیسم یک زمانى شروع شد و تکون نهایى‏اش در یک جایى بود. این مسائل به یکباره متولد نمى‏شوند، طبیعتا یک جریان تدریجى است.
براى این مطلب شواهدى وجود دارد که در نهادهاى مختلف اجتماعى شاهد تغییرات بنیادین نسبت به دوران مدرنیسم هستیم، به‌عنوان نمونه در نهاد آموزش و پرورش، یکى از تفاوت‏هاى عمده دوران مدرنیسم با دوران تمدن کشاورزى و تغییرات در تمدن کشاورزى به تعبیر ما سیستم آموزش مکتب‏خانه‏ای است (بیش‌تر معلم به خانه دانش‏آموز رجوع مى‏کرده تا تعلیم دهد) اما در دوران مدرنیسم آموزش و پروش، یک تحول اساسى ایجاد مى‏شود. در غرب تحولى در نهاد آموزش و پرورش وجود داشته که در مدرنیسم به هیچ وجه این گونه نبوده یا در نهاد اقتصاد و تجارت، امروزه چیزى در مدیریت وجود دارد به نام سازمان‌هاى مجازى، در غرب به این سمت رفتند و اکنون سازمان‌هاى اینچنینى وجود دارد، اگر چه هنوز فراگیر نیست اما فراگیر مى‏شود.
نقشى که هرمنوتیک براى پست مدرنیسم ایفا مى‏کند، در بسیارى از نهادها تغییرات بنیادین ایجاد مى‏کند، و شواهد و دلایلى براى این موجود است. فقط در یکی دو نهاد مهم است که هنوز تغییرات اساسى پیدا نشده، یکى نهاد دولت و حکومت است، یعنى بحث دمکراسى (مردم‏سالارى) که در کشورها رایج است، هنوز تحول اساسى پیدا نکرده، گرچه از نظر تئورى پست مدرنیسم قائل به نفى احزاب است، زیرا در مدرنیسم قائل به این هستیم که احزاب به‌عنوان نمایندگان فکرى جامعه عرض اندام مى‏کنند و با حکومت و دولت سخن مى‏گویند، ولى در تئورى پست‏مدرنیسم این مسأله وجود دارد که نباید چیزى به‌عنوان احزاب وجود داشته باشد. هر فرد انسانى به اندازه خود است و نماینده نمى‏خواهد، ممکن است این مساله در آینده به همان سمت و سویى برود که در نهاد دولت و سیاست تغییر اساسى ایجاد کند، گرچه تاکنون چنین چیزى رخ نداده است.
پاسخ: ما نمى‏توانیم منکر تحولات شویم، تحولات در نهادها وجود دارد که این را انقلاب درون نامیدند، محتواى نهاد اجتماعى، فرهنگى، مشهود است، اما آیا این تحولات نتیجه نگرش‏هاى منفى و انحرافى است که از سده هزار و سیصد شروع شده؟
از زمان «مارتین لوتر» این مسأله شروع شد، حتى پیش از سال 1600 م. عصر رنسانس شروع شد، و نهایتا درجه انحرافش شدت یافت و به این مرحله رسید.
گروهى از غربى‏ها معتقدند این گونه بوده. به‌عنوان مثال «دانس کاهون» مى‏گوید: (مفهوم کلام) در نظر برخى پست مدرنیسم نمایانگر تلاش جدى روشنفکران چپ گراى غربى است، که با هدف از هم پاشیدن تمدن مدرن صورت گرفته است؛ اما هنوز در نظر دیگران، پست مدرنیسم، مجموعه‏اى از بیانات و اظهارات و خط مشى‏ها و مواضع کاملاً مبهم نویسندگانى است که واقعا نمى‏دانند درباره چه چیزى و برچه اساسى سخن بگویند. به‌ هرحال مشکل بتوان تعریف روشنى از پست مدرنیسم ارائه کرد، و حتى به سختى مى‏توان تعاریف و مفاهیم مربوط به پست مدرنیسم را جمع‏بندى کرد، نه‏تنها به این دلیل که میان نویسندگان و نظریه‏پردازان پست مدرن اختلاف نظر فاحش وجود دارد؛ بلکه به این دلیل که گروهى از پست مدرنیست‌ها منکر هر نوع نظریه‏اى در باب پست مدرنیسم شدند اما آن پدیده جهانى شدن اتفاقا با اندیشه پست مدرنیسم مغایرت دارد وقتى پدیده‏اى مثل جهانى شدن چه جهانى شدن فرهنگ و چه جهانى شدن اقتصاد و سیاست را در شکل محدودتر در نظر بگیریم، با اندیشه‏هاى پست مدرن مغایرت دارد که معتقد است ما نمى‏توانیم امر جهان‏شمول داشته باشیم.
گاهى بعد از پدید آمدن اندیشه پست مدرن، این پدیده صورت پذیرفته، یعنى بعد از دهه 1960 م. پدیده جهانى شدن مطرح شد، این‌که در داخل خود ضد خود را پرورانده. اگر در نظر بگیریم دوره، دوره پست مدرنیسم است، تحولات را نمى‏شود انکار کرد، اما آیا مى‏توان این مسأله را به پاى یک تئورى جدید تحت عنوان «پست مدرنیسم» قرار داد؟
گروهى از نظریه‏پردازان غربى موافق و گروهى مخالف این امر هستند. اما باید تحلیلى انجام داد تا تشخیص دهند کدام مسأله درست است؛ زیرا با توجه به بحران ایدئولوژیکى، یک ضدیتى از درون با خودش ایجاد کرده. به نظر مى‏رسد تصویر روشنى از «پست» وجود ندارد و همچنین برداشت‏هاى متفاوتى که اشاره شد نشان مى‏دهد حداقل یک معیار ثابتى وجود ندارد. بله! ممکن است، برداشت‌هاى متفاوت و متناقضى از پست مدرنیسم باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات