بسماللهالرحمنالرحیم
«وَقاتِلُوهُمْ حَتّی لاتَکُونَ فِتْنَةُ وَ یَکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلِّه.1
«با کفار پیکار کنید تا فتنهای باقی نماند و دین بطور کلی از آن خدا شود (و تنها دین الهی بر جهان حاکم گردد.)
از آنجا که برپائی این محفل، همزمان با «هفته جنگ» میباشد و به فرمودۀ امام بزرگوارمان، جنگ در رأس همۀ مسائل قرار دارد، مناسب دیدم بحث خود را تحت عنوان «فرهنگ جنگ و جنگ فرهنگی» مطرح نموده و تا اندازهای که خدای متعال توفیق دهد، مطالبی در این زمینه به عرض حضار محترم برسانم. البته همانگونه که موضوع مورد بحث اقتضا میکند، ابتداء به بررسی «فرهنگ جنگ» و مسائل مربوط به آن پرداخته و به دنبال آن نگاهی میخواهیم داشت به مسئله «جنگ فرهنگی».
«فرهنگ جنگ» و اهمیت پرداختن به آن
منظور از «فرهنگ جنگ» مجموعۀ اندیشهها و ذهنیتهائی است که افراد یک جامعه نسبت به جنگ دارند که از جملۀ آنها مسئله «ارزشگذاری» برای جنگ میباشد، خواه ارزش مثبت و خواه ارزش منفی. البته این مسئله خود در ارتباط نزدیک با مسائلی از قبیل انواع جنگ و اهداف آن و نیز تاکتیکهائی که در جنگ، برای دست یافتن به پیروزی بکار گرفته میشود، میباشد. و به سخنی کوتاه مجموعۀ بینشها و گرایشهای یک جامعه نسبت به جنگ، «فرهنگ جنگ» در آن جامعه، نامیده میشود.
اهمیت بحث پیرامون «فرهنگ جنگ» و برخورد علمی و فرهنگی با جنگ، این مسئله بسیار مهم و سرنوشتساز، زمانی روشن میشود که به این نکته توجه داشته باشیم که تمامی مسائل اجتماعی، آن هنگام جهت صحیح خویش را بازیافته و به تکامل و ترقی مطلوب خواهند رسید که زمینۀ فرهنگی مساعدی در جامعه داشته باشند و هر قدر این زمینه قویتر و نیرومندتر باشد آن مسئله به هدف خویش نزدیکتر میگردد و سیر طبیعی خود را به نحو أحسن طی میکند و در نتیجه مردم آگاهانه و مشتاقانه در قبال آن موضعگیری مینمایند. آن هم موضعگیری صحیح و درست.
البته این مسائل تاحدود زیادی برای مردم آگاه و متدین کشور ما حل شده است و به برکت حضرت سیدالشهداء سلامالله علیه و روشنگری علماء و اندیشمندان اسلامی پیرامون قیام خونین آن حضرت، چنین زمینۀ مناسبی نسبتاً از قبل فراهم آمده است. ولی به هرحال، پیشرفت هر جریان اجتماعی، در گرو رشد زمینههای فرهنگی آن جریان میباشد بنابراین هر قدر آگاهی ما از اینگونه مسائل (امور فرهنگی جنگ) بیشتر شده و گرههای کور آن، بهتر باز شود و هر اندازه در مقام بحث با دیگران، بتوانیم قویّاً دفاع کرده، موضع خویش را قاطعانه روشن سازیم، اینها همه در رشد و پیشرفت اهداف مقدس این جنگ، مؤثرتر خواهد بود.
به ویژه اکنون که دشمنان انقلاب اسلامیمان با تمام توان در تضعیف انقلاب و تحریف ارزشهای اسلامی، سخت در تلاشند و اندیشههای آلودۀ خویش را در قالب مقالات و حتی امور هنری، به جامعه ما تزریق میکنند و به صورتهای گوناگون درصدد بد جلوه دادن این دفاع مقدس از مرزهای میهن اسلامیمان میباشند و گاه آن را کاری خلاف انسانیت و حتی آن را نشئت گرفته از خوی حیوانیت و درندگی جلوه میدهند.
آنان به هر صورت ممکن، در این تلاشند تا در دیگر ملتهای اسلامی و بپاخاسته، یک زمینۀ فرهنگی مناسبی بوجود آورند که هیچگاه هوس درگیری با استعمارگران و چپاولگران و نیز دفاع از حقوق خویش ننمایند. طبیعی است که در برابر یک چنین موج عظیمی از تبلیغات سوء که از پشتوانههای مالی و سیاسی فراوانی برخوردار است، ما نمیتوانیم آرام بنشینیم و نباید هم بنشینیم.
مسئولین و دستاندرکاران تبلیغات جنگ، اگرچه در طول این چند سال، در این زمینه زحمات بسیاری کشیدهاند، ولی نباید به این مقدار بسنده نمایند چرا که رشد یک حرکت اجتماعی در جامعه ـ همانگونه که گفته شد ـ مرهون رشد فرهنگ مربوط به آن است. از اینرو سزاوار است که بازهم تلاشهای بیشتری صورت پذیرد، کتابها و مقالات متنوع در ابعاد مختلف جنگ نوشته شود، رسانههای گروهی به تکرار مکررات، اکتفا ننمایند بلکه پیوسته در این زمینه برنامههای جالب و نوینی را تدارک بینند و از این رهگذر، روزبروز، این زمینه فرهنگی را گسترش دهند که این مسئله، علاوه بر تقویت جبههها و گرم نگاه داشتن میدانهای رزم میتواند از عوامل صدور انقلاب نیز بحساب آید.
و خلاصه همانگونه که در جبهۀ نظامی و سایر جبههها فعالیت میکنیم ـ و باید هم بکنیم و روز به روز آن را گسترش دهیم ـ باید به امور فرهنگی جنگ نیز بیش از پیش بها داده، لحظهای از پا ننشینیم پیوسته فرهنگ جنگ را در جامعه خویش بررسی و تقویت نمائیم.
جنگ در گستره زمان
اصولاً پیدایش جنگ و نزاع در جوامع انسانی، به دیرترین زمانهائی که در تاریخ ثبت شدهای دارد، بازگشت میکند. و قطعاً زمانهائی که تاریخ مکتوبی ندارد، و حتی از سنگ نوشتهها هم چیزی به دست نمیآید، جنگ در میان انسانها وجود داشته است و بطور کلی پیدایش جنگ، همزمان با آفرینش اولین انسانهای روی زمین میباشد. و میتوان گفت تا هنگامیکه زندگی انسان روی زمین ادامه دارد جنگ هم در میان آنها وجود دارد. و به عبارت دیگر جنگ و نزاع پیوسته بوده و هست و از میان بشر برداشتنی نیست و گویا از لوازم زندگی او میباشد!
این دو نکته را شاید بتوان از آیه 30 از سورۀ بقره، استفاده نمود:
وَ اِذْ قالَ رَبّک لِلْمَلائِکَةِ إنّی جاعِلٌ فی الأَرْضِ خَلیفَةً قالُو أتَجْعَلُ مَنْ یُفسِدُ فیها و یَسفِکُ الدِماء... قالَ إنّی اَعْلَمُ ما لاتَعلَمُونَ.
هنگامیکه پروردگارت خطاب به ملائکه فرمود: من در روی زمین خلیفهای برای خود قرار میدهم، ملائکه گفتند: آیا کسی را جانشین خویش قرار میدهی که روی زمین فساد و خونریزی کند؟!... خداوند در جواب آنان فرمود: من چیزی را میدانم که شما نمیدانید.
حال مسئله خلافت چیست؟ و چه کسانی صلاحیت چنین مقامی را دارند و... مسائلی است که کم و بیش با آنها آشنا هستید و باید در جای خود مورد بررسی قرار گیرد. ولی آنچه اکنون مورد نظر ما است، مسئله فساد و خونریزی انسانها است که ملائکه حتی قبل از خلقت انسان از آن آگاهی داشتهاند، آنها میدانستند اگر انسان روی زمین آفریده شود، زندگی وی توأم با فساد و نزاع خواهد بود و سرانجام به جنگ و خونریزی خواهد کشید.
از آنجا که این پیشگوئی آنان مورد تکذیب قرار نگرفته است، میتوان از این آیه استفاده نمود که زندگی بشر پیوسته با نزاع و خونریزی آمیخته است.
این پیشگوئی نه تنها تکذیب نشد بلکه داستان فرزندان حضرت آدم(ع) هابیل و قابیل، آن را نیز تأئید نمود. قرآن در این زمینه میفرماید:
وَاتْلُ عَلَیهِم نَبَأْ آبْنَیْ آدَمَ بَالْحَقّ اِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحدِّهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَِر قَالَ لَأَقْتُلَنَّکَ... فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ.2
ای پیامبر عزیز، داستان دو فرزند حضرت آدم(ع) را برای آنان بازگو کن، آن هنگام که هر دو قربانی نمودند ولی قربانی یکی (هابیل) قبول، و قربانی دیگری (قابیل) مورد قبول واقع نشد، و به دنبال آن قابیل برادرش هابیل را تهدید به مرگ نمود... سرانجام هوای نفس بر او غلبه یافته برادر خویش را کشت.
تاریخ بشر از آن زمان که تعداد انسانهای روی زمین از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمینموده تا هماکنون، کمتر روزی را بخود دیده که در آن جنگ و کشتاری اتفاق نیفتاده باشد! خواه این جنگها حق باشد و خواه باطل.
و ما امروز خود شاهد بسیاری از این جنگهای ظالمانه در گوشه و کنار جهان هستیم که دست جنایتکاران و استعمارگران، مردم بیگناه را به خاک و خون میکشد و از آن جمله است تجاوز رژیم بعثی عراق به میهن اسلامیمان، و اینها، همه، نشانگر روحیه طغیان و تجاوزی است که در وجود بسیاری از انسانها نهفته شده و تا زمانیکه امیال و غرائز انسان مهار نگردد و روح او تربیت صحیح نیابد، بروز چنین تجاوزات و کشت و کشتارهائی، غیر قابل پیشگیری است.
بخش دوم*
عوامل پیدایش جنگ
الف ـ عوامل اقتصادی: جنگهائی که در میان انسانها واقع شده، دارای عوامل مختلفی هستند (که گهگاه براساس این عوامل دستهبندی میشوند). شاید نیرومندترین عاملی که موجب بروز جنگ در میان انسانها شده و میشود ـ البته به استثنای جنگهای انبیاء الهی و اولیاء خدا ـ عامل اقتصادی باشد. یعنی کسانی و یا دولتهائی برای دست یافتن به منافع بیشتر و استفاده از منابع و دستآوردهای دیگران، متوسل به زور شوند که در زمانهای قدیم با زور و بازو و یا اسلحههای ساده و ابتدائی انجام میگرفت و در زمان ما با اسلحههای مدرن و پیشرفته صورت میپذیرد.
به هرحال در تمام دورانهای زندگی انسان، بزرگترین عاملی که موجب بوجود آمدن جنگ گردیده، منافع اقتصادی بوده است. در کنار این عامل مهم انگیزهها و عوامل دیگری نیز قابل طرح و بررسی است که به بعضی از آنها اشاره خواهد شد، گو اینکه آنها هم اکثراً در ارتباط با عوامل اقتصادی هستند.
ب ـ ریاستطلبی: مسئله تفوقطلبی و سیادت بر دیگران، صرفنظر از منافع مادی که معمولاً بر آن مترتب میشود، خود یک نحو مطلوبیتی برای بسیاری از انسانها دارد. این موضوع، در مورد افراد عادی و حتی بچهها هم، بسادگی قابل بررسی است. آنان علاوه بر اینکه خواهان منافع مادی و اقتصادی هستند، از اینکه بر دیگران سیطره و سلطنت نیز داشته باشند، لذت میبرند، از اینکه عدهای را زیر فرمان خویش داشته باشند، خوششان میآید.
حتی عدهای حاضرند برای دست یافتن به ریاست، منافع اقتصادی خویش را فدا کنند. در طول تاریخ، کسان بسیاری دیده شدهاند که منافع مادی و اموال خویش را صرف نموده تا چند صباحی به ریاست برسند. و چه بسا که در سایه آن ریاست، منافع از دست رفتهشان تأمین نگشت، ولی دل به این خوش نموده بودند که اسمشان رئیس است و دیگران تابع آنها هستند.
گاه این انگیزه در بعضی از افراد آنقدر تقویت میشود که صدها و یا هزاران نفر، قربانی میگیرد. به هرحال این هم میتواند یکی از انگیزههای بروز جنگ چه در بین افراد و چه در میان ملتها و دولتها گردد. و همانگونه که بعضی از افراد دوست دارند حکمرانی کنند و دیگران را تحت سلطه و نفوذ خود درآورند، بسیاری از دولتها نیز چنیناند.
ج ـ نژادپرستی: عامل دیگری که میتوان به عنوان یک عامل اصیل برای پیدایش جنگ، مطرح ساخت، مسئله برتری نژادی و یا نژادپرستی است، اگرچه این عامل، عملاً در خارج بیشتر جنبۀ عامل کمکی داشته است. ولی به هرحال یکی از عناصری که در پیدایش و یا شدت بخشیدن بسیاری از جنگها و حتی جنگ جهانی اول و دوم مؤثر بوده و اکنون نیز کم و بیش مؤثر است، نژادپرستی است، چنانکه نمونههای آن را امروز در تجاوزات صهیونیستها و آفریقای جنوبی میبینیم.
د ـ تعصبات مذهبی: یکی دیگر از عوامل بوجود آمدن جنگ، اختلافات مذهبی است، که معمولاً فرقههای متعصب، مذهبی و یا پیروان ادیان مختلف بر سر برخی از مسائل مذهبی با یکدیگر اختلاف پیدا نموده، با یکدیگر درگیر میشوند و چه بسا این درگیریها به جنگ و خونریزی بیانجامد.
به هرحال، یکی از عوامل پیدایش دستهای از جنگها را میتوان، اختلافات و تعصبات مذهبی قلمداد نمود و بطور کلی یکی از اقسام پذیرفته شدۀ جنگ، جنگهای مذهبی است اگرچه نمیتوان ادعا نمود که عناصر و انگیزههای دیگری در بوجود آمدن آنها، مؤثر نبوده است.
البته در جنگهای انبیاء الهی و ائمه معصومین و اولیاء خداوند است که میتوان بحق ادعا نمود: تنها عامل و عنصر مؤثر در پیدایش آنها، دین و مذهب بوده است و بس، و جنگهای آنان هیچکدام به عنوان اختلاف دو دین آسمانی و یا دو مذهب نبوده است. از این دسته از نبردها که بگذریم، جنگهای دیگری که بین فرقههای مختلف یک دین و یا پیرامون دو دین واقع شده غالباً توأم با دیگر عوامل مادی و اقتصادی بوده است.
در همین جنگ چند سالهای که برعلیه ما تحمیل شده است، ملاحظه فرمودهاید که دشمن در تبلیغات خود از همۀ این عوامل بهرهبرداری نموده است. علاوه بر اینکه قصد متلاشی ساختن نظام اسلامی ما را داشت، خیال بهرهبرداری از منافع اقتصادی و منافع نفتی ما را نیز در سر میپروراند. در آغاز جنگ، برای انحراف اذهان عمومی جهانیان، مطالبی سراپا دروغ القاء مینمودند، گاه این جنگ را، جنگ عربی برعلیه عجم قلمداد نموده و از این طریق میخواستند با زنده کردن حس ناسیونالیسم در میان دیگر کشورهای عربی، آنان را به نفع خود و برعلیه کشورمان به صحنه بکشانند.
و باز بسیاری از شیاطین و دشمنان انقلاب اسلامی این جنگ را جنگ شیعه و سنی معرفی مینمودند تا با دامن زدن به اختلافات مذهبی و تحریک برادران اهل تسنن علیه ما، انقلاب اسلامی و جبهههای جنگ را به ضعف بکشانند. ولی به لطف خداوند هیچکدام از این حربهها بر پیکر انقلاب اسلامی نوپایمان، کارگر نیفتاده و توطئههای آنان، یکی پس از دیگری، خنثی گردید.
بخش سوم*
در شماره گذشته، «فرهنگ جنگ» و «اهمیت پرداختن به آن» و سپس «تاریخچۀ پیدایش جنگ» و به دنبال آن «عوامل مختلفی که موجب بروز جنگ میگردد» مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در این شماره، ادامه این سلسله مباحث را تحت عنوان «ارزشگذاری برای جنگ» پی میگریم.
بسماللهالرحمنالرحیم
وَ قاتِلوُهُمْ حَتی لاتَکُونَ فِتْنَةٌ و تَکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّّهِ1
«با کفار پیکار نمائید تا فتنهای در جهان باقی نمانده و دین بطور کلی از آن خدا شود و تنها دین الهی بر تمامی جهان حاکم گردد».
ارزشگذاری جنگ
ویژگیهای روحی انسان و امیال و غرائز نهفته در وجود او از یک سوی، و تجربیات عینی و خارجی زندگی انسان در طول تاریخ، از سوی دیگر، همه گویای این واقعیت است که جنگ از جامعۀ انسانی رخت بربستنی نیست. و چنانکه میدانیم، انقلاب نهائی مصلح جهانی حضرت بقیةالله الاعظم عجلالله تعالی فرجه الشریف هم، توأم با جنگ عظیمی خواهد بود ـ که بحسب روایات ـ در تاریخ بشر بیسابقه میباشد. حال با توجه به این مقدمه کوتاه، چگونه باید جنگ را به عنوان یک واقعیت تقریباً اجتنابناپذیر، ارزشگذاری نمود؟ آیا جنگ مطلقاً خوب است؟ و یا مطلقاًَ بد است؟ و یا باید در این زمینه تفصیلی قائل شده بین بعضی از انواع آنان با برخی دیگر فرق گذاشت؟
معمولاً جنگ با پیروزی یک طرف و شکست طرف مقابل پایان میپذیرد. طبیعی است کسی که در جنگ مغلوب گشته و شکست خورده است، جنگ را خوب نمیداند و از آنجا که هر جنگی ضایعات و تلفاتی خواهد داشت و همیشه امید قطعی نیز بر پیروزی نمیتوان داشت، ـ جناح پیروز در جنگ هم ـ اگرچه در یک جنگ و یا چند جنگ، پیروزیهائی بدست آورده و غنائمی را بخود اختصاص داده است ـ نمیتواند جنگ را مطلقاً خوب بداند. از اینرو شاید در میان تمامی متفکرین عالم کسی پیدا نشود که جنگ را مطلقاً ارزشمند بداند.
البته نقطه مقابل این نظر، ممکن است طرفدارانی داشته باشد، یعنی ممکن است کسانی باشند که جنگ را مطلقاً بد بدانند، اینان غالباً افراد یا ملتهائی هستند که خوی تنبلی و راحتطلبی بر آنان حکمفرما است. اینان حتی برای دفاع از حقوق مسلم خویش حاضر به جنگ و نبرد نیستند چرا؟ برای اینکه جنگ کشت و کشتار دارد، باید جان و مال خویش را فدا نمود، برای اینکه جنگ به صنعت و کشاورزی و بطور کلی به اقتصاد، ضرر میزند، البته بگذریم از آن دسته از مردم پست، که از بازار آشفته جنگ سوء استفاده نموده و اقتصاد خویش را بارور میسازند.
آری، در جنگ نان و حلوا پخش نمیکنند، جنگ گرفتاری دارد از اینرو کسانی که راحتطلب و تنبل هستند جنگ را مطلقاً محکوم میکنند و این خوئی است که کم و بیش در میان افراد جوامع مختلف عمومیت دارد. معمولاً انسانها به مقتضای طبع اولی خودشان، راحتطلب هستند، دوست دارند همانند حیوانات بخورند و بخوابند و خوش باشند، و جنگ با اینگونه خواستهای آنان منافات دارد، راحتی را از آنان سلب میکند، دلهره و وحشت در دل آنان ایجاد میکند. از اینرو، این خوی موجب میشود که چنین اندیشه و گرایش در آنان بوجود آید که جنگ مطلقاً بد است.
به هرحال، در برابر سئوال که جنگ را چگونه باید ارزشگذاری نمود، جوابهای مختلفی براساس فلسفهها و مکتبهای گوناگون میتوان داد، و براساس بینش اسلامی و فلسفۀ اخلاق و ارزشهای اسلامی اجمالاً باید گفت که ارزش جنگ از یک سوی، تابع نتائج و اهداف آن است و از سوی دیگر، تابع نیت و انگیزۀ جنگجویان، اما جواب تفصیلی این مسئله را تدریجاً در طی مباحثی، مطرح خواهیم ساخت. از این روی، ابتداء موقعیت و جایگاه جنگ را در نظام ارزشی جوامع غربی مورد نقد و بررسی قرار داده و سپس به ارزیابی جنگ در پرتو ارزشهای اسلامی خواهیم پرداخت.
موقعیت جنگ در نظام ارزشی غرب
قبلاً باید این نکته را خاطرنشان سازیم که همیشه در نقاط مختلف زمین، بینشها و گرایشهای گوناگون وجود داشته و مکتبها و ایدئولوژیهای متعارضی یافت میشده که هر کدام از آنها در میان مردم، کمابیش هوادارانی داشتهاند و چنان نبوده که مثلاً یک قارۀ زمین، بطور دربست دارای نظام فکری و ارزشی خاصی باشند بطوریکه بتوان همه مردم آن سرزمین را تابع مکتب و ایدئولوژی خاصی بحساب آورد و ما نه تنها به وجود روح شخصی برای هر ملتی باور نداریم بلکه تأکیدی بر وجود روحیات همگون برای همه افراد و گروهها و قشرهای یک ملت هم نداریم.
بنابراین آنچه را بعنوان فرهنگ غربی یا نظام ارزشی آن مطرح میکنیم به حساب گرایش غالب و حاکم بوده است. ولی چون امروزه سروکار ما با فرهنگ غربی است که در اثر علل و عواملی که فعلاً درصدد بیان آن نیستیم ـ در جهان امروزی گسترش یافته و کمابیش فرهنگهای دیگر را تحت تأثیر قرار داده است، از این روی، ضرورت دارد که بعنوان یک بحث تطبیقی، فرهنگ اسلامی را با این فرهنگ مقایسه کنیم و اختلاف دیدگاهها و گرایشها و ارزشهای مورد قبول آنها را مورد بررسی قرار دهیم.
ارزیابی جنگ در یونان باستان
میدانیم که مهد تمدن غرب، یونان باستان است و کهنترین نظامهای فکری و ارزشی غربی را باید در لابلای اندیشههای فیلسوفان یونان جستجو کرد که در حدود پنج الی شش قرن قبل از میلاد مسیح در آن دیار میزیستهاند. حتی اندیشمندان معاصر غربی معتقدند که هیچ مکتب فلسفی جدیدی نیست که مایهای از اندیشههای فلاسفه یونان باستان نگرفته باشد و ریشۀ همه افکار باصطلاح «نو» را میتوان در سخنان آنان یافت. این سخن اگر مبالغهآمیز هم باشد، باری چندان به دور از واقعیت و حقیقت هم نیست.
به هرحال، در میان اندیشمندان آن دوران، به دو نوع گرایش مختلف در زمینه مسائل ارزشی برمیخوریم. نمونه برخورد آنان را در قبال مسائل ارزشی، میتوان در محاورات سقراط با سوفسطائیان یافت که از یکسوء سقراط بر ارزشهای اخلاقی ثابت تأکید میکند و از سوی دیگر، سوفیستها چنین ارزشهائی را انکار میکنند و حتی برخلاف احساسات ملی خودشان، حملۀ خشایار شاه ایرانی را بر یونان توجیه میکنند و میگویند این کاری است که اگر ما هم قدرت داشتیم، میکردیم، پس نباید ایرانیان را بر این کار سرزنش نمائیم.
ما اکنون در مقام داوری بین این دو نوع گرایش نیستیم، همین اندازه خواستیم اشارهای به وجود این گرایشهای متضاد، در آن دوران داشته باشیم. بطور کلی میتوان این دو نوع گرایش را به این صورت بیان کرد که دستهای از اندیشمندان باستان به اصول حقوقی و اخلاقی ثابتی معتقد بودهاند که میبایست همۀ انسانها آن را مراعات کنند، و دستۀ دیگر، به چنین اصولی باور نداشتهاند و حق و ارزش را تابع خواستهای متغیر مردم میپنداشتهاند و معتقد بودهاند که: «اَلْحَقَّ لِمَنْ غَلَبَ» یعنی حق با کسی است که پیروز شود، همان منطقی که امروز هم در میان زورمندان جهان، حاکم است.
ارزیابی جنگ در عصر جدید
در عصر جدید، همان اختلاف دیرین بچشم میخورد و در مقابلِ امثال کانت، که بر اصول اخلاقی ثابت و کلی پای میفشرد، کسانی همچون نیچه را میبینیم که بر اخلاق قدرت، اصرار میورزد و ریشۀ همه صفات پسندیده را در قدرت جستجو میکند. و همین فلسفه است که مورد سوءاستفادۀ جباران و قدرتمداران قرار میگیرد و یکی از پایههای ایدئولوژی نازیسم و فاشیسم را تشکیل میدهد و به وسیلۀ آن، هر نوع تجاوز و سلطهجوئی و برتریطلبی توجیه میشود.
ولی از آنجا که باطل، دوام نمییابد و اندیشههای نادرست، اثر سوء خود را در زندگی انسانها نشان خواهند داد و حتی دود آن، به چشم خود نظریهپردازان و طرفداران آنان نیز میرود، سرانجام گرایش به اصالت قدرت هم میوۀ تلخ خویش را ببار آورد و شرنگ زهرآگین خود را به کام فریفتگان زور و قدرت فرو ریخت و طعم کژاندیشی را به آنان چشانید.
یعنی در چند قرن اخیر، ملل اروپائی به بسط و توسعۀ قدرت خودشان پرداخته و با استفاده از دستاوردهای علوم تجربی و اکتشافات علمی به اختراع صنایع مرگبار دست زدند و جنگهای جهانی اول و دوم را به راه انداختند که زیانهای آنها، پیش و بیش از همه، عائد مردم اروپا شد و سپس کشورهای دنبالهرو و همپیمانان آنها را نیز دربر گرفت. و حتی کسانی را که در آن جنگها پیروز شده بودند، نسبت به آیندۀ خودشان، بیمناک کرد و یک احساس عمومی در مردم جهان برضد جنگ بوجود آمد و همگان را به فکر چارهجوئی برای جلوگیری از چنین جنگهائی واداشت.
اعلامیه جهانی حقوق بشر و منشور ملل متحد
در این میان، متفکران بزرگ اروپائی، به فکر یک طرح حقوقی و قانونی جهانشمول افتادند که مورد قبول همه ملل جهان قرار گیرد، و همانگونه که در تمامی جوامع، وجود قوانین موضوعه، برای جلوگیری از تجاوزات افراد نسبت به یکدیگر، پذیرفته میشود، اصول و قوانین بینالمللی، نیز برای حفظ حقوق ملتها و جلوگیری از تجاوز جوامع بشری به یکدیگر، حاکم گردد، و بر این اساس اعلامیه حقوق بشر را تنظیم نمودند. و به دنبال آن، همزمان با تشیکل سازمان ملل، براساس آنچه به عنوان اعلامیه حقوق بشر تهیه شده بود منشور ملل متحد نیز تدوین و اعلام گردید.
ما در اینجا فرصت بررسی تمامی مواد اعلامیه حقوق بشر و منشور ملل متحد را نداریم، ولی برای اینکه با فرهنگ غربی در زمینۀ جنگ آشنا شویم، لازم است به برخی از مطالب مربوطه که با مسأله جنگ ارتباط دارد اشارهای بکنیم تا زمینه برای مقایسه کوتاهی بین فرهنگ غربیِ جنگ و فرهنگ اسلامی آن، فراهم آید.
مهمترین مطالبی که میتوان آنها را بعنوان پایههای بینش غرب درباره جنگ و اساس ارزیابی جنگ برحسب نظام ارزشی غرب بحساب آورد، عبارتست از: حق حیات، حق آزادی و حق حاکمیت ملی. براساس این اصول. جنگ ابتدائی از طرف هر کسی آغاز گردد، محکوم است زیرا از یک سوی، حیات انسانها را بخطر میاندازد و با اصل اول (حق حیات) منافات دارد. و از سوی دیگر، موجب سلب آزادی از انسانها گردیده، و آنان مجبور میشوند تحت فشار قرار بگیرند و خواستههای زورمندان با نیروی اسلحه، بر مردمی تحمیل شود. و بالاخره از جهت سوم، با حق حاکمیت ملی هر جامعهای سازگار نیست.
نقد و بررسی این اصول را به شماره بعد موکول میسازیم.
بخش چهارم*
در شماره پیشین، به بیان مسئله «ارزشگزاری جنگ» در نظام ارزشی جوامع غربی پرداخته، و در این رابطه مطالبی را پیرامون ارزیابی جنگ در یونان باستان و نیز در عصر جدید بیان داشتیم. و گفتیم که اندیشمندان معاصر، برای پیشگیری از تجاوزات و ستمها و نیز برای جلوگیری از وقوع جنگ، درصدد چارهجوئی برآمدند که سرانجام تلاشهای آنان، به تنظیم اعلامیه جهانی حقوق بشر و منشور ملل متحد، منتهی گردید، در این شماره ـ همانگونه که قبلاً نیز وعده دادیم ـ به نقد و بررسی اصول این مطالب خواهیم پرداخت.
بسماللهالرحمنالرحیم
وَ قاتِلوُهُمْ حَتّی لاتَکُونَ فِتْنَةٌ و یََکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّّهِ1 «با کفار پیکار نمائید تا فتنهای در جهان باقی نماند و تنها دین خدا بر جهان حاکم گردد»
نقد و بررسی
درباره اعلامیه جهانی حقوق بشر و منشور ملل متحد، بحثهای گوناگونی قابل طرح است: یکی درباره انگیزه تدوینکنندگان اینگونه اعلامیهها و منشورها، و دیگری دربارۀ نتایج عملی که تاکنون بر آنها مترتب گردیده و یا خواهد گردید و بالاخره بحث سوم، بررسی آنها از جنبۀ نظری و محتوی.
موضوع اول: اما اینکه انگیزه طرحکنندگان و تدوینکنندگان اینگونه منشورهای بینالمللی. چه بوده است، ما هر قدر هم خوشبین باشیم نمیتوانیم، تردید خودمان را نسبت به حسن نیت سیاستمدارانی که دستاندرکار تدوین و تنظیم آنها بودهاند، پنهان کنیم، مخصوصاً نسبت به آن کسانیکه حل اختلافات بینالمللی را به شورای امنیت ارجاع داده و برای دولتهای بزرگ حق «وتو» قائل شدهاند.
موضوع دوم: کارآئی عملی اینگونه اعلامیهها و منشورها را، با مروری بر کارنامۀ سازمان ملل میتوان ارزیابی نمود. البته همانگونه که قوانین حاکم بر هر جامعهای مورد سوءاستفاده و سوءتعبیر و تفسیر قدرتمندان قرار میگیرد و نمیتواند در همان محدودۀ مشروعیت و مقبولیت خودش هم کارآئی کافی داشته باشد، قوانین بینالمللی هم نتوانسته و نخواهد توانست که مشکلات بینالمللی را حل کند و مانع تجاوزات و ستمگریهای ابرقدرتها شود. چنانکه کارنامه سازمان ملل بخوبی بر این مدعا گواهی میدهد.
در همین چند دهۀ اخیر ما شاهد سوءاستفادههای بزرگی از اعلامیه جهانی حقوق بشر! و منشور ملل متحد بوده و هستیم. و آشکارا میبینیم که اینها بصورت ابزارهای قانونی، در دست زورمداران و ستمگران و سران استکبار جهانی درآمده است. ولی در عین حال، این قدمی بود که دستکم میتوانست امیدی در مردم جهان بوجود آورد، گرچه در باطن، تلاش زیرپردهای بود برای سلطهجوئی و بسط قدرت دولتهای بزرگ، و مشروعیت بخشیدن به تجاوزات و ستمهای آنان.
موضعگیریهای سازمان ملل و شورای امنیت در قبال مسئله فلسطین، افغانستان، لبنان و دیگر کشورهای اسلامی و نیز در برابر رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی، همه نشانگر ناتوانی و یا خیانت دستاندرکاران این نهادها میباشد.
و باز شاهد زنده و گویای دیگری بر این مدعا، سکوت تلخ و مرگبار دستاندرکاران اینگونه مجامع جهانی در قبال تجاوزات پیدرپی رژیم بعثی عراق بر میهن اسلامیمان و نیز نقض مکرر قوانین بینالمللی از سوی این رژیم میباشد.
بررسی این دو موضوع ـ اگرچه در جای خود لازم و ضروری است ـ اما مناسبت چندانی با هدف ما در طرح این سلسله مباحث، ندارد. از اینروی، آنها را بطور اجمال و فشرده برگزار نمودیم و در عوض، موضوع سوم را با تفصیل بیشتری مورد بررسی قرار خواهیم داد.
موضوع سوم: قبل از پرداختن به این موضوع باید خاطرنشان ساخت که طرفداری از اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز منشور ملل متحد، و مطلق انگاشتن اصول و مواد آنها، گرایشی است لیبرالیستی که کمابیش در میان ملل و اروپا و آمریکا، هوادارانی دارد. و تدریجاً از مرزهای اروپا و آمریکا پا را فراتر نهاده و امروزه، از عناصر فرهنگ بسیاری از کشورها در آمده است. و حتی در بین برخی از مسلمانان جهان، به عنوان اصول قطعی و مطلق و غیر قابل تشکیک تلقی شده و در بحثهای سیاسی و مبارزات و نیز تبلیغات مبارزاتی از آنها، بهرهگیری میشود.
همانگونه که قبلاً نیز یادآور شدیم، بررسی تمامی این اصول، از حوصلۀ این بحث فشرده خارج است. از اینروی تنها به نقد و بررسی اساسیترین اصولی که روح حقوق فطری و حقوق بشری را تشکیل میدهد خواهیم پرداخت که عبارتند از: حق حیات، حق آزادی و حق حاکمیت ملی (آزادی در قلمرو جامعه و روابط با یکدیگر).
1ـ حق حیات: و ادامه زندگی، حق مسلم تمامی انسانها است، و هیچکس حق ندارد حیات دیگری را به مخاطره افکند.
در نقد و بررسی این اصل، نخست باید حوزه و قلمرو آن را روشن کنیم و ببینیم آیا اطلاق محتوای آن، آن دسته از افعال تکوینی خداوند را که به نحوی موجب سلب حیات از انسانها میگردد، میتواند شامل شود یا خیر؟ و نیز آیا کلیت این اصل، میتواند ناظر بر دستورات خداوند مبنی بر نبرد انسانهای مؤمن با کفار و مشرکین و سرانجام نابودی آنان. باشد یا نه؟ و به سخنی دیگر، آیا افعال تکوینی و تشریعی خداوند متعال که به سلب حیات برخی از انسانها(ی گنهکار) میانجامد، میتواند در حوزه و قلمرو این اصل قرار گیرد یا نه؟
در پاسخ به پرسشهای مذکور و نیز سئوالات مشابه آن، اجمالاً باید گفت: شناختهای عقلانی و نیز بینشهای اسلامی، همه گویای این حقیقتاند که موارد فوق، نه تنها محکوم و ناپسند نیست، بلکه پسندیده و ارزشمند و توأم با مصلحتسنجی و استواری است. راستی چه فعلی حکیمانهتر، استوارتر، و زیباتر است از افعال خداوند؟! و چه چیزی ارزشمندتر از فرمانبرداری و تحقق بخشیدن به خواستهای اوست؟!
توضیح: همانگونه که سابقاً نیز اشاره نمودهایم، ایدئولوژی و نظام ارزشی اسلام، مبتنی بر بینشهای بنیادین (جهانبینی) اسلام نسبت به هستی است. بنابراین کسی که معتقد به وجود خدا است و از یک سوی، او را آفریننده، مالک و صاحب اختیار تمام هستی و همۀ مخلوقات میداند و از سوی دیگر، افعال وی را حکیمانه و برخاسته از مصلحتاندیشیهای غیر قابل خطا میداند، چگونه میتواند افعال تکوینی و تشریعی وی را نابجا و غیر منطقی تلقی کند؟
خداست که روزی، انسان را از کتم عدم خارج ساخته و لباس هستی بر اندامش پوشانیده و روزی دیگر، ـ البته بنابر مصالحی که بسیاری از آنها از قلمرو آگاهیهای محدود ما پنهان است ـ ارادهاش تعلق میگیرد که حیات را از وی سلب نماید. آیا این حق مسلم او نیست؟ مگر انسان در برابر خالق خویش، حقی هم میتواند داشته باشد؟ آری تنها خداست که بر تمامی مخلوقات خویش و از آن جمله انسانها، حق دارد و بس.
از اینروی، میبینیم که خداوند، برخی از بندگان ناصالح خویش را که به گناه آلوده شدهاند، با فرو فرستادن عذاب، مجازات نموده و حیات را از آنان بازپس میگیرد، قرآن کریم، بیانگر نمونههای بسیاری است از این دست هلاکتها که خداوند برخی از بندگان گنهکار خویش را بدان مجازات نموده است.
در سورۀ شعراء، سرگذشت تعداد کثیری از مردمان کافر و مشرک را که در اثر ایمان نیاوردن به خداوند و نیز روز قیامت، و عدم اجابت دعوت انبیاء و نافرمانی از آنان، به عذاب الهی گرفتار آمده و سرانجام نابود شوند، به تفصیل یاد میکند. قوم بنیاسرائیل، نوح، عاد، ثمود، لوط و... از جملۀ این اقوام میباشند.
اینان نه آن هنگام که خداوند، حیاتشان بخشید، از او طلبکار بودند و نه آن زمان که از آنان سلب حیات میکند، حق اعتراض دارند. بنابراین چنین نیست که سلب حیات از هر کس و بوسیله هر شخصی ناروا و ناپسند و غیر منطقی باشد.
داستان ذبح حضرت اسماعیل(ع)
در اینجا بسیار مناسب است که به داستان ذبح اسماعیل، اشارهای کنیم. داستانی که بیانگر یک نمونه اراده تشریعی خداوند مبنی بر سلب حیات از بندهای صالح میباشد؛ گو اینکه این جریان برای به صحنۀ آزمایش کشاندن یک پدر سالخورده و فرزند جوانش بود و به خواست خدواند، جامۀ عمل نپوشید، ولی نمونهای است بسیار گویا در تأیید این مطلب.
حضرت ابراهیم، پیامبر بزرگ خدا و پرچمدار توحید، در خواب میبیند که فرزندش اسماعیل را ذبح میکند، کیفیت خواب بگونهای بوده است که حضرت ابراهیم آن را یک دستور جدی تلقی کرده و میبایست آن را اطاعت کند. از اینروی، جریان را با اسماعیل در میان گذاشته نظر او را جویا شد. اسماعیل که در آن زمان جوان نوخاستهای بود، چنین جواب داد:
یا اَبََََتِ افْعَلْ ماتُؤْمَرْ سَتَجِدُنی اِنْ شاءَاللهُ مِنَ الصّابِرین3 «پدرم غمگین مباش، آنچه را خداوند امر فرموده، جامه عمل بپوشان، به خواست خداوند من هم در این راه صبر و استقامت پیشۀ خود خواهم ساخت»
سرانجام حضرت ابراهیم، برای قربانی نمودن فرزند خویش آماده شد و او را خوابانیده، یک طرف پیشانیش را بر زمین نهاد. بالاخره ندا رسید ای ابراهیم، کارد از گلوی فرزند جوان خویش بردار که با سربلندی از عهدۀ آزمایش خویش برآمدی.
از آنجا که حضرت ابراهیم، و نیز فرزند جوانش اسماعیل، نه تنها چنین حقی (حق حیات) در مقابل خداوند برای خود قائل نبوده و لب به اعتراض نگشودند، بلکه این عمل را حق مسلم خداوند دانسته، و خود را تسلیم محض فرمان او نمودند. فَلَمّا اَسْلَما و تَلَّهُ لِلْجَبین4 آن «هنگام که هر دو، هم پدر و هم پسر، تسلیم شدند، حضرت ابراهیم، فرزند خویش را برای قربانی نمودن، آماده ساخت...»
آری، جان انسان و حیات او، همانند دیگر نعمتها، از آن خدا است. هر وقت خواست میدهد و هر وقت خواست (و مصالح اقتضاء نمود) میگیرد. به چه وسیلهای؟ به هر وسیله و هر طریقی که خودش بخواهد. ممکن است با مرگ طبیعی جان انسان را بگیرد و ممکن است با یک وسیله تکوینی، مثل فرو فرستادن صاعقه از آسمان و یا زمینلرزه...
بنابراین، این اصل، که امروزه از بدیهیترین اصول تلقی شده، تنها میتواند، ناظر به روابط انسانها با یکدیگر باشد. البته آن هم در صورتیکه فرمانی مغایر با آن، از طرف خداوند نرسیده باشد. از اینروی در صورتیکه، ارادۀ تشریعی خداوند چنین اقتضاء کند که فرد یا افرادی موظف به سلب حیات از گروه یا ملت خاصی شوند، اصل (حق حیات) در آنجا، ارزش و کارآئی خود را دست میدهد. چرا که حق تصرف مالک در مملوک خویش ـ به هر نحوی که باشد ـ از جمله حقوقی است که عقل آن را امضاء میکند.
لذا اگر خداوند مؤمنین را دستور دهد. که با کفار و مشرکین کارزار نموده آنا را بقتل برسانند و یا اینکه خود مستقیماً عذابی نازل کرده و از آنان سلب حیات نمود. این حقی است مسلم و غیر قابل تشکیک برای او.5 چنانکه راجع به کفار فرموده است:
وَ قاتِلوُهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ و یََکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّّهِ
البته ما جنگطلب نیستیم و نیز نمیخواهیم جنگ را توجیه نمائیم، بلکه میخواهیم از یک سوی فرهنگ جنگ را از نقطۀ نظر اصول عقلانی و نظام ارزشی اسلام نقد و ارزیابی کنیم. و از سوی دیگر، افراد لیبرال و دمکراتمنش را خلع سلاح سازیم. چه اینکه گاه دیده میشود.
آنان با تکیه بر این اصل و اصول مشابه آن، نقطهنظر اسلام را در ارتباط با جهاد ابتدائی و یا برخی دیگر از احکام اسلامی را زیر سئوال برده و آن را ظالمانه توصیف مینمایند، و از این طرف، ذهنهای ساده و ناورزیده در مسائل عقلی و اسلامی را آلوده میکنند. غافل از آنکه ظلم یعنی حقی را از کسی سلب نمودن و حال آنکه کسی بر خدا حقی ندارد تا اینکه فرضاً خدا حق او را رعایت ننماید، همه مملوک خدا و او صاحب اختیار همه چیز و همه کس میباشد.
البته روشن است که اگر انسانها، از پیش خود تعمداً و بدون دستور خداوند، زندگی یکدیگر را به مخاطره افکنده و موجب سلب حیات از همدیگر شوند، این عمل از نقطهنظر قرآن، نه تنها محکوم و ناپسند میباشد که با کشتن تمامی انسانها نیز همسنگ است.
وَ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ اَوْ فَساد فیِ الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جمیعاً6
«کسی که موجب سلب حیات از انسانی شود و این عمل او به انگیزه قصاص و یا نابودی فساد از روی زمین نباشد، با کشتن تمامی انسانها برابر است».
و در جای دیگری میفرماید:
وَ مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَََمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمَ خالِداً فیها و غَضِبَ اللهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّلَهُ عَذاباً عَظیماً7
«کسی که انسان مؤمنی را به قتل برساند، جزای او، خلود در جهنم است و غضب خداوند و لعنت او شامل حالش خواهد شد».
به هرحال، برای افعال تکوینی و تشریعی خداوند متعال که منجر به سلب حیات از دستهای از انسانها میگردد، باید حساب جداگانهای باز نمود و با بینشی دیگر بر آن نگریست.
بخش پنجم*
موضوع بحث ما در مباحث گذشته، ارزیابی «فرهنگ جنگ» از دیدگاه جوامع غربی بود. گفته شد: اساسیترین اصولی که روح حقوق فطری و حقوق بشر را تشکیل داده و بینش و فرهنگ آنان را نسبت به جنگ روشن میسازد، عبارتست از: 1ـ حق حیات 2ـ حق آزادی 3ـ حق حاکمیت ملی. در شماره گذشته، نخستین اصل یعنی «حق حیات» را مورد نقد و بررسی قرار دادیم. در این شماره با پرداختن به اصل دوم (حق آزادی) و اصل سوم (حق حاکمیت ملی) بحث خود را ادامه میدهیم.
بسماللهالرحمنالرحیم
وَ قاتِلوُهُمْ حَتّی لاتَکُونَ فِتْنَةٌ و یََکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّّهِ1
«با کفار پیکار نمائید تا فتنهای در جهان باقی نماند و تنها دین خداوند بر تمامی جهان حاکم شود».
2ـ حق آزادی: این حق همانند حق حیات، از شاخصترین عناصر تشکیلدهندۀ فرهنگ غربی است و قداست آن در نزد برخی از مردم اروپا و آمریکا، حتی از قداست مقدسات مذهبی آنان نیز، بیشتر است. حال بگذریم از اینکه آنان به چه انگیزه و یا انگیزههائی، از آزادی دم میزنند و آیا اصلاً، خود برای مردم محروم دنیا آزادی باقی گذاردهاند؟ و آیا سردمداران ملل غربی، به مردم خودشان آزادی میدهند یا همۀ اینها سرپوشی است برای توطئههای آنان و تأمین مقاصد شومشان؟ به هر حال این یک بحث سیاسی، اجتماعی و تاریخی است و از آن جهت که مناسبت چندانی با بحث و بعنوان یک بحث ایدئولوژیک ندارد، از آن میگذریم.
نقد و بررسی این اصل را با شناخت مستند و تکیهگاه آن آغاز میکنیم تا ببینیم آن دلیلی که محتوای این اصل را معتبر میسازد، تا به کجا گسترش دارد؟ آیا تنها ناظر به روابط انسانها با یکدیگر است یا اینکه کلیت و اطلاق آن هرگونه عمل و رفتاری را که موجب محدود نمودن دائره اداره و اختیار انسانها و سلب آزادی از آنان گردد، میتواند دربر بگیرد؟ اگرچه آن عمل، از طرف خود خدای متعال و یا به دستور او انجام شده باشد؟
براساس مکتبهای مختلفی که در زمینۀ فلسفۀ حقوق وجود دارد، مستند این اصل، متعدد و متفاوت میباشد. گاه گفته میشود که انسانها براساس قراردادهای اجتماعی به پذیرش این حق، تن در میدهند و گاه چنین اظهارنظر میشود که چون انسان آزاد آفریده شده و یا طبیعت او را آزاد آفریده است، کسی حق ندارد، این آزادی را از او سلب نماید و یا به اقدامی در جهت محدود ساختن آن، دست زند.
اسلام و مسئله آزادی
البته، مشابه این مطلب، در منابع اسلامی ما آمده است و با بیانات گوناگون بر آزادی انسانها، چه در زمینههای فردی و چه در زمینههای اجتماعی، تأکید بسیار شده است. و بطور کلی در اسلام، اصل آزادی، به عنوان یکی از حقوق مسلم انسانها پذیرفته شده و بر رعایت آن نیز، سفارش گردیده است. منتهی تفاوت این امر در بینش اسلامی و بینش غربی، در سنگ بنای این آزادی و محدودۀ آن میباشد که تا به کجا گسترش دارد.
در حدیثی از امام امیرالمؤمنین سلامالله علیه آمده است:
لاتَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللهُ حُرّاً8
... ای انسان، بندۀ دیگران مباش، چرا که خداوند تو را آزاد آفریده است»
در این سخن، آزادی را بعنوان حقی که از جانب خداوند بر انسانها ارزانی شده است، معرفی میکند. خدا است که انسان را آزاد آفریده است و آفرینش او را از ابتداء، با آزادی توأم نموده است. و این آزادی، مغایرتی با بندگی خدا و فرمانبرداری از او ندارد، کما اینکه منافاتی هم با ربوبّیت تکوینی و تشریعی او نخواهد داشت. ربوبیت تشریعی خداوند چنین اقتضاء میکند که انسان را امر و نهی کند. البته روشن است که این امر و نهیها، دارای حکمتهائی است که در نهایت بازگشت آن به منفعت و مصلحت خود انسان میباشد.
براساس بینش اسلامی ما، خداوند حق دارد در تمامی ابعاد و شئون زندگی فردی و اجتماعی انسان، هم در بعد اقتصادی و اجتماعی و هم در بعد سیاسی و نظامی و... از طریق قانونگذاری، ارادۀ ما را محدود سازد. کما اینکه تکویناً چنین حقی را دارد که ارادۀ انسان را محدود و حتی سلب نماید.
مگر ارادۀ ما در بعد تکوین مطلق است؟ مگر از این نظر در آزادی مطلق هستیم؟ آیا هر کاری را که اراده کنیم میتوانیم به آن جامه عمل بپوشانیم؟ آیا اگر انسانها بخواهند بدون ابزار و وسائل لازم در آسمان به پرواز در آیند برای آنان مقدور و ممکن است؟ آری خداوند، تکویناً ارادۀ ما را محدود قرار داده است و این حق اوست، حق تصرف مالک در مملوک خویش. همانگونه که قبلاً نیز یادآور شدیم، تصرف مالک در مملوک خویش، به هر نحوی که باشد، مجاز و امری است منطقی و مورد تائید عقل.
درست به همین دلیل است که خداوند میتواند به هرگونهای که بخواهد و مصلحت بداند: تشریعاً و با جعل قوانین و امر و نهیهای حکیمانۀ خویش، دائرۀ ارادۀ ما را محدود سازد. او میتواند بگوید. این حیات و قدرتی که به تو دادهام مجاز هستی که تنها در این راه بکار بندی نه در راه دیگر.
اصولاً معنای «رب» هم همین است. «رب» یعنی صاحب اختیار مطلق هم تکویناً و هم تشریعاً. یعنی همانگونه که خداوند حق دارد در هستی تصرف نماید و به هر نحوی که میخواهد در آن تغییر و تحول ایجاد نماید، همچنین، حق دارد که با قانونگذاری و بیان امر و نهیهای خود، آزادی انسانها را محدود نموده و حتی سلب نماید.
البته قانونگذاری مخصوص خداوند است و برای هیچکس دیگر چنین حقی نیست مگر خداوند این حق را به او واگذار نموده و اجازه قانونگذاری داده باشد. کسانیکه بدون اجازه خداوند قانونگذاری نمایند به شرک در تشریع آلوده شدهاند، اینان نسبت به ربوبیّت تشریعی خداوند مشرک میباشد. امروزه، مسیحیان برای کلیساهای خود، چنین حقی را قائلند، کلیسا میتواند، هر قانونی که بخواهد، وضع نماید اگرچه برخلاف انجیل هم باشد!. اسلام چنین چیزی را نمیپذیرد و آن را شرک در ربوبیت تشریعی خداوند تلقی میکند.
اگر خداوند، حق قانونگذاری را به کس یا کسان دیگری واگذار نمود، اطاعت آنها هم در شعاع اطاعت خداوند واجب میگردد، همانگونه که اعتقاد همۀ مسلمانان جهان، نسبت به اطاعت پیامبر اکرم(ص)، چنین است. آری، اطاعت از آن حضرت در طول اطاعت خداوند و به اذن او میباشد. همانگونه که اطاعت خدا واجب است، اطاعت پیامبر او هم واجب است. قرآن صریحاً این مطلب را اعلام میکند:
وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُولِ اِلّا اِبُطاعَ بِاذْنِ اللهِ9
«ما هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه بیچون و چرا، اطاعت شود، البته این اطاعت، در پرتو اذن خداوند مشروعیت یافته است».
در مورد جانشینان پیامبر، در این زمینه، بین ما و برادران اهل تسنن، فیالجمله، اختلافی هست. ما معتقدیم که جانشین پیامبر همانند خود آن حضرت از طرف خداوند تعیین میگردد و بدست پیامبر اکرم(ص) باید نصب شود. اما آنان بر این عقیدهاند که پیامبر کسی را به عنوان جانشین خویش تعیین ننموده و این امر را به عهده مردم واگذار نموده است.
ولی به هر حال براساس ایدئولوژی شیعی، تعیین ولی امر با خدا است و هیچکس جز او چنین حقی را نخواهد داشت. و اطاعت او، همچون اطاعت رسول اکرم(ص) واجب و در طول، اطاعت خداوند میباشد. اطاعت از «ولی فقیه»، در همین راستا، مورد پذیرش ما بوده و بر ما واجب است. چرا که او جانشین امام زمان(عج) میباشد. و اطاعت وی از طرف خداوند و اولیاء بزرگوارش علیهمالسلام ـ تنفیذ شده است.
امام حسن عسکری علیهالسلام فرمود:
... فَأمّا مَنْ کانَ مِنَ الْفُقَهاءِ صائِناً لِنَفْسِهِ، حافِظاً لِدینِهِ مُخالِفاً لِهَواهُ مُطیعاً لِأمْرِ مَوْلاهُ فَلِلْعَوامِ اَنْ یُقَلِّدُوهُ10
«در میان فقهاء شیعه، آن فقیهی که نفس خویش را از آلوده شدن به دنیا، صیانت و نگهداری کند، حافظ دین خدا باشد، با هواهای نفسانی خویش در ستیز بوده و تنها از مولای خویش اطاعت میکند بر مردم است که از وی تقلید نموده، گوش به فرمان او باشند.
و نیز امام صادق علیه السلام در جواب روای که از مرجع قضاوت سئوال میکند میفرماید:
یَنْظُرانِ مَنْ کانَ مِنْکُمْ مِمَّنْ قَدْروَی حَدیثَنا وَ نَظَرَ فی حَلالِنا و حرامنا و عرف أحکامنا، فلیرضوا به حَکَماً فَإنّی قَدْ جَعَلْتُهُ علیکم حاکِماً...11
«طرفین منازعه باید به کسی مراجعه نمایند که با احکام ما آشنائی کامل دارد، از احادیث ما آگاه بوده و در شناخت حلال و حرام ما ورزیده است (فقیه جامع الشرائط) و به قضاوت او رضایت دهند چرا که من او را حاکم شما قرار دادهام و اظهارنظر او برای شما حجت است و اگر وی حکمی نمود و حکمش مورد پذیرش واقع نشد، در حقیقت، حکم خداوند، سبک شمرده شده و دست رد بر سینۀ ما زده شده است. و کسی که چنین کند در واقع دست رد بر سینۀ خدا زده است و این عمل در حد شرک به خدای متعال است.
بنابراین، براساس معتقدات اسلامی خویش، این اصل (حق حیات) را نیز نمیتوانیم بطور مطلق بپذیریم. ولی باید دانست که نظام ارزشی اسلام. اولاً بر آزادی افراد، ارج نهاده و آن را محترم میشمارد، منتهی تا زمانیکه ما دستورات خداوند، اصطکاک و برخوردی نداشته باشد و ثانیاً، تجاوز افراد به حق دیگران و فراهم آوردن محدودیتهای بیجا و ناروا نسبت به آزادیهای یکدیگر را نیز سخت مورد نکوهش قرار داده است.
3ـ حق حاکمیت ملی: در فصل پیشین، از آزادیهای فردی سخن گفتیم، در اینجا با نقد و بررسی نگرش غرب نسبت به آزادی در قلمرو اجتماع و روابط انسانها با یکدیگر (حق حاکمیت ملی)، این بحث (بررسی فرهنگ جنگ از دیدگاه جوامع غربی) را خاتمه یافته تلقی نموده، به مباحث بعدی خواهیم پرداخت.
این اصل بیانگر این مطلب است که هیچ دولتی، به هیچوجه حق ندارد، با تجاوز به حریم ملتی دیگر و مداخله در امور داخلی آنان، آزادیهایشان را محدود یا سلب نماید. حاکمیت دولتها، در امور داخلی خود، از حقوق مسلم آنها است. براساس این اصل، هیچ دولتی حق ندارد، تمامیت ارضی کشور دیگری را مورد تجاوز قرار دهد.
در ارزیابی این اصل باید گفت: در بینش اسلامی، حدود و مرزهای کشورها، جایگاهی ندارد و به عبارت دیگر، اسلام، مرزهای جغرافیائی را به رسمیت نمیشناسد. از اینروی از قوانین اسلامی، اقتضاء نمود که دولت اسلامی و مردم مسلمان، در امور داخلی برخی از کشورها، دخالت نموده و مردم آن را به اسلام دعوت نمایند و یا آنان را از چنگال حاکمان ستمگرشان رهائی بخشند، اطاعت این امر، بر آنان واجب است. و در اینجا برای هیچکس، هیچگونه حقی ثابت نیست.
آیا این امری است منطقی که زورمندان و ستمگران حاکم، حق داشته باشند در داخل کشور خویش، هرگونه که بخواهند با مردم تحت سلطۀ خویش رفتار نمایند و هیچ ملت و دولت دیگری هم حق نداشته باشد به فریاد آنان برسد؟
امروز، حکام ستمگر افغانستان، عراق و سایر کشورهای اسلامی و غیر اسلامی، چه بر سر ملتهای محروم و مستضعف خود میآورند؟ امروز رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی، چگونه با مردم سیاهپوست کشور خود رفتار میکند؟ و... آیا این عاقلانه و منطقی است که چون منشور ملل متحد و یا دیگر قوانین بینالمللی تجویز نمیکنند، نباید به فریاد این ملتهای زیر ستم و مردم مستضعف شتافت؟ و آن کلیت این اصل را نیز نمیپذیرد و مسلمانان را به فریادرسی ملتهای تحت ستم تشویق و ترغیب مینماید.
وَمالکُمْ لاتُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللهِ وَالمُستَضْعَفینَ مِنَ الرّجالِ وَالنِّساءِ وَ الْوِلْدانِ. الَّذیِنَ یَقُولُونَ رَبَّنا اَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَة الِظّالِم اَهْلُهَا وَاَجْعَلَ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلَیّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیراً12
«چرا در راه خدا جهاد نمیکنید؟ چرا برای رهائی انسانهای محروم و مستضعف نمیجنگید؟ آن مردان و زنان و کودکانی که از جور و ستم ظالمین به تنگ آمده دستهای خویش را به طرف آسمان بلند کرده عاجزانه تقاضا دارند: خداوندا ما را از دست مردم ستمگر این شهر، رهائیبخش، خداوندا، از جانب خویش برای ما، و یاوری قرار ده»
این عذر موجهی نیست که آنان در شهر و کشور دیگری زندگی میکنند چرا که آنان هم برادر و خواهر شمایند، آنان بندگان صالح خدا هستند بنابراین باید به کمکشان شتافت.
اکنون، اگر ما درگیر جنگ هستیم و به خاطر محدودیتها و فشارهائی که از همه طرف از ناحیه دشمنان اسلام بر ما وارد میآید، و نمیتوانیم در دو جبهه بجنگیم مسئلهای است دیگر، ولی اگر توانائی داشته باشیم، باید به جنگ ستمگران رفته، مستضعفین و مسلمانان زیر ستم را از چنگال آنان رهائی بخشیم.
تصور اینکه این کار، دخالت در حاکمیت کشور دیگری است، باطل و از نظر اسلام بیارزش و مردود است. ما نباید تحت تأثیر اینگونه قوانین قرار گرفته و فریب آن کسانی را بخوریم که برای سرپوش گذاردن بر اعمال جنایتکارانه خویش پیوسته دم از طرفداری از قوانین بینالمللی میزنند.
اگر زمانی بعضی از رهبران مبارز، به اعلامیه جهانی حقوق بشر و یا منشور ملل متحد، استناد مینمودند، این امر ناشی از پذیرش و امضای آنها نبود، بلکه بعنوان جدال و برای محکوم نبودن دشمن بود. اگر در مواردی اینگونه قوانین با احکام اسلامی مغایرت پیدا نمود، برای ما بیارزش هستند. چرا که ما بندۀ خدائیم و هر آنچه او دستور دهد و او بخواهد، باید آن را اطاعت کنیم نه خواست دیگران را.
بخش ششم*
بسماللهالرحمنالرحیم
وَ قاتِلوُهُمْ حَتّی لاتَکُونَ فِتْنَةٌ و یََکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّّهِ
«با کفرپیشگان به نبرد برخیزید تا فتنهای روی زمین باقی نماند و تنها دین خداوند بر جهان حکومت کند»
بحثهای مطرح شده در طول جلسات گذشته، به نقد و بررسی فرهنگ جنگ در جوامع غربی اختصاص یافت. و در این رابطه مهمترین ریشههای تفکر و بینش آنان را پیرامون جنگ، مورد ارزیابی قرار دادیم. اکنون نوبت آن فرا رسیده که به تبیین فرهنگ اسلامی جنگ پرداخته و نقطهنظر اسلام را نسبت به این مسئله حیاتی و سرنوشتساز روشن سازیم.
یکی از کتابهای فقه اسلامی، کتاب «جهاد» میباشد. فقهای بزرگ، در این کتاب جهاد و تمامی احکام و مسائل مربوط به آن را، بطور مفصل و گسترده مورد بررسی قرار دادهاند. از جملۀ این مسائل، اقسام جهاد و احکام آن میباشد که فشردهای از آن را بیان خواهیم نمود.
اقسام جهاد
در کتابهای فقهی ما، جهاد به سه قسم تقسیم میشود13: جهاد دفاعی، جهاد ابتدائی و جهاد با شورشیان داخلی «فئه باغیه»
1ـ جهاد دفاعی: جهاد دفاعی هنگامی صورت میپذیرد که دشمن به مسلمانان و کشور اسلامیشان حمله نموده و مرزهای آن را مورد تجاوز قرار دهد. در این هنگام، بر همۀ مسلمانان، واجب است برای حفظ اسلام و حقوق از دست رفتۀ خویش و نیز تمامیت ارضی کشور خود با تجاوزگران به نبرد برخاستۀ آنان را سرکوب نمایند.
2ـ جهاد با شورشیان داخلی «فئه باغیه»: اگر در درون جامعۀ اسلامی، گروههائی به ظاهر مسلمان، دست به شورش زده و به قصد براندازی حکومت اسلامی، با آن درگیر شوند، بر حکومت اسلامی و جامعه مسلمانان، لازم است به منظور تثبیت حاکمیت اسلام در درون جامعه، شورش آنان را به هر نحوی که ممکن است. خنثی نمایند.
تاریخ صدر اسلام، و نیز تاریخ کوتاه کشور اسلامی خودمان، از سرگذشت این دست افراد، نمونههای بسیاری را بخاطر دارد، مسلمانانی که بخاطر اغراض شخصی و دنیوی و بخاطر به چنگ آوردن قدرت و حکومت، و یا بخاطر اینکه تحتتأثیر تبلیغات سوء دشمنان اسلام قرار گرفتند دست به شورش و قیام مسلحانه زدند.
درگیریهای پیدرپی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، در مدت کوتاه خلافت خویش با اصحاب جمل (ناکثین)، اصحاب نهروان (مارقین)، اصحاب صفین (قاسطین) و سپاهیان شام، همه از این نوع جهاد میباشد14.
بسیاری از آنان، مانند خوارج نهروان، حافظ قرآن و اهل نماز و عبادت بودند، روزها را روزه میگرفتند و شبها را تا به صبح، به احیاء و شبزندهداری سپری میساختند. پیشانی آنان از کثرت سجده، پینه بسته بود، اما از روی نادانی و حماقت، علیه حکومتی همانند حکومت علی(ع) که مظهر عدالت در طول تاریخ بشریت بوده است، قیام کردند. و آن حضرت هم با قاطعیت تمام آنان را سرکوب و ریشهکن ساخت.
آنچنان تبلیغات سوء در آنان، اثر گذاشته بود که علی را کافر میپنداشتند. بسیاری از مسلمانان را جائزالقتل میدانستند. حتی بسیاری از همین خوارج مقدسنما، به نوامیس مسلمین تجاوز نموده و اموالشان را بغارت بردند. اینان جنگ با علی(ع) را یک وظیفۀ الهی و واجب، تلقی نموده بودند و چنین تصور میکردند که با کشتن آن حضرت و یارانش بهشت بر آنان واجب میشود. به هر حال چنین کسانی در گذشته و حال وجود داشته و دارند و اسلام نیز احکام مخصوص به آنها را بیان داشته است.
3ـ جهاد ابتدائی: این قسم از جهاد نه به منظور سرکوب نمودن تجاوزات دشمن خارجی است و نه برای خنثی ساختن شورش گروهکهای داخلی، بلکه درگیری با دشمن، در داخل و خارج مرزهای کشور اسلامی و برای گسترش فرهنگ اسلامی به همه مردم جهان میباشد.
احکام جهاد
هر کدام از این سه قسم، احکامی مخصوص به خود دارند که بخاطر فشرده بودن مباحث به پارهای از کلیات آنها اشاره میکنیم:
احکام جهاد دفاعی: در جهاد دفاعی، همین که دشمن به کشور اسلامی هجوم آورد و مصالح مسلمین را به مخاطره افکند، بر هر مسلمانی ـ حتی زنها در صورت لزوم ـ واجب است برای حفظ میهن اسلامی خود و تمامیت ارضی کشور، به دفاع برخیزد. در این نوع از جهاد، هیچگونه نیازی به اجازۀ و حکم امام معصوم و یا جانشین او، نمیباشد.
اگر در گوشهای از جامعه اسلامی، دشمن دفعتاً به مرزهای کشور حملهور شود، در اینصورت اگر لازم باشد دفاع به تأخیر بیفتد تا به مرکز حکومت اسلامی اطلاع دهند و تعیین تکلیف نمایند، ممکن است دشمن از این فرصت به نفع خود بهرهبرداری نموده و با پیشروی خود، کار را بر مسلمانان سختتر نماید. خصوصاً در زمانهای گذشته که برقراری ارتباط از یک نقطه با نقطهای دیگر، بسیار سخت بوده است. از اینروی، در جهاد دفاعی، اجازه حاکم، شرط نیست و مسلمانان، خود موظف هستند تجاوز دشمن را دفع کنند.
احکام جهاد ابتدائی: در جهاد ابتدائی، تکلیف از زنان، ساقط میباشد، یعنی رسماً نباید اسلحه به دست گرفته با دشمن مبارزه کنند، البته آنان میتوانند، در کارهای دیگری که از دستشان بر میآید مانند امدادگری و امثال آن، با کمک به رزمندگان، در جهاد سهیم باشند. جهاد ابتدائی برخلاف جهاد دفاعی، باید با اجازۀ امام معصوم و حکومت مرکزی باشد.
البته در این مسئله که آن جانشین امام معصوم علیهالسلام، هم میتواند، همانند خود امام، حکم به جهاد ابتدائی نماید یا نه، فیالجمله بین فقهای شیعه اختلاف وجود دارد، نظر مشهور فقها، این است که این امر، اختصاص به پیامبر و امام معصوم علیهالسلام دارد. نظر برخی دیگر از فقهاء ـ و از آن جمله، حضرت آیةالله منتظری حفظهالله ـ این است که جهاد ابتدائی با اجازه، نائب امام معصوم فقیه جامعالشرائط، رهبر مسلمین هم صحیح است. و بالاخره، بعضی دیگر در این زمینه احتیاط نمودهاند.
احکام جهاد با شورشیان داخلی: از آنجا که این شورشیان، افرادی بظاهر مسلمان اهل نماز و روزه و... میباشند، احکامی مخصوص به خود دارند، وقتی کشته میشوند، مسلمانان بر جنازۀ آنان نماز میخوانند و آنان را همانند سایر مسلمانها دفن میکنند، در جنگ، زنان آنان به اسارت گرفته نمیشوند و نیز اموالشان به عنوان غنائم جنگی بین جهادگران تقسیم نخواهد شد.
درباره اقسام سهگانه جهاد، آیات و روایات فراوانی وجود دارد، اگر بررسی آنها، درخور این بحث کوتاه و فشرده نیست. از اینروی از پرداختن به آنها میگذریم. آنچه ما در اینجا، در پی آن هستیم، و هدف اصلی بحث ما میباشد آشنائی با منطق اسلام و بررسی نقطهنظر آن پیرامون «جنگیدن» میباشد. اکنون باید ببینیم اسلام این سه نوع جهاد را چگونه و با چه منطقی توجیه میکند؟
تقریباً تمام طوایف مردم، تمام مکتبها و فلسفههائی که در زمینۀ امور اجتماعی اظهارنظر نمودهاند، و از آن جمله، مکتب اسلام، در این جهت اتفاق نظر دارند که اگر ملتی مورد تجاوز قرار گیرد، لازم است که با دشمن متجاوز جنگیده و تجاوز آن را دفع نمایند خواه تجاوز از ناحیه دشمن خارجی باشد و خواه از ناحیه دشمنان داخلی. از اینروی، جهاد دفاعی و نیز جهاد با شورشیان داخلی، نه تنها ارزشی منفی ندارد، بلکه امری است پسندیده و مورد تائید عقل.
اما مسئلهای که نیازمند بحث و بررسی است و گاه از ناحیه دشمنان اسلام، زیر سئوال رفته و نسبت به آنان اعتراض میشود، جهاد ابتدائی است. میگویند به چه دلیل، اسلام تجویز میکند که پیامبر و امام معصوم و بنابر قولی، ولی فقیه، میتواند ابتداء با کفار و مشرکین به نبرد پرداخته آنان را به اسلام دعوت نمایند؟ این عمل با توجه به اعلامیه جهانی حقوق بشر و منشور ملل متحد، با حق حیات و آزادی افراد و نیز با حق حاکمیت ملتها مغایرت دارد این حقوق اجازه نمیدهد، کس یا کسانی به ملتی که مرتکب قتلی نشدهاند، حملهور شده و آنان را در معرض کشته شدن قرار دهند، چنین جنگی محکوم و ناپسند است.
عدهای درصدد جواب از این اشکال برآمده، چنین ادعا نمودهاند که تمامی جنگهائی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در صدر اسلام انجام داده است، دفاعی بوده و در هیچکدام از آنها ابتداء پیامبر اکرم(ص) و مسلمانان، به کفار و مشرکین هجوم نیاوردهاند، بلکه آنان در حمله پیشگام و آغازگر جنگ بودهاند و مسلمانان برای دفاع از حقوق از دست رفتۀ خویش، با آنان به نبرد برخواستهاند.
اینان برای اثبات مدعای خود، به آیاتی از قرآن مجید، استشهاد نمودهاند و نسبت به غزوات و جنگهای پیامبر، بررسیهائی تاریخی و روائی انجام دادهاند.
در اینجا مباحثی قابل طرح است که آیا این بررسیها و تحقیقات، صحیح است یا نه؟ این مدارک تاریخی که برای اثبات مدعای خویش عرضه نمودهاند آیا تماماً قابل تطبیق بر جنگهای دفاعی هست یا نه؟ این کار نیازمند فرصتی است دراز، که یکایک این اسناد و مدارک، مورد بررسی قرار گیرد و هر کدام از آنها، از نقطهنظر سند و محتوی، ارزیابی شود و این کار با بحث فشرده و کوتاه ما چندان سازگار نیست. از اینروی، از آن صرف نظر نموده و فرض را بر این میگذاریم که تمام جنگهای پیامبر اکرم(ص) که در صدر اسلام رخ داده است، دفاعی بوده است. با این حال، این سئوال باقی میماند که با این جواب شبهۀ القاء شده، قابل رفع هست یا نه؟ و عبارت دیگر آیا این جواب، کافی است یا پاسخ دیگری لازم است؟
روشن است که این جواب نمیتواند کافی و پاسخگوی شبهۀ القاء شده باشد. چرا که اشکال بر اصل نظریه اسلام در مورد جهاد ابتدائی است نه جنگهائی که در صدر اسلام واقع شده است. اگر فرض کنیم که هیچگونه جهاد ابتدائی هم در زمان پیامبر اکرم(ص) واقع نشده است ولی همه میدانیم که یکی از اقسام جهاد که فقهای بزرگ ما در کتابهای فقهی (کتاب جهاد) مطرح نموده و دربارۀ آن به بحث نشستهاند، جهاد ابتدائی است. به هر حال وجود این نوع جهاد مطلبی است غیر قابل انکار. از اینروی، باید بگونهای صحیح از این اشکال پاسخ دهیم.
اما اینکه اعتراض میشود که جنگ ابتدائی، با قوانین بینالمللی مغایرت دارد و موجب سلب آزادی و سلب حیات از دیگر انسانها گردیده و حاکمیت ملتها را به مخاطره میافکند و... در پاسخ اینگونه اعتراضات. باید گفت: کلیت هیچکدام از این اصول نه مورد پذیرش عقل است و نه شرع. چرا که همۀ انسانها مملوک خداوند میباشند و او مالک آنها است و تصرف مالک در مملوک خویش، به هرگونهای که باشد، چه تکویناً باشد و چه تشریعاً امری است معقول و منطقی. هیچکس در برابر خداوند، اصالتاً دارای هیچگونه حقی نیست که فرضاً از او سلب شود!
از اینروی، جهاد مسلمانان با کفار و مشرکین، که به سلب حیات از آنان منجر خواهد شد، موجب تضییع هیچگونه حقی از کسی نمیشود چرا که به استناد حکم خدا است، خدائی که مالک و صاحب اختیار همه کس و همه چیز است، بر همه حق دارد و هیچکس بر او حقی نخواهد داشت مگر اینکه از باب لطف و رحمت بیپایانش، حق یا حقوقی را به بندگانش واگذار کند، کما اینکه چنین لطفی را نسبت به آنان ابراز داشته است.
مثلاً فرموده است: آن بندهای که از من اطاعت نمود، به مبداء و معاد ایمان آورد و... آنان را چنین و چنان پاداش میدهم، اگر خداوند اینگونه به آنان لطف هم نمیکرد و چنین حقی را به آنان نمیداد، کسی هم طلبکار نبود. لذا امام بزرگوارمان، در یکی از فرمایشات خویش فرمودند: تمام ثوابهائی که خداوند به بندگان خود مرحمت میکند، همه تفضل و لطفی است از ناحیه او والا کسی از خداوند طلبی ندارد.
در اینجا برای چندمین بار تذکر این نکته را لازم میدانیم که تمام افعال تکوینی و تشریعی خداوند، مبتنی بر حکومت و مصالح واقعی میباشد، او حکیم است و کاری برخلاف حکمت انجام نمیدهد، تأمین مصالح خود انسانها، اقتضای انجام چنین اعمالی را دارد. البته باید توجه داشت که مراعات مصالح انسانها هم، نه بخاطر این است که انسانها بر او حقی دارند و از او طلبکار هستند، بلکه ناشی از لطف و رحمت بیپایانش میباشد.
بگذریم، پس آنچه غربیها در این زمینه اظهار داشتهاند و روشنفکران غربزده ما هم بدان استناد میکنند به قول فلاسفه، قضایای مشهورهای است که همیشه استثنائاتی همراه دارد، وقتی دلیل عقلی این قضایا را بررسی میکنیم میبینیم که بصورت کلی و بطور مطلق، معتبر نیستند. درست است که انسان بیجهت نمیتواند مزاحم دیگران شود، اما بیجهت، یعنی بدون حکم خدا، وقتی در موردی، پای دستور خداوند در کار باشد، دیگر آن مورد ـ هرچه باشد ـ نه تنها زشت و ناپسند نیست که در نهایت زیبائی و استواری است.
این بود آنچه که بطور فشرده میبایست در جواب اینگونه اعتراضات گفته شود. ولی افزون بر این، لازم است در پایان سخنی هم در ارتباط با فلسفۀ تشریع جهاد ابتدائی و توجیه منطقی آن، داشته باشیم.
بخش هفتم*
بسماللهالرحمنالرحیم
وَ قاتِلوُهُمْ حَتّی لاتَکُونَ فِتْنَةٌ و یََکُونَ الدّینُ کُلُّهُ لِلّّهِ1
«با کفار نبرد کنید تا فتنهای روی زمین باقی نماند و تنها دین خداوند بر جهان حکومت کند»
فلسفه تشریع جهاد ابتدائی
بررسی این موضوع را با بیان مقدمهای کوتاه، آغاز میکنیم. اصولاً فلسفه آفرینش انسان در طول آن هدف از فرو فرستادن کتابهای آسمانی و نیز بعثت انبیاء، نشان دادن راه سعادت و شقاوت و هدایت انسانها بسوی سعادت ابدی میباشد. انبیاء آمدهاند تا راه رسیدن به کمال را به جامعه بشری نشان دهند و آنها را از سقوط در گرداب بدبختیها نجات بخشند. انبیاء آمدهاند تا حجت الهی را بر بندگان تمام کرده، آنان خود با اختیار و انتخاب خویش یکی از این دو راه را برگزینند.
فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی کُلِّ اُمَّةٍ رَسُولاً اَنِ اعْبُدُواللهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللهَ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِمُ الضَّلالَة15
«آیا فرستادگان ما را جز تبلیغ رسالت و اتمام حجتی آشکار، تکلیفی دیگر است؟ ما در هر امتی پیامبری را برانگیختیم تا آنان را به عبادت خدا دعوت نموده و از پرستش غیر او (طاغوت) بازشان دارد. پس عدهای در پرتو لطف خداوند، هدایت یافته و دستهای دیگر، همچنان در گمراهی باقی ماندند»
طبیعی است که پیامبران در تحقق بخشیدن به فلسفۀ خلقت انسان و انگیزۀ بعثت خویش سر از پا نشناخته، نهایت تلاش خویش را انجام خواهند داد و نیز طبیعی است که این حرکت پیامبران، منافع حکام ستمگر و زورمندان جامعه را به خطر انداخته و با گرایش مردم به دین خدا، بساط حکومت و فرمانروائی آنان دیر یا زود، برچیده خواهد شد.
از اینروی این عده و بطور کلی تمام کسانیکه از این ناحیه، متضرر میشوند، مانع گسترش و نفوذ دعوت انبیاء میگردند و به هر نحوی که بتوانند در این راه کارشکنی خواهند نمود. کما اینکه نسبت به پیامبر اکرم و نیز پیامبران قبل از او چنین شد. اینجاست که دو راه در پیش دارند، یا دست از هدف بعثت خویش برداشته و با کسانیکه مانع حرکت و دعوت آنان شدهاند، سازش کنند و یا با آنان درگیر شده، از طریق اعمال قدرت و قاطعیت، موانع را از سر راه خویش بردارند.
از آنجا که راه اول با هدف آنان منافات داشته و به عبارت دیگر نقض غرض خواهد شد، پیامبران، با انتخاب راه دوم (جنگ و درگیری) به بسط و گسترش اسلام و دعوت مردم به دین خدا، و نشان دادن راه خوب و بد و سعادت و شقاوت به آنان، خواهند پرداخت.
آن خدائی که ارسال پیامبران و ابلاغ پیام خویش را به مردم، لازم میداند، همان خدا، برداشتن موانع را نیز از سر راه انبیاء و فرستادگان خویش لازم نموده است. باید در جامعه، زمینهای مناسب فراهم شود تا بتوانند بطور مستقیم و رویاروی، با تودههای مردم، تماس گرفته و با ابلاغ پیام خویش حجت را بر آنان تمام نمود. البته از ناحیه آنان، هیچگونه اجباری برای پذیرش دعوت خود، صورت نمیگیرد، هدف نبوت، همان ابلاغ پیام الهی است و بس. پیامی که به گوش همۀ جهانیان رسا باشد.
فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ اِلاّ الْبَلاغُ الْمُبین.
و لذا ممکن است در حوزۀ حکومت اسلامی، کسانی باشند که اصلاً اسلام را قبول ندارند ولی در سایه اسلام، در آسودگی و امنیت، به زندگی خویش ادامه میدهند. چرا که حجت بر اینان تمام شده و سرانجام با اختیار خویش آئین را برگزیدهاند گرچه از آنان پذیرفته نیست.
اما اگر در جامعه افرادی یافت شوند که با پیشرفت اسلام و گسترش آن مخالفت نمایند و عملاً از رسیدن پیام انبیاء به گوش مردم، جلوگیری نمایند باید با آنان به نبرد برخاست تا نابود شوند و یا دست از رفتار ناشایست خویش بردارند. و از اینجا بخوبی فهمیده میشود که هدف انبیاء همان «جنگ فرهنگی» است که «جنگهای نظامی» مکمل آن میباشد.
آری تحقق فلسفۀ آفرینش انسان و نیز عملی شدن هدف بعثت انبیاء در گرو ارائه بینشها و شناختهای لازم میباشد. مایه ابتلاء مردم را نسبت به سعادت و شقاوتشان، نسبت به نفع و ضررشان، آگاه ساخت تا با اختیار خود، راهی برگزینند و با اعمال اختیاری خویش سرنوشت خود را رقم زنند. از اینروی خداوند، خطاب به پیامبر اکرم(ص) میفرماید:
«اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمُوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وِ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنْ16»
«ابتدا مردم را با دلیل و برهان (حکمت) و در کنار آن با موعظه و نصیحت، بسوی پروردگارت دعوت کن و در صورت لزوم با پسندیدهترین روشها با آنان مجادله نما، تا شاید به راه راست هدایت شوند»
پیامبران، موظف هستند که مردم را آگاه سازند و اگر ذهنشان به شبهات و یا افکار انحرافی آلوده شده، آنان را از این افکار، پاک سازند.
ما میدانیم که همیشه در جوامع بشری کسانی بوده و هستند که منافع مادی و دنیوی آنان، با تحقق اهداف پیامبران مغایرت داشته و از اینروی، به مقابله و معارضه با آن میپردازند، این یک واقعیتی است که جریانات تاریخی پیوسته آن را تصدیق نموده و میکند. بناچار باید برای این کار، چارهاندیشی نمود.
آیا در این موارد باید تابع قوانین بینالمللی بود؟ قوانینی که زورمندان و ستمگران دنیا، آن را دستآویز جنایتهای پی در پی نمودهاند؟
نه، باید برای هدایت و روشنگری مردم، تلاش نمود، نخستین گام، تلاش فرهنگی و ابلاغ پیام آسمانی و دعوت آنان است (صدور انقلاب) و اگر کسانی با این حرکت به مقابله پرداختند لازم است آنان را سرکوب نموده و راه بسته شده را باز نمائیم. این است معنای جهاد ابتدائی اسلام، و هر اندازه که در توان و امکان ما باشد باید برای صدور انقلاب اسلامی و فرهنگ اسلام، تلاش نمائیم.
بعلاوه، انبیاء یک هدفهای درجه دوم هم دارند، یعنی برای تحقق بخشیدن به آن هدف نهائی، آن هدف والا و جهانشمول، مقدماتی لازم است فراهم شود که آنها را اهداف درجه دوم مینامیم. آری دعوت جهانی اسلام، نیازمند یک جامعه متشکل و یک حکومت مرکزی است.
از اینروی میبینیم، پیامبران تا پیروان کافی، پیدا نکردند، دست به کارهای جدی و گسترده نمیزدند. وقتی پیامبر اکرم(ص) در مکه مبعوث به رسالت شدند. ابتداء عدۀ معدودی به آن حضرت ایمان آوردند. کفار و مشرکین، پیامبر مسلمانان را سخت آزار میدادند. حتی بعضی از آنان، از آن حضرت، درخواست برخوردی تند با کفار مینمودند اما پیامبر اجازه نمیداد. سرانجام، از مکه به مدینه هجرت نمودند و تدریجاً با افزایش مسلمانان، جامعهای متشکل، پیریزی شد. با شکل گرفتن جامعه اسلامی و نیرومند شدن مسلمانان، آیه نازل گشت و به آنان اجازۀ جهاد داده شد.
اُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتِلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللهَ عَلی نَصِرْهِمْ لَقَدیر الَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیارهِمْ بِغَیْرِ حَق17
«به آنان که مورد هجوم دشمن واقع شده و از دیار خویش بناحق بیرون رانده شدند، اجازۀ جهاد داده شد. و خداوند بر نصرت آنان قادر است»
اگر مسلمانان از همان اول، در مکه، میخواستند با کفار درگیر شوند، مطمئناً بخاطر کمی تعداد و کمی تجهیزات، سرکوب میشدند. لذا پیامبر اکرم فرمود: تا رسیدن فرصت مناسب، دست نگهدارید، تا اینکه، بعد از هجرت به مدینه، و قوت یافتن مسلمانان، دستور جهاد داده شد. جهاد با چه کسانی؟ ابتداء نفرمود با امپراطوری ایران و روم بجنگید. بلکه فرمود:
یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّار.18
«ای مؤمنین، با آن دسته از کفار که به شما نزدیکتر هستند به نبرد برخیزید»
اگر پیامبر اکرم(ص) میخواست ابتداء از مدینه به ایران و روم. لشگرکشی کند، همین کفار اطراف مدینه، مسلمانان را گرفتار میساختند.
بنابراین مصلحت این بود که ابتداء به آنان پرداخته، کارشان را یکسره نماید تا مسلمانان از شرّ آنان آلوده باشند. از اینروی با برخی از آنان با اینکه کافر بودند ـ تا مدت معینی، معاهدۀ «عدم تعرض» منعقد ساخت و با برخی دیگر که زیر بار چنین قراردادی نرفتند به نبرد پرداخت.
از یک سوی، فراهم آوردن زمینۀ مناسب برای مسلمانان، تا در پرتو آن بتوانند آزادانه و با آسودگی خاطر به وظائف فردی و اجتماعی خویش عمل نمایند و از سوی دیگر تقویت بنیه نظامی و افزایش نیروهای رزمی، چنین اقتضاء مینمود که پیامبر اکرم و مسلمانان، دست به اقدام جدیدی بزنند یعنی، مسلمانانِ تحت ستم را نجات بخشند، مسلمانانی که در گوشه و کنار، تحت سلطه حاکمان ستمگر و مردم ظالم، به تنگ آمده بودند و هر روز و هر شب، از خداوند تقاضای رها مینمودند.
در اوائل هجرت، کفر و شرک به مکه حکومت داشت. مسلمانانِ آنجا، تحت فشارهای سخت کفار و مشرکین به سر میبردند، عدهای از آنان از بردگان بودند و برخی دیگر را پیرمردان و پیرزنان و کودکان تشکیل میدادند. آیه نازل شد:
وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللهِ والمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ و النِّساءِ وَ الْوِلْدان.
«چرا در راه خدا و رهائی مستضعفین نمیجنگید؟ کدام مستضعفین؟ آن مردان و زنان و کودکانی که از ستم ستمگران به تنگ آمدهاند»
یَقُولُونَ رَبَّنا اَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِم اَهْلُها. وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّاً واَجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیراً.19
«پیوسته از خدا میخواهند: خداوندا ما را از این شهری که مردمش ظالمند، نجات بخش و از پیش خود برای ما ولی و یاوری بفرست»
اینان اگر از جامعه اسلامی مدینه به دورند اما مسلمانند، نجات آنان، وظیفۀ مسلمانان دیگر است. چرا که اسلام مرز جغرافیائی برای حکومت خویش نمیشناسد. مرز دولت اسلامی، محدودۀ کرۀ زمین است. حتی اگر در یکی از دیگر کرات هم، مسلمانی زندگی میکرد، آنجا هم قلمرو حکومت اسلامی میبود.
آری، امروز، مسئولیت نجات مسلمانان فلسطینی، افغانستان، لبنان و سایر کشورهای اسلامی، بر عهدۀ ما سنگینی میکند. بنابراین برای گسترش اسلام، و دعوت تمامی مردم جهان به اسلام، که از اهداف درجۀ اول انبیاء و اساساً هدف فلسفه آفرینش انسان میباشد. باید از جهاد فرهنگی (صدور انقلاب) شروع کرد و با دولتهای جائر و مستکبر، که از رسانیدن پیام خداوند به مردم، جلوگیری میکنند. باید مبارزه نمود.
در یکی از جنگهائی که حضرت علی علیهالسلام، امیر لشگر بود، پیامبر اکرم به ایشان فرمود: به هنگام رویاروئی با دشمن، تو جنگ را شروع مکن. ابتداء آنان را به دین خدا دعوت نما، به آنان بگو که هدف ما این است که شما را از بندگی بندگان خدا نجات بخشیم تا در پرتو عبادت و بندگی خداوند، به آقائی برسید، اگر پذیرفتند، این امری است بسیار خوب والا...
بعد به آن حضرت فرمود:
لَاَنْ یَهْدِیَ اللهُ عَلی یَدَیْکَ رَجُلاً خَبْرَ لک مِمّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ وَ غَرُبَتْ وَلَکَ وَلائُهُ یا عَلی20
علی جان، اگر خداوند یک نفر را بواسطه تو هدایت کند، بهتر است از تمام آنچه که خورشید بر آن طلوع و غروب میکند.
بخش هشتم*
در سرآغاز این سلسله بحثها یادآور شدیم که موضوع اصلی بحث (فرهنگ جنگ و جنگ فرهنگی) به دو بخش تقسیم میشود. از اینروی، ابتداء به بررسی «فرهنگ جنگ» پرداخته و آن را از دیدگاه جوامع غیر اسلامی، مورد نقد و بررسی قرار دادیم. و سپس نقطهنظر اسلام را در این زمینه بیان داشتیم. اکنون با پایان گرفتن بخش اول، مطلب را با بررسی بخش دوم پی میگیریم:
جنگ فرهنگی
مفهومی که ابتداءً از واژه «جنگ» به ذهن میرسد، عبارتست از برخورد فیزیکی و نظامی بین دو جناح متخاصم. ولی گاه، این کلمه به یک مفهوم گستردهتری هم بکار میرود که شامل برخوردهای فکری و عقیدتی نیز میشود، و به مناسبت همین کاربرد است که تعبیراتی از قبیل: «جنگ روانی»، «جنگ تبلیغاتی» و «جنگ سرد» استعمال میگردد. بنابراین با توجه به این مفهوم عام و گستردۀ «جنگ»، میتوانیم برخوردهای فکری و عقیدتی را هم نوعی جنگ تلقی نموده و تلاشهائی که دو طرف برای حاکم نمودن اندیشهها و گرایشات مورد نظر خویش انجام میدهند، «جنگ فرهنگی» بنامیم.
در بیان اهمیت پرداختن به امور فرهنگی و بررسی و تبیین مسائل ایدئولوژیک و نیز تصحیح افکار و اندیشهها، همین بس که به این نکتۀ بسیار مهم توجه داشته باشیم که فعالیتهای گوناگون فردی و اجتماعی انسان، از یک مایههای فکری و عقیدتی سرچشمه میگیرد که به دو دسته تقسیم میشوند:
1ـ بینشها 2ـ ارزشها و گرایشها و به تعبیر دیگر، جهانبینی و ایدئولوژی. به هرحال این افکار و اندیشههای زیربنائی است که آگاهانه و یا ناآگاهانه، در اعمال و رفتار انسان تأثیر گذاشته، آنها را شکل میدهند. از اینرو، هر قدر فرهنگ حاکم بر افراد یک جامعه صحیحتر و غنیتر باشد، اعمال و کردار افراد آن جامعه، ارزشمندتر خواهد بود و از اینجاست که برای بازسازی افراد یک جامعه براساس ارزشهای والای انسانی ـ اسلامی، و جهت بخشیدن به تلاشهای فردی و اجتماعی آنان بسوی کمال و سعادت ابدی، به ضرورت یک انقلاب فرهنگی همه جانبه و تزریق اندیشههای صحیح اسلامی بر پیکر جامعه، پی خواهیم برد.
افکار و عقائد را به زور اسلحه و با نیروی فیزیکی نمیشود بر کسی تحمیل نمود، گو اینکه ممکن است با تهدید و یا تطمیع، شخص یا اشخاص را وادار نمود که سخنی را بر زبان آورند و یا رفتاری را انجام دهند، ولی با هیچ نیروی جبری نمیتوان عقیده و فکری را در دلی جای داد و یا از دلی سلب نمود.
پذیرش یک فکر و قبول یک مراسم و مسلک و نیز دست برداشتن از عقیدهای و یا به اندیشه و مکتبی دیگر، گرویدن، باید برخاسته از عقل و مستند به دلائل عقلانی باشد. چرا که انسان موجودی است عاقل و ویژگی او، همان عقل است. ولی همانگونه که میدانید، عقل انسان در آغاز تولد، رشد چندانی ندارد، و حتی در اوائل بلوغ نیز به رشد کافی نمیرسد. در آستانه بلوغ است که عقل انسان تدریجاً رو به رشد میرود. با تمرین و تعلیم و تربیت صحیح، کم کم قدرت تفکر و استدلال و استنتاج و تشکیل قیاس و برهان منطقی، در او تقویت شده، میتواند دلیل صحیح را از دلیل غلط، و استدلال را از مغالطه تشخیص دهد.
در این فرصت که از یک سوی، عقل انسان هنوز به رشد کافی و قوت لازم نرسیده و از سوی دیگر، احساسات و عواطف جوانی بر او غلبه یافته است، زمینه بسیار مساعدی فراهم میشود که عواملی دیگر، نقش خود را ایفاء نمایند، و مانع از آن شوند که انسان به سوی خیر و سعادت و راه حق، که خواستۀ فطرت اولیه اوست، کشانیده شود.
تجربه در طول دهها قرن، نشان میدهد که انسان علاوه بر نیروی عقل، ـ و بویژه هنگامیکه عقل او رشد کافی نیافته است ـ تحت تأثیر و نفوذ عواملی دیگر قرار خواهد گرفت. حتی تجربههای شخصی و درونی افراد اگر بدقّت مورد بررسی و کاوش قرار گیرند، بر این واقعیت مهر تأیید خواهند زد.
استعمارگران و ابرقدرتها، با استعداد از تجربیات چند صد ساله خویش و با به خدمت گرفتن افرادی که کم و بیش از زیر و بم روح انسان آگاهند و نیز از فنون روانشناسی و راه نفوذ در دیگران، بهرهای بردهاند، و بطور کلی با استفاده از روشهای علمی، در فرهنگ بسیاری از ملتها نفوذ کرده و با مسخ و تحریف آن، ناخودآگاه، آنان را به جهتی سوق داده و میدهند که موافق با مطامع و هوسهای آنان باشد و منافع آنان را به راحتی و بدون تحمل کمترین زحمت، تأمین نمایند.
به هر حال غیر از نیروی عقل که حقایق را درک میکند و چراغ فروزانی است فرا راه زندگی انسانها، عوامل دیگری در اینکه انسان عقیدهای را بپذیرد و بدان گرایش پیدا کند، نیز مؤثر است. مهمترین این عوامل «تبلیغات و تلقینات» و امثال آن میباشد. از اینروی، بزرگترین و بهترین راه برای نفوذ در دلهای دیگران و تأثیر در افکار و اندیشههای مردم، از طریق «نهاد آموزش و پرورش» (به معنای عام آن) میباشد.
مدارس رسمی و غیر رسمی، دبیرستان و دانشگاه مساجد، مجالس، رسانههای گروهی، نشریات و مجلات، صدا و سیما و... مجموعۀ اینها را نهاد آموزش و پرورش به معنای عام آن مینامند که بزرگترین و مهمترین نقش را در هدایت افکار و جهت دادن فکر و دل بسوی یک هدف، ایفا میکنند. و به همین دلیل است که هر کس و هر قدرتی بخواهد بر یک ملتی تسلط و نفوذ پیدا کند، قبل از هر چیز و پیش از دست زدن به هر اقدامی، به سراغ «تبلیغات و تلقینات» رفته و از این طریق در آنان و بویژه قشر جوان، نفوذ میکند، چرا که دل و روح جوان همانند زمین مستعدی است که هرگونه بذری را در خود میپذیرد و آن را رشد میدهد.
آری بدین جهت سلطهگران، حرکت استعماری خویش را از آنان آغاز نمود و تلاش میکنند در آنان نفوذ کرده افکارشان را به آن جهتی سوق دهند که دوست دارند. البته اینان برای این کار، تجارب چند صد ساله خویش را بکار گرفته و وسائل بسیاری را تدارک دیدهاند، و روزبروز بر کمّ و کیف آن افزوده و تلاشهای خود را هوشیارانه، پیدا و ناپیدا، سازمان میدهند.
در مرتبۀ اول، هدف آنان، این است که در صورت امکان ملتها و بویژه جوانانشان را از مسیر حق منحرف ساختند و این آنها را از دستشان بگیرند، «وَدّوُا لَوْ تَکْفُروُنَ کَما کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سواء»21 (آنان دوست دارند شما همانند ایشان، کافر شوید). و در صورت عدم امکان، یا به ظاهر پذیرفتن آن دین، دست به تحریف مفاهیم دینی و تفسیرهای نادرست زده و زمینه را برای تحقق بخشیدن به هدف نهائی خویش، در درازمدت، فراهم آورند.
نمونۀ آن، تلاشی است که در حدود نیم قرن مارکسیسم در ملّت مسلمان ایران انجام داد تا دین مردم را از آنان بگیرد، امّا این تلاش بخاطر وجود مایههائی از افکار اسلامی در عمق وجود مردم... ناموفّق ماند. اینان هنگامیکه از این روش مأیوس شدند با زدن ماسک اسلام به چهرۀ خویش و اظهار اسلام سعی در وارونه جلوه دادن مفاهیم و ارزشهای دینی نمودند که به لطف خداوند متعال این توطئۀ آنان نیز با شکست مواجه گشت.
امروزه اگرچه مارکسیسم در کشور ما رونقی ندارد و سازمانها و تشکیلات آنان و نیز سردمداران و تئوریسینهایشان تار و مار و یا دستگیر شدهاند امّا نباید از باقیماندۀ آنان و نیز رسوبات افکار و تبلیغاتی چندین سالۀ آنان غافل شد چرا که کفر و نفاق هر روز ـ به مقتضای حال ـ شکلی تازه بخود گرفته و چهره عوض میکند.
به هر حال این شیوه و ترفندی است که همۀ استعمارگران در تمام دنیا داشته و دارند و متأسفانه در کشورهای اسلامی هم موفقیتهای بسیاری داشتهاند. آنان ابتداء این حرکت را از کشور اندلس (اسپانیای فعلی) شروع نموده و سپس به سایر کشورهای عربی و اسلامی و نیز کشور ما، گسترش دادند. البتّه خداوند فطرت انسان را بگونهای قرار داده که اگر دستخوش عوامل منحرف و گمراهکننده قرار نگیرد، طبعاً گرایش او به حق بیشتر از گرایش به باطل و گرایش او به خیر بیشتر از گرایش به شر میباشد و طبعاً به ارزشهای والای انسانی بیش از ارزشهای حیوانی گرایش دارد.
ولی به هر حال این عوامل وجود دارد. قبل از اینکه عقل انسان رشد یابد و یا هنگامی که نور عقل در کنترل و هدایت انسان رو به خاموشی نهد، عوامل طبیعی، حیوانی و شهواتی در او فعلیّت یافته، بیدار میشوند و در نتیجه گرایشهای انحرافی در او بوجود خواهد آمد. و قبل از اینکه معلمین راستین به تعلیم جوانان بپردازند، ممکن است دست نشاندگان شیاطین به سراغ آنان رفته و ذهن آنان را آلوده سازند و سرانجام از مسیر حق منحرفشان نموده آنها را به گمراهی بکشانند.
خداوند متعال که از چگونگی آفرینش انسان و ویژگیهای روحی و نقطه ضعفها و تأثیرپذیری او آگاه است و میداند چگونه تحتتأثیر تلقین و تقلید و تبلیغ دیگران واقع میشود، او را به حال خود رها نکرده، بلکه وسائل و زمینههای هدایت او را فراهم آورده است.
از اینروی، برای خنثیسازی عوامل ناصحیح و شناساندن راه حق و در نتیجه حجت بر انسانها، خداوند انبیاء و پیامبرانی را مبعوث فرمود تا مردم در پرتو هدایت آنان، آزادانه و آگاهانه و با اختیار خود، سعادت ابدی خویش را رقم زنند. پس رسالت اصلی انبیاء، ارشاد مردم و مبارزه با افکار انحرافی است، یعنی یک جهت مثبت دارد که آن هدایت و ارشاد به نیکیها است و یک جهت منفی و دفاعی که عبارتست از مبارزه با افکار انحرافی و اندیشههای باطل که آن را «جنگ فرهنگی» نامگذاری میکنیم.
انبیاء الهی(ع) در برابر کسانیکه در راه ارشاد و هدایت مردم، مانع ایجاد میکنند و با حیلهها و ترفندهای خود افکار دیگران را منحرف میسازند، به مبارزه برخاسته «جنگ فرهنگی» خویش را آغاز مینمایند. و در صورت لزوم، رسالت خویش را با «جنگ نظامی» تکمیل میکنند. اصالةً کار انبیاء، مبارزه به افکار انحرافی است. البته، صورت با ارشاد و تبلیغ احتجاج و مناظره، ولی هنگامیکه عدهای این راه را بر آنان مسدود میسازند، چارهای نداشته جز اینکه به نیروی قاهره متوسل شده و دست بر سلاح برند و راه سدّ شدۀ ارشاد و هدایت بندگان خدا را بگشایند. بنابراین «جنگ نظامی» متمم «جنگ فرهنگی» است.
انبیاء آمدهاند تا شبهات القاء شده از سوی شیاطین را از دل مردم بزدایند، تلقینات و تقلیدات غلط را خنثی ساخته، یک رشته تعالیم صحیح و منطقی و عقلپسند را به آنان عرضه نمایند. این وظیفۀ اصلی انبیاء است.
قرآن کریم در مقام بیان وظائف پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، در درجه اول، تعلیم و تزکیه را بیان میدارد:
لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَی المُؤْمنینَ اِذْ بَعَثَ فیهمْ رَسُولاً مِنْ اَنفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتَهِ و یُزَّکّیهِمْ و یُعَلِّمُهُمْ الْکِتابَ وَ الحِکْمَةَ22
«خداوند بر مؤمنین منت نهاده پیامبری از خود آنان برانگیخت تا آیات الهی را بر آنان تلاوت نماید و دلهای آنان را از آلودگیها تزکیه کند و حکمت و کتاب خدا را تعلیمشان دهد.»
به هر حال، تأثیر هر فرهنگ و به ویژه افکار و عقائد، در رفتار و کردار مردم یک جامعۀ معلوم این است که چه اندازه آن فرهنگ در جان مردم و عمق وجودشان ریشه دوانیده و میزان باور داشت آنان تا چه اندازه باشد. هر قدر اندیشههای زیربنائی حاکم بر یک جامعه (جهانبینی و ایدئولوژی) تبیین روشنتری یافته و بگونهای ریشهدار، در دل مردم، رسوخ نموده و ایمان مردم نسبت به آنها قویتر گشته باشد، جلوۀ آن در رفتار و کردار فردی و اجتماعی مردم آن جامعه بیشتر خواهد بود.
و برعکس وقتی این افکار به ضعف و خاموشی گراید، علاوه بر اینکه کارائی آن ضعیف گردیده و نقش خود را در جهت بخشیدن و تصحیح رفتار انسان، از دست خواهد داد، بزودی مورد دستبرد دزدان افکار و اندیشه قرار گرفته و ریشهکن خواهد شد. آری بینشها و ارزشها هنگامیکه کمرنگ گردید، همانند نهالی نوپا، در جریان تندبادها به آسانی از جای کنده خواهد شد.
بخش نهم*
تقویت افکار و اندیشههای زیربنائی
چگونه و با چه وسائلی میتوان افکار و عقاید و ارزشهای والای خویش را تقویت نمود تا در برابر تندباد حوادث، مقاومت داشته باشد؟ چگونه و با چه ابزاری میتوان فرهنگ ارزشمند اسلامی خویش را از دستبرد دزدان اندیشه و تحریف تحریفگران حرفهای به دور داشت؟
البتّه بررسی و شناخت تمامی این راهها و ابزارها از حوصلۀ بحث کوتاه و فشردۀ ما خارج است ولی باید دانست که مهمترین و نخستین راهها، دادن شناخت و آگاهیهای لازم به جامعه است و به تعبیر دیگر تغذیه فکری و فرهنگی آنان میباشد. هر قدر آگاهی و دریافتهای مردم از یک سلسله افکار و عقائد بیشتر، روشنتر و مستدّلتر باشد آن عقاید در درون ذات آنان راسختر و پایدارتر خواهد بود و کارآئی آن در جهت بخشیدن به اعمال و رفتار انسان نیز بیشتر میشود. ابتدا باید مبانی و متن عقاید و ارزشهای مطلوب را با دلائل عقلی توجیه منطقی نمود و سپس در کنار آن به شبهائی که در اطراف آنها القاء گردیده است پاسخگوئی شود و از این راه ایمان مردم را آسیبناپذیر نمود.
اگر عقائد افراد جامعه صرفاً جنبه تأکیدی وارثی داشته باشد و پشتوانه آن همان تلقینات ساده پدر و مادر به فرزندان خود باشد، طبیعی است که اینها با تلقینات قویتری عوض خواهند شد. تلقینات معلّم در محیط مدرسه و نیز تلقینات رسانههای گروهی به مراتب از تلقینات پدر و مادر که در دوران طفولیّت به فرزند خویش القاء نمودهاند، قویتر خواهد بود.
بنابراین برای اینکه اعتقادات افراد جامعه راسخ و پایدار شود و کارآئی بیشتری در رفتار فردی و اجتماعی آنان داشته باشد باید به تقویت آنها پرداخت و از طریق اقامه برهان و دلیل و پاسخ دادن به شبهاتی که ممکن است در این زمینه به ذهنها خطور کند و یا از طریق شیاطین جنّ و انس القاء شود، بیش از پیش به مسائل فرهنگی اهتمام نمود.
نکته بسیار مهمی که میخواهم از این بحثها نتیجهگیری کرده و به شما برادران عزیز توصیه نمایم، اهمیّت اهتمام و پرداختن به مسائل فرهنگی و تغذیه فکری و فرهنگی افراد جامعه و بویژه قشر جوان میباشد. ما پیشرفت خود را در تمامی شئون زندگی فردی و اجتماعی و شئون اقتصادی، سیاسی و حتّی شئون نظامی و پیروزیهای چشمگیر رزمندگان عزیز خویش را مرهون فرهنگ اسلامی خویش میدانیم.
پیروزی انقلاب اسلامی ما در بهمنماه 1357 در برابر قدرت شیطانی که با قدرت ابرقدرتهای جهان تقویت میشد، آیا مرهون قدرت نظامی مردم بود؟ آیا در آن زمان از قدرت سیاسی فوقالعادهای برخوردار بودیم؟ خیر. همه میدانیم که عامل اصلی پیروزی انقلاب اسلامی ما، فرهنگ اسلامیمان و اعتقاد و ایمان مردم بود. اعتقاد و ایمانی که در طول دهها و صدها سال در پرتو قیام خونین و انسانساز حضرت سیدالشهداء علیهالسلام و بوسیله علماء و بزرگان و افراد متعهّد جامعه ما در قشرهای مختلف بوجود آمده بود.
وقتی مردم احساس کردند که رژیم طاغوت سر ستیز با فرهنگ اسلامی دارد و هدف اصلی آن نابودی دین است، برعلیه آن شوریدند و آن را به سقوط کشاندند. تا آن زمان که این مطلب بخوبی برای مردم آشکار نگشته بود کم و بیش کجدار و مریض با آن رفتار مینمودند ولی در خلال سالهای آخر حکومت شاه که پردهها کنار رفت و چهره واقعی خودش را بخوبی نمایان ساخت تمامی نیروهای متدین و متعهد تحت رهبری امام بزرگوارمان بسیج شدند و سرانجام در پرتو لطف خداوند و عنایات حضرت ولی عصر سلامالله علیه به پیروزی رسیدند.
این یک ادّعا نیست. بلکه هر کس میتواند با اندک فکر و تأمّل به این واقعیّت پی ببرد که بزرگترین عامل در پیروزی انقلابمان، فرهنگ اسلامی بوده است. و امروزه ملّتهائی که کم و بیش این فرهنگ در آنها نفوذ یافته، پیروزیهائی را بدست آوردهاند. البتّه اگر خدای متعال آن نعمتهای بزرگی را که به ما داده و نیز آن رهبریای که به ما عطا فرموده، به آنان عطا کند و در سایه وی به وحدت و یگانگی دست یابند، به یاری خداوند قطعاً به پیروزی نهائی خواهند رسید.
امیدواریم که خداوند متعال به همه مسلمانان جهان رهبران شایسته و وحدتبخش عطا بفرماید و بینش دینی آنان را نیز تقویت نموده تا بتوانند در سایه فرهنگ اسلامی به عزّت دنیا و آخرت خویش نائل آیند.
بهرحال آنچه برای ما اهمیّت دارد اینست که در کنار سائر مسائلی که در کشورمان وجود دارد و اهمیت آن را کم و بیش درک میکنیم، به مسائل فرهنگی بیشتر توجه نمائیم. البته مسئولین و دستاندرکاران تا حدودی توجه دارند ولی عذر آنان این است که درگیری با مسائل جنگ و پیامدهای آن و نیز پرداختن به امور بینالمللی، مجالی به آنان نمیدهد که آنگونه که شایسته و بایسته است به بررسی و حل و فصل مسائل فرهنگی پرداخته و مشکلات و نارسائیهائی که در این زمینه وجود دارد برطرف نمایند.
بهرحال ملت ما که پیوسته حضور فعّال خویش را در صحنههای گوناگون به نمایش گذارده است و همیشه دوشادوش مسئولین و حتّی به فرموده بسیاری از دستاندرکاران، در بعضی موارد پیشاپیش آنان حرکت کردهاند، نباید در این امور هم منتظر اقدامات دولتمردان باشند. چرا که همۀ ما مسئول هستیم. پیامبر اکرم فرمود: کلّکم راعِ و کلّکم مسئولٌ عن رعیّته.
بگذریم بهر جهت باید توجه مردم را به اهمیّت مسائل فرهنگی جلب نمود. باید این نکته را به آنان گوشزد نمائیم که تداوم این انقلاب و به ثمر رسیدن خونهای پاک شهدا، همه و همه در گرو ارج نهادن و تقویت مسائل فکری و فرهنگی است. و تضعیف و بها ندادن به آن میتواند در آیندهای نه چندان دور، اصل نظام و انقلاب اسلامیمان را تهدید نماید.
متأسفانه ضعیف شدن مسائل فرهنگی چندان ملموس نیست. اینگونه نیست که انسان به آسانی متوجه شود که چه خلاء فرهنگی در جامعه بوجود آمده است. انسان وقتی گرسنه میشود، بزودی به خلائی که در وجودش ایجاد شده پی میبرد و یا وقتی یک کمبود اقتصادی مثل کمبود مواد غذائی یا سائر مواد مصرفی در مملکت بوجود آید، فوراً در سطح جامعه منعکس گردیده و همۀ مردم نیاز ناشی از آن را لمس میکنند، در نتیجه مسئولین هم مجبورند اهتمام کرده هرچه زودتر این خلاء را پر کنند و آن نیاز را تأمین نمایند. امّا متأسّفانه خلاءها و کمبودهای فرهنگی این چنین آگاهکننده و هشداردهنده نیست. آنگونه نیست که وقتی یک نیاز فرهنگی در جامعه پدید آید فوراً احساس کنیم بلکه میبایست اشخاص بسیار آگاه و روشنبین و دوراندیش آن را درک نموده به دیگران گوشزد نمایند و آنان را از عواقب وخیم آن آگاه سازند.
آثار ضعف فرهنگی
آثار و پیامدهای کمبودهای فکری و ضعف فرهنگ اسلامی را هر کس میتواند در گوشه و کنار درک کند. اگر خدای ناکرده متوجّه شدیم در یک نهاد یا ارگانی از ارگانهای مملکت، اختلافات جزئی منشاء بروز کدورتها و درگیریهائی گردیده، باید احساس خطر نمود. این نشانگر ضعف فرهنگ اسلامی در آنان و سستی نیروی ایمان آنان میباشد. ایثار و فداکاری و روح تعهّد انقلابی آنان ضعیف شده است.
این مسائل ساده جزئی را که میتوان از راههای منطقی و قانونی حل نمود، چرا کسانی با شیوههای نادرست با آن برخورد مینمایند؟ چرا آن اتحاد و وحدتی که در اوائل پیروزی انقلاب داشتیم بدست فراموشی سپردهایم؟ چرا آن برادری و دوستی که ما را به یکدیگر پیوند زده بود و افراد نسبت به همدیگر چون عاشق و معشوق رفتار مینمودند، فراموش کردهایم؟ چطور شد که آن همه ایثار و از خود گذشتگی و به فکر دیگران بودن به ضعف گرائیده، خودمحوری و خودگزینی جای آن را گرفته است؟ چرا بجای اینکه بیشتر به فکر دیگران باشیم، هر کس به فکر خودش میباشد؟ چرا کسانی به فکر این هستند که جیب خودشان را پر کنند؟
اینها همه نشانۀ ضعف ایمان و ضعف فرهنگ والای اسلامی است که متأسفانه امروز دامنگیر ما گردیده است. اینها چیزهائی است که زنگ خطر را بصدا در میآورد.
اگر در نهاد آموزش و پرورش و دانشگاهها و دیگر مراکز آموزش عالی، نمونههائی از بیایمانی و بیتفاوتی نسبت به مسائل اسلامی به چشم میخورد، باید احساس خطر کنیم. اگر دانشگاهها از لحاظ بنیه علمی و تقوی و ایمان ضعیف شوند، بینشهای اسلامی در جامعه کمسو گردد و به قدر کافی آموزش داده نشود و یا تنها به ظواهر اکتفا شود و یا در اثر نارسائیهائی استقبال لازم از آنها به عمل نیاید، اینها همه گویای واقعیاتی است بسیار تلخ که در کمین ما نشسته است. باید مرم و مسئولین و دستاندرکاران مربوطه به فکر چارهجوئی افتند.
اگر همین روال ادامه پیدا کند، هر چند آرام بوده و آهنگ آن کند است اما در درازمدت سر به جهنم در خواهد آورد.
متأسفانه در قبال این کمبودهائی که در گوشه و کنار مملکت پدید میآید، احساس خطر جدی نمیشود. اما برای یک مؤمن متعهد که برای انقلاب دل میسوزاند و آن را مفت، رایگان تلقی نمیکند، بلکه بزرگترین آرمان زندگی خود و زندگی مسلمانان در طول تاریخ میداند، و معتقد است که خون پاک سیدالشهداء سلامالله علیه و یاران او است که ما را به این نعمت و سعادت رسانده است، اگر کوچکترین خللی در آرمانش پدید آید، سخت احساس خطر میکند و باید چنین احساسی را داشته باشد و از خود حساسیت نشان دهد.
اختلاف زمینهساز حرکتهای انحرافی ضد انقلاب
متأسفانه، تمامی گروهکهای ضد انقلاب که از صحنۀ سیاست منزوی گشته و از تلاشهای سیاسی ـ نظامی ناامید شدهاند، تمام فعالیتهای خویش را در زمینههای فرهنگی متمرکز ساخته و با استفاده از خلاءهای فرهنگی و نیز اختلافات موجود در جامعه، و نیز دامن زدن به آنها، به گمراهی و به انحراف کشانیدن فرزندان عزیز این ملت پرداختهاند.
آن گروههای متعدد چپ و راست، گروههای بظاهر اسلامی و احزاب مارکسیست و... که همگی در ظرف سالهای اول انقلاب چهره زشت و جنایتکارانه خویش را به نمایش گذاردند و به مردم ثابت نمودند که با این انقلاب و فرهنگ اسلامی حاکم بر آن سخت در ستیزند، اکنون کجا هستند؟ آیا همه دستگیر شده یا به هلاکت رسیدهاند؟ و یا همه توبه نموده و هدایت شدند؟ و آیا از ترس فرار را بر قرار ترجیح داده به خارج از مرزهای کشورمان گریختند؟
خیلی سادگی و خوشبینی میخواهد که کسی اینچنین فکر کند! کسانی که چنین میپندارند سخت در اشتباهند. مگر ممکن است اینان بزودی نابود شده و یا دست از مرام و رفتار خویش بردارند؟ مگر ممکن است دشمنان انقلاب اسلامیمان به این زودی و به آسانی دست از توطئههای خود بردارند؟
مدارکی که کمابیش در دست هست چنین مینماید که اینان به فعالیتهای فرهنگی پنهانی و زیرزمینی روی آورده، نقشهها و توطئههای دقیق و حسابشدهای را برای جوانان ما و بویژه دانشآموزان و دانشجویان ما طرّاحی نمودهاند. ولی بحمدالله ملّت حزبالله ما، این حزب بینام و نشان و بیتشکیلات ما، هوشیار است و هوشیاری خویش را بارها و بارها در زمینههای مختلف چه در زمینه مسائل اطلاعاتی و غیره به نمایش گذارده است.
اگر در گوشهای از کشورمان توطئهای برنامهریزی شود و یا در پشت هفتاد پرده آهنین طرح کودتائی ریخته شود به لطف خدا و عنایت حضرت ولی عصر عَجَّلَاللهُ تعالی فرَجهُ الشَّریف و یاری امّت حزبالله بزودی کشف و خنثی میشود. چرا که آنان نسبت به اینگونه امور حساس و آگاه هستند. امّا اگر همین شیاطین آشکارا و پنهانی دست به تلاشهای فرهنگی زده و با طرحریزی برنامههای درازمدّت در این زمینه، قصد صدمه وارد آوردن به نظام اسلامی ما و پوسانیدن آن را از درون داشتند ـ که البته دارد ـ به آسانی کشف و شناسائی نخواهد شد چرا که اهتمام کافی به مسائل فرهنگی نداریم و آگاهی ما از این امور اندک و ناچیز است و در نتیجه حساسیّتمان هم ضعیف میباشد.
یکی از اشکالهای عمدۀ ما این است که توجّه بیش از حدّ به مسائل موسمی و مقطعی و زودبار داریم و به برنامههای درازمدت و دیرباز اهمیت نمیدهیم.
دشمنان ما اگر میتوانستند با مبارزات نظامی و سیاسی خود این نظام را ساقط کنند، قطعاً تلاشهای پی در پی آنان در ظرف سالهای گذشته از آغاز پیروزی انقلاب تاکنون، عقیم نمانده بود. بزرگترین دشمنان ما به ثبات و پابرجائی نظم جمهوری اسلامی ایران، اعتراف نمودهاند. و به فضل خداوند و عنایت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و پرتو رهبریهای امام بزرگوارمان و فداکاریها و ایثارگری امّت مسلمانمان دشمن از فعالیتهای نظامی و سیاسی خویش مأیوس گشته است.
ولی همواره تلاش میکند با برنامههای بیصدا و به دور از هرگونه جنجال و هیاهو، در فرهنگ اصیل و اسلامی کشورمان نفوذ نموده و در درازمدت، با به انحراف کشانیدن آن به اهداف شوم و پلید خویش دست یابند. آنان امروز چنین میکنند به امید آنکه پنجاه سال دیگر نتیجه دهد! به کارهائی دست میزنند که با چندین واسطه با اهداف ننگینشان در ارتباط بوده و مقاصدشان را تأمین مینماید آنهم از طریق دستنشاندگان و مزدوران داخلی که در لابلای جامعه و در تمامی ارگانها و نهادهای مملکت رخنه نمودهاند.
برخی از آنان با تغییر چهره و قیافه حزباللهی بخود گرفتن و بعضی دیگر متأسفانه حتّی ژستهای گذشته، بدون اینکه سوابق سوء خویش را به روی خود آورند، تلاشهای مسموم خویش را ادامه میدهند بدون آنکه حساسیّتی نسبت به آنان نشان داده شود.
بخش دهم و پایانی*
تفرقهافکنی
برای رسیدن به اهداف خویش و زمینه ساختن برای تلاشهای خود، سعی میکنند به هر نحوی که میتوانند بین افراد جامعه و اقشار مردم تفرقه ایجاد نمایند. برهم زدن روابط مسئولین با یکدیگر، بوجود آوردن جوّ سوءتفاهم بین روحانیون شهر و... نهایت آرزوی آنان است. چرا که میدانند روحانیت نگهبان فرهنگ اسلام و پشتوانه انقلاب است و میدانند که وحدت و یکپارچگیشان با اهداف آنان در تضاد و تشتّت و پراکندگیشان، به سود آنان میباشد.
از اینروی باید بهوش باشیم که مبادا ابزار دست این افراد واقع شده و خدای ناکرده با گفتار و کردار خویش به اختلافات دامن زده و آب به آسیاب دشمن بریزیم. ملت هوشیار و زیرک ما در طول همین چند ساله انقلاب نمونههای زیادی از این جریانات به چشم خود دیده است. بنابراین باید مواظب باشیم مبادا جوانان کم سن و سال ما که تجربه چندانی نیندوختهاند فریب دشمنان را بخورند و ناخودآگاه راه نادرست آنان را بپیمایند و هنگامی متوجه شوند و بخود آیند که کار از کار گذشته باشد.
تحریف مفاهیم اسلامی
از جمله دیگر تلاشهای آنان و بلکه بزرگترین و اساسیترین کاری که انجام میدهند، تحریف حقائق دین از راه ترویج و گسترش افکار التقاطی است. هیچگاه به جوان مسلمان انقلابی ما نمیگویند بیا دست از اسلام بردار و مارکسیست و کمونیست شو. آن زمان گذشت که چنین خیالاتی در سران حزب توده و سردمداران مارکسیسم وجود داشت. خودشان اعتراف نمودند که نزدیک پنجاه سال این امر را آزمودیم ولی سرانجام نتیجهای نگرفتیم. امّا اگر در این زمینه شکست خوردند، در زمینه ترویج افکار التقاطی و جدا کردن مردم از اسلام راستین و حامی واقعی آن، روحانیّت متعهّد، تا حدودی موفّق بودهاند.
با بکارگیری تکنیکها و فنون روانشناسی و آشنائی با روحیات جوان و آگاهی از زیر و بم روح وی، در بسیاری از جوانان نفوذ نموده، آنان را به انحراف و فساد و... کشانده و میکشانند. بطور کلّی افکار التقاطی را پُلی بین اسلام و مارکسیسم و اسلام و لیبرالیسم غربی و نیز سائر مکتبهای انحرافی قرار میدهند. و این تجربۀ نسبتاً موفّقی بوده و هست. این تلاش است که قبل از انقلاب انجام دادند و متأسّفانه نتائجی هم بدست آوردند.
من در شهر خودمان (قم) کسانی را سراغ دارم که از بهترین بچّههای پاک، خالص و پاکباز از فرزندان علماء بودند ـ علمائی که اکنون برخی از آنان مسئولیتهائی بر دوش دارند ـ و از طریق افکار التقاطی زاویه باز کرده و سر از مجاهدین و فدائیان خلق در آوردند. آن روزی که این زاویه در حال باز شدن بود، نزدیکانشان به اهمیت این خطر متوجّه نشدند و آنها را آزاد گذاردند، آنان با هر کس که خواستند تماس گرفتند، هر کتابی که دوست داشتند مطالعه نمودند. در نتیجه ذهن آنان به شبهاتی آلوده گشت که سرانجام آن، آن شد که همه دیدیم و دیدید.
مگر یک نوجوان چه اندازه قدرت تعقّل و حلّ شبهات گوناگون مذهبی، سیاسی، اقتصادی و... را دارد؟ چه اندازه توانائی تشخیص حق و باطل را دارد، آنهم باطلهائی که با هزار حیله به شکل حق جلوه داده میشود؟ بعضی از اعضاء گروههای بظاهر اسلامی و یا غیر اسلامی که اکنون زندانی و یا فراری هستند، کسانی هستند که سابقه تحصیلات دینی دارند. در خانوادههای مذهبی بزرگ شدهاند.
خود بنده شاهد زندگی بسیاری از این افراد بودم که چه زندگی پاک و مخلصانهای داشتند و چگونه برای اسلام دل میسوزاندند، امّا متأسفانه در اثر تبلیغات غلط به دامن مجاهدین خلق افتاده و سر از مارکسیسم درآوردند.
باید این خطر را احساس کنیم و اجازه ندهیم خدای ناکرده، این تجربههای تلخ دوباره تکرار شود. امام صادق علیهالسلام فرمود: لایُلْسَعُ الْعاقِلُ مِنْ جُحْرٍ مَرَّتَیْن
امام صادق علیهالسلام فرمود: انسان عاقل از یک سوراخ گزنده، دوبار گزیده نمیشود. یعنی انسان خردمند، همواره تجربیّات خود را بخاطر سپرده و عملاً آنها را بکار میگیرد. اگر یکبار اشتباه کرد دوباره آن را تکرار نمیکند.
این تجربهها برای ما بسیار گران تمام شده است. نیروهای عزیز و عظیمی را از دست دادیم. بچههای خودمان را بصورت بزرگترین و خطرناکترین دشمن در آوردیم. باید بهوش باشیم که این تکرار نشود.
چه باید کرد؟
آن مقدار که در حوزه فعالیتهای مسئولین و دولتمردان است، کم و بیش توجه دارند و انشاءالله خداوند آنان را توفیق بیشتر عنایت کند تا بهتر بتوانند رسالت خویش را در این زمینه جامه عمل بپوشانند.
امّا آنچه به عهدۀ خود ما میباشد این است که به مسائل فرهنگی و ایدئولوژیک بیش از پیش اهمیت بدهیم، از انحرافات فکری و عقیدتی ـ اگرچه خیلی ساده و جزئی هم باشد ـ به آسانی نگذریم. از طریق تشکیل جلسات مذهبی، سیاسی سطح معلومات خود و دیگران را بالا ببریم. تنها به جلسات سیاسی، تظاهرات، نماز جمعه و شعارها اکتفا نکنیم. البتّه باید توجه داشت که بزرگترین مکتب آموزنده برای ما، خطبههای نماز جمعه و سخنرانیها است. باید آنها را غنیمت شمرد امّا اینها کافی نیست.
تشکیل جلسات قرآن و تفسیر، گفتگوهای اخلاقی، آشنائی با احادیث، بررسی کتابهای سودمند و آموزنده و بویژه کتابهای استاد شهید مطهری و... از جمله تلاشهائی است که در این راستا نقش مؤثری خواهد داشت.
باید بچّهها و بویژه جوانان را به مطالعه و آشنائی با مسائل اصولی اسلام تشویق و ترغیب نمائیم. مواظب آنان باشیم.
در آن هنگام که گروهی بنام «مُرْجِئَة» سعی در انحراف جوانان و جلب آنان بسوی افکار و اندیشههای گمراهکننده خویش داشتند، با تعالیم و آموزشهای خود اندیشههائی که مورد تأیید خلفای بنیامیه و بنیعباس بود و منافع آنان را تأمین مینمود، مردم را، راکد و سست بار میآوردند امام صادق علیهالسلام به شیعیان هشدار میدهد که مواظب جوانان خویش باشید. مبادا آنان فرزندان شما را فریب دهند.
بادِروا اَحْداثکُم بِالْحَدیثِ قَبْلَ اَنْ یَسْبِقَکُمْ اِلَیْهِمُ الْمُرْجِئَةُ23
امام صادق علیهالسلام فرمود: «احادیث و معارف اسلامی را به نوجوانان خویش آموزش دهید و در انجام این وظیفه تربیتی، تسریع نمائید پیش از آنکه مخالفین گمراه (مُرْجئة)، بر شما پیشی بگیرند و سخنان نادرست خویش را در ضمیر پاک آنان جای داده، از مسیر صحیح منحرفشان سازند.»
و امروزه این خطر، به چندین برابر افزایش یافته است. دهها مکتب و گروههای انحرافی، خواه غیر اسلامی و خواه بظاهر اسلامی و زیر سرپوش اسلام و حتّی اسلام راستین! اسلام مترقّی! برای جوانان ما دام گستردهاند و این امر مسئولیّت ما را صد چندان میکند.
حاصل آنکه: همچنانکه ضرورت دارد که برای نبرد نظامی با دشمنان اسلام همهگونه ابزار و نیروی لازم را تهیه کنیم، ضرورت دارد که برای جنگ فرهنگی هم به سلاح علم مجهّز شویم و مخصوصاً در تقویت معارف اسلامی در سطح نوجوانان بکوشیم و از اهمیّت این موضوع غفلت نورزیم.
والسلام.