* اگر اجازه بفرمایید از آخر جنگ به اول برگردیم. شما چه زمانی در جریان پذیرش قطعنامه از سوی ایران قرار گرفتید؟
** زمانی که وزیر سپاه بودم، یک روز از دفتر ریاست جمهوری وقت، حضرت آیتالله خامنهای با من تماس گرفتند که فردا جلسه مهمی است و در ساعت مقرر به آن جلسه بیایید. پرسیدم چه کسانی هستند. گفتند همه مسئولین نظامی حضور دارند. وقتی به آنجا رفتم دیدم غیر از فرماندهان و وزیر سپاه و وزیر دفاع و رئیس کمیسیون دفاع مجلس، تقریباً شورای عالی دفاع و مرحوم حاج سید احمد آقا هم دعوت بودند. پیش از آنکه حاجاحمدآقا تشریف بیاورند مطرح شد که جلسه برای پذیرش قطعنامه 598 است.
در آن جلسه مرحوم حاج سید احمد آقا پیام امام را درباره پذیرش قطعنامه خواندند و مشخص شد حضرت امام بنا به دلایلی که بعداً مشخص شد قطعنامه را پذیرفتند. لذا در آنجا متوجه شدیم که قرار است آتش بس برقرار شود.
گویا در آن جلسه بعضیها گریه هم کردند.
جلسه هیجان زیادی داشت و آن مقطع زمانی چنین چیزی را ایجاب میکرد. بعضیها گریه کردند و بعضیها هم چیزهایی گفتند. آقای دکتر حسن روحانی هم که کنار من نشسته بود، وقتی به این جمله رسید که حاج احمد آقا از قول حضرت امام گفتند من جام زهر را سر میکشم و قطعنامه را میپذیرم، به شوخی به من گفت: «حاج محسن! بساطت را جمع کن و برو. تو به درد زمان جنگ میخوردی و به درد زمان آتش بس نمیخوری!»
من معتقد بودم در بهترین زمان ممکن آتش بس پذیرفته شد. برای گفتهام دلیل دارم و مشروح آن را اخیراً در خاطراتم که بعداً چاپ میشود گفتهام.
هر چه در جامعه جلوتر میرویم آنهایی که امروز از همه باورهایشان توبه میکنند، این اعتراض را میکنند که ما باید بعد از آزادی خرمشهر آتش بس را قبول و جنگ را تمام میکردیم. من از اول تشکیل سپاه تا روز پذیرش قطعنامه و چند ماه بعد از آن که وزیر سپاه و در حقیقت مسئول لجستیک سپاه بودم، معتقد بودم بدترین کار ممکن تمام کردن جنگ بعد از آزادی خرمشهر بود. با دلایل موجود که دائماً در مصاحبهها به آن اشاره کردهام وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، قدرتهای بزرگ یعنی امریکا و شوروی در عین حال که در بسیاری موارد با هم اختلاف داشتند در مورد ایران اتفاق نظر داشتند که این انقلاب اتفاق خطرناکی است و باید از بین برود.
لذا در آن زمان با توجه به اطلاعاتی که به دست آورده بودیم، سه روز قبل از حمله عراق به ایران سفیر امریکا در تلآویو به مناخیم بگین نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی میگوید فردا تعداد زیادی هواپیمای عراقی روی آسمان میآید. قرار است عراق به ایران حمله کند و چون ممکن است ایران هم متقابلاً به عراق حمله کند بنابراین برای آنکه بخشی از هواپیماها از دسترس بمباران هوایی ایران در امان باشند، قرار شد این هواپیماها در فرودگاههای اردن بنشینند. چون اسرائیل و لبنان و اردن تقریباً یک آسمان دارند، نمیشود هواپیما به آسمان برود و روی این سه کشور قرار نگیرد. این مساحت 10 هزار کیلومتر مربع است. پس امریکا کاملاً مطلع بوده و حتی ساعت حمله عراق را میدانست.
در زمان وزارتم به بلغارستان رفته بودم و با رئیس جمهور بلغارستان، تودور هیستوو ژیوکوف - که آن موقع پیرترین فرد دنیای کمونیست بود - ملاقات کردم. او گفت: «دو هفته قبل از حمله عراق به ایران، طاها یاسین رمضان پیش من آمد و گفت قرار است ما بزودی به ایران حمله کنیم.» اصلا خود او به ما به تصریح گفت که ما اطلاع داشتیم که شوروی این اواخر چقدر عراق را تجهیز کرده است. حتی به ما گفته بود که ما به آنها اسلحه بدهیم. یعنی هم شوروی و هم آمریکا کاملا در جریان بودند.
این حمله انجام شد و بخشی از خاک ما اشغال شد. نیروهای ایران خود را سازماندهی کرده و دفاع را آغاز و بهتدریج دشمن را از خاک ایران بیرون کردند. در سوم خرداد سال 61 عراق از خرمشهر اخراج و خرمشهر آزاد شد.
* با ترسیم این شرایط، سؤال ما از آن کسانی که میگفتند پس از آزادسازی خرمشهر میبایست اعلام آتش بس میکردیم، این است که در ایده اولیه حمله به ایران چه تغییری رخ داده بود؟
** قدرتهای پشت صدام، شیوخ منطقه و حکّام و پادشاههای منطقه که بیش از 100 میلیارد دلار به صدام پول داده بودند، همگی حضور داشتند و دشمن ایران بودند.
اگر ما نمیجنگیدیم و به دنیا ثابت نمیکردیم که ایران قابل حمله نیست و هر کس به ایران حمله کند اشتباه میکند، هر کس به خود جرأت حمله و دست درازی میداد ما او را در خرمشهر و فتحالمبین و بیتالمقدس و طریقالقدس و سایر عملیات بسیار موفقمان آنچنان تنبیه و سپس تعقیب میکنیم که دیگر هوس این کار را نکند. این اولین دستاوردی است که ما در ادامه جنگ داشتیم. حضرت امام شعار «جنگ! جنگ! تا پیروزی!» را عوض کردند و فرمودند: «جنگ! جنگ! تا رفع فتنه!». آنها فکر میکردند ما میخواهیم جنگ را ادامه بدهیم و دنیا را بگیریم. در حالیکه اینطور نیست. امروز همه دنیا تحلیل میکنند حمله نظامی به ایران ممکن نیست و فایدهای ندارد. این ملت در مقابل حمله نظامی تسلیم نمیشود.
در واقع ما جنگیدیم تا این فتنه را کور کردیم.
مسئله دیگر اینکه، وقتی با حضور ظاهراً 35 هزار مستشار نظامی امریکا انقلاب شد، پیش از آن ایران از نظر نظامی کاملاً به امریکا وابسته بود. آن موقع صنایع نظامیای داشتیم که به تعبیر ما قابلمه میساخت. ما صنایع پیشرفته نظامی نداشتیم که حتی فشنگ، تفنگ و امثالهم بسازد. قبل از انقلاب چه موقع در صنایع موشکی و صنایع اُپتیکی وارد شده بودیم؟ بهعنوان کسی که در ارتباط با این کار بودم و خدا را شکر میکنم که سهم کوچکی در شروع این کار داشتم، با اطمینان میگویم که امروزه از نظر دفاعی صددرصد خودکفا هستیم. البته هر چه که مطرح میشود بر مبنای دفاع مشروع اسلامی است.
ما از ابتدا به دنبال ساخت بمب اتم و سلاحهای شیمیایی نبودیم. چون به آنها معتقد نیستیم، ولی در قدرت موشکی، هواپیما، زیردریایی و مخابرات در حدی هستیم که احتیاجی به خارج نداریم. اگر بررسی کنید پایه اصلی این خودکفایی در شش سال بعد از آزادی خرمشهر ریخته شد که جنگ را ادامه دادیم و پس از آن تطور یافت. والا همان موقع موشک و زیردریایی ساختیم و همه کارها را در آن شرایط کردیم. فایده آن شش سال یک قدرت نظامی و دفاعی برتر در منطقه بود.
اینکه ایراد میگیرند چرا بعد از آزادی خرمشهر قطعنامه را نپذیرفتیم و جنگ شش سال بعد از آن ادامه داشت، به نظر من درست نیست. چون معتقدم شش ماه یا یک سال پس از آن با قدرت بیشتری به ما حمله میشد.
* درباره ضرورت ادامه جنگ پس از خرمشهر بحثی نیست، اما در این ادعا که در بهترین وقت قطعنامه پذیرفته شد، با توجه به شرایط ما که منجر به سقوط فاو شد، کاهش نیروی انسانی در جبههها و ...، به نظر میرسد در زمان پذیرش قطعنامه موقعیت ما موقعیت برتر نبود.
** ببینید، سقوط فاو بیش از اینکه یک مسئله نظامی باشد یک مسئله سیاسی بود و این اتفاق همزمان با دوره سوم انتخابات مجلس شورای اسلامی بود. پشت جبهه ما کاملاً جناحبندی شده بود و این جناحبندی در سپاه تأثیر گذاشته بود.
اینکه اشاره میکنم پذیرش قطعنامه در بهترین زمان ممکن بود، ما در عملیاتهایی که انجام دادیم تا فتح خرمشهر کارهای زیادی کردیم، اما امید داشتند که دوباره ماشین جنگی عراق را فعال کنند. در کربلای5 که به نظر من درخشانترین عملیات از نظر نابودی دشمن بود، یک سرتیپ و دو سرهنگ تیپ 65 عراق را اسیر کرده بودند. وقتی آنها را آوردند و با آنها صحبت کردم، پرسیدم: «از تیپ شما چه کسانی مانده است؟» جواب دادند: «همه تیپ ما در مسیر پیشروی برای دفاع از منطقه یا کشته و یا مجروح شدند و یا فرار کردند و تنها ما سه نفر مانده بودیم که تسلیم شدیم.» پرسیدم: «چرا؟» فرمانده تیپ گفت: «من فکر نمیکنم خدا هم جهنمی به این سوزانی داشته باشد. از بس که شما روی ما آتش ریختید و چیزی باقی نماند.» ما چنان ضرباتی به دشمن زده بودیم که امید از بین بردن انقلاب اسلامی را از شوروی و امریکا و شیوخ و پادشاههای منطقه که ممکن است دوباره صدام را تجهیز کنند گرفته بودیم.
* پس این به این معنی نیست که بهتر از این نمیتوانست باشد.
** همیشه صحبت میشد که این جنگ تا کجا ادامه داشته باشد تا از نظر نظامی پیروز شویم. مشخص بود ما میبایست میرفتیم و بغداد را میگرفتیم و صدام را ساقط میکردیم. والا هر جا را که میگرفتیم باز هم جنگ ادامه داشت. در آن زمان با توجه به امکاناتمان این امر برای ما ممکن نبود.
خدا ظهیرنژاد را رحمت کند. سرلشکر ظهیرنژاد نظامی مخلصی بود که میگفت «من زبان شماها را نمیفهمم. از نظر من بهعنوان یک نظامی که درس خوانده دانشگاههای نظامی هستم، در جنگ قوایی که میخواهد پیروز شود باید دو تانک در مقابل یک تانک، دو هواپیما در مقابل یک هواپیما یا دو توپ در مقابل یک توپ داشته باشد تا پیروز شود. ما که این تجهیزات را نداریم. شما نمیتوانید با امکانات نظامیای که در اختیار دارید بغداد را بگیرید. البته به آنچه که انجام میدهید معتقدم. شما فرهنگ جدیدی را در جنگ آوردید...» این یک واقعیت است.
البته ما با محاصره اقتصادی و نظامیای که بودیم، شرایط خاصی هم داشتیم. مثلاً در سال 65 کل ارزی که مملکت داشت 5/6 میلیارد دلار بود. مگر چقدر از این مبلغ را میتوانستند به جنگ بدهند؟ هم امکانات کم بود، هم آن روحیهای که در سپاه و ارتش و بسیج بود در سایر وزارتخانهها نبود.
اما مسئولان وقت دولت مدعی همکاری کامل بودند، اگر ممکن است به مصادیقی از این عدم همکاری دولت اشاره کنید.
مثلاً در مقطعی نیازی که بخش سپاه جبهه برای مهمات اعلام کرد، اگر میخواستیم آن را از خارج بخریم هم در آن حجم امکان آن کم بود و هم مبلغی حدود 2 میلیارد و 890 میلیون دلار پول میخواست. ما هم چنین پولی نداشتیم. برای تأمین این مهمات طرحی تهیه کردیم که با 380 میلیون دلار این مهمات را داخل کشور تولید کنیم. بیشتر نیازها گلوله خمپاره و توپ بود. مادهای فلزی هست به نام شمش سورل (چدن نشکن) که در صنایع غیر نظامی مثل ریختهگری قابلمه هم کاربرد دارد و پوکه خمپاره و توپ را هم با آن میسازند. فقط نوع ریختهگری آن فرق میکند.
من تصمیم گرفتم 20 هزار تن از آنها را از مکزیک وارد کنم و چیزی هم نبود که نفروشند چون مصرف غیرنظامی هم داشت. قانون زمان میگفت که باید مراکز تهیه و توزیع، آن را تأیید کنند. دقیقاً یادم هست هر تن را 167 دلار خریده بودیم. آن را به وزارت بازرگانی دادیم. آنها گفتند قیمت میگیریم. یکی دو هفته گذشت و خبری نشد. وزیر سپاه مثل وزیر دفاع اختیاری داشت که هر کالایی را که میخواست از خارج بیاورد و کالای نظامی بود، زیر پروفورمها را با عنوان «کالای خاص نظامی» امضا میکرد. در حالیکه شمش سورل کالای خاص نظامی نبود. دیدم چارهای ندارم، زمان نیست و نیاز جبهه است. آن را بهعنوان کالای خاص نظامی خریدم و آوردم. آن کالا به ایران رسیده بود که وزارت بازرگانی اعلام کرد ما برای شما پیدا کردیم هر تن 160 دلار. تفاوت 20 هزارتا 7 دلار، 140 هزار دلار میشد اما اثرش در جنگ خیلی بود.
سپس به جلسه دولت رفتم. هنوز آن کاغذ را در اسنادم دارم. در جلسه دولت وقت گرفتم و این مورد را مطرح کردم که ما میخواهیم در داخل ایران با کمک صنایع مملکت 12 میلیون گلوله توپ و خمپاره بسازیم و این کار را میکنیم. آقای بهزاد نبوی روی کاغذی نوشت «خدایا! لااقل در هیأت دولت شعور را جایگزین شعار بفرما.» آن نوشته را به من داد. به او گفتم: «آقای نبوی! زیرش را امضا کن.» او امضا نکرد. خودم زیر آن نوشتم «آقای بهزاد نبوی».
این حرف را هیچ کس باور نمیکرد. آمدیم و با زور و التماس و خواهش تمام کارخانجات مملکت یعنی ایران خودرو، پارس متال، ماشینسازی تبریز و هر کارخانه بزرگی که ریختهگری داشت را در اختیار گرفتیم و مواد اولیه را به آنها دادیم و نمونهای هم به آنها دادیم و خواستیم که آن را برای ما بریزند. آنها هم ریختند. هزار تا دستگاه کپی تراش آوردیم و به هزار تراشکار کوچه و خیابان در سراسر کشور دادیم و گفتیم این را بگیرید. به هر تراشکار 10 هزارتا از کار و نمونه را دادیم.
گفتیم مزد هم به شما میدهیم وقتی که تراش دادید دستگاه تراش را هم به شما میدهیم. به این ترتیب به این صنعت هم در ایران کمک شد. حتی از آن 380 میلیون دلار 30، 40 میلیون دلار آن را در کارخانهای که مربوط به وزارت صنایع سنگین بود و به علت کمبود بودجه تعطیل مانده بود، اما به درد این کار میخورد، مصرف کردم. از ارز سپاه دادیم که آن کارخانه راه بیفتد تا این کار انجام شود.
بالاخره این کار انجام شد، ولی اصلاً باور نداشتند. در عملیات کربلای 5 آتشی که بر سر دشمن ریختیم و دشمن را نابود کردیم همان بود. یعنی از یک طرف سپاهیان محمد رفتهاند، 200هزار نیرو در جبهه است. مهمات هم آماده شده است. کربلای5 بر اثر این وضع بود و از این کارها زیاد شد.
لذا به این نتیجه رسیدیم و آقای هاشمی هم گفت: «چهار قدم جلو میروید و سپس برمیگردید عقب. تا کی میخواهید ادامه بدهید. بروید برنامهای بیاورید که وقتی جنگ تمام شد چه میخواهید.» که شد آن نامهای که فرمانده سپاه نوشت و به آقای هاشمی داد.
* در خصوص این عدم همکاری دولت که اشاره کردید، کدام وزارتخانه کمترین همکاری را با شما داشت؟
** الان که نمیخواهیم به قول معروف نبش قبر کنیم. یک نکته را عرض بکنم که شاید برای اولین دارم این مطلب را عرض میکنم. اینها از اسرار جنگ است. آقای هاشمی مرا خواستند و گفتند: «من میخواهم توپ جنگ را در زمین دولت بیندازم. اینها شعار جنگ را میدهند ولی آنجور که باید یا نمیتوانند یا نمیخواهند در جنگ شرکت کنند.» فرقی نمیکند یا نمیتواند یا نمیخواهند. باید نداریم، ولی شعار جنگ را میدهند. به من گفتند تو برو و در وزارتخانهات بنشین. اصلاً دیگر وقتی سپاه درخواستی میکند چیزی نگو. حکم دادند و آقای نخست وزیر را رئیس ستاد فرماندهی جنگ کردند و تعدادی از اعضای هیأت دولت سمتی در ستاد فرماندهی داشتند. آقای خاتمی مسئول تبلیغات جنگ شد، آقای بهزاد نبوی را معاون لجستیک جنگ کردند و همینطوری احکام را دادند که همان باعث پذیرش قطعنامه شد.
آن حرکت سبب باز کردن همه نقاط افشا نشده آن زمان بود. ما واقعاً با چنگ و دندان جنگیدیم. من بهعنوان مسئول لجستیک جنگ و وزیر سپاه بگویم، ما دنبال رزمندهها میدویدیم. یعنی اگر سپاه پاسداران صاحب توپخانه و زرهی شد، هنر بنده و همکارانم نبود. هنر رزمندهها بود که دشمن را شکست دادند و توپ و تانکش را گرفتند. هنر ما چه بود. بهمحض اینکه میگرفتند، میگفتند: «فلانی! برای اینها مهماتش را بیاور.» چون توپخانه مهمات میخواست. ما این کار را میکردیم. دنبال آنها می دویدیم. چون هم از نظر خارج و هم در داخل کشور این امکان برای ما وجود نداشت که بیشتر از این به میدان بیاییم. شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» شعار رزمندگان اسلام و امام بود و دولت خیلی در این عرصه فعال نبود. دو حرف است؛ یا نمیتوانست یا نمیخواست و یا هردو.
* منظورتان از باز شدن نقاط افشا نشده چیست؟
** همانطور که گفتم بحث بود که یا دولت نمیتواند جنگ را پشتیبانی کند یا نمیخواهد. گفتند اجازه بدهید این موضوع معلوم شود و همینطور هم شد.
* حالا به نظر شما کدام یک از این دو مورد معلوم شد؟
** شاید هر دوی آن.
* چرا صدام پس از پذیرش قطعنامه یک بار دیگر حمله کرد؟
** اتفاقاً سؤال خوبی است. هم صدام حمله کرد و هم منافقین. به نظر من اشتباه برداشت دنیا از پذیرش قطعنامه و عقبنشینی از فاو بود. فکر میکردند که ایران در زمان ضعف نظامی قطعنامه را پذیرفته است. به جرأت میگویم و نمیخواهم باز کنم که عقبنشینی فاو سیاسی بود. زمان آن فرا میرسد که این قضیه را باز کنم. یعنی پشت جبهه متزلزل بود. کسانی که میبایست در آنجا فرماندهی میکردند در استانها و شهرهای خود مشغول انتخابات بودند که مبادا طرفدارهای آن طرف و همینطور طرفدارهای این طرف به مجلس بروند، اما ما ضعیف نشده بودیم. یکی از الطاف خفیهای الهی و یکی از بهترین اتفاقاتی که افتاد عملیات مرصاد یا به تعبیر منافقین فروغ جاویدان بود. وقتی رفتیم تا مدتها میایستادیم و به آن صحنه نگاه میکردیم که اینها با چه تصوری آمدند. اکثر بزرگانشان در این عملیات از بین رفتند. همین نیرویی که آتش بس را پذیرفته بود، هم صدام را شکست داد و هم منافقین را از بین برد. این قضیه لطف خدا بود و باعث شد چشمه فتنه کور شود و دیگر هوس نکنند که به ایران حمله کنند.
* آیا شنیدید که نقل میکنند امام فرمودند: «اگر میدانستم که مردم اینقدر پایه کار جنگ هستند قطعنامه را نمیپذیرفتم»؟
** خیر. چنین جملهای را نشنیدهام. امام انسان راسخی بود. در این بحثها آقای هاشمی بهعنوان جانشین فرمانده کل قوا در مذاکراتی که با امام داشتند، میگفتند: «بگذارید من این کار را بکنم. مرا در آنجا فدا کنید.» امام فرمودند: «اگر قرار است بپذیریم چرا خودم نکنم.» من که شعارش را دادم خودم میکنم. به نظرم امام انسانی است که هنوز ناشناخته است. آن ابرمرد عظمتی داشت که خوشبختانه امروز آن عظمت را در قامت والای مقام معظم ولایت میبینیم. دائماً شکر میکنم که امام ما، جامعه و خبرگان را به جایی هدایت کرد که بهترین جا بود و آن انتخاب آیتاللهالعظمی خامنهای برای رهبری بود.