حامد دهخدا
بحث از اینجا شروع شد که خواستم از آن بخش از اظهارات اخیر آیت الله محمد تقی مصباح یزدی حمایت کنم، که «برای برنامهریزی مدیریتی، باید از فضای سیاسی فاصله گرفت» (فارس، 6/5/90) و به زعم من، این، فرمول پایداری و درسی برای جبهه پایداری است.
دلیل من برای این حمایت، آن است که نقد جامعه در یک سیاست دموکراتیک، دشوار و دشوارتر میشود، زیرا همه برای انتخابات دنبال مجیز جامعه هستند.
و این طور سیاستی نمیتواند مدیریت اخلاقی جامعه باشد. این نوع سیاست، خواه نا خواه جامعه را به سمت قهقرا میبرد و جلوی نقد جامعه را میگیرد.
خب؛ برای این ادعا سه برهان داشتم که اولی را همراه با مقدمهای گفتم و حالا دو برهان دیگر.
برهان دوم
جامعه جدید به شدت تقطیع شده است.
ما امروز به جای یک جامعه شهری، جوامع حومه شهری داریم که در آنها، مردم در مجموعههایی زندگی میکنند که تنها با همجواری یا سیستم حمل و نقل، گاز، برق و آب با هم متحد شدهاند.
نظم یک زندگی با کیفیت و با روح، با چسبیدن به پیشرفت که مشخصه جامعه مدرن صنعتی است در شهرهای ایران از دست رفته است و دائماً "اعصاب همه خرد است".
خوشبینیهای سهل و آسان که بخصوص محصول رقابتهای تهی سیاسی در دموکراسیها، تبلیغات سیاسی و تجاری و در عین حال، اعتمادهای سطحی در زندگی شبکهای و اینترنتی است، این وضعیت را رایج کرد و روش منسجم زندگی در جامعه سالم را از بین برد.
کیفیت زندگی و فرهنگی که به راستی به انسانها میگفت که در قبال خود، انسانهای دیگر و طبیعت "چه باید کرد؟" از میان رفته است و جوان امروز، کمتر سطری از کتابهای "چه باید کرد؟" روشنفکران قدیمی مانند علی شریعتی و مرتضی مطهری را میخوانند، و بیشتر، از کم و کیف توجیه "هر چه شد باید کرد" افرادی مانند دکتر عبدالکریم سروش آگاهی اجمالی دارند.
در چنین شرایطی، هر نوع اقدام غیر رادیکال که داعیه نجات چنین فرهنگی را داشته باشد، ذاتاً نوعی بدلسازی است. آنچه از دست رفته است، یک جامعه اخلاقی و فرهنگ زنده متحقق در آن است که یک زندگی با روح را میسر میکرد.
سرودهای مردم، صفای عصرها در کنار خانوادههای واقعی و... نشانهها و جلوههای چیزی بیش از آنچه در ظاهر مینمایند هستند، نشانه هنر زندگی و روش زیستناند؛ روشی منظم و با الگو، شامل هنرهای اجتماعی، معیارهای داد و ستد و تطبیق با محیط طبیعی و انسانی و ضربآهنگ زمان که از تجربه دیرین نشأت گرفته است.
دقیقاً به دلیل از دست رفتن این چیزهای غیر ظاهری است که دیگر به گردش رفتنهای ظاهری و به طبیعت رفتن و به سفرهخانهها سرک کشیدن، بیشتر، نوعی تقلید بیمحتوا و "کارت زدن" در طبیعت و سفرهخانه به نظر میرسد.
برهان سوم
البته این گفته به معنای حسرت گذشته، صرفاً به دلیل گذشته بودنش نیست؛ نه حسرت گذشته را میخوریم و نه از یادآوری گذشته لذت مالیخولیایی میبریم؛ آنچه در اینجا مهم است، تأکیدی است بر آنچه از دست رفته یا در حال از دست رفتن است و توجه دادن به ماهیت مشکلات انسانی است که همراه این ضایعه پدید میآید.
در واقع، این یک طرح مسئله شفاف در سایه بازگویی آنچه از دست رفته است میباشد. مزیت این نوع طرح مسئله آن است که با آن میتوان تصویری ملموس از کیفیت نوعی از زندگی ارائه داد که به نظر میرسد که برای اصل حیات بشری ضرورت دارد و به دلیل رفتار فرد فرد ما، رقابتهای سیاسی و تصمیمگیریهای اقتصادی در حال از دست رفتن است.
شاید برای حل چنین دشواری فرهنگی در جامعه ایران، که مسبب آن، بیشتر، رقابتهای سیاسی و اقتصادی بوده است و از آنجا که بخش عمدهای از این فرایند (و نه تمام آن) در سایه تصمیمات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در سطح مدیران ارشد پدید آمده است، ارائه یک راهحل سیاسی بخش مهمی از ترمیم سیاست فرهنگی را تشکیل دهد.
... و فکر میکنم که از آن گفتار آیت الله محمد تقی مصباح یزدی میتوان کلیاتی از چنین راه حلی را یافت.
به نظر میرسد که بر مبنای این آسیبشناسی از مدیریت جامعه، نوعی نخبهگرایی سیاسی مبتنی بر "حق" در مقابل نخبهگرایی سیاسی مبتنی بر "هوس"، لازمه تدبیر امور شده است؛ به این معنا که از سپردن زورق سیاستها به جریان مواج پسندهای اجتماعی که توسط مکانیسمهای رسانهای مبتنی بر منافع جهتدهی میشود، پرهیز گردد و بر عکس، کوشش شود تا امواج اجتماعی در جهت معیارهای متعالی قرار گیرد.
این، مآلاً به معنای آشتی دادن دموکراسی با معیارهای متعالی و تبدیل آن به جمهوری است.
البته برای روشنفکر امروز که به صورت "حرفه"ای کار نمیکند و به راستی جویای سئوال "چه باید کرد؟" است، اگر دموکراسی، معادل پایین آوردن معیارهایی در زمینه اخلاق مدنی یا آموزش باشد، اتهام دموکرات نبودن در این جامعه پر اتهام نباید خم به ابرو بیاورد.
دموکراسی وسیلهای است که جامعه را تا اندازه زیادی از وضعیت وخیم جامعه منازعهآمیز میگریزاند و امکان همزیستی صلحآمیز را افزون میسازد، اما این وسیله، هیچ گاه نباید با هدف غایی زندگی انسانی و بویژه هدف اخلاقی روشنفکر اشتباه شود و باید با صراحت و تأکید، با اشتباهات و فریبهایی که امتزاج دو کلمه "دموکراسی" (وسیله) و "دموکرات" (هدف) القا میکند مبارزه کرد.
این اختلاط نخبهگرایی سیاسی مبتنی بر "حق" (در مقابل نخبهگرایی سیاسی مبتنی بر "هوس")، با دموکراسی و تولید ملغمه جدید "جمهوری" نوعی اشتباه ذاتی در مفهوم "نخبهگرایی" را تصحیح میکند. در واقع، روشنفکر مدافع غرب، با تحقیر "نخبهگرایی" نوعی پیشداوری را القا میکند که در پشت آن نخبهگرایی مبتنی بر هوس خویش را پنهان میکند. کلمه "نخبهگرایی" ناجور به نظر میرسد، نه صرفاً به این دلیل که در جامعه ما حتی کسانی که خود را "سوپردموکرات" میدانند به آن آلودهاند و از "جنبش بیسر" آزرده، بلکه بیشتر به این علت ناجور و به طور زیانباری ناجور است که در آن، فرض شده است که همواره کسانی وجود دارند که مردم برای آنها هورا میکشند و چنین افرادی باید وجود داشته باشند و همه جا حرف آخر را بزنند. این کلمه به گونهای به کار میرود که با تحریک و توجیه ناآگاهی و پیشداوری و کندذهنی، تنها وسیله لازم برای نظارت بر نخبگان را نابود میکند.
شعبده روشنفکر برای خلاص شدن از مقاومت در مقابل مدرنیت را میبینید. روشنفکر-هورا-نخبه-هورا-دموکراسی-هورا و مقاومت و پایداری، هرگز! همین فرمول را در حمایت روشنفکری شترمرغ ایرانی از ماجرای سوریه و ابتذال غربگرای جنبش سبز و فراموشی فلسطین و... میتوانید ببینید.
"جمهوریت"، باید با پرهیز از نخبهگرایی سیاسی مبتنی بر "هوس"، و با پناه بردن به نخبهگرایی مبتنی بر "حق"، به "تغذیه روشنفکر از جهالت و هوس" خاتمه دهد و مدام، در کار تعالی "مردم" به عنوان "نخبگان" ناظر جامعه باشد؛ که "کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته".
تنها در این صورت است که کیفیت از دست رفته زندگی در خارج از چهارچوب این زندگی سیاسی انبوه و یک شکل دموکراتیک به سمت و سوی نوعی اخلاقمداری و درستکاری حرکت میکند.
در جامعه امروز ما، دیگر نمیتوان بسیاری از قدرتمندان را لزوماً نمایندة اقتدار عقلی و فرهنگی دانست و اینکه این و آن را به افتتاح و متبرکسازی این "پروژه" و آن "پروژه" میبرند نیز مانند هر چیز دیگر از محتوا تهی شده است. تبرکی در کار نیست. فضیلتی در کار نیست.
دموکراسی جامعه ما که توسط "سوپردموکرات"ها تبلیغ میشود، نوعی نخبهگرایی مبتذل و عوامانه را در خود پنهان کرده است و در واقع از جهل طبقه متوسط شهری سیراب میشود، و خود به این جهل دامن میزند و با وقوع جنایتها، با نکوهش جنایتکار اصل صورت مسئله را پاک میکند.
این دموکراسی برای عامة عوام شهری شده و اندکی درس خوانده، انبوهی از ادبیات نازل یا مطبوعات بستهبندی شده تهیه میکند و با دامن زدن مدام به عواطف مخاطبان، آنها را تنبل و منفعل ساختهاند؛ این مخاطبان، به چیزهای سطحی علاقه نشان میدهند و دست به حلاجی دقیق آنچه در این مطبوعات یا برنامههای تلویزیونی برای آنها بستهبندی میشود نمیزنند.
آنها از خود نمیپرسند که ریشه جنایت میدان کاج و پل مدیریت و هزار و یک جنایت دیگری که چون به چیزی کمتر از قتل منجر میشود از آنها اطلاع نداریم در کجاست.
در چنین شرایطی، امید به احیای زندگی فرهنگی و کیفیت زندگی، صرفاً وابسته به اقلیتی آگاه و گروهی فرهیخته نیست، بلکه کاملاً منوط به تجدید ساختار جامعه بر اساس دوری از معیارهای مصرفگرایانه، صنعتیشده و مادی، و نزدیک شدن به معیارهای اخلاقی مدلل در تمامی مناسبات اجتماعی است.
مستندات را از دفتر روزنامه بخواهید.