به گزارش خبرگزاری فارس، آنچه در ذیل میآید، فرازهایى از فرمایشات رهبر حکیم انقلاب حضرت آیتالله العظمی خامنهای به مناسبت سالگرد نهضت مشروطه است:
گناه ملى و عمومى و مجازات آن
(در) گناهان جمعى ملتها، بحث یک نفر آدم نیست که خطایى انجام دهد و یک عده از آن متضرر شوند؛ گاهى یک ملت یا جماعت مؤثرى از یک ملت مبتلا به گناهى مىشوند. این گناه هم استغفار خودش را دارد. یک ملت گاهى سالهاى متمادى در مقابل منکر و ظلمى سکوت مىکند و هیچ عکسالعملى از خود نشان نمىدهد؛ این هم یک گناه است، شاید گناه دشوارترى هم باشد، این همان "ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم " است، این همان گناهى است که نعمتهاى بزرگ را زایل مىکند، این همان گناهى است که بلاهاى سخت را بر سر جماعتها و ملتهاى گنهکار مسلط مىکند.
ملتى که در شهر تهران ایستادند و تماشا کردند که مجتهد بزرگى مثل شیخ فضلالله نورى را بالاى دار بکشند و دم نزدند؛ دیدند که او را با اینکه جزو بانیان و بنیانگذاران و رهبران مشروطه بود، به جرم اینکه با جریان انگلیسى و غربگراى مشروطیت همراهى نکرد، ضد مشروطه قلمداد کردند - که هنوز هم یک عده قلمزنها و گویندهها و نویسندههاى ما همین حرف دروغ بىمبناى بىمنطق را نشخوار و تکرار مىکنند - پنجاه سال بعد چوبش را خوردند؛ در همین شهر تهران، مجلس مؤسسانى تشکیل شد و در آنجا انتقال سلطنت و حکومت به رضاشاه را تصویب کردند. آنها یک عده آدم خاص نبودند؛ این یک گناه ملى و عمومى بود.
"و اتقوا فتنة لاتصیبن الذین ظلموا منکم خاصة "؛ گاهى مجازات فقط شامل افرادى که مرتکب گناهى شدند، نمىشود؛ مجازات عمومى است، چون حرکت عمومى بوده، ولو همه افراد در آن شرکت مستقیم نداشتند. همین ملت آن روزى که به خیابانها آمدند و سینهشان را مقابل تانکهاى محمدرضا پهلوى سپر کردند و از مرگ نترسیدند، یعنى تحمل و صبر و سکوت گناهآلود پنجاه ساله را تغییر دادند، خداى متعال پاداش آنها را داد، حکومت ظلم ساقط شد، حکومت مردمى سر کار آمد، وابستگى ننگآلود سیاسى از بین رفت، حرکت استقلال آغاز شد و انشاءالله ادامه هم دارد و ادامه پیدا خواهد کرد و این ملت به توفیق الهى و به همت خود، به آرمانهاى خودش خواهد رسید. این به خاطر این بود که حرکت کرد. بنابراین (این نوع) گناه هم یکطور استغفار دارد.(1)
پیامد نشناختن دشمن و دشمنىها
باید دشمنىها را شناخت. مشکل ما این است. اینکه بنده مسأله بصیرت را براى خواص تکرار مىکنم، به خاطر این است. گاهى اوقات غفلت مىشود از دشمنىهایى که با اساس دارد مىشود؛ اینها را حمل مىکنند به مسائل جزیى. ما در صدر مشروطه هم متأسفانه همین معنا را داشتیم. در صدر مشروطه هم علماى بزرگى بودند - که من اسم نمىآورم؛ همه مىشناسید، معروفند - که اینها ندیدند توطئهاى را که آن روز غربزدگان و به اصطلاح روشنفکرانى که تحت تأثیر غرب بودند، مغلوب تفکرات غرب بودند، طراحى مىکردند؛ توجه نکردند که حرفهایى که اینها دارند در مجلس شوراى ملى آن زمان مىزنند یا در مطبوعاتشان مىنویسند، مبارزه با اسلام است، این را توجه نکردند، مماشات کردند.
نتیجه این شد که کسى که مىدانست و مىفهمید - مثل مرحوم شیخ فضلالله نورى - جلوى چشم آنها به دار زده شد و اینها حساسیتى پیدا نکردند. بعد خود آنهایى هم که به این حساسیت اهمیت و بها نداده بودند، بعد از شیخ فضلالله مورد تعرض و تطاول و تهتک آنها قرار گرفتند و سیلى آنها را خوردند؛ بعضى جانشان را از دست دادند، بعضى آبرویشان را از دست دادند. این اشتباهى است که آنجا انجام گرفت؛ این اشتباه را ما نباید انجام بدهیم.(2)
در مشروطه، چوب اشتباه حق و باطل را خوردیم
مسأله تشخیص حق از باطل، یکى از آن مسایلى است که در طول تاریخ بشر و تاریخ نبوتها، نقطه دشوار زندگى انسانها به حساب مىآمده است. همه مایلند حق را تعقیب کنند و به آن عمل نمایند. همه مایلند از باطل اجتناب کنند. البته غیر از انسانهایى که وجودشان به آتش قهر الهى تبدیل شده است و مظهر شیطانند، عموم مردم و انسانهاى داراى عقل و انصاف و صفات انسانى، مىخواهند از باطل اجتناب بکنند و به حق گرایش پیدا نمایند، اما تشخیص اینها، همیشه آسان نیست.
امیرالمؤمنین(ع) در یکى از خطبههایى که دردمندى آن بزرگوار، در کلمات و جملات آن آشکار است، همین مطلب را بیان مىکنند، مىفرمایند: اگر حق صریح و خالص بود، کسى به شبهه نمىافتاد و اگر باطل لخت و عریان ظاهر مىشد، کسى از آن تعقیب نمىکرد؛ "ولکن یوخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان فهنالک یستولى الشّیطان على اولیائه "، یعنى دستهاى کجاندیش و ترفندکار، قسمتى از حق را با باطل مخلوط مىکنند و لعابى از حق روى باطل مىدهند تا باطل قابل عرضه شود و براى مردم سادهلوح، قابل قبول باشد. اینجا است که شیطان بر دوستانش مستولى شده و حق مشتبه مىشود.
ما چوب اشتباه حق و باطل را در طول تاریخ انبیا و در طول تاریخ اسلام بارها خوردهایم. شاید یکى از علل اینکه دوران اختناق در این کشور طولانى شد و اقلاً دو قرن استعمار در این کشور حضور موذیانهاى داشت و ما مردم نتوانستیم آنچنان به دهان استعمار بکوبیم که برود و نیاید، همین بود که حق و باطل مشتبه مىشد و صریح نبود و صراط روشن براى مردم وجود نداشت، لذا چه در مشروطه و چه در قضایاى قبل و بعد آن، ما ملت ایران چوب اشتباه حق و باطل را خوردیم.(3)
نگاهى به استبداد قاجار و نهضت مشروطه
دوران استبداد حکومت قاجار مردم را به جان آورده بود. مردم قیام کردند، دلسوزان جامعه قیام کردند؛ پیشرو آنها هم علماى دین بودند. در نجف، مرجع تقلیدى مثل مرحوم آیتالله آخوند خراسانى، در تهران سه نفر عالم بزرگ - مرحوم شیخ فضلالله نورى، مرحوم سید عبدالله بهبهانى، مرحوم سید محمد طباطبایى - پیشوایان مشروطه بودند. پشتوانه اینها هم دستگاه حوزه علمیه در نجف بود. اینها چه مىخواستند؟ اینها مىخواستند که در ایران عدالت برپا شود، یعنى استبداد از بین برود. وقتى که جوش و خروش مردم دیده شد، دولت انگلستان که آن وقت در ایران نفوذ بسیار زیادى داشت و از عواملى در میان روشنفکران برخوردار بود، اینها را دید و نسخه خودش را به اینها القاء کرد. البته در بین همان دلسوزان هم عدهاى از روشنفکران بودند.
حق آنها نباید ضایع شود، لیکن یک عده روشنفکر هم بودند که مزدور و خودفروخته و از عوامل انگلیس محسوب مىشدند. بارى، مشروطه، قالب و ترکیب حکومتى انگلیس بود. این روشنفکران به جاى اینکه دنبال دستگاه عدالت باشند و یک ترکیب ایرانى و یک فرمول ایرانى براى ایجاد عدالت به وجود آورند، مشروطیت را سر کار آوردند. نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که این نهضت عظیم مردم که پشت سر علما و به نام دین و با شعار دینخواهى بود، بعد از مدت بسیار کوتاهى منتهى به این شد که شیخ فضلالله نورى را در تهران به دار کشیدند. اندک زمانى بعد، سید عبدالله بهبهانى را در خانهاش ترور کردند. بعد از آنهم سید محمد طباطبایى در انزوا و تنهایى از دنیا رفت. آنوقت مشروطه را هم به همان شکلى که خودشان مىخواستند برگرداندند؛ مشروطهاى که بالاخره منتهى به حکومت رضاخانى شد!(4)
نقش روحانیت در حرکتهاى اصلاحى جامعه
از صد سال پیش به این طرف، هر حرکت اصلاحى، مبارزه اجتماعى و سیاسى و هر تحول بزرگى در ایران اتفاق افتاده است، یا رهبران آنها روحانى بودهاند و یا روحانیت جزو رهبران آنها بوده است. تاریخ در مقابل ما است. دشمنان روحانیت در طول شصت سال اخیر، هر چه علیه روحانیت تلاش کردهاند، نتوانستهاند این موضوع را انکار کنند، چون متن تاریخ است. اولین نداى مشروطه از حلقوم علماى بزرگ بیرون آمد. در قضیه تنباکو، امتیازات دوران ناصرالدین شاه، ملىشدن صنعت نفت و مبارزه با رژیم پهلوى که منتهى به نهضت عظیم اسلامى و تشکیل جمهورى اسلامى شد نیز چنین بوده است. دشمن، این تاریخ را مىداند. وقتى تشکیلاتى به نام دین و روحانیت شناخته شده، با مرکزیت و مسؤولیت مشخص و ریاست کسانى که جز با تقوا ممکن نیست به ریاست برسند، وجود دارد، کار دشمن سخت مىشود.(5)
پیش از این، در کشور خود ما، انقلاب مشروطیت بود، اما بعد از پیروزى، هنگامى که علما را کنار زدند، از مسیر منحرف شد و مشروطیت به جایى رسید که رضاخان قلدر - فردى که ضد همه آرمانهاى مشروطهخواهى بود - به حکومت رسید. اگر انقلاب اسلامى ما هم تحت رهبرى دینى نبود، سرنوشتى چون انقلاب مشروطیت پیدا مىکرد. هر انسان هوشمندى، وقتى توجه مىکند که اولا شروع این نهضت و پیروزى آن، ثانیا بقاى جمهورى اسلامى و مضمحلنشدن آن و ثالثا مستقیم حرکتکردن جمهورى اسلامى و انحرافنشدن آن، به برکت دین و رهبرى دینى است، پشت سر آن، یک نکته دیگر را هم مىفهمد و آن نکته این است که دشمنان انقلاب اسلامى، چه در خارج و چه در داخل، سعى مىکنند دین و رهبرى دینى را از این انقلاب بگیرند. این، یک امر قهرى است.(6)
نقشه محو روحانیت
روحانیت، عنصر اصلى در مبارزات پانزدهساله منتهى به پیروزى انقلاب و سپس در تشکیل نظام مقدس اسلامى و برافراشتن پرچم اسلام در جهان و در مقاومت پرشور ملت ایران در برابر تهاجمهاى گوناگون دشمنان و پیش از اینها و در طول قرنهاى متمادى، عامل اصلى حفظ معارف اسلامى و ایمان عمیق و صادقانه ملت ایران به مکتب حیاتبخش اسلام و رشد تفکرات دینى در همهجا بوده است.
حضور روحانیون متعهد و مبارز در مرکز مبارزه با رژیم دستنشانده آمریکا بود که قشرهاى گوناگون مردم را به صحنه مبارزه کشانید و مبارزه را شکل عمومى و مردمى بخشید. در همه حوادث بزرگى که ملت ایران یکپارچه در آن شرکت جستهاند - مانند نهضت مشروطیت و قیام تنباکو - نیز حضور علماى دین در پیشاپیش صفوف، تنها عامل این حضور عمومى بوده است. استعمارگران انگلیسى، با درک همین حقیقت بود که انهدام جامعه روحانیت را مقدمه لازم براى ادامه حضور استعمارى خود در ایران دانستند و به وسیله عامل دستنشاندهشان - رضاخان - در سالهاى 1313 به بعد، نقشه محو روحانیت را شروع کردند و در آن سالها دست به فجایعى نسبت به علماى عالىمقام و حوزههاى علمیه زدند که در تاریخ ایران، پیش از آن هرگز سابقه نداشت و متأسفانه شرح این فجایع و ماجراى مقاومت مظلومانه علما و طلاب در آخرین سالهاى حکومت رضاخان قلدر، بهطور کامل تدوین نشده و در معرض اطلاع مردم قرار نگرفته است و لازم است اطلاع شاهدان عینى - که بحمدالله هنوز تعداد آنان کم نیست - به وسیله افراد و مؤسسات مسؤول، با همتى مردانه گردآورى شود.(7)
مشروطه و بىتجربگى ملت و رهبران آن
مکرر عرض کردهایم که در خیلى از مناطق دنیا، انقلابها با نفس دین شروع شد، اما به خاطر ضعف رهبرى، از دین فاصله گرفت و گاهى هم ضد دین شد. در تاریخ خودمان در نهضت مشروطیت دیدیم که روحانیون آمدند یک حادثه بزرگ (نظام مشروطیت) را در کشور ایجاد کردند و پایان دوره استبداد را تدارک دیدند، بعد همین مشروطیت، پایگاهى براى ضدیت با دین و روحانیت شد و هنوز ابتداى کار بود که روزنامههاى صدر مشروطیت، به نام آزادى شروع به کوبیدن دین کردند، تا جایى که یکى از شخصیتهاى روحانى آن زمان - مرحوم آقاشیخ فضلالله نورى - که جزو پیشروان مشروطیت بود، در مقابل آن مجلس و مشروطیت ایستاد و سرانجام هم به شهادت رسید.(8)
وقتى مشروطیت بهوجود آمد یا سالهاى بعد از مشروطیت، اگر ملت ایران توانسته بود همان کارى را بکند که در انقلاب اسلامى کرد، راه از آن زمان شروع مىشد و ما امروز مىتوانستیم شاهد جامعهاى باشیم که هم از لحاظ علمى و صنعتى پیشرفته است، هم یک جامعه برخوردار از عدالت است، هم یک جامعه برخوردار از احساس معنویت و ایمان معنوى است، ولى وقتى ملت ایران تشنه چنان تحولى بود، نگذاشتند این تحول صورت بگیرد. اینکه مىگویم نگذاشتند، یک محاسبه کاملا دقیق و علمى دارد، نه اینکه ملت ایران نمىخواست یا حاضر به فداکارى نبود، چرا، لیکن در دوره مشروطیت، از بىتجربگى ملت و رهبران آن استفاده کردند و حرکت عظیمى که در این کشور علیه استبداد درازمدت پادشاهان - که سرچشمه همه بدبختىها بود - بهوجود آمده بود، به بیراهه کشاندند و از درون آن را پوچ و منهدم کردند. ماجراى مشروطیت، یکى از ماجراهاى تلخ تاریخ اخیر ما است. ملت ایران وارد میدان شدند، رهبران روحانى، علماى بزرگ و مراجع از نجف و از داخل کشور مردم را بسیج کردند، ملت هم خوب فداکارى کردند، اما چون تجربه کارى نداشتند، دشمنان، نفوذىها و سلطهگران بیگانه توانستند این حرکت را از درون منهدم و خنثى کنند و از بین ببرند.
سالها این ملت در سختىهاى ناشى از سلطه بیگانه گذراند تا اینکه زمینه براى انقلاب اسلامى آماده شد. رهبرى حکیم، پرقدرت، با اراده و عزم راسخ و نافذ در همه دلها، در میان مردم بهوجود آمد و وارد میدان شد. ملت هم تجربه پیدا کرده بودند، لذا انقلاب اسلامى شکل گرفت و این دفعه ترفند دشمن بىاثر ماند، چون ملت و رهبران در انقلاب اسلامى تجربه پیدا کرده بودند. این دفعه در انقلاب اسلامى، با استفاده از تجربه مشروطیت، هم ملت ما، هم رهبران روحانى ما و هم روشنفکران صادق ما فهمیدند که باید حصار معنوى - یعنى حصار ایمان، ارزشهاى انقلابى و حصار بیدارى - را در مقابل توطئههاى دشمن محکم نگه دارند.(9)
مشروطیت براى همین پیش آمد
برادران و خواهران عزیز! تفاوت عمدهاى بین مجلس شوراى اسلامى و همه پارلمانهاى دنیا وجود دارد و آن، اسلامىبودن است. شوخى نیست، امروز صد و پنجاه سال است که برجستهترین و شریفترین عناصر سیاسى و دینى ملت ما، پرچم حاکمیت اسلام را بلند کردهاند و پایش سینه زدهاند و بسیارى در این راه جان دادند؛ امثال مدرسها، آخوند خراسانىها و سید جمالالدینها. قضیه اینطورى است. این مربوط به امروز ما نیست که بگوییم دین و سیاست یکى است، عدهاى هم بگویند یکى است، اما یک عده هم بگویند نه، خیلى هم یکى نیست! حرف امروز نیست؛ این حرف، صد و پنجاه سال ریشه دارد. پدر برجستهترین زبدگان این کشور در راه مبارزه براى این فکر درآمد؛ هزاران جان پاک در این راه شهید شدند، مدرس به آن عظمت سینه را براى این قضیه سپر کرد، اصلا مشروطیت ایران براى همین پیش آمد، اگرچه بعد منحرفش کردند، عدهاى بد و ناشیانه عمل کردند، عدهاى هم متکى به قدرتهاى خارجى زرنگى کردند و آن را از دست مردم قاپیدند، بعد هم که امام بزرگوار آمد، از اول حرکتش را بر این اساس قرار داد و ملت ایران هم این را خواستند و مىخواهند.(10)
ضرر انحراف از موازین دینى
شوراى نگهبان نقطه تضمین و تأمین براى نظام اسلامى است. این امر بسیار مهمى است. شوراى نگهبان در مجموعه تشکیلات نظام جمهورى اسلامى، مثل بقیه دستگاهها نیست که بگوییم ارگانها و تشکیلات مختلفى هستند؛ بعضى مهمترند، بعضى کم اهمیتترند، این هم یکى از آنها؛ نه. شوراى نگهبان مثل بعضى از پدیدههاى یک نظام - مانند قانون اساسى - وضع ویژهاى دارد. شوراى نگهبان تشکیلاتى است که اگر خوب باشد و درست کار کند، این نظام دیگر خطر انحراف از دین نخواهد داشت. این چیز کمى نیست. این چیز قابل مقایسهاى با چیزهاى دیگر نیست. ببینید از مشروطه تا پیروزى انقلاب اسلامى بر اثر انحراف از موازین دینى چقدر ضرر کردیم! دهها سال این کشور خسارت دید، به خاطر اینکه از اصول دینى انحراف حاصل شد. با اینکه اساس مشروطیت بر پایه دین بنا شده بود، اما رعایت نشد و آن قضیه طراز اول مورد توجه قرار نگرفت. بعد هم با دین مخالفت شد و پدیدههاى دینى آن نظام از بین رفت، اما غیردینىهایش تقویت گردید و آن چیزى شد که شما دیدید یک کشور و یک ملت چه خسارتى را در طول این چند ده سال دوران مشروطه تا پیروزى انقلاب اسلامى متحمل شد.(11)
فرمول قدیمى دشمن
دشمن فهمید که راز پیروزى ملت ایران چیست، لذا درصدد برآمد تا سیاسیّون و سردمداران دولتى را از روحانیت و دین جدا کند. آنها را از آیتاللَّه کاشانى جدا کردند و بینشان فاصله انداختند و متأسفانه موفّق هم شدند. از سى تیر 1331 که مرحوم آیتاللَّه کاشانى توانست ملت ایران را آنطور به صحنه بیاورد، تا 28 مرداد 1332 که عوامل آمریکا در تهران توانستند مصدّق را سرنگون و تمام بساط او را جمع کنند و مردم هیچ حرکتى از خود نشان ندادند، یک سال و یک ماه بیشتر طول نکشید. در این یک سال و یک ماه، با وساطت ایادى ضدّ استقلال این کشور و با توطئه دشمنان این ملت، دکتر مصدّق مرتّب فاصله خود را با آقاى کاشانى زیاد کرد، تا اینکه مرحوم آیتاللَّه کاشانى چند روز قبل از ماجراى 28 مرداد نامه نوشت - همه این نامهها موجود است - و گفت من مىترسم با این وضعى که دارید، علیه شما کودتا کنند و مشکلى به وجود آورند. دکتر مصدّق گفت: من مستظهر به پشتیبانى مردم ایران هستم! اشتباه او همینجا بود.
ملت ایران را سرانگشت روحانیت - کسى مثل آیتاللَّه کاشانى - وادار مىکرد که صحنهها را پُر کند و به میدان بیاید و جان خود را به خطر بیندازد. در 28 مرداد که کاشانى منزوى و خانهنشین بود - و در واقع دولت مصدّق او را منزوى و از خود جدا کرده بود - عدم حضور او در صحنه موجب شد که مردم نیز در صحنه حضور نداشته باشند، لذا کودتاچیهاى مأمور مستقیم آمریکا توانستند بیایند و بهراحتى بخشى از ارتش را به تصرّف درآورند و کودتا کنند. یک مشت اوباش و الواط تهران را هم راه انداختند و مصدّق را سرنگون کردند. پس از آن، دیکتاتورىِ محمدرضاشاهى به وجود آمد که بیستوپنج سال این ملت زیر چکمههاى دیکتاتورى او لگدمال شد و ملىشدن صنعت نفت هم در واقع هیچ و پوچ گردید، چون همان نفت را به کنسرسیومى دادند که آمریکاییها طرّاحى آن را کردند. هرچه دشمن خواست، همان شد؛ به خاطر جداشدن از روحانیت و دین. اینها عبرت است.
شبیه همین قضیه در صدر مشروطیت اتفاق افتاد. آنجا هم کار را مردم کردند و حضور آنها بود که مشروطیت را بر حکّام مستبد قاجار تحمیل کرد، و الّا مظفرالدین شاه کسى نبود که مشروطیت را قبول کند؛ حضور و فشار مردم او را مجبور کرد که مشروطیت را بپذیرد. روحانیون و علماى بزرگ، مردم را به صحنه آورده بودند. بعد از آنکه مشروطیت به وجود آمد، جمعى از روشنفکران خودباخته در مقابل انگلیس، با تبلیغات و روزنامهها و روشهاى خود، کارى کردند که روحانیت و مردم متدیّن را نسبت به نهضت مشروطیت بدبین و مأیوس کردند. نتیجه این شد که در ابتدا یک دیکتاتورى توأم با هرج و مرج، چند سال بعد هم دیکتاتورى سیاه دوران رضاخان بر این ملت مسلّط شد. این دو واقعه، دو تجربه است که البته هر کدام تحلیل و داستان جداگانهاى دارد.
(اما در انقلاب اسلامى)، مردم و جوانان ما نگذاشتند فرمول قدیمى دشمن، در انقلاب اسلامى تحقّق پیدا کند. این فرمول چیست؟ قدم اوّل، جدایى دستگاه سیاست و نهضت از دین و روحانیت است. قدم دوم، مأیوسشدن مردم از تحوّلى که به وجود آمده است، مثل مشروطیت و نهضت ملىشدن صنعت نفت. مأیوسشدن مردم موجب مىشود که در صحنه حضور نداشته باشند. قدم سوم، در غیاب مردم، پدیدآمدن یک دیکتاتورى ظالمانه و بىرحم و در مشت دشمن و استکبار و استعمار قرار گرفتن است.(12)
از این قضیه رنج مىبرم
من از اینکه مىبینم جوانان ما از این قضایا بىاطّلاعند، رنج مىبرم. همیشه اطّلاع از آنچه دشمن در گذشته عمل کرده است، موجب مىشود که انسان ترفندهاى دشمن را در زمان خودش هم بداند. البته روشها عوض مىشود. شما مىبینید که در مبارزات ورزشى هم مربّیان مىنشینند و عملکرد فلان تیم رقیب را با دقّت نگاه مىکنند تا روشهاى او را بشناسند. ملت ایران در طول صد سال اخیر اقلاً در دو قضیه مهم قبل از انقلاب اسلامى با آمریکا و انگلیس روبهرو شده است. یک قضیه، قضیه مشروطیت است، یک قضیه، قضیه نهضت ملىشدن صنعت نفت است. در هر دو قضیه، آنها ترفندى زدند و ملت ایران را از لذتبردن از پیروزى خود محروم کردند و یک دیکتاتورىِ سخت و سیاه را در هر کدام از این دو مقطع در کشور به وجود آوردند.(13)
غالبا صحیح نیست
آنچه من بر آن اصرار دارم، مسأله تاریخنگارى مشروطه است که از سالها پیش با دوستان متعددى این را در میان گذاشتهام و بحث کردهام. ما واقعا احتیاج داریم به یک تاریخ مستند قوى روشنى از مشروطیت. مشروطیت را باید درست تبیین کنیم که البته وقتى این تاریخ تبیین شد و در سطوح مختلف آماده شد - چه در سطوح دانشآموزى و دانشگاهى، چه در سطوح تحقیقى - پخش و منتشر خواهد شد. حقیقت این است که ما هنوز از مشروطیت، یک تاریخ کامل جامعى نداریم، این در حالى است که نوشتههاى مربوط به مشروطیت از قبیل همان نوشته ناظمالاسلام یا بقیه چیزهایى که از آن زمان نوشته شده، در اختیار مردم است، دارند مىخوانند و برداشتهایى از قضیه مشروطیت مىکنند که این برداشتها غالبا هم صحیح نیست.(14)
توقع از صدا و سیما
یکى از چیزهایى که انسان از رسانه توقع دارد این است که از حوادث گذشته براى توضیح تهدیدهاى آینده و حوادث در شرف تکوین استفاده کند و مردم را نسبت به آنها حساس نماید. قضایاى جوامع انسانى و جهانى حقیقتا مشابهند، چون با همه تغییرى که در وضع زندگى انسانها بهوجود مىآید، عوامل تأثیرگذار حقیقى در زندگى انسانها همیشه چیزهاى معینى است. "سنتالله " که در قرآن مىبینید، همین است؛ "و لن تجد لسنةالله تبدیلا و لن تجد لسنةالله تحویلا " همینها است، یعنى سنتهایى وجود دارد و تبدیلها و تحولهایى بهوجود مىآید، مثلا امروز قضایاى مشروطه براى ما کاملا قابل درسگیرى و درسآموزى است، چون بنده در برههاى از سالهاى زندگىام با مسائل و قضایاى مشروطه خیلى انس داشتهام و کتابها و گزارشهاى متعدد را نگاه مىکردم، امروز که نگاه مىکنم، مىبینم این قضایا و حوادث خیلى به هم نزدیک است. همچنین عوامل در انقلابهاى گوناگون دنیا، مثلا انقلاب کبیر فرانسه یا انقلابهاى دیگر مشابه است، عوامل مشابه است و نتایج مشابهى را هم مىدهد، مثلا در انقلاب کبیر فرانسه، عامل مخربى وجود داشته که ما جلو(ى) این عامل مخرب را در اینجا گرفتیم و نگذاشتیم، مىبینیم آن نتایج مترتب نشد، یا عاملى وجود داشته که آنجا تخریب ایجاد کرده، ما اینجا جلو آن را نگرفتیم، مىبینیم عینا همان تأثیر و همان زیان را در اینجا هم بهطور مشابه داشته است.(15)
مسئولان نباید بگذارند چنین حالتى به وجود آید
یکى از عواملى که موجب شکست مشروطیت در ایران شد، این بود که متدینین بعد از مدتى احساس کردند کأنه کار به سمت بىدینى پیش مىرود. جنجال زیاد مطبوعاتى که آن وقت همه انگیزه خودشان را این قرار داده بودند که به مقدسات دینى حمله کنند - البته کسانى که در مشروطیت با اساس دین و مظاهر دینى و اعتقادات دینى و روحانیت و با اینطور چیزها در مجامع به صورت قلمى و شعارى مقابله و اهانت مىکردند، عده زیادى نبودند، اما جنجالشان زیاد بود - موجب شد که متدینین و علما که در صفوف اول مبارزه مشروطیت بودند، به تدریج دلسرد شدند و کنار نشستند. وقتى چنین شد، نهضت شکست مىخورد و مشروطیت شکست خورد. بعد از پانزده، شانزده سال از عمر مشروطیت، دیکتاتورى رضاخانى به وجود آمد. این بسیار عبرتانگیز است. رضاخان قلدر و چکمهپوش کجا، شعار مشروطیت کجا؛ چقدر اینها با هم فاصله دارند! چرا اینطور شد؟ چون اطمینان و اعتماد مردم مؤمن سلب شد، کنار نشستند و از صحنه بیرون رفتند. مسؤولان نباید بگذارند چنین حالتى در مؤمنین به وجود آید.(16)