تاریخ انتشار : ۱۹ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۲:۲۱  ، 
کد خبر : ۲۲۴۸۰۰
محسن قانع‌‌بصیری بررسی کرد

رابطه فرهنگی و قدرت سیاسی در جوامع

مقدمه: سالور ملایری: محسن قانع‌بصیری را باید یکی از نظریه‌پردازان عرصه سیاست، اقتصاد و فرهنگ دانست. او با نگاهی شناخت‌شناسانه به ما می‌گوید چگونه توسعه از راه تاثیر‌گذاری این سه مقوله اجتماعی بر هم ممکن می‌شود. نظریات او می‌تواند بسیاری از گره‌های مسایل منطقه‌ای و جهانی را برای ما باز کند و تعریف یک‌بعدی ما از مفاهیمی همچون آزادی، دموکراسی، سرمایه‌داری و... را اصلاح کند. پیشتر از او کتاب‌های «پرسشی از هایدگر: تکنولوژی چیست»، «جهان انسانی و انسان جهانی» و ترجمه کتاب «سیری در اقتصاد معاصر» نوشته جان کنت‌گالبرایت را شاهد بودیم. اخیرا اثر جدید او به نام «مارکس و تکنولوژی» با همت نشر پایان منتشر شده است. او در این کتاب حلقه مفقوده تفکر مارکس را نشان می‌دهد و آن را فرهنگ انتقادی می‌نامد. با او درباره نقش فرهنگ در جامعه به گفت‌وگو نشسته‌ایم تا چگونگی تاثیر فرهنگ بر دو مقوله سیاست و اقتصاد را باز‌تر کنیم.

* جناب قانع‌بصیری همان طور که می‌دانید بحث درباره فرهنگ به ویژه بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا شدت گرفت و به طرح مسایل نظری‌ای انجامید که عمدتا ریشه در مباحث مارکس درباره فرهنگ داشتند و به نوعی شکلی از اندیشه مارکسیستی را پیش بردند، چنانکه نظرات اهالی مکتب فرانکفورت، شاخه مارکسیست‌های انگلیس و مکتب بیرمنگام و نیز مارکسیست‌های آمریکا نظیر فردریک جیمسون که اکنون تحت عنوان مطالعات فرهنگی خوانده می‌شوند درحقیقت بدنه‌ای از تفکر مارکسیستی هستند، اما شما در کتاب «مارکس و تکنولوژی» به برداشتی از فرهنگ رسیده‌اید که در این چشم‌انداز نمی‌گنجد؛ شما فرهنگ را در درون سازمان‌های کار و در کنار سیاست و اقتصاد نگاه کرده‌اید که به کلی با ایده زیربنا و روبنای مارکس متفاوت است و نام آن را «فرهنگ انتقادی» گذاشته‌اید، این نظر چگونه می‌تواند کارکردی اجتماعی پیدا کند و چطور می‌تواند در راستای چشم‌اندازی که اشاره کردیم، وجه انتقادی به خود بگیرد؟
** نکته مهمی که باید در مورد مقولات اجتماعی به آن توجه کنیم، این است که تعاریفی که ما از این مقولات ارایه می‌دهیم، باید بخشی از شناخت انسان و به ویژه روابط میان فرد و جمع را نشان دهند. ما نمی‌توانیم چیزی را مجرد از فرهنگ، اقتصاد یا سیاست در نظر بگیریم در حالی که مبانی ارتباطی میان آنها را هنوز نشناخته‌ایم. بنابراین هر تعریفی که از این مقولات ارایه می‌دهیم، باید برآمده از مبانی ارتباطی بین این مقولات و تاثیرات متقابل آنها بر یکدیگر باشد. من در این کتاب سه مقوله «سیاست»، «فرهنگ» و «اقتصاد» را در نظر گرفته‌ام و سعی کرده‌ام براساس مبانی ارتباطی‌ای که میان آنها برقرار است، آنها را تعریف کنم و نشان دهم روابط انسانی چگونه براساس این مبانی ارتباطی تحول پیدا می‌کند. برهمین اساس توانستم سه نوع رابطه اجتماعی را شناسایی کنم. رابطه اول رابطه «تحکمی و یک‌سویه» است. رابطه‌ای که در آن کسی فرمان می‌دهد و کسی فرمان را می‌پذیرد و اجرا می‌کند. رابطه دوم «دوسویه، بر مبنای منطق مشترک» است و رابطه سوم «دوسویه، بر مبنای زایش منطق جدید» که به آن رابطه انتقادی می‌گوییم.
در سیاست، رابطه یک‌سویه و تحکمی است. وقتی قانونی تصویب می‌شود، همگی ملزم به اجرای آن هستند و در صورت عدم اجرای آن با نیروهای قهریه نظیر پلیس روبه‌رو می‌شوند. اما در حوزه اقتصاد رابطه تغییر می‌کند. شما وقتی وارد فروشگاهی می‌شوید تا رضایت بین شما و فروشنده برقرار نشود، معامله‌ای صورت نمی‌گیرد، بنابراین رابطه دوسویه است، ولی برمبنای منطق مشترکی است که از پیش تعریف و پذیرفته شده است. اما ما وقتی وارد حوزه فرهنگ می‌شویم، با محیطی زایا روبه‌رو هستیم. امکان دارد شما بگویید ما در حوزه فرهنگ هم ممکن است حدی از جزمیت را مشاهده کنیم، این حرف درست است، اما فراموش نکنید که موضوع ما در اینجا یک سنخ معینی از فرهنگ، یعنی فرهنگ انتقادی است، نه یک برداشت کلی از آن. اشکال مختلف فرهنگ که جزمیت هم یک نمونه از آن است، تحت‌تاثیر مناسبات میان اقتصاد و سیاست شکل می‌گیرند که اگر فرصت شد در ادامه به آن اشاره می‌کنم.
با نگاه دقیق به نقش فرهنگ در جامعه متوجه می‌شویم که خلاقیت نیز از یک هسته فردی و حوزه اقلیتی آغاز شده و سپس انتشار پیدا می‌کند، نه از یک حوزه عمومی. جامعه اصولا تمایل به تکرار دارد و مدام بر اصول «سنتی» خود اصرار می‌ورزد. حال اگر منطق‌های جدیدی که از حوزه‌های فردی بیرون می‌زنند، بتوانند ضرورت‌های موجود در اجتماع را رفع کنند و حوزه‌های جدیدی برای زندگی به وجود بیاورند، بر مشروعیت حضورشان افزوده می‌شود و نیروهای جزم سنتی ناچار به عقب‌نشینی می‌شوند و جامعه به توسعه متمایل می‌شود. بنابراین می‌بینیم که در جامعه روبه‌توسعه، دیالکتیک پویایی میان فرد و جمع وجود دارد. یعنی اگر در یک جامعه عقول جدیدی زاییده نشوند که بتوانند ضرورت‌های آن جامعه را رفع کنند، جامعه به سوی منطق‌های کهنه پیشین خود روی می‌آورد و مقابل هر عقل جدیدی مقاومت می‌کند. در این شرایط جامعه اسیر تکرار می‌شود و به دلیل قانون اُفت کیفیت به وضعیت بحرانی می‌رسد تا جایی که جامعه از هم می‌پاشد. برای همین غیر از رابطه سیاسی و اقتصادی می‌توانیم رابطه سومی نیز قایل باشیم که دوسویه و مبتنی بر زایش منطق‌های جدید است و می‌توانیم آن را «رابطه فرهنگی» بنامیم که شرط فراگیر شدنش، دیالکتیک پویا میان تکرار و خلاقیت است.
نکته مهم در اینجا این است که مساله تکامل اجتماعی مربوط به تبدیل شدن سیاست منفی به سیاست مثبت نیست، بلکه مربوط به تاثیری است که این سه نوع مقوله اجتماعی (سیاست، اقتصاد و فرهنگ) بر هم می‌گذارند. برای نمونه پس از انقلاب صنعتی که به تدریج نیروهای تولیدی در سازمان‌های کار پیشرفت کردند و سازمان‌های کار وارد مرحله تولید «اتوماسیونی» شدند، سطح مبادلات افزایش پیدا کرد و باعث شد نظم اقتصادی بر نظم سیاسی غلبه کند و رابطه اقتصادی جدید مفاهیمی چون دموکراسی و فردیت را به وجود آورد. حال نظم سومی در تکامل اجتماعی درحال وقوع است و آن فعال شدن پژوهش در سازمان‌های کار است که در پی آن، کار از عامل ثابت به عامل متغیر تبدیل می‌شود و جنس روابط باز تغییر می‌کند و مبتنی بر زایش منطق‌های جدید می‌شود. باز می‌توانیم مثالی دیگر از ایران بیاوریم؛ در دوران مشروطه از آنجایی که رشد نیروهای تولید اقتصادی بسیار ضعیف بود، هرچند در آن دوره مفاهیمی جدید وارد شد، اما ما باز به دیکتاتوری رسیدیم، زیرا جامعه نهادهای اقتصادی فعال و نظام‌های مبادلاتی گسترده نداشت که بتواند نظم نوین اقتصادی را بر نظم سیاسی تحمیل کند، البته باید به نقش نفت هم اشاره کنیم که بعدا در دست قدرت سیاسی قرار گرفت و آن را دارای توان اقتصادی زیادی کرد که باعث تشدید روند توسعه‌نیافتگی شد.
* جناب قانع‌بصیری آیا خلاقیت را نباید در نسبت با حاکمیت سیاسی تعریف کرد، من گمان می‌کنم شما دارید نوعی اصالت را به خلاقیت فردی می‌دهید بی‌آنکه پیش‌شرط‌های سیاسی آن را لحاظ کنید؛ آیا فکر نمی‌کنید این نگاه ممکن است مفهوم فرهنگ انتقادی را – آن‌گونه که شما تعریف می‌کنید – انتزاعی کند؟
** دستگاه سیاسی یک دستگاه زایش قدرت نیست، بلکه دستگاه مبدل قدرت است. سیاست هیچ گاه نمی‌تواند مستقلا قدرتی را تولید کند و آن را به جریان بیندازد. می‌تواند قدرتی را «تصاحب» کند، اما قادر به زایش قدرت نیست. برای همین دستگاه سیاسی و عوامل دیگر مانند نظام اقتصادی وابسته هستند تا بتوانند خود را سراپا نگه دارند. دستگاه سیاسی مجبور است برای حیات خود از نهادهای اقتصادی مالیات بگیرد. در این وابستگی است که دستگاه سیاسی، قدرت اقتصادی را به قدرت سیاسی که به شکل امنیت نمود پیدا می‌کند، «تبدیل» می‌کند. پس موضوع اصلی بررسی حالات مختلف بین دستگاه سیاسی و حوزه‌های مجاور آن است که روی هم تاثیر می‌گذارند و برای یکدیگر مشروعیت حضور فراهم می‌کنند؛ یعنی شکل‌های مختلفی از رابطه سیاست با اقتصاد و فرهنگ وجود دارد که هر شکل پیامد‌های خودش را به همراه دارد. برای مثال پس از انقلاب صنعتی به دلیل ضعف پژوهش، اقتصاد بیشتر با سیاست وحدت می‌کرد؛ چیزی که با عنوان «اقتصاد سیاسی» معروف شد. در این وحدت و همدستی بین سیاست و اقتصاد، نتایجی به بار آمد که خطرناک بودند. مثلا ممکن بود هر آن و با هر پیشامدی، دستگاه سیاسی، کل نظام اقتصادی را زیر سلطه خودش بگیرد، یا اقتصاد برای مهار مقاومت‌ها و اعتصابات از قدرت سیاسی استفاده کند. هرچه این نوع وحدت بیشتر شود، پژوهش و خلاقیت بیشتر به انزوا برده می‌شود.
پس اگر در جامعه‌ای خلاقیت سرکوب می‌شد، به این دلیل بود که نیروهای اقتصادی برای بقای خود به جای آنکه به فرهنگ انتقادی روی بیاورند، دست به دامن نهادهای سیاسی می‌شدند، اما این فضا هم نمی‌توانست دوام زیادی داشته باشد، زیرا فرآیند تمرکز قدرت نمی‌تواند تا بی‌نهایت ادامه پیدا کند. تمرکز سرمایه اگر در استان‌ها بیشتر شود، مبادله قطع می‌شود، یعنی سود سرمایه‌دار که در دستگاه اقتصادی – سیاسی انباشته شده است، اگر وارد فرآیند تولید کالا و خدمات نشود تا در بازار به فروش برسد، دیگر قدرت خریدی وجود نخواهد داشت.
برای همین در کنار سود، «مزد» را هم داریم تا در جامعه زمینه تقاضای موثر هم به وجود بیاید، همان طور که سود زمینه عرضه کالا و خدمات را در جامعه فراهم می‌آورد. سود و مزد در چرخه اقتصادی مدام یکدیگر را تعدیل می‌کنند. حال هر چقدر منطق ساختار اقتصادی ثابت باشد، به دلیل گرفتار شدن در دام قانون اُفت کیفیت، دچار بحران می‌شود، این درحالی است که این ساختار سیاسی – اقتصادی نیاز به سود بیشتر دارد؛ نیاز به سود بیشتر در جایی که اقتصاد دچار بحران اُفت کیفیت شده، نتیجه‌اش سرکوب روزافزون طبقات محروم جامعه است. اینجاست که بین سرمایه و کار، همان‌طور که مارکس آن را تشریح می‌کند، تضادی بنیادین شکل می‌گیرد و منجر به بروز انقلاب می‌شود. اما وقتی اقتصاد رفته‌رفته به جای تکیه بر نیروی سیاسی، بر پژوهش و فرهنگ انتقادی تکیه می‌کند و نیاز‌هایش را از راه پژوهش برطرف می‌کند، فضای سازمان‌های کار و نوع روابط بین اعضای آن دگرگون می‌شود. من یک شکل از این تغییر را در دو نوع «فرمان» در محیط‌های کار در کتابم نشان داده‌ام. ما در مدیریت سرمایه در نهادهای کار دو نوع فرمان می‌توانیم داشته باشیم. یکی فرمان‌های «اجرایی» و یکی فرمان‌های «تبدیلی.» شما ممکن است به مدیر فروش بگویید برو به فلان شرکت n مقدار جنس بفروش؛ به همان مدیر ممکن است بگویید ما تصمیم گرفته‌ایم فروش را پنج درصد افزایش بدهیم. فرمان اول تنها بار سیاسی دارد و هیچ فضای بازی را برای فرمان‌گیر مهیا نمی‌کند و او تنها ناچار است اطاعت کند؛ اما در فرمان دوم دیگر تحکمی و یک‌سویه نیست، بلکه متقابل است و فرد فرمان‌پذیر باید با همکاری سایر کادرها، دست به همکاری و پژوهش بزند.
دانش جدید و شیوه تولید جدید از راه فرمان‌های نوع دوم، یعنی فرمان‌های تبدیلی، ظاهر می‌شوند نه از راه فرمان‌های نوع اول (اجرایی). بنابراین فرهنگ انتقادی با اجرا کردن فرامین تبدیلی که طی آن یک مجموعه با یکدیگر فعالیت می‌کنند، به دست می‌آید. این شکل از رابطه است که دموکراسی را در نهاد کار به وجود می‌آورد، زیرا در این شکل از رابطه همواره فضایی آزاد بین مدیریت سرمایه و کارگر برقرار است. این نکته نشان می‌دهد دموکراسی و آزادی در محدوده درونی سیستم‌ها شکل می‌گیرند. چون در بیرون از سیستم تماما ضرورت‌های تحمیلی وجود دارند. بیرون از سیستم دایما متغیرهایی وجود دارند که خارج از اراده سیستم درحال تغییرند. این متغیرها به‌صورت جبر به درون سیستم حمله می‌کنند. اکنون به دوگونه می‌توان با این ضرورت‌ها برخورد کرد، یا با زور سیاسی و فرامین اجرایی یا با قدرت پژوهش و فرامین تبدیلی. بنابراین دموکراسی امری قابل بسط نیست، زیرا ضرورت‌هایی در خارج از سیستم همواره آن را محدود کرده‌اند. بنابراین دموکراسی مدام درحال دفع ضرورت‌ها به قصد فراهم آوردن فضاهای آزادتر است؛ اما هیچ وقت آزادانه و به‌تمامی متحقق نمی‌شود. به عکس آن، دیکتاتوری هنگامی پدید می‌آید که نیروهای اقتصاد توسعه نتوانند متغیرهای بیرونی را رفع کنند و فضاهای باز درونی را به وجود بیاورند، بنابراین سیستم به نیروهای سیاسی گرایش پیدا می‌کند و اقتصاد سیاسی فعال می‌شود، در این شرایط جامعه منقبض و بحران تشدید می‌شود. در چنین جامعه‌ای بیشتر فرامین یک‌سویه کوتاه‌مدت به قصد دفع ضرورت‌ها رانده می‌شود، درحالی‌که بحران همچنان وجود دارد. بنابراین دو نوع نیرو در جامعه دونوع از روابط را پدید می‌آورند، یکی اقتصاد سیاسی و دیگری اقتصاد توسعه. اولی دیکتاتوری را دامن می‌زند و دومی دموکراسی را حفظ و قدرت سیاسی را محدود می‌کند.
ازاین‌رو می‌توان گفت تضاد بین کار و سرمایه همواره وجود دارد و هیچ وقت از بین نمی‌رود و نمی‌توان آن را نفی کرد. بلکه این تضاد می‌تواند از طریق نیروی اقتصاد توسعه تعدیل شود و از راه تبدیل کردن کار به امری دایما در حال تغییر، از حالت قطبی خارج شود و روابط اجتماعی را گسترده‌تر کند.
بنابراین جامعه خلاق جامعه‌ای است که نیروهای تحکمی سیاسی در آن به دلیل نهادینه شدن فرهنگ انتقادی، خودبه‌خود عقب کشیده‌اند؛ زیرا مشروعیت حضورشان را از دست داده‌اند.
* جنابعالی از دو نوع فرمان تبدیلی و اجرایی سخن گفتید و فرمان اجرایی را راه نهادینه شدن فرهنگ انتقادی در محیط کار دانستید، اما به نظر می‌رسد مرجع هر دو فرمان یکی است، یعنی ما همچنان با فرمان طرف هستیم، مرجع فرمان تبدیلی آیا منافع ایدئولوژیک خود را لحاظ نمی‌کند؟ می‌خواهم بگویم شاید شکل این دو فرمان متفاوت از یکدیگر باشد، اما در هر دو حالت ما به یک نقطه می‌رسیم. چه تضمینی وجود دارد که بگوییم فرامین تبدیلی از آفت‌های ایدئولوژیک نظام سرمایه‌داری به دور است؟
** قدرت که بدون مرجع نمی‌تواند وجود داشته باشد. مرجع قدرت سیاسی یک سنخ از رفتار را پیش می‌گیرد، اما همین مرجع وقتی مجبور است با نظام اقتصادی تعامل برقرار کند، ناچار شکل دیگری از رفتار را پی می‌گیرد. البته که فرمان مرجع دارد. اگر مرجعی در کار نبود، اصلا فرمانی به وجود نمی‌آمد. مگر می‌توانید نهادی را بدون عملکرد قدرت تصور کنید؟ این رفتار قدرت است که با تعامل با سه قدرت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی می‌تواند شکل‌های مختلفی به خود بگیرد. در همین نظام‌های سوسیالیستی هم وقتی سرمایه‌دار را کنار گذاشتند، به دلیل ضرورت‌هایی که به محیط کار تحمیل می‌شد، خودبه‌خود دولت‌ها جای سرمایه‌دار را گرفتند، چون مجبور بودند برای آن ضرورت‌ها چاره‌ای بیندیشند، منتها چون دولت تنها با فرامین سیاسی محیط‌های کار را اداره می‌کرد، آن ضرورت‌ها بیشتر و بیشتر شدند، چون نیروی کار مسلح به فرهنگ انتقادی ضعیف بود. بنابراین مرجع قدرت همیشه هست، مساله بر سر چگونگی تغییر رفتار مرجع قدرت به دلیل تعامل با حوزه‌های دیگر است. در فرمان تبدیلی معلوم است که مرجع قدرت سرمایه‌دار است، چون نفعش را در آن نوع فرمان می‌بیند و فهمیده است بدون فرمان تبدیلی دیگر تقاضای موثری برایش به وجود نمی‌آید.
بنابراین سرمایه‌داری به فرمان‌های تبدیلی نیاز دارد. اما توجه کنید، درست که پشت فرامین تبدیلی منفعت سرمایه‌دار نهفته است، اما همین فرامین تبدیلی باعث تغییر نوع روابط اعضای محیط کار با یکدیگر می‌شود و فضای سازمان را اساسا دگرگون می‌کند؛ زیرا دیگر افراد مطیع یکدیگر نیستند، بلکه مجبورند با یکدیگر گفت‌وگو برقرار کنند. به عبارت دیگر فرهنگ انتقادی از منافع سرمایه‌دار استفاده می‌کند تا خود را در محیط کار نهادینه کند و سرمایه‌دار هم مجبور است برای ادامه حیات خود به این دگرگونی در سازمان کار و پیامد‌های فرهنگ انتقادی تن دهد. یکی از این پیامدها، از بین رفتن فضای سیاسی و تحقیر‌کننده از محیط کار است. کسی که با آموزش، تحقیق و خلاقیت در محیط سروکار دارد با کسی که تنها فرمان‌ها را اطاعت می‌کرد، دیگر یکسان نیست. چنین انسانی به واسطه آگاهی‌ای که پیدا کرده است دیگر سلطه‌پذیر نیست. این حرف‌های پوچ که می‌گفتند دانش و تکنولوژی انسانیت را از بین می‌برد و همه را مکانیکی می‌کند، تصورات امپریالیستی از توسعه دانش بود. امروزه دیگر ارتباط و تعامل شرط توسعه است. سیستمی که توسعه کند دارد دیگر نمی‌تواند در شبکه‌ای از سیستم‌های با توسعه شتابان فعالیت کند. این وابستگی نشان می‌دهد اختلاف در توسعه از یک استان‌های دیگر نمی‌تواند بیشتر شود.
پس این طور نیست که گروهی مسلح به دانش جدید بشوند و برای خودشان یک محیط مقتدر درست کنند و برای جهان تصمیم بگیرند. وقتی دانش افزایش پیدا می‌کند، در حوزه‌های وابسته مبادلاتی، خدماتی و... هم باید این افزایش اتفاق بیفتد، در غیر این صورت مبادله و تعامل که شرط توسعه است، قطع می‌شود. مثال این وضعیت را در شوروی سابق می‌توانید مشاهده کنید. در شوروی سابق درحالی‌که مردم رادیوی 50سال پیش در خانه‌شان بود و داشتند از گرسنگی می‌مردند، دولت روی پروژه‌های محرمانه نظامی و فضایی کار می‌کرد. دانش در دهکده‌هایی محصور و زندانی می‌شد درحالی‌که هیچ بازخوردی برای مردم نداشت.
* اما ما امروزه همچنان با پیامدهای نظام تولید اتوماسیونی که مارکس در سرمایه آنها را برشمرد و در ادامه کسانی آفت‌های فرهنگی آن را شناسایی می‌کنند روبه‌رو هستیم...
** بله، البته. اولا اقتصاد توسعه بسیار جوان است و ما تازه آثاری از آن را مشاهده می‌کنیم. از طرفی وحدت اقتصاد با سیاست در دو حوزه مواد خام و صنایع نظامی بسیار قدرتمند شد. نمونه آن را در دوره جنگ سرد مشاهده می‌کنید. ولی امروزه آن اقتصاد مواد خامی دیگر نمی‌تواند خود را حفظ کند. چون ارزش مواد خام در مقابل دانش و تکنولوژی دارد مدام نزول می‌کند. همین که می‌بینیم حجم عظیمی از تولیدات و مبادلات ملی دارند در سطح منطقه‌ای تعریف می‌شوند، نشان‌دهنده این است که شرایط استثماری و استعماری سابق در حال افول است. امروزه رقابت‌ها تشدید شده است و این شکل جدید رقابت ساختار زایش تقاضای موثر را به سیستم‌ها تحمیل می‌کند. تنها در کشورهای جهان سوم است که نیروی سیاسی همچنان اقتصاد را در سطح ملی نگه داشته است. اما در اروپا سیاست دیگر تنها تصمیم‌گیرنده نیست، حتی اقتصاد سیاسی هم دیگر قدرت تصمیم‌گیری ندارد، بلکه وحدت اقتصاد با فرهنگ انتقادی است که تصمیم‌گیرنده است.
مشکل جریان‌های پسامارکسیستی که شما در اول بحث به آن اشاره کردید، این است که صورت مساله را خوب توضیح می‌دهند، اما مشکل را نمی‌توانند حل کنند و اگر هم به دنبال راه‌حل باشند، آن را همچنان در ساختار فکر سنتی مارکسیسم می‌جویند. با از میان رفتن سرمایه‌داری استثمار از بین نمی‌رود، بلکه شدت هم می‌گیرد. نمونه‌اش را در شوروی دیدیم؛ به علت ضرورت‌های محیط کار سرمایه‌داری خصوصی بدل به سرمایه‌داری دولتی شد. مشروعیت قدرت از زایش دانش به دست می‌آید نه قدرت سرمایه.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات