* «ترور شخصیت» اگرچه بیش از هر چیز یک اقدام سیاسی و اقتصادی به نظر میرسد، اما پیوند آن با عنصر رسانه امری غیرقابل انکار است؛ زیرا تا رسانهای وجود نداشته باشد و خبر و شایعه تولیدشده علیه یک فرد منتشر نشود، عملا امکان ترور شخصیت وجود نخواهد داشت...
** بگذارید اول ببینیم ترور شخصیت در تعریف من و شما چیست و چه ماهیتی دارد تا بعد به بحث رسانه بپردازیم. مثلا اگر بگوییم فلان وزیر یک کوه طرح روی میزمانده دارد، ترور شخصیت کردهایم؟...
* طبیعتا نه... اگر این گفته مبتنی بر حقیقت و در قالب یک نقد منصفانه مطرح شود، نه...
** پس بحث ما بر سر انتشار شایعه و حرفهایی از این دست است و نه انتقاد کردن...
* بله، بحث بر سر شایعهسازی و اتهامزنی است اما شاید در مورد انتقاد هم این پرسش مطرح شود که آیا تعدد انتقاد علیه یک فرد و انتشار حجم بالایی از مباحث انتقادآمیز علیه او میتواند مصداق ترور شخصیت باشد یا نه؟
** نه، به نظر من این موضوع اخیر مصداق ترور شخصیت نیست. ماهیت و کارکرد رسانه این است که به دنبال ماجراهای عجیب و غریب و غیرعادی باشند، زیرا وقایع و روالهای معمول و عادی اصالتا اهمیت رسانهای ندارند. مثلا اینکه شما بگویید یک اتوبوس از میدان تجریش راه افتاد و چند مسافر پیاده و سوار کرد و 45دقیقه بعد به میدان انقلاب رسید که خبر نیست، خبر آنجایی است که 15نفر از مسافران بیفتند به جان 15نفر دیگر و 17نفر در این درگیری زخمی شوند. بنابراین، اینکه رسانهها به دنبال رویدادها، پدیدهها و تحولات غیرعادی هستند اصلا چیز عجیبی نیست. بخشی از این پدیدههای غیرعادی هم لابد آدمهای غیرعادی هستند. آنوقت کل این ماجرا خصلت من و شمای روزنامهنگار هم نیست، خصلت خواننده است؛ زیرا خواننده به دنبال مطالبی که معمولی باشند و در آنها چیزی از جنس تحول، هیجان یا گرفتگی نباشد، نمیرود. آن وقت برخی از این مسایل انسانی است و دارای خصلت شهرت. چنانکه اخیرا در ماجرای آقای روپرت مرداک پس از داستان شنود پیش آمد. این آقا بیش از 60سال است که در کار مدیریت مطبوعات است اما بعد از 60سال حالا پایش گیر کرده و هر شبکهای را که باز میکنید، حرفی از ماجرای او مطرح است.
بنابراین اولین عنصر موثر در رسانهها شهرت است و دومین آن غیرعادی بودن تحول یا رویداد. بر این اساس نمیتوان به هر نوع جریان خبری درباره اشخاص عنوان ترور شخصیت داد. ترور شخصیتی زمانی تحقق پیدا میکند که شما به عنوان یک رسانه به منظور خاصی بدون اینکه زمینه استحقاق وجود داشته باشد، به یک آدم بیش از اندازه ظرفیت رسانهای حملهور میشوید. چنین حملهای معمولا از دست مطبوعات و رسانههای معمولی برنمیآید. مثلا در آمریکا این واشنگتنپست است که میتواند علیه دموکراتها اقدام کند. پس این رسانه نزدیک به موضع قدرت است که میتواند دست به چنین اقدامی بزند؛ زیرا باید چیزی در دستش باشد که چنین کاری کند. یک نکته مهم در این میان وجود دارد که در کتاب اخلاق روزنامهنگاری که ترجمهاش کردم، به خوبی توضیح داده شده است. میگوید وقتی کسی یک پست اجرایی، قضایی یا تقنینی را پذیرفت و از این راه به حقوق و امکاناتی دست یافت، مفهوماش این است که او دیگر در خدمت مردم قرار دارد. به این ترتیب ورود به زندگی این آدم دیگر ورود به حریم خصوصی نیست چون آن فرد دیگر در اختیار خودش نیست.
* حتی ورود به بخشهایی از زندگی فرد که با کارش ارتباط پیدا نمیکند؟
** بله، حتی بخشهایی که با کارش ارتباط پیدا نمیکند. چنانکه چند سال پیش وزیر آموزش انگلستان به داشتن ارتباط غیر مشروع متهم شد و سروصدای مطبوعات کار را به آنجا رساند که او مجبور شد استعفا دهد. با این حال وی شکایت کرد که نباید کسی با حوزه خصوصی من کاری داشته باشد. اتحادیه سردبیران انگلستان پاسخ خیلی خوبی به این شکایت دادند. آنها به او گفتند که تو از مالیات پرداختی مردم حقوق میگیری؛ آنوقت وزیر آموزش و پرورشی که ارتباط نامشروع دارد، چگونه میتواند فرزندان مردم را تربیت و سرپرستی کند؟! بنابر این مساله حوزه خصوصی شما در این موقعیت معنا ندارد. آدمها در ظرفیتهای ملی به خاطر جایگاهشان به مردم و رسانهها این حق را میدهند که در زندگیشان دخالت کنند. بنابر این آنها بیشتر از آدمهای عادی باید مراقب زندگی خودشان باشند.
* اما شاید چنین نگاهی را خود سیاستمداران و مسوولان نپذیرفته باشند...
** چند سال پیش وقتی تونی بلر به مقام نخستوزیری انگلستان رسید، به هزینه خودش نامهای را در روزنامه پرتیراژ گاردین چاپ کرد که نامه جالبی بود. او در این نامه خطاب به روزنامهنگاران در مورد شرایط و مختصات خانوادگیاش نوشت و از آنها خواست بگذارند او زندگی شخصی خودش را داشته باشد. اما اگر سوءاستفاده یا خلافی از او سر زد، در مجلس حاضر میشودو به همه مردم پاسخ خواهد داد. او از رسانهها خواست که کاری نکنند تا مجبور شود وقتش را برای این مسایل هدر دهد.
* در سالهای اخیر اصطلاحی با عنوان نقد«سازنده» ، «مشفقانه» باب شده، به ویژه به اهالی رسانه اینگونه القا میشود که اگر میخواهند عملکرد مسوولی را نقد کنند باید نقدشان مشفقانه و دلسوزانه باشد. به نظر شما اصولا اینگونه نقد چگونه نقدی است؟ و تا چه حد لازم است که روزنامهنگاران و دیگر اهل رسانه چنین شیوهای را در انتقاد از عملکردها مراعات کنند؟
** من هم مثل شما این اصطلاح نقد مشفقانه و دلسوزانه را شنیدهام اما نمیدانم منظور واقعی پدیدآورندگان این اصطلاح از آن چیست، اما هرچه هست، چنین اصطلاحی از جمله چیزهایی است که فقط در جامعه ما و جوامعی مثل ما امکان ظهور دارند. فکر میکنم مفهوم اینکه مسوولان، اهالی رسانه را به نقد مشفقانه فرامیخوانند این است که عزیزان مسوول و مجریان امور طاقت شنیدن عیب و ایرادهای خود را ندارند و نمیخواهند نارساییها و کمبودهای حوزه عملکردی خودشان را از زبان دیگران بشنوند. مثلا اگر شما بخواهید به روش مشفقانه مشکلات یک راه در یک استانی را بیان کنید و عملکرد اداره راه و ترابری آنجا را نقد کنید اول باید کلی از مدیرکل مربوطه تعریف کنید و عملکرد گذشتهاش را بستایید و با واژههایی مانند مومن، معتقد، وارسته و... از او تمجید کنید و در ضمن بگویید، ببخشید گویا این راه کمی ایراد دارد! اما اینکه نمیشود نقد. اگر منظور از نقد مشفقانه و دلسوزانه به این شکل باشد که باید این شیوه به نام ما ایرانیها ثبت شود زیرا از جمله اختراعات اخیر ماست. زیرا در کشورهای دموکراتیک دنیا با وجود اینکه طبیعت بشر این است که دوست دارد در راس امور و بر مسند مسوولیت باقی بماند، مسوولان پذیرفتهاند که آزادی نقد و آزادی بیان وجود دارد تا رسانهها بتوانند بر بدنه اجرایی نظارت کنند. به این ترتیب قانونگذاران حاضر شدهاند حتی به قیمت متضرر شدن خودشان این اصل را در قوانین اساسی بگنجانند. این نکته بسیار مهمی است که مسوولان اجرایی موظف هستند پذیرای نقد نارساییهای عملکرد خودشان باشند. اگر ما از عملکرد خودمان هراسی نداریم چرا باید از نقد شدن آن بترسیم؟ چه ایرادی دارد اگر کسی کاستیهای کار ما را گوشزد کند؟
نقد مشفقانه به این مفهوم که انتقاد با رعایت همه جوانب، در نهایت نرمی و بدون کوچکترین تیزی و طوری مطرح شود که به هیچ نحو به مسوول محترم برنخورد که دیگر نقد نیست. زیرا خاصیت خودش را از دست میدهد.
* پس بالاخره تکلیف نقد مشفقانه چه میشود؟
** ما یک جور نقد بیشتر نداریم و آنهم همان شیوه نقدی است که در تمام دنیا شناخته شده است، اما واقعیت این است که در جوامعی مثل ما میزان نقد واقعی مسوولان اتفاق کم و ناچیزی است. در ماجرای رسوایی بنگاه رسانهای مرداک چگونه مسوولان بریتانیایی بیرحمانه نقد میشوند و پارلمان و رسانهها چگونه نخستوزیر را به نقد میکشند که چرا فلان روزنامهنگار خطاکار را به مشاوره برگزیده... برخورد رسانهها و سیاسیون انگلیسی با ماجرای رابرت مرداک یک نمونه نقد است. نقد، لازمه سلامت یک نظام سیاسی و اجتماعی است چنانچه به گفته فیلسوفان سیاسی، انباشت قدرت در دست افراد بدون الزام آنها به پاسخگویی، حاصلی جز فساد ندارد.
* با این حساب تکلیف ترور شخصیت چیست؟ بالاخره شما ورود رسانهها به حوزه شخصی مسوولان را مجاز میدانید یا نه...
** ترور شخصیت معمولا از آنجا آغاز میشود که یک فرد کاری را انجام میدهد که مورد پسند یا تایید یک جناح یا حزب خاص نباشد. مثلا برلوسکونی شدیدا تحت فشار مخالفان خودش است. ترور شخصیت مفهوماش این نیست که شما در مورد یک نفر خبری بدهید بلکه این اتفاق وقتی میافتد که یک رسانه یا مجموعهای از رسانههای یک جناح با یک نقشه از پیش تعیینشده عزمشان را جزم کنند تا فردی را بدون اینکه درباره آن حق و ادعای درستی داشته باشند، از بالا به زیر بکشند. سعی من این است که بگویم نقد با ترور شخصیت متفاوت است. همه مسوولان در برابر همه مردم و به خاطر همه رفتارهایشان مسوول و قابل نقد هستند. شما نمیتوانید در مورد گواهینامه تحصیلی قلابی یک مسوول و انتشار اخبار آن بگویید که این فرد ترور شخصیت شده. زیرا این آدم نقص داشته و... اما خیلیها در جامعه ما بدون اینکه خطایی داشته باشند یا خطایی عمدهتر از دیگران کرده باشند و بدون اینکه گناهشان به اثبات رسیده باشد از طرف یک گروه خاص از مطبوعات هدف هجمه قرار میگیرند و ترور شخصیت میشوند. ترور شخصیت پدیدهای خاص جوامع ماست. زیرا در جوامعی مثل جامعه ما احزاب فعالیت چندانی ندارند.
* آیا رسانههای رسمی همان رسانههایی هستند که به دلیل نزدیکی به خاستگاه قدرت توانایی ترور شخصیت دارند؟
** رسانههای با قدرت محدود نه برد دارند و نه دسترسی لازم به اطلاعات را برای چنین اقدامی دارند. مثلا اگر شما در روزنامه«شرق» بخواهید درباره یکی از وزرا تحقیق و تفحص کنید، نمیتوانید خیلی موفق باشید. مگر اینکه در یک اداره یا یک وزارتخانه آدمی را داشته باشید که به شما اطلاعات دست اول بدهد. البته اینکه گزارش تحقیقی شما قابل چاپ هست یا نه حرف دیگری است. اما بالاخره ترور شخصیت نیاز به اطلاعات پنهان دارد یا حمایتهای قضایی خاص دارد وگر نه ترور شخصیت کار هر رسانهای نیست.
* به هر حال در تاریخ معاصر ما ترور شخصیت پدیده ناشناختهای نیست و بارها اتفاق افتاده. شما به عنوان کسی که دستکم به اقتضای تخصص و شغلتان رسانهها و مطبوعات ایران را در نزدیک به نیمقرن اخیر رصد کردهاید و... رسانههای ایرانی در پدیده ترور شخصیت تا چه حد دخیل بودهاند؟ آیا این نقش در دهههای اخیر رشد نزولی داشته یا صعودی؟
** شما اگر به مطبوعات دوران ملی شدن صنعت نفت نگاه کنید به دلیل اینکه در آن دوران مطبوعات خصوصی و حزبی امکان فعالیت گسترده داشتند شاید به نظر برسد که آن دوران دوره گل کردن مطبوعات بوده است؛ اما در واقع از همین نظر ترور شخصیت بدترین دورهای بوده که مطبوعات ما تجربه کردهاند. چنانکه مطبوعات حریف با بدترین مطالب و کاریکاتورها به ترور شخصیت میپرداختند. چه گروههای چپگرا و چه گروههای مذهبی بدترین توهینها را علیه رقبای خود روا میداشتند. خوب به این پدیده میشد، گفت ترور شخصیت. مصدق از نظر من خدا نبود؛ عیب و ایراد هم داشت و میتوانست خیلی از کارها را انجام ندهد اما وقتی به تاریخ 200سال اخیر نگاه میکنید، میبینید که مصدق یکی از قلههای تاریخ ما بوده است. بنابراین با توجه به پرسش شما درباره ترور شخصیت در تاریخ مطبوعات و رسانههای ایران باید بگویم اوج این کار در دوران ملی شدن صنعت نفت اتفاق افتاد. البته در دوره محمدرضا شاه پهلوی، یعنی در دوره پس از کودتای 28مرداد 32، شاهد آن بودهایم که بسیاری از افراد پاک دامن و اصولی که طرح و برنامهای برای اداره جامعه داشتهاند به همین شکل ترور شخصیت شدند و کسی هم نبود که پاسخگو باشد. منظورم این است که وقتی علیه کسی تهمت و توهینی بیان میشد این امکان رسانهای به هیچوجه وجود نداشت که او از خودش دفاع کند.
* به هر حال چنانکه گفتید تا رسانهای قدرت نداشته باشد هم نمیتواند با این مساله مقابله کند...
** شرط اصلی امکان ترور شخصیت قدرت انتشار است و متاسفانه شرط دیگرش این است که آن شخصیت نتواند از خودش دفاع کند. چون اگر قرار باشد شما مرا متهم کنید و من بتوانم به اتهامات شما پاسخ بگویم که دیگر ترور شخصیت نیست. این میشود گفتوگو، گفتمان و چالش. ترور شخصیت وقتی است که هدف شما و هدف رسانه از پاسخگویی عاجز باشد. که این ممکن است دلایل مختلفی داشته باشد. مثلا ممکن است هدف مذکور در اینجا نباشد یا اصلا مرده باشد و ناجوانمردانهترین اقدام همین است که یک رسانه فردی را که دستش از دنیا کوتاه شده و امکان دفاع از خودش را ندارد ترور کند. با این حال، این بیاخلاقیها در رسانههای ما کم نیستند.
* چه میشود که تا این حد ترور شخصیت در رسانههای ما رایج است؟
** متاسفانه اخلاق رایج در جوامعی مثل جامعه ما این است که مثلا من فکر میکنم موفقیتم در گرو آن است که فلان رقیب کاری من نباشد و اگر قرار است من موفق باشم باید او را از میان بردارم. در حالیکه در غرب میگویند بگذار اول این حرفش را بزند من هم حرفم را میزنم. بالاخره چهار نفر که نشستهاند و استدلالهای ما را میشنوند، میتوانند قضاوت کنند که حق با من است یا خیر. در انگلیس از این هم جلوتر هستند، شما اگر بدترین مخالف دولت هم باشی، دعوتت میکنند به همکاری و میگویند، مگر تو نمیگویی راه را باید به این شکل ساخت بیا برو بساز.
* در حال حاضر اما فضای رسانهای کشورمان ترکیبی است از دهها شبکه رسمی رادیویی و تلویزیونی و در مقابل آنها البته صدها شبکه ماهوارهای که با وجود همه مقابلهها حضور گستردهای دارند. یک سو، روزنامههای دولتی هستند و در سوی دیگر، روزنامههای غیردولتی که هر چند کم توان و کم تعداد اما بالاخره هستند. همچنین به هرحال ما یک فضای مجازی داریم که با محدودیتهای کمتری صداهای مختلف در آن بازتاب پیدا میکنند. این فضای رسانهای با این مختصات چقدر مستعد اشاعه پدیده ترور شخصیت است؟ رسانههایی که وجود دارند آیا میتوانند در موازنه با یکدیگر قرار بگیرند و امکان پاسخگویی افراد به اتهاماتشان را فراهم کنند؟
** موازنهای وجود ندارد. شما اگر وبلاگ داشته باشید و خیلی هم تند باشد، خیلی هم افشاگر باشد؛ چقدر بیننده دارد؟ صدهزار تا هست؟ این در حالی است که اخبار تلویزیون را بیش از چهارمیلیون نفر میبینند. من خیلی متاسفم. ببینید من خودم را جزو ناآگاهترین افراد این جامعه میدانم اما در اطراف خودم افراد زیادی را میشناسم که صاحب عقل و صاحب طرح هستند اما با آنها رفتار عادلانهای نمیشود. عادلانه این است که مثل یک جامعه بالغ همه به هم کمک کنند تا مملکت را بسازیم. اما ما همه چیز را ول کردیم و پرداختهایم به اینکه این چه میگوید و آن چه گفت.
* بالاخره اظهارات افراد مسوول اهمیت دارد...
** بله. اما سال 84، من در این زمینه روی 10 روزنامه مختلف تحقیق کردم و نتیجه مکتوبش در مرکز مطالعات و تحقیقات رسانهها موجود است. اصلا چرا راه دور برویم، همین روزنامه خودتان را نگاه کنید، دستکم 97درصد خبرها «وی گفت» و «وی افزود» است. رییس مجلس گفت، رییسجمهوری میگوید، این گفت، آن جواب داد یعنی در اصطلاح رسانهها ما دچار پدیدهای هستیم به نام سیدو نیوز یا شبه خبر. چون در این خبرهای کلامی هیچ اتفاقی نیفتاده، کسی به کسی کشیده نزده، آتشسوزی نبوده، آدمها فقط حرف زدند. جامعه ما فقط عادت کرده به حرفهای تمام نشدنی. خطرش چیست؟ اولین خطرش این است که ما جامعه را به جای یک جامعه کارمحور تبدیل کردیم به جامعه چالشمحور. خطر دوم اما به نظر من خطرناکتر است. مطرح کردن یک عده آدم بدون اینکه حق مطرح کردن داشته باشند. یعنی ما داریم یک عده آدم را معرفی میکنیم که اصلا استحقاق این کار را ندارند. یک کسانی در مملکت ما قهرمان خبری میشوند که گاه نمیدانیم اصلا چهکاره هستند و با کدام پیشینه و کدام لیاقت قهرمان اول خبرها شدهاند.
* اما این خبرها در خبرگزاریهای رسمی تولید میشوند. من میخواهم، بدانم تکلیف یک رسانه مستقل در وضعیتی که مجبور است اخبار سایتهای رسمی مشخصی را بازتاب دهد، چیست؟ آن هم وقتی قرار است خبر نخورد و قرار است صفحهاش خالی نماند، اما مواجه است با خبرهایی که چند خبرگزاری با اهداف خودشان تولید کردهاند، گاهی اوقات خبرنگار کاملا احساس میکند که افتاده در این وادی که بیآنکه بخواهد ابزار ترور شخصیت شود.
** من اصلا نگفتم روزنامهنگارها مقصر هستند.
* من هم چنین برداشتی نکردم اما بالاخره چه کار باید بکنند؟
** سه سال پیش، روی کتابی کار کردم که نویسنده آن آمده 13چهره برتر رسانهای را انتخاب و معرفی کرده است. اتفاقا آنجا نویسنده میگوید که در یک چنین مواقع بحرانی که خیلی جاهای دیگر دنیا هم میتواند پیش بیاید، یک روزنامهنگار چه کارهایی میتواند بکند. متاسفانه روزنامهنگاران ما چنان که باید آموزش ندیدهاند. روزنامهنگاری، کار میدانی است. در همین کتاب به سرگذشت آدمی پرداخته شده است که شغلش پرسهزنی در خیابانهای نیویورک بوده تا ببیند چه خبر است و چه نکتههای جالبی پیدا میکند. من نمیتوانم بگویم روزنامهنگارها چهکار کنند ولی اگر قرار بود من یک محیط تحریریه را بگردانم، از بچهها خواهش میکردم حالا که شرایط به این شکل است، بلند شوید یک کاری بکنید. همه چیز که سیاست نمیشود. ما فکر میکنیم در این مملکت همه خواندنیها مربوط به سیاست میشود. آن هم سیاست در کشوری مثل ما که اگر بخواهیم از نظر توفیق سیاسی از دید بینالملل بگوییم، من نمیدانم رتبه چندم را میآوریم؟! اما همه حرفهایمان سیاسی است. بدتر از آن رویکردی است که ما به انتشار اخبار خبرگزاریها داریم... . ببینید خبرگزاری فارس نزدیک به کجاست؟ ایسنا مال کجاست؟ مهر و ایرنا و ایلنا مال کجا هستند؟
شما ببینید این چندتا هر کدام سیاستشان کجا دارد میرود، یکی مبلغ شهرداری است یکی مبلغ دولت، یکی مبلغ سوسیالیسم است یکی مبلغ چیز دیگری و... . بعد شمای روزنامهنگار میآیید در صفحه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی یک جایی از «فارس» میگویید، یک جایی از «مهر». یعنی شما ناخواسته گرایشهای بیربط از هم را کنار هم قرار میدهید و بعد روزنامه را میدهید دست خواننده بدبخت که گیج میشود که روزنامه شما کدام طرفی است؟ هوادار کجاست؟ خطر در این است. روزنامهای که خودش تولید نمیکند، در یک چنین خطری قرار دارد. بگذارید به نکته دیگری هم اشاره کنم و آن محدودیت مخاطب است. جمعی از معلمان روزنامهنگاری یک زمانی نشستیم و عقلهایمان را روی هم گذاشتیم که مثلا در ایران 65میلیونی چند نفر میتوانند روزنامه بخرند و بخوانند. آن زمان به یک رقمی رسیدیم که حدود 25میلیون نفر میتوانند، سواد خواندن دارند، به روزنامه دسترسی دارند. در این 25میلیون چند درصدشان را جذب کردیم؟ خیلی کم. مفهوم این برای من و شما این است که خواننده ما نقش خودش را در رسانه ما نمیبیند. آرزوها، آمار، سلیقه، گرایش و اعتقادش را در آن نمیبیند. دلیلش هم بنده روزنامهنگارم که از پشت میزم نمیخواهم بلند شوم. بنابراین مینشینیم راحتتر از همه، کلیک میکنیم، خبر آماده میآید، کپی پیست میکنیم تیترش را دست کاری میکنیم، دو، سه پاراگرافش را بر میداریم و میریزیم در صفحه و بعد نگران این هستیم که ابزار ترور شخصیت و دعوای دیگران نشویم. البته مشکلات معیشتی و اقتصادی روزنامهنگاران و باقی اهالی رسانه هم مزید بر علتاند.
* شاید یکی از راهحلهایی که به ویژه از سوی حکومتکنندگان برای جلوگیری از ترور شخصیت همواره مورد تاکید قرار داشته، استفاده از قوای قهریه برای برخورد با رسانهها به دلیل انتشار محتوایی است که میتواند ترور شخصیت فرض شود. حال آنکه این سویه میتواند به عنوان عامل بازدارنده در برابر وظیفه انتقادگری رسانهها و انجام وظیفهشان به عنوان چشم نظارتگر جامعه بر عملکرد مسوولان قرار بگیرد. آیا یک منشور اخلاقی میتواند جایگزین چنین ایدهای باشد؟
** آنچه قابل اعتناست، قانون است. منظور از عنوان یا ترم اخلاق روزنامهنگاری هم آداب نیست. اینکه شما به پیشکسوتانتان احترام بگذارید، اینکه شما به هرکسی سلام بکنید، نیست. بحث بر سر اخلاق حرفهای یعنی هنجارهای صنفی این حرفه است. بنابراین این بخشی از قانون هر کشوری است. مثل اینکه شما بر اساس قوانین انگلستان نمیتوانید با بچهها مصاحبه کنید، یا نمیتوانید از بچهای که پدرش کشته شده، بپرسید پدر تو چطور آدمی بود. مجازاتتان میکنند و دیگر هم نمیگذارند روزنامهنگاری کنید. خانهای که دارد آتش میگیرد شما حق ندارید بروید با صاحبخانه مصاحبه کنید. شما در اتوبوس مینشینید با کنار دستیتان سر صحبت را باز میکنید، او هرچه میگوید شما ضبط میکنید و فردایش چاپ میکنید. بنابر قوانین کشورهایی مثل انگلستان و آلمان اینها قابل تعقیب است. شما حق ندارید با من مصاحبه کنید اول جمله من را بِبُرید و آخرش را بگویید. منظور از اخلاق این است.
* اصلا ما چیزی با عنوان منشور اخلاق رسانهای داریم؟ در زمینه قوانین چطور؟
** ما نیاز به یک تشکل صنفی داریم شبیه به کانون سر دفتر، شبیه به نظام پزشکی، شبیه به کانون وکلای دادگستری که این تشکل اول بیاید بگوید این خانم روزنامهنگار است به این دلایل که تحصیلات روزنامهنگاری دارد و در روزنامههای فلان و فلان کار کرده است. آن وقت این تشکل صنفی حق دارد داوری کند که چه کسی تخطی کرده و چه کسی نکرده. شما اگر الان شکایت بکنید که خیاط کت مرا خراب کرده، نمیبرند پیش قاضی دادگاه، یک آدم متخصص خیاطی میآورند و میگویند تو تشخیص بده که این خراب کرده یا نکرده. در روزنامهنگاری ما چنین تشکلی نداریم، بنابراین بد و خوب در این جامعه درهم پیچیدهاند.