از: فریدون آشنا
بسمهتعالی
انقلاب اسلامی ایران که سرانجام در بیست و دوم بهمنماه سال 57 به اولین مرحله پیروزی خود رسید. علاوه بر خونهائی که در طول مبارزات مردم مسلمان و ایثارگر به پایش ریخته شد، قربانیهای دیگری نیز اسماعیلوار خود را فدای اسلام و ابراهیم زمان کردند تا اینکه این نهال بزرگ شد و رشد کرد و سرانجام به بار نشست.
آری درخت انقلاب اسلامی ایران با خون ایثارگران و جانبازان و فداکاران زیادی آبیاری شد، تا توانست حرکتی را بوجود آورد که امروز پشت تمامی قدرتها و ابرقدرتهای استکباری را به لرزه بیاندازد.
در بین تمامی کسانی که در راه افشاگری رژیم آمریکائی سرنگون شده شاه معدوم جان خویش را نثار نمودند و حتی تا آخرین لحظههای حیات پربار خویش نیز یک دم از یاد امام خمینی بتشکن غافل نبودند و در راه برپائی حکومت اسلامی رنجها و زندانها و شکنجهها و ناسزاها و محرومیتها و جانبازیها و سرانجام شهادت را با جان و دل پذیرا شدند. شهید آیتالله شیخ حسین غفاری از موقعیت والائی برخوردار میباشد.
یکی از کسانی که در طول مبارزات امام خمینی در سالهای 41 و 42 بر علیه طرحهای آمریکائی شاه معدوم یک دم از افشاگری بر علیه رژیم کوتاهی نکرده و در این راه رنجها و مشقتهائی را نیز متحمل شد، شهید آیتالله شیخ حسین غفاری بود.
اصولا در طول یک صد ساله اخیر، پیشاپیش تمامی نهضتها و حرکتهای ضد استعماری و ضد استبدادی یک یا چند نفر از روحانیون مبارز و آگاه وجود داشته و رهبری مردم مسلمان را بر علیه طرحهای ضد بشری حکومتهای وقت به عهده داشتهاند. خیل شهدای روحانی، این الگوها و اسوههای اسلام اصیل در طول این مدت شاهد گویای این مطلب میباشد.
آیتالله شیخ حسین غفاری فرزندی روستائی فقیری بنام «آقاعباس» در سال 1293 هجری شمسی در روستای آذرشهر تبریز بدنیا آمد. در سن پنج سالگی پدرش را از دست داده و برای امرار معاش خانواده به کشاورزی در مزرعه ارباب ده مشغول گردید.
علاقه به فراگیری علم باعث گردید که ایشان به همراه کار طاقتفرسای کشاورزی به این مطلب نیز بپردازد. خودش در اینباره میگوید:
«مقدمات را در همان ده محقرمان فراهم کردم. از حاج شیخ علی و میرزا محمد حسن منطقی، مقدمات را یاد گرفتم.»
در جوانی به شهر تبریز آمده و با اجاره کردن یک مغازه نجاری به کار مشغول شد و در همان حال به ادامه فراگیری علم نیز پرداخت.
ولی پس از چندی به علت فقر شدید خانواده به ده مراجعت نموده و ضمن کار در مزرعه، بطور نیمه وقت به ادامه تحصیل علوم دینیه پرداخت. ولی این وضع نیز پایدار نبوده و به اصرار برادرش تمام وقت خود را بکار در مزرعه پرداخت تا بتواند چرخ سنگین زندگی را بچرخاند.
ایشان در مورد این دوران زندگی میگوید:
«... در تمام این مدت بعلت نبودن پولی در بساط و مخصوصا با نبودن پدر و با دنیا دوستی برادر و در زیر طعن این برادر و زیر بار سنگین کار کردن بودهام و درس را اکثرا در خلال کار کردن در مزرعه و مغازه خواندهام.» بدین ترتیب و با قرار گرفتن در چنین شرایطی بود که این مرد مجاهد را همچون فولاد آبدیده سخت و استوار نمود.
شهید آیتالله غفاری تا سن سی سالگی را بهمین منوال گذراند. ولی عشق به فراگیری علم او را سرانجام راهی قم نمود.
وی با هوش سرشار خویش توانست در اندک مدتی علوم دینیه «کفایه» و «خارج مکاسب» را از مرحوم فیض قمی و مرحوم خوانساری بزرگ و آیتالله بروجردی بیاموزد.
در همین هنگام به روستا رفته و به اصرار خانوانده در عین تنگدستی با دختر حاج میرزا علی مقدس تبریزی از روحانیون مبارز که در آن جو خفقان میتوان او را بحق از مبارزان راه خدا دانست، ازدواج کرد.
حاصل این ازدواج پنج فرزند بود که سه تن از آنان در اثر بیماری و گرسنگی در اتاق اجارهای محقر پدرشان جان سپردند.
آوردهاند که شهید غفاری حتی آنقدر پول نداشت که به منظور تهیه شیر خشک برای کودکانش بپردازد، لذا نان سنگک مانده را در آفتاب گرم قم خشک نموده و آن را میکوبید و با آب جوش آمیخته، قوت و روزی فرزندانش میساخت.
در طول تحصیل هرگاه فرصتی مییافت به روستاهای اطراف آذربایجان رفته و با سخنرانیهای تند و افشاگرانه خویش ماهیت پلید رژیم آمریکائی شاه را برای روستائیان برملا میساخت.
سرانجام پس از یازده سال به تهران مراجعت کرده و در سالهای 41 و 42 ضمن افشاگری بر علیه طرح خائنانه و کفرآمیز انجمنهای «ایالتی و ولایتی»، بطور فعالانه در قیام خونین 15 خرداد برهبری امام خمینی شرکت داشته و بهمراه تعدادی از روحانیون دستگیر و در سیاهچالهای رژیم مورد شدیدترین شکنجههای قرون وسطیای قرار گرفت.
ولی علیرغم تمامی این فشارها، هیچگونه اطلاعاتی در اختیار رژیم قرار نداده و مامورین شاه نیز در اوج درماندگی و بدبختی مجبور به آزاد نمودن ایشان شدند.
آیتالله شهید شیخ حسین غفاری پس از آزادی از زندان در سال 1343 به پایگاه مبارزاتی خویش، مسجد الهادی رفته و در آنجا به جذب نیروهای جوان و فعال پرداخت. بین سالهای 45 تا 50 نیز دو بار دستگیر شده و مورد شدیدترین شکنجههای رژیم قرار گرفت.
وی در آخرین سالهای زندگانی خود یعنی بین سالهای 50 تا 53 به فعالیتهای مبارزاتی خود شکل تازهای بخشیده و کمتر در محافل و در میان دوستان ظاهر میشد. تا اینکه مجددا و برای آخرین بار در سال 53 دستگیر و زیر شدیدترین شکنجهها و آزار و اذیت جلادان رژیم شاه قرار گرفت.
در زندان کلاسی جهت معارف اسلامی تشکیل داده و به زندانیان مسائل اساسی اسلام را تدریس مینمود و در خلال درسها سجایای اخلاقی و روش ائمه اطهار را بازگو مینمود و در این میان بیشترین عشق را به امام جعفر صادق میورزید بطوریکه حالات عرفانی ایشان زبانزد مسلمانان زندان گردیده بود.
در این میان منافقین خلق حرکات و حالات شیخ شهید را تندروی و بیمبالاتی میپنداشتند و میگفتند: «این آشیخ با این کارهایش زندان را متشنج میکند.»
در بازجوئیها همیشه نام مرادش حضرت امام خمینی را بر زبان داشت و به همین دلیل بازجوها بیشترین فشار را بر ایشان میآوردند تا بلکه این نام را که لرزه بر اندامشان میانداخت، از زبان و کلام شیخ شهید جدا نمایند. ولی دیدند که این امر محقق نمیشود آنچنان بر دهانش کوبیدند که بیش از چند دندان، بقیه در دهانش خرد شده بود. در بازجوئیها چنین میگفت:
«دشمن خمینی، کافر است... من فکر میکنم تنها کسی که میتواند ایران را نجات دهد آیتالله خمینی است.»
سرانجام در بیدادگاه شاه به محاکمه کشیده شد و او را روحانی «جامد»، «متعصب» و «افراطی» نامیدند. در پاسخ به اتهامات وارده به جلادان شکمگنده بیدادگاه چنین گفت:
«ما متعصبیم، زیرا بهیچوجه حاضر نیستیم آنچه را که بنام اسلام معتقدیم رها کنیم. و اما افراطی، درست است. اگر ما بشما میپیوستیم، افراطی نبودیم. و اما جامد، قطعا جامدیم، چرا که هرگز نمیتوانیم «انقلاب» شما را بفهمیم و بپذیریم.»
بدین ترتیب میبینیم که مشابه همان اتهاماتی را که ساواکیها به شیخ شهید میبستند، منافقین ضدخلق نیز شبیه همانها را به شیخ میگفتند.
همچنین در پاسخ به این سئوال که، تو با چه جسارتی «اعلیحضرت همایون شاهنشاه» را «شاه» مینامی، چنین پاسخ گفت که:
«ما از اول در روستا بزرگ شدهایم، به ما از این ادبها یاد ندادهاند.»
بدین ترتیب دژخیمان شاه که مقاومت و سرسختی شهید آیتالله شیخ حسین غفاری را دیدند، سرانجام با مته سر ایشان را سوراخ کرده و ناخنهای ایشان را کشیدند و بالاخره پاهای استوار و مقاومشان را در روغن داغ قرار دادند، ولی این مبارز بزرگ و این مجاهد فیسبیلالله حتی لذت شنیدن یک «آخ» نیز بر دل دژخیمان باقی گذارد و سرانجام در تاریخ هفتم دیماه سال 53 در حالی که جز پوست و استخوانی بیش از بدن رشید و استوارشان باقی نمانده بود شهید شدند و بدین ترتیب لکه ننگ دیگری را بر تاریخ سیاه رژیمهای دیکتاتوری و وابسته باقی گذاشتند.
بدین ترتیب جنازه لهیده و خونآلود آن رادمرد و آن روحانی بزرگ را به خانوادهاش بازپس دادند، در حالیکه خون پاکش بر کف تابوت نقش بسته بود.
اگرچه آیتالله شیخ حسین غفاری شهید شدند ولی خون پاک ایشان بهمراه خون تمامی شهدای راه اسلام در طول تاریخ، همچون نهری سرانجام طومار رژیم وابسته به آمریکا را به زبالهدان تاریخ سپرده و با خفت و خواری ارباب آمریکائیش را نیز ضمن بیرون راندن از ایران در سراسر منطقه و بلکه در تمامی کشورهای مستضعف و مسلمان نیز ذلیل و درمانده کرده و این خونها بهمراه استقامت و پایداری امت مسلمان ایران آرزوی دیرینه تمامی شهدای راه خدا را جامه عمل پوشاندند.
اینک ما ضمن تبریک و تسلیت این شهید بزرگوار به تمامی مسلمانان از خداوند تبارک و تعالی میخواهیم که مراد تمامی شهیدان راه انقلاب اسلامی یعنی امام امت خمینی بتشکن را تا ظهور حضرت مهدی(عج) پایدار داشته و سایه ایشان را بر سر مسلمانان ایران و تمامی مسلمین و مستضعفین جهان مستدام بدارد.
«آمین یا رب العالمین»