* سؤال ـ لطفا در مورد چگونگی برخورد شهید رجایی با واقعه 7 تیر توضیح دهید؟
** ج ـ من دوبار شاهد گریه شهید رجائی بودم. یکبار در «پاوه» وقتی در آنجا به بیمارستان رفتیم که بچههای ما را با فجیعترین وضع شهید کرده بودند و بر آن تپهای رفتیم که این شهیدان را مظلومانه و غریبانه به خاک سپرده بودند. اینجا بود که شهید رجائی گریه کرد و یکبار هم در حادثه 7 تیر. یک صحنه از گریه رجائی را که در خلوت نبود (در نماز جمعه و در دانشگاه بیاد شهید بهشتی بود) تلویزیون نشان داده و همه شاهد بودهاند. اما آنچه من میگویم، در خلوت بود.
در شب حادثه 7 تیر شهید رجائی مثل یک کوه سربلندی بود که یکباره از هم پاشید. آن شب، شب درد و داغ بود و من دوست دارم که حادثه را آنطور که در ذهنم هست، بگویم. حالا به مصاحبه و سؤال شما مربوط میشود یا نه، خود دانید. بطور معمول ما شبها تا دیر وقت دوروبر آقای رجائی بودیم. آن شب زودتر، یعنی حدود ساعت 5/8 بخانه رفتیم. در آشپزخانه منزل خودمان بودم که صدای انفجار را شنیدم، بیرون آمدم که ببینم صدای انفجار از کجا بود، رفتم بطرف تلفن، تلفن زنگ زد از روابط عمومی نخستوزیری برادرمان آقای عزیزی بمن زنگ زد و گفت که حزب جمهوری اسلامی منفجر شد اولین سؤالی که از ذهن من گذشت، این بود آیا بهشتی هم در آنجا هست؟ از او همین سؤال را کردم. جواب داد: زود بیا اینجا... احساس کردم که قضیه خیلی هم ساده نیست. من تقریبا شش هفت ماهی بود که جذب شخصیت بهشتی شده بودم یعنی پس از واقعه 14 اسفند که اگر لازم باشد، توضیح خواهم داد. در واقع تبلیغاتی که علیه بهشتی شده برای من سؤالاتی پیش آورده بود و من این سؤالات را با کسی جز رجائی مطرح نمیکردم. و او در پاسخ میگفت: حالا این سؤالهای را نکن، آقای بهشتی کسی نیست که شخصیتش برای تو روشن نشود.
بگذریم. آن شب من از منزل بسرعت بطرف نخستوزیری آمدم. دیدم که وضع بسیار مغشوش است. تقریبا 20 دقیقه از حادثه گذشته بود. اولین کاری که کردیم به رجائی گفتیم که شما در اطاق خودتان نباشید. چون انفجاری که به این عظمت رخ داده احتمالا ممکن است دنبالهای نیز داشته باشد. و اطاق رجائی در نخستوزیری مشرف به خیابان بود. آوردیمش اطاق خودم که با اطاق او خیلی فاصله نداشت، ولی مشرف به خیابان هم نبود.
کمکم برادران دیگر پیدا شدند. از کسانی که اسمشان بیادم مانده دکتر نوربخش بود، دکتر نمازی بود، دکتر منافی بود (که دیرتر آمد) بهزاد نبوی بود دیگر یادم نیست. من نشستم پشت میز که تلفنی اخبار را بگریم. تلفنهای زیادی شد. اسم شهدا یکی پس از دیگری میرسید فلانی هست، فلانی هست، فلانی هست، فهرستی که تهیه کرده بودیم رسید به دو نفر، دوازده نفرد، پانزده نفر حالا من اسم نمیآورم زیرا اکراه دارم از اینکه اسم هفتاد و یک نفر را بیاورم دلم میخواهد یا نگویم، یا هفتاد و دو نفر را یکجا نام ببرم. تلفنها از همه جا بود و خبرها خیلی ضدونقیض میرسید. مثلا یکبار تلفن شد که دکتر نوربخش هم شهید شده است. در حالیکه روبروی من نشسته بود.
اما همه سؤالها در یک نام مشترک بود «بهشتی»... همه انتظار داشتند زودتر از همه بدانند سرنوشت بهشتی چه شده، ولی تنها کسی که هیچخبر روشنیدرباره او نمیرسید، شهید بهشتی بود.
وضع روحی شهید رجایی در شب حادثه 7 تیر
رجائی مثل یک قناری که تنها انداخته باشیش در قفس و خودش را به دیواره قفس بکوبد، مثل یک کبوترچاهی که آمده باشد در اطاق و خودش را به در و دیوار بزند یک چنین حالتی داشت و کسانی این حالت را میفهمیدند که شهید رجائی را میشناختند. در ظاهر انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما یک هیجان، آشوب و اضطراب از درون او میجوشید. شهید رجائی کارهایی میکرد که برای آدمهایی که او را نمیشناختند، خیلی عادی بود. ولی ما میدانستیم که مساله چیست.
رجائی میتوانست صبح ساعت 8 پشت میز بنشیند و تا ساعت 8 شب از جایش بلند نشود. اما در حالت اضطراب مینشست، یکباره بلند میشد، یک مقدار راه میرفت و دوباره مینشست. تلفن پیدرپی زنگ میزد. حدود ساعت 11 که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم، گفت من باهنر هستم، چه شده است؟
من گفتم که (حالا رقم درستش یادم نیست) تا بحال مثلا بیست و چهارم یا بیست و پنج نفر شهید شهدهاند. پرسید بهشتی چطور؟ گفتم اطلاعی ندارم و خبرها هم ضدونقیض است. گاهی میگویند سالم است گاهی میگویند در بیمارستان است، خلاصه معلوم نیست. آنشب «باهنر» چهار بار تلفن کرد. آخرین تلفنی که کرد، زمانی بود که ما قطعا میدانستیم بهشتی شهید شده است.
تلفن کرد و گفت: آقای صابری چه خبر؟ گفتم: تعداد به پنجاه نفر رسیده است. گفت: آقای بهشتی چطور گفتم: سرتان سلامت... او به تلخی گریست و گوشی را گذاشت، اما ما چگونه با خبر شدیم که بهشتی شهید شده است: حالا من ساعتش را دقیق نمیدانم فکر میکنم حدود ساعت دوازده بود آقای دکتر منافی که لحظاتی قبل از آن آمده بود، رفت و زیر گوش من گفت: من یواشیواش میروم حدود نیمساعت دیگر برمیگردم، کسی متوجه خروج من نشود و رفت پس از نیمساعتی برگشت.
شهید رجائی از در که وارد شد در چشمهای من نگاه کرد. من یکباره احساس کردم که از قلب من چیزی کنده شد زیرا که من نگاه رجائی را میشناختم.
مستقیم بطرف من آمد و سربر دوش من گذاشت و گفت: بهشتی هم رفت من نمیدانستم چه بگویم لحظهای مکث کردم و گفتم: خدا هست. اسلام هست. مردم هستند و انقلاب هم هست. گفت: ولی «بهشتی نیست... کمرمان شکست». بعد آمد پشت میز من، روی زمین دراز کشید و چشمهایش را بست.
رابطه شهید رجایی و شهید مظلوم دکتر بهشتی
به چهرهاش نگاه کردم... آرام و پرشکوه میگریست. گمان نمیکنم گریه او در غم از دست دادن یک دوست یا یک برادر یا یک همرزم بود. من بین آندو، ارتباطی فراتر از اینها میدیدم. اگر بهشتی نبود، رجائی بقطع و یقین مسئولیت نخستوزیری را نمیپذیرفت. و اگر دشمن با همه تلاش خود، هیچوقت در هدفگیری شخصیت رجائی موفق نشد، بخاطر وجود بهشتی بود. و نه تنها رجائی، که بسیاری از چهرهها و شخصیتهای انقلاب از تیردشمنان آسیب ندیدند تنها به این علت که بهشتی با همه ابعاد شخصیت خود مثل سپر، آنان را از گزند دشمنان محفوظ نگهداشت.
دشمن هزاران تیر پرتاب کرد که حتی میتوانست صدها شخصیت و چهره انقلاب را در بربگیرد، اما بهشتی یکتنه همه تیرها را پذیرا شد.
* سؤال ـ بین حمایتی که شهید بهشتی یکتنه از کلیه مسئولین میکرد و خصوصیاتی که از شهید رجایی برشمردید، چه رابطهای میبینید؟
بعد از شهادت رجائی هم مردم شعار میدادند: «آمریکا درچه فکریه، ایران پراز رجائیه» آیا واقعا ایران پر از رجائی هست؟ پاسخ من هم آری است و هم نه است. من میگویم بالقوه رجائیها زیاد هستند اما بهشتیها لازمند تا این قوه به فعل تبدیل شود. رجائیها ساخته میشوند اما بهشتیها باید باشند که هزاران تیر تهمت را بجان بخرند.
شهید رجایی و کودکان بیسرپرست
* سؤال ـ رابطه شهید رجایی با کودکان بیسرپرست و یتیم چه بود؟
** ج ـ میدانید که رجائی در چهار سالگی یتیم شده بود، یکی درد رجائی رسیدگی به یتیمان بود. محلی بود بنام خانه کودکان بیسرپرست، در زمان وزارت آموزش و پروزش، مرا بعنوان نماینده تامالاختیار خود در آنجا مامور کرد، ولی بفاصله یک ماه نخستوزیر شد و ما سرگرم کار دیگر شدیم. آن خانه کودکان مدتها فعال بود. حالا نمیدانم چه سرنوشتی پیدا کرده. رجایی میگفت: قسمت اعظم تاریخ بشریت را یتیمان نوشتهاند. اغلب پیامبران یتیم بودهاند. دلش میخواست برای اینها کارهای اساسی انجام شود که آیندهشان تضمین شود. مسئولان سازمان بهزیستی و هر سازمان دیگری که مسئول کار کودکان بیسرپرست است توجه کنند که تجلیل از رجایی این نیست که عکس او را چاپ کنند، و به در و دیوار بزنند. بجای این کارها به درد یتیمان برسند، فریاد تاریخی پیشوای اول شیعیان حضرت علی(ع) را بشنود: «الله، الله، فیالایتام». ما بعد از جنگ از این بچهها زیاد داریم. من فکر میکنم برای سازمانهایی که سرپرستی کار یتیمان را دارند، بهترین ادای دین به رجائی، رسیدن به وضع یتیمان است. سعی کنند از میان آنها، رجاییهای آینده انقلاب ساخته شود و باید ساخته شود.
نظر شهید رجایی در مورد برخورد کارمندان دولتی با مردم
* سؤال ـ لطفا در مورد تعطیلی ادارات و اجرای مراسم نماز هنگام اذان ظهر که توسط شهید رجایی پیشنهاد شد، توضیح دهید؟
در فروردین سال 60 آقای رجایی بخشنامهای به ادارات کرد شامل 5 بند که بند چهارم بخشنامه این بود: از اول اذان ظهر بمدت نیم ساعت کلیه مراجعات تعطیل و مراسم نماز برقرار شود. هیاهویی بر سر همین بخشنامه به راه افتاد که لابد شاید هم شنیدهاید. رجائی میگفت: که مگر من چه حرفی زدهام جز اینکه گفتهام در جامعه اسلامی به کارمند مسلمان اجازه بدهید سر وقت نمازش را بخواند؟ این بخشنامه 4 بند دیگر هم داشت. ولی آیا اجرا شد؟ در همین بخشنامه بود که کارمندان، کار هیچ مراجعهکنندهای را به تاخیر نیندازند. آیا کسی این قسمت را پیگیری کرد که اجرا میشود یا نه؟ در همین بخشنامه بود که وزراء و مسئولین، با قرار دادن صندوق در محل کار خود، به شکایات واصله رسیدگی و حداکثر در پایان هفته اقدام لازم را در مورد مجازات متخلفین اعلام کنند آیا این کار الان انجام میشود؟ اگر در ادارهای کار مردم به تاخیر بیفتد ولی در عوض برای هشتم شهریور عکس و پوستر شهید رجایی چاپ شود این خیانت به خون رجایی و سوءاستفاده از نام اوست.
* سؤال ـ نظر شهید رجایی در مورد حزبالله چه بود؟
شهید رجائی مدافع رسمی حزبالله بود. آن زمانی که لبه حمله شدید ضد انقلاب علیه حزبالله بود، یک شب شهید رجائی و آقای مهدویکنی در برنامه ارتباط مستقیم تلویزیون شرکت کردند. در آن برنامه شهید رجایی حزبالله را معنی کرد، مفهوم آن را گفت و از حزبالله دفاع کرد من از شما میخواهم این قسمت از گفتار شهید رجایی را از تلویزیون بگیرید و چاپ کنید. آنطور که رجایی اعتقاد داشت، حزبالله یعنی نظم، حزبالله یعنی انضباط، حزبالله یعنی الگو بودن، حزبالله یعنی نمونه بودن و بالاتر از آن اسوه بودن، هر کسی که در جامعه اسلامی اسوه است، جزو حزبالله است، هر کس ظاهری ساخت و تظاهری کرد، که حزبالله نمیشود. نه جامعه اسلامی این حزبالله را میپذیرد و نه این واقعا حزبالله هست.
حزبالله کسی است، که وقتی متعالی شد و آنقدر جلو برود، جلو برود، که بشود شهید بهشتی، و برود جلوتر بشود امام خمینی و برود جلوتر میشود حضرت علی«ع»، حزبالله این است. هر کس که در این خط است، حزبالله است و کسی که نیست، نیست. و ضد انقلاب هم بداند فکر نکند که اگر در جایی، اشتباهی و یا انحرافی میشود، میتوان با استفاده از آن حزبالله واقعی را کوبید. نه، حزبالله معیار دارد، حزبالله را میتوان شناخت، حزبالله تعریف دارد. حزبالله یک واژه مقدس قرآنی است و اگر عمل کسی با احکام اسلام و تعالیم قرآنی منافات و مغایرت داشته باشد، او جزو حزبالشیطان است نه حزبالله.
رجایی یک خط بود
* سؤال ـ دلایل و نحوۀ شهادت شهید رجایی چگونه بود؟
بسیاری از کسانی که پس از انتخاب رجایی به نخستوزیری، به این انتخاب اعتراض داشتند، الان از رجایی با احترام نام میبرند. این فقط مربوط به بعد از شهادت او نیست. رجایی پس از پیروزی انقلاب هر روز بیش از روز قبل مورد اقبال و توجه مردم قرار گرفت. اما همه که با آقای رجایی موافق نبودند و نیستند. شهید رجایی مخالف داشت، مخالف دارد و مخالف خواهد داشت، چرا؟ برای اینکه رجایی یک خط بود و بصورت یک فرد مطرح نبود. کسیکه رجایی را شهید کرد، فرد نبود یک جریان بود. والا این 45 کیلو پوست و استخوان چه بود که آنطور ذغالش بکنند. نه این جنگ بین دو جریان بود. جنگ هابیل و قابیل، جنگ ابراهیم و نمرود... و البته در مورد نحوه شهادت او، سؤال زیاد است، و چه دستهائی در بیخ گوش شهید رجائی، کشمیری را کاشت. این با مسئله حزب جمهوری اسلامی فرق میکند. یک عضوی مثل خیلی از احزاب، آمده بود در آنجا نفوذ کرده بود. اما در جائی که رجائی شهید شد و با آن جنازهای که از کشمیر ساختند و اینکه چه کسانی این کار را کردند و چرا کردند... اینها همه سؤالاتی است که هنوز با آن جواب قاطعکننده داده نشده این سؤال همچنان باقی است که رجائی چگونه کشته شد و کی او را کشت از کجا آمد، چگونه آمد و چگونه رفت؟
* سؤال ـ مخالفتهایی که با شهید رجایی میشد بیشتر از طرف چه افرادی و در چه زمینههایی بود؟
عرض کردم که رجائی مخالف داشت، مخالف دارد و مخالف خواهد داشت، مخالف عقیدتی داشت، مخالف سیاسی داشت و... فیالمثال در مجلس شورای اسلامی هم که همه به او رای ندادند. عدهای موافق بودند، عدهای ممتنع بودند، عدهای هم مخالف. ولی در مجلس تعداد مخالفان او زیاد نبود. جمعاً 13 یا 14 نفری میشدند. نگاهی به اسم نمایندگان مخالف رجایی، نشان میدهد که چه طیفی با او مخالف بودند. در میان اینها کسانی هستند که از دست مردم گریختهاند. یکی از آنها زندانی است، بهر صورت اینها رای مخالف دادند: احمد غضنفرپور ـ سیدمحمدمهدی جعفری ـ احمد سلامتیان ـ علی گلزاده غفوری ـ عزتالله سحابی ـ اکبر معینفر ـ کاظم سامی ـ رضا رمضانی خورشید دوست ـ مهدی بازرگان ـ هامش صباغیان ـ محمد محمدی ـ ابراهیم یزدی ـ یدالله سحابی ـ خانم اعظم علائی طالقانی.