بحران دولتی آلمان فدرال، یا مستعمرۀ آمریکا در قلب اروپا، زمانی آغاز شد که ملت آلمان علیه سکوت دولت اشمیت در مورد انبارهای متراکم گازهای سمی و سلاحهای شیمیایی، بتظاهرات گستردهای در چندین شهر و به مناسبتهای مختلف دست زدند. در آنزمان یکی از نویسندگان معروف آلمانی در مجلۀ اشپیگل نوشت که آمریکا، با ملت آلمان بدتر از اروپائیان استعمارگر با بردهها در دوران کلونیالیسم، رفتار میکند و وسیلۀ خودکشی آلمانها را در خانههای خودشان جاسازی مینماید.
مردم آلمان که دو بار، و دو نسلش شاهد جنگافروزیهای بزرگ جهانی بودهاند و بیشترین قربانیها را بیخردانه در راه حرص و آز کشورگشائیهای حکمروایان خویش دادهاند، اینبار و این نسل کنونی آلمانی از شعلهور شدن جنگ بشدت هراس دارند و نمیخواهند هیزم معرکهای ولو محدود، آنسان که ریگان آدمکش از آن به «جنگ هستهای محدود در اروپا» سخن میگوید، بشوند. اوج این اعتراضات زمانی بود که ریگان به آلمان مسافرت کرد و با تخممرغ و گوجهفرنگی از طرف تظاهرکنندگان آلمانی استقبال شد. این تظاهرات ملت آلمان، در واقع همانسان که آغاز دوران «افتراق» بین آلمانیها و آمریکائیها بود، شروع بحران در دستگاه حاکمۀ مزدور و دستنشاندۀ این کشور نیز بود.
زیرا دولت اشمیت که بعد از قربانی شدن ویلی برانت در راه (سیاست نگاهی بشرق)، با ائتلاف حزب خود (سوسیال دمکرات) با حزب کوچک دمکرات آزاد روی کار آمد و 13 سال، به فرمان پنتاگون کاخ سفید و سیا در ناتو و سایر بخشهای حیاتی اتحاد غرب در اروپا و فراتر از آن به خدمتگزاری مشغول بود، اینک ظاهراً با توافق بر سر تمدید «لولۀ دوستی» (لوله گاز شوروی به غرب) و نیز بعلل سیاستهای اقتصادی نادرست بزانو درآمد و نخستین ضربه را از شریک سیاسی خویش، گینشر وزیر امور خارجه و رهبر حزب دمکرات آزاد خورد. این ضربۀ کاری استعفای چهار وزیر منسوب به حزب دمکرات آزاد بود که عملا حزب سوسیال دمکرات اشمیت را به مرحلۀ «دولت اقلیت» رسانید.
دیروز هلموت کوهل رهبر حزب دمکرات مسیحی (اپوزیسیون در مجلس آلمان) و دیتریش گینشر رهبر حزب دمکرات آزاد، برای تشکیل یک «دولت راست میانه» به گفتگو نشستند و ظاهرا این دو حزب میخواهند برای وارد کردن ضربه نهائی بر اشمیت و حزب سوسیال دمکراتش، در روز چهارشنبه دولت اقلیت اشمیت را در «بوندستات» (مجلس نمایندگان آلمان فدرال) استیضاح کنند. در حالیکه بر طبق قانون اساسی آلمان فدرال اکثریت مطلق مجلس (بوندستات) ناچار است که به اشمیت، بعنوان رئیس دولت اقلیت، رای اعتماد بدهد و در عین حال یک جانشین برای صدراعظم آلمان برگزیند.
اشمیت روز 27 شهریورماه گفته بود که: چنانچه انتخابات پیش از موقع آنطور که وی میخواهد در آذرماه برگزار شود، وی یک دولت اقلیت تشکیل میدهد.
اینکه آیا واقعا آنچه را که او میخواهد و یا اینکه در پی تشکیل یک دولت اکثریت ائتلافی راست میانه، در سه ماه اول سال آینده مسیحی یک انتخابات برگزار میشود، عملی خواهد شد؟
درست و بوضوح تا هنوز معلوم نیست ولی آنچه مسلم است، اینستکه آمریکا میخواهد و تصمیم دارد تا در این مستعمره اروپائی خود، مزدور بهتری را بر کرسی قدرت اجرائی بنشاند و بهمین دلیل هنگامیکه اشمیت به آمریکا سفر کرد، نتوانست با ریگان ملاقات کند و فقط با شولتز وزیر امور خارجه اینکشور به گفتگو نشست و در نتیجه مایوس به کشورش برگشت. اشمیت در کشور خویش نیز آن محبوبیت قبلی را ندارد زیرا ملت آلمان او را متهم به همکاریهای نزدیک و نوکرانه با آمریکای جنایتکار کرده و علیه او به تظاهرات منظم دست میزنند.
بنابراین اشمیت کنار خواهد رفت و بطوریکه واشنگتن پست نیز در این هفته بصراحت نوشت: «کنار رفتن اشمیت از مقام صدارت عظمای آلمان به نفع آمریکاست» و نفع آمریکا نیز در شرایط کنونی استثمار بیشتر یک ملت اسیر و مغلوب است که سرزمینشان هنوز هم در زیر چکمههای باصطلاح نیروهای کشورهای غالب جنگ دوم جهانی، قرار دارد.
دولت راست میانه محافظهکاران موتلف، گرچه الزاما سیاست ملیگرایانه باید داشته باشد ولی عملا شاید آنها تعهد کرده باشند، که حافظ بهتر باصطلاح منافع آمریکا خواهند بود و بدون تردید اگر چنین باشد، باید منتظر ادامه تظاهرات و حتی قیامهای وسیع ملت آلمان علیه این حکومت ائتلافی نیز بود. و عامل اصلی تحریک احساسات ضد آمریکائی در اروپا و در آلمان، خود آمریکائیها و سیاست قلدرمآبانه و استثمارگرانه شیطان بزرگ است و جز همین سیاست سلطهجویانه آمریکا هیچ دلیل دیگری را نمیتوان یافت که حرکات تند سیاسی و حتی تروریستی اخیر علیه جان آمریکائیان و سقوط هلیکوپتر نظامی آمریکائی در آلمان را توجیه کند.
ملتهای اروپائی در پرتو سیاستهای استیلاجویانه و جنگطلبانه استکبار جهانی اینک نه تنها پی به ماهیت وابستگی حکمروایان خویش میبرند بلکه سیمای قطبهای مهم استکبار جهانی نیز در نزد آنان افشا میشود و در نتیجه نفرتی که در اذهان و در دلهای آنان ایجاد شده و میشود، بصورت حرکات و قیامهائی متبلور خواهد شد که جلوگیری از آنها به آسانی ممکن نخواهد بود و بالمآل استکبار جهانی مجبور میشود تا از این قاره نیز، گور خود را گم کند.
آنچه در این برهه از زمان، رسالت عمده سیاستمداران عاقبتاندیش اروپا را تشکیل میدهد، پیوستن آنان به حرکات مردمی ملتهایشان و دوری جستن از آلت دست شدن استکبار جهانی برای سرکوب نهضتهای رهائیبخش جهانی است زیرا باید بدانند که ملل اروپا نیز باین واقعیت پی بردهاند که دوران استعمار و استثمار نو و امپریالیسم در حال سپری شدن است و مستضعفان جهان، رهبری آینده بشریت را بدست خواهند گرفت.
اوضاع آشفته اقتصادی اروپای غربی از جمله افزایش تورم و بیکاری و همچنین نابسامانیهائی که در زمینههای سیاسی و اجتماعی در آن منطقه از جهان در حال اوجگیری میباشد، میتوانند نشانههائی باشند از آغاز دورانی که باحتمال زیاد به تغییرات اساسی و مهمی در تاریخ اروپا منتهی خواهد شد.