حسن رشوند
اتفاقات رخ داده در غرب به ویژه در سالهای اخیر نشان داد مکتب لیبرالدموکراسی که غرب همواره بر طبل آن میکوبد، آنچنان سست و بیاساس است که با کمتر تحرکاتی، فلسفه وجودی خود را زیر سؤال میبرد. تازه اندیشمندان منصف غربی فهمیدهاند آنچه آنها بیش از سه قرن از آن حمایت میکردند و بر آن تکیه کرده بودند، سرابی بیش نبوده است و آموزههای مکتب لیبرالدموکراسی تنها در زمانی که دولتها را در آزمونهای سخت قرار نداده باشد، قابل دفاع است، وگرنه با کمترین تحول یا اتفاقی پردهها فرو افتاده و ماهیت چنین مکاتبی برملا میشود.
حوادث هفته گذشته در انگلیس نشان داد نه دولتمردان انگلیسی دیگر وفادار به آموزههای جان لاک، پدر لیبرالیسم- که اتفاقاً خاستگاه مکتب او از این کشور آغاز شد- هستند و نه شهروندان انگلیسی امید به مکتبی دارند که صرفاً با یکسری الفاظ پرطمطراق و به ظاهر زیبا، فکر و ذهن آنها را بیش از سه قرن تسخیر خود کرده است.
زمانی که جان لاک انگلیسی در قرن ۱۷ میلادی لیبرالیسم را با توجه به نظریه «حقوق طبیعی» پایهگذاری و در کتاب «گفتاری درباره حکومت مدنی» از «اصالت فرد» دفاع کرد و در محدودیت قدرت و تفکیک قوه مجریه و مقننه، «حق شورش» را به رسمیت شناخت، تصور نمیکرد قرنها بعد دولتمردان کشورش بدون توجه به خواسته طبیعی شهروندان خود، کمترین اعتراض را تحمل نکرده و با مشت آهنین به سراغ شهروندان معترض انگلیسی آمده و در مقابل آنها با انبوهی از تجهیزات پلیسی صفآرایی کنند. شاید جانلاک و دیگرانی که مُبَلِغ این مکتب بودند، میدانستند مکتبی که با معنای «آزادیخواهی» معرفی میشود و همخانواده واژگانی همچون «libertin» و «libertinage» یعنی هرزگی، افسارگسیختی، بادهگساری و عیاشی است، میتواند دانشجویی را به جرم یک اعتراض در انگلیس با باتوم و تجهیزات پلیسی له کند، کارگر سیاهپوستی را با گلوله به کام مرگ بکشاند، خبرنگاری را در نروژ تنها به جرم انعکاس اخبار و واقعیات جامعه ترور کند یا حتی به فلان جوان امریکایی اجازه دهد ۳۲ دانشجو را در یک محیط دانشگاهی به خط کرده و آنها را به رگبار ببندد. حقوق طبیعی که جان لاک مدافع آن در مکتب لیبرالیسم بود، هم اجازه ضرب و شتم و کشتار مردم را به دولتمردان انگلیسی که تنها به جرم اعتراض به وضعیت حاضر به خیابانها ریخته بودند، میدهد و هم یک نژادپرست راستافراطی در نروژ را صاحب حق برای ترور یک خبرنگاری که صرفاً حقایق را منعکس کرده بود، میداند. اصلاً طبیعت چنین مکاتبی این است که همه را صاحب حق میداند.
اگر رفتار خشونتآمیز دولت انگلیس را در مقابل شهروندان معترض به شکاف طبقاتی یا خشونت آن نژادپرست راستافراطی نروژی رادر جنایت قتل فلان خبرنگار و حوادثی از این جنس را کالبدشکافی کرده و ریشههای آن را جدا از پرداختن به اصل ماجرا و این اتفاقات، مورد بررسی قرار دهیم، به چند نکته اساسی میتوان دست یافت:
۱- طبیعی است مکتبی که امروز خود را در زرورق «دموکراسی» و «لیبرالیسم» قرار داده تا مکاتب زاییده درون خود همچون فاشیسم و نازیسم را که در واقع از موالید شناخته شده آن است، پنهان کند، باید محصول آن رشد چنین رفتارهای خشونتآمیز و تضییعکننده حقوق انسانها باشد. موسولینی زمانی روی کار آمد و اندیشههای فاشیستیاش را مطرح کرد که از منظر او لیبرالیسم کلاسیک وظیفه تاریخی خود را که اعتراض علیه دولتهای مطلقه بود، به پایان رسانده بود. از این رو موسولینی به ظاهر معتقد بود لیبرالیسم کلاسیک باید جای خود را به دولتی که بیانی متفاوت از خودآگاهی و اراده مردم است، بسپارد، جالب اینکه چنین شخصی با این درجه از سبعیت و خشونت در ابتدا توسط نمایندگان لیبرال پارلمان ایتالیا مورد حمایت قرار گرفت و این نمایندگان قصد داشتند از این حمایت برای تغییر قوانین انتخاباتی استفاده کنند. این بود که موسولینی فاشیست مورد حمایت لیبرالهای سودجوی طرفدار مکتب لیبرالیسم جان لاک و معتقد به اصالت فرد، از بستر بهرهگیری قوانین وضع شده در سالهای ۱۹۲۶-۱۹۲۵ توانست قدرت دیکتاتوری خود را بنیان گذارد و بشر را ابزار دست رفتارهای خشونتآمیز خود قرار دهد.
۲- آنچه در مکتب لیبرالدموکراسی ادعا میشود آن است که آزادی دارای ارزش مطلق است. اولاً حوادثی که امروز در جایجای کشورهای اروپایی یا ایالات متحده امریکا رخ میدهد، گویای عدمتحمل دولتهای غربی در مقابل آزادیهای مشروع شهروندان است و در کشورهای دیگری که امروز در زیر چکمههای خونین صاحبان چنین مکاتبی قرار گرفتهاند نیز همین وضعیت حاکم است. افغانستان و عراق از نمونههای بارز آن است که شهروندان این کشورها خواهان خروج سربازان امریکایی، انگلیسی و... هستند و آنها بدون توجه به چنین خواستهای هر روز جان هزاران شهروند افغانی و عراقی را نشانه میگیرند. ثانیاً اگر آزادی را دارای ارزشی مطلق پنداشته و همراه با آن بخواهیم قانون را در کشور ساری و جاری کنیم، به صراحت باید گفت این اندیشهای خام است چرا که قانون و آزادی به طور مطلق با هم قابل جمع نبوده و قطعاً میان آن دو تناقض به وجود خواهد آمد و طبیعی است که گستره آن دو، یکدیگر را محدود میکند. بحرانهای اجتماعی که امروز جوامع غربی از جمله انگلیس را فرا گرفته است، ناشی از همین تفکر است که هم آزادی را حداقل براساس قانون اساسی این کشورها به طور مطلق برای شهروندان خواهان است و هم با فشار سرنیزه و باتوم پلیس قصد دارند قانون را بدون نقص و مطلق در جامعه خود اجرا کنند. قطعاً این از آموزههای غلط مکتب لیبرالدموکراسی است که گریبان غربیها را امروز گرفته است.
۳- از مهمترین تفکرات مکتب لیبرالیسم که از آن میتوان به مکتب اصالت دلخواه تعبیر کرد، این است که به عقیده پایهگذاران این مکتب، مروت و انصاف مفاهیمی هستند که بشر از روی ضعف به آنها روی آورده است. انسان مختار است و هر کاری که میخواهد میتواند انجام دهد. بر فرض غلط که معترضان جامعه انگلیس را عدهای اوباش بدانیم، به نظر میرسد دولتمردان انگلیسی با چنین اندیشههایی که در مکتب لیبرالیسم و لیبرالدموکراسی وجود دارد، نمیتوانند فلان رنگینپوست را کشته یا معترضان خیابانی را با قدرت و تجهیزات پلیس، از خواسته خود که آزادی مطلق است بازدارند، چه رسد به آنکه اعتراض، خواسته و شعارهای آنها مشخص باشد و آنها از شکاف طبقاتی و فساد طبقه حاکم در انگلیس فریاد به آسمان بلند کرده باشند.
دنیای غرب باید بپذیرد امروز گرفتار آموزههای مکتبی شده است که نزدیک به یک قرن است تاریخ مصرف آنها گذشته است، خواه این آموزهها روزگاری در قالب «حقوق طبیعی» و «اصالت فرد» جان لاک در مکتب لیبرالیسم تعریف گردد یا امروز در زرورق واژههای جذابی که تأمینکننده امیال صاحبان قدرت در غرب است به نسل قرن ۲۱ عرضه شود.