اینکه ما می بینیم در طول تاریخ، سیره فقهای ما این بوده است که وقتی حکومت مرکزی ضعیف بوده و نمی توانسته خیلی تسلط پیدا کند، در بسیاری از شهرها خود علما حکومت تشکیل می دادند، تازیانه می زدند، دست می بریدند، زندان می کردند، پیرمردها شاید هنوز یادشان باشد، بزرگانی در اصفهان، شیراز، تهران و در خیلی جاها بودند که وقتی حکومت حاکمان ضعیف بود و قدرتی نداشتند که بر علما زور بگویند، اینها خودشان حکومت تشکیل می دادند. اسمش را حکومت یا سلطنت نمی گذاشتند و می گفتند «حاکم شرع». حاکم شرع یعنی چه؟ حاکم شرع یعنی حکومت شرعی. این به نظر شما چیز عجیبی است و در شیعه سراغ نداریم؟ حتی بعضی از بزرگان علما اگر این اندازه را درک می کردند که یک سلطان جائر، فاسق یا فاجری این اندازه می تواند ظواهر را حفظ کند که بگوید من احکام اسلام را به اجازه یک فقیهی اجرا می کنم، از این فرصت استفاده می کردند. زمان «محقق کرکی» شاه طهماسب صفوی همین کار را کرد. از طرف محقق کرکی اجازه گرفت که سلطنت کند. این یعنی چه؟ یعنی محقق کرکی می بایست سلطنت کند و حکومت اسلامی داشته باشد. او را که نمی گذاشتند؛ منتها این اندازه که او را مرجع حکم اسلامی بدانند مغتنم بود چون وقتی شاه می گوید من از شما اجازه می گیرم، اگر جایی این عالم می گفت این خلاف اسلام است، شاه طبق قول خودش می بایست بپذیرد چون به اجازه او دارد این کار را می کند. برای اینکه بعضی از احکام اسلام اجرا بشود، به سلطان وقت اجازه تصرف می دهد، با اینکه می داند این پادشاه، فاسق و فاجر است.
بعضی از حکام و سلاطین صفویه بعد از شاه طهماسب نیز همین طور بودند. در زمان حکومت قاجار بعضی از سلاطین قاجار از مرحوم کاشف الغطاء اجازه گرفتند. مرحوم کاشف الغطاء به سلطان قاجار اجازه داد که تو از طرف من سلطنت کن. مرحوم کاشف الغطاء عاشق این اسم نبود که بگوید من اجازه سلطنت به سلطان دادم؛ او خیلی منزه تر از این حرف ها بود. او این کار را کرد که تا اندازه ای سلطان از او حساب ببرد و مقداری احکام شرع را رعایت کند. احترام روحانیت شیعه محفوظ باشد. همین اندازه اش را هم مغتنم شمردند و از آن نگذشتند. نگفت برو یا باید حکومت را تسلیم من کنی که همه چیز در اختیار من باشد یا با تو کاری ندارم. اجازه به او می دهد یعنی می بیند این حداقل چیزی است که ما می توانیم از احکام اسلامی حفظ کنیم؛ پس از قدیم ترین ایام این اصل در اذهان همه علما، بزرگان و مردم مسلمان شیعه بوده که اگر مجتهد عادل جامع الشرایطی بتواند احکام اسلام را اجرا کند، حکمش نافذ است و حق چنین کاری را دارد؛ نه تنهاحق دارد بلکه وظیفه اش است که این کار را بکند چون این تنها راه اجرای احکام اسلامی و تأمین مصالح لازم الاستیفای مسلمان هاست.
شکر نعمت
خدا بر ملت مسلمان و بر مردم ایران منت گذاشت و بعد از 1400 سال کسی را به آنها مرحمت کرد که بتواند این قدرت را قبضه کند. ما باید خاک پای او را به چشم بکشیم. خدا بعد از 1400 سال چه نعمتی به ما داد. آن وقت آیا درست است که در ولایت فقیه تشکیک کنیم؟ چقدر ناشکری و ناسپاسی است: «... و لئن کفرتم ان عذابی لشدید» (ابراهیم/ 7) کفران نعمت موجب عذاب الهی است. پناه بر خدا!
حالا این حاکم که چنین قدرتی را خدا به او داد و وسایل حکومت او فراهم شد، وظایفش چیست؟ آیا تمام امور حکومتی را اجرا کند؟ این می شود ولایت مطلقه فقیه. ولایت مطلقه یعنی چه؟ کسانی فکر می کردند که از مقبوله عمربن حنظله یا مرفوعه ابوخدیجه یا بعضی روایات دیگر بیش از این استفاده نمی شود که فقیه فقط در موارد اضطراری مثل قیمومیت اطفال و صغار و مجانین و این حرف ها حق دخالت دارد، اما در سایر امور حکومتی نباید دخالت کند و این را ولایت مقیده می گفتند، یعنی مقید به امور اضطراری، اما اگر این را پذیرفتیم که شارع راضی نیست که در این امور حکومتی و اموری که مصالح لازم الاستیفای جامعه اسلامی است اهمال شود یا رها گردد، اگر این را باور کردیم پس کسی که عهده دار این کار می شود، باید متصدی همه اینها هم بشود که اسم این را ولایت مطلقه می گویند.
نقد یک مغالطه
بعضی در مسئله ولایت مطلقه، مغالطه کرده اند؛ کسانی که اگر بخواهیم خیلی خوش بینانه قضاوت کنیم باید بگوییم جاهل بودند اما به احتمال قوی جاهل نبودند و دستور داشتند. اینان گفتند: ولایت مطلقه یعنی مطلق از اسلام. من این را خودم از بعضی مسئولان رده بالای کشور شنیدم. گفتند امام که ولایت مطلقه را آورد، منظورش مطلق از احکام اسلام بود یعنی ولایت دارد که هر چه صلاح بداند حکم کند، هر چند برخلاف اسلام باشد، و جالب این بود که نمی گفتند امام حق دارد. می گفتند حکومت حق دارد. خودشان هم قائل به ولایت فقیه نبودند و نیستند اما برای فریب دادن مردم و برای اینکه کار خودشان را توجیه کنند می گویند ما حکومت اسلامی هستیم. مردم به ما رأی دادند و ما حق داریم هرچه مصلحت می دانیم عمل کنیم، هر چند برخلاف اسلام باشد؛ و این را به حساب امام گذاشتند و گفتند: ولایت مطلقه ای که امام می گفت یعنی مطلق از اسلام، و مقید به اسلام نیست! امام از روزی که خودش را شناخت تا روزی که از این دنیا رفت دم از اسلام می زد. مبارزه اش با دستگاه پهلوی به خاطر این بود که می گفت اسلام در خطر است. اسلام در خطر است یعنی اسم آن در خطر است یا احکام آن؟ آن وقت چه طور خودش بر ضد احکام اسلام حکم می کند و قانون وضع می کند؟! بدون شک ولی فقیه فقط حق دارد در چارچوب احکام اسلام حکم صادر کند؛ البته احکام اسلام فقط احکام اولی نیست، عناوین ثانویه هم هستند. مجتهدین دیگر هم همه اینها را می دانند و عمل هم می کنند و اختصاص به ولی فقیه ندارد. مسئله اهم و مهم و مسئله عناوین ثانویه در فقه، چیز قطعی مورد قبولی است. بلکه ممکن است ولی فقیه در بعضی امور به خاطر رعایت مصالحی عناوین ثانویه را مقدم بدارد. این ممکن است، اما خلاف اسلام نیست بلکه آن عنوان ثانویه هم حکم اسلام است. «ما جعل علیکم فی الدین من حرج» هم حکم اسلام است. «لاضرر و ضرار» هم حکم اسلام است. از سر هوس حکم صادر نکرده است. اگر ولی فقیهی از چارچوبه احکام شرع مقدس- چه احکام اولی و چه احکام ثانوی- تجاوز کند، مبتلا به فس شده است و همان جا از ولایت ساقط می شود. شرط ولی فقیه عدالت است و شرط عدالت رعایت احکام شرعی است.
وزش بوی اسلام در ایران
پس دایره اختیارات ولی فقیه شامل همه امور حکومتی است؛ چرا که گفتیم اختلال نظام و هرج و مرج لازم می آید. عقلا برای این امور وجود حاکم را لازم می دانند پس همه این امور در اختیار ولی فقیه است. (بعناوینها الاولیه و الثانویه) اگر نتوانست همه آنها را اجرا کند هر اندازه که ممکن است و نباید به خاطر اینکه نمی تواند همه اش را اجرا کند آن را رها کند. امام (رض) بارها می فرمود «بویی از اسلام آمده است.» نگفت ما همه احکام اسلام را در کشور اجرا کردیم یا می توانیم اجرا کنیم. شرایط اجتماعی به گونه ای است که نمی شود احکام اسلام را در همه موارد دقیقاً اجرا کرد. مگر امیرالمؤمنین(ع) توانست همه احکام را اجرا کند؟ به والی خودش نوشت حسابت را بیاور و پس بده، اما او پول های بیت المال را برداشت و طرف شام رفت. حالا چه کار کند؟ حکومت را تعطیل کند؟ بگوید من دیگر خلافت را قبول نمی کنم، چون نیروی کافی برای اداره کشور ندارم؟! احکام اسلام تا هر اندازه ممکن است باید با دقت سنجی انجام شود.
مصالح مسلمین را هم تا آن اندازه که قابل استیفا است باید استیفا کرد. یکی از مسایلی که ما اکنون در کشور با آن مواجه هستیم، احتیاج دستگاه قضایی به قاضیان واجدشرایط است. بیشتر فقها هم فرموده اند شرط قاضی داشتن اجتهاد است. حالا که ما این اندازه مجتهد واجدشرایط برای قضاوت نداریم، آیا باید دستگاه قضاوت را تعطیل کنیم؟ خیر، این همان اصل تنزل تدریجی است. وقتی مجتهد نشد قریب الاجتهاد باشد. اگر مجتهد متجزی شد لااقل کسی باشد که دستورات مرجع تقلید را دقیقاً خوب درک کرده باشد و زیر نظر یک مجتهد بالاتری قضاوت کند. به هر حال باید راهی پیدا کرد که مصالح جامعه اسلامی ضایع نشود. نمی شود دستگاه قضاوت را تعطیل کرد به این دلیل که قاضی مجتهد به قدر کافی نداریم. در سایر کارهای کشور هم همین طور است.