دیروز یکی از دیدگاههای موجود درباره دکتر شریعتی را طرح کردیم و شرح دادیم و امروز میرویم به سراغ سائرین.
(ب) این دیدگاه درست در نقطه مقابل دیدگاه اول (الف) قرار گرفته است. هر اندازه آنها دکتر را مومن طاق معرفی میکنند اینها او را کافر و فاسق و فاجر میدانند. البته در این بخش نیز درجات و مراتب و شدت و ضعفهای زیادی وجود دارد و همه در یک مرتبه از مخالفت نیستند. همچنین از نظر انگیزهها و عوامل محرک و علل این مخالفت و میزان خلوص و صداقت با هم تفاوت دارند.
این دیدگاه تا آنجا که نقد میکند، انتقاد میکند (اگر واقعا اهل نقد و انتقاد باشد) ممکن است حرفهای صحیح و قابل توجهی هم داشته باشد و واقعا ضعفی و انحرافی و اشتباهی را در آثار دکتر کشف کرده و نشان دهد. اما از آنجا که وارد حوزه تکفیر و تفسیق و اتهام میشود و درست و نادرست را مقدمهای برای چنین نتیجهگیریهایی قرار میدهد سخت اشتباه میکند و خود به انحراف کشیده میشود. وگرنه کسی از ما منکر این واقعیت نیست که کار دکتر دارای اشتباهات حتی عمده نیز هست و محتاج تصحیح و تکمیل است.
حقیقت اینست که آنچه این دیدگاه درباره دکتر شریعتی مطرح میکند یا انتقاداتی است که بسیاری از موافقین و تائیدکنندگان دکتر نیز گفتهاند و میگویند و جز همان بیان و بررسی نارساییها و ضعفها و اشتباهات و انحرافات بمنظور تصحیح و تکمیل چیز دیگری نیست و نباید باشد، یا اساسا مطالبی است و اتهاماتی که از ناآشنایی اینان با قلم و زبان و تیپ دکتر و محیط کار او ناشی میشود و در مواردی هم از نوعی کجفهمیها (و خدا کند که علل و انگیزهها و محرکات، همینها باشد و نفسانیات و اموری از این قبیل در کار نیاید).
این که میگوئیم ناآشنایی یا بدفهمی، این کشف تازهای نیست. در هر موردی صادق است و نمونههای تاریخیاش نیز بسیار است. همه میدانیم که دیوان حافظ و دیوان مولوی از مشهورترین و رایجترین کتب مورد مطالعه و بهرهگیری بودهاند و هستند. کمتر عالم و فاضل و ملایی است که در عین تعبد و تعهد و تعلیم و تعلم و فقه و فقاهت توجهی به این کتب نداشته باشد و به اشعار آنها استناد نکند. کتابهایدرسی و علمی و عرفانی و فلسفی و دینی ما مشخون است از یادآوری اشعار حافظ و مولوی. همچنین منبرها و نطقها. همینطور جلسات درس در حوزهها و حجرهها. و ایضا کتیبهها و در و دیوارهای مشاهد مشرفه و قس علیهذا. اما همه ما هم اینرا میدانیم که به دلیل ناآشنایی با فرهنگ و اصطلاحات عرفا و شرایط، زمانی و مکانی آنها اشعار و سرودههای حافظ و مولانا را بد میفهمند و حتی گاهی تکفیر هم کردهاند. حافظ را شرابخوار و زناکار و در مواردی ملحد و مرتد پنداشتهاند. همچنین مولوی را اهل می و ملیجک و موسیقی و لهو و لعب!
کسانی هم هستند که این بزرگان را ضد عقل و طرفدار دیوانگی و بیمنطقی پنداشتهاند. چون ظاهرا در این قبیل اشعار به عقل و استدلال زیاد حمله شده است.
کسانی که «کویر» دکتر شریعتی را مستند قرار داده و گفتهاند مدعی پیغمبری است و پرستش کننده شخصیتهای یهودی و مسیحی غربی و از این حرفها. عینا بدلیل همین ناآشنائی با سبک خاص و قلم و زبان ویژهی آثار عرفانی (بمعنای اعم) است که مرتکب این قضاوتها شدهاند و میشوند. اگر اینطور باشد هر «اناالحق»ی یعنی ادعای خدایی کردن. بدین ترتیب اکثر مکاشفات و کشف و شهودهای واقعی عرفا و باصطلاح خودشان اکثر بلکه همه شطحیات آنان کفر محض است و ادعای الوهیت و نبوت و امامت. بر این اساس باید برای کفر و ارتداد مولوی حکم قطعی صادر کرد. آنچه مولوی درباره شمس میگوید ظاهرا میتواند دال بر عبادت غیر خدا و پرستش شمس بوسیله مولوی و حتی در مواردی ثابتکننده روابط، نامشروع میان آندو نیز باشد.
حرف ما این نیست که دکتر شریعتی، مولوی است و حافظ است و عطار است و ابوسعید است و ابوعلیسینا و ملاصدرا است. سخن اصلی اینست که ناآشنایی با یک فرهنگ و یک زبان خاص به بدفهمی منجر میشود و از این جهت در همه آن موارد و این مورد که محل بحث ما است وجوه تشابه وجود دارد. ناآشنایی و بدفهمی و قضاوت متاثر از پیشداوری ذهنی و احساسات دورنی و سوابق قبلی باعث میشود که «من عمنی حرفا قد صیرنی عبدا ـ هر کس مرا حرفی بیاموزد مرا بنده خویش کرده است» را فراموش کنیم و با خود نگوئیم که دکتر شریعتی ولو مسامحتا ولو مجازا ممکن است لفظ معبود را به همین منظور و با الهام از همین عبارت مولا علی(ع) درباره اساتید و معلمین خود بکار برده است.
اشتباه دیگر صاحبان این دیدگاه همان اشتباه سهوی یا عمدی رایج و فراگیر است! تکهتکه کردن و بریدهبریده دیدن نوشتهها و نطقها و آثار دیگران. یک کلمه و یک جمله را درآوردن و یک کتاب دربارهاش از قول گوینده و نویسنده اصلی شرح و بسط دادن. و بدینگونه حتی کتاب خدا نیز از بدفهمی ما مصون نمیماند. مگر بحثهای جبر و اختیار را فراموش کردهایم و استناد صاحبان این بحثها به تکهها و بریدههایی از آیات را. تذکر دادیم و مجددا تکرار میکنیم که تمثیلات و وجوه تشابه، همه جانبه نیست. بعبارت دیگر وقتی میان دو پدیده، دو کتاب، دو شخص، دو موضوع، دو قضاوت، یک وجه تشابه نقل میکنیم نباید چنین پنداشت که میخواهیم آندو را از هر نظر و از همه جانب عین هم و مثل هم معرفی کنیم. کتاب خدا کجا و آثار بندگان ضعیف حقیر او کجا. حتی بیان این دو در کنار هم ولو بعنوان اعلی و اسفل، ولو به دو عنوان متضاد باز هم شرکت است. زیرا در برابر خدا چیزی را ذکر کردهایم و میدانیم که جز او هیچ نیست. همه معلولند و بقول ملاصدرا «عین ربط». اما برای بیان مطلب و تبادل نظر ناگزیریم چنین کنیم و بقول معروف شنونده و خواننده باید عاقل باشند. (البته گوینده و نویسنده هم لازم است)!!
در هر حال، افراط از آنجا شروع میشود که درباره دکتر از مرز انقاد عالمانه و پدرانه و برادرانه بگذریم و ادله اثبات کفر جمعآوری کنیم. این افراط است. افراطی درست مثل افراط دیدگاه (الف). افراط یا تفریط. معمولا کارها جماعت همین بوده است. گاهی اینیم و گاهی آن. یا دکتر شریعتی امام معصوم است یا کافر مرتد. راهی در این میان نیست!
نمیخواهیم وقتی از این یا آن کتاب دکتر سند میآوریم آثار بعدی او را و نوشتههای دیگرش را هم ضمیمه کنیم و با یک جمعبندی درباره مجموعه کار و نتیجه و حاصل جمع آنه قضاوت کنیم. نه، باید در سطر پنجم او را ناصبی بخوانیم، در سط بیستم وهابی و در سطر سیام کمونیست ماتریالیست. در این پاورقی ضد روحانیتش بخوانیم و در آن پاورقی ضد ولایت و ضد امامت. و در همانحال برایمان این سئوال ناقابل پیش نیاید که پس اگر دیگر و پاورقیها و کتب و خطابههای دیگر علیه ناصبیها و وهابیها و ملحدها و در اثبات امامت و ولایت و عصمت اهل بیت به چه معنا است؟