درباره جنگ نرم، مقدمه ای کوتاه بیان می کنم که در زمینه های دیگر نیز کاربرد دارد؛ پیدایش رشته های مختلف معرفتی و روش های مختلف علمی، از دیرباز سوابقی در زندگی انسان ها و بویژه متفکران داشته است. معمولاً برای پیدایش هر علم، تاریخی خاص معین می کنند؛ برای مثال، می گویند از فلان زمان بود که این علم پیدا شد و شکل گرفت و موسس آن نیز فلان شخص است، ولی توضیح می دهند که این علم، پیشینه ای در محافل علمی و فکری داشته است.
شیطان، مبتکر جنگ نرم
در زمینه جنگ نرم نیز همین گونه است. جنگ روانی و مسائلی مانند آن، از پدیده های جدید است که می توان سال پیدایش آن را تعیین و حتی بنیان گذاران آن را نیز معرفی کرد؛ اما این چنین نیست که به طور کلی هیچ پیشینه ای در زندگی انسان ها نداشته باشد. پیشینه این پدیده را باید در زمان حضرت آدم(ع) جست وجو کرد. شاید این حرف برای برخی خنده دار باشد که وقتی هنوز جامعه و جنگ و صلحی وجود نداشت - نه جنگ نظامی نه غیر نظامی- جنگ نرم چه معنایی داشت؟ اولاً باید گفت درست است که جنگی با این عنوان وجود نداشت، اما روح این مسئله حتی در آغاز خلقت حضرت آدم وجود داشت.
داستان وسوسه حضرت آدم و حوا توسط شیطان را شنیده اید: وقتی شیطان می خواست حضرت آدم را وسوسه کند، دو مطلب را بیان کرد؛ یک مطلب جنبه فکری و نظری و مطلب دیگر جنبه روانی و عملی داشت. اول این فکر را به حضرت آدم القا کرد که آیا می دانید چرا خداوند فرمود از این شجره تناول نکنید؟ زیرا خوردن این شجره باعث این می شود که شما ملک بشوید یا زندگی جاوید پیدا کنید. مسئله این است که خدا نخواسته است شما یک موجود همیشگی یا جزو فرشتگان باشید، ولی من به شما می گویم مسئله این است.
حضرت آدم پیغمبر خداست، هرچند در آن شرایط شاید هنوز مسئله پیامبری مطرح نبود ولی به هر حال موجود برگزیده ای است و به این سادگی این حرف ها را قبول نمی کند. لذا وقتی شیطان این فکر را به حضرت آدم و همسرش القا کند، برای اینکه حرفش را بپذیرند، اول سعی کرد اعتماد آنها را جلب کند. از این روی، برای آنها قسم خورد. و قاسمهما. آنها هنوز باور نمی کردند کسی به اسم خدا جسارت کند و قسم دروغ بخورد. اصلا به ذهنشان خطور نمی کرد؛ شیطان این را می دانست. برای اینکه بتواند این حرف را به آدم بقبولاند و وادارشان کند که از این شجره ممنوعه بخورند، سعی کرد اعتماد آنها راجلب کند، گفت: من خیرخواه شما هستم. این دو مطلب با هم زمینه ای شد تا شیطان بتواند بر آدم و حوا تأثیر بگذارد و آنها را به کاری که می خواست، وادار کند.
هدف شیطان از این کار، دشمنی با حضرت آدم و هبوط ایشان بود. اینکه تدبیر کلی الهی چه بود، اینها مسائل دیگری است. در این داستان مسئله این بود که شیطان به دلیل دشمنی ای که با حضرت آدم و تکبری که نسبت به او داشت و اینکه خدا به واسطه مخالفت او با امر سجده بر آدم دستور رجم او را داده بود: فاخرج منها فانک رجیم، به دنبال آن بود که به شکلی به آدم لطمه بزند. بنابراین، این نقشه را کشید که وادارشان کند از شجره ممنوعه استفاده کنند تا از بهشت خارج بشوند و هبوط کنند. پس مبتکر جنگ نرم، ابلیس است و آنچه ادامه پیدا کرده و آن تحولاتی که تا به امروز ما شاهد آنیم، مراتب تکامل یافته این فرایند است.
تضاد در منافع؛ سادهترین دلیل دشمنی
حقیقت این ماجرا چیست و چرا اختلافی که بین ابلیس و حضرت آدم بود به میان دیگر انسان ها منتقل شد، مسئله ای دیگر است. البته هنوز دشمنی شیاطین جن نیز وجود دارد که آنها هم عامل کمکی اند. مسئله این است که در بین انسان ها افرادی پیدا می شوند که نسبت به هم دشمنی دارند و به دلایل مختلفی خیر همدیگر را نمی خواهند. ساده ترین دلیلش هم این است که تضاد در منافع دارند. برای نمونه، منافع عادی زندگی شان؛ چه در زمانی که در جنگل و صحرایی زندگی می کردند و چه حال که در کاخ ها زندگی می کنند، تزاحم دارد؛ چون منابع بشر محدود و آرزوها و توقعات او نامحدود است و هرچه هم بدان ها برسند، باز سیر نمی شوند؛ اگر در روی زمین همه چیز را مالک شود، به فکر کرات آسمانی می افتد؛ یعنی روح کمال طلبی و نامتناهی بودن خواسته های انسان بر او اثر می گذارد و این موجب تزاحم در منافع می شود.
وقتی شخصی به دنبال منفعتی باشد و کس دیگری آن را تصرف کرده باشد، می خواهد آن را از چنگش دربیاورد، ولی او نمی گذارد. به این صورت دشمنی، ایجاد شده و او می خواهد به هر شکلی شده است، او را مغلوب کند تا آن منفعت را به دست آورد. گاه منافع مادی است؛ مانند دستیابی به میوه درخت یا گوشت شکار و یا تسلط بر کل سیاره زمین و منابع زیرزمینی و رو زمینی آن. چه بسا فردی یا گروهی یا کشوری یا جامعه ای می خواهند بر کل زمین تسلط داشته باشند، دیگران نمی گذارند. در نتیجه، دشمنی به وجود می آید. تضاد است در اینکه سلطه بر روی زمین برای ما باشد یا تقسیم بشود یا در دست رقیب ما باشد. البته این مسئله مراتب نازل تر و اشکال مختلف و مراتب پیچیده تری نیز دارد.
پس ریشه جنگ، دشمنی است. دشمنی گاهی به دلیل تضاد در منافع به وجود می آید و گاهی نیز کینه توزی، حس انتقام، برتری طلبی و عواملی مانند اینها منشأ آن می شوند. ممکن است جنگ فیزیکی و نظامی باشد که شکل تکامل یافته آن، جنگ های نظامی اتمی است. گاهی نیز جنگ فکری و روانی و نرم است. پس موضوع جنگ نرم مانند جنگ نظامی، دشمنی های بین انسان ها، یا تضادی است که بین انسان ها به دلیل کسب منافع مادی یا غیرمادی و به یک معنا معنوی ایجاد می شود. چه بسا شخص درپی قدرت و تسلط بر دیگران است تا حرف او را گوش بکنند؛ برای صاحبان قدرت طلب و جاه طلبان، اینها بزرگ ترین منافع است؛ حاضرند از منافع مادی شان بگذرند، اما قدرت ریاست و برتری شان محفوظ باشد. به هرحال، همه اینها موجب نوعی برخورد می شود که شخص می خواهد طرف مقابلش را شکست دهد تا بتواند به خواسته اش برسد.
شناخت؛ اولین قدم در راه رسیدن به اهداف
تا آنجا که مسئله مربوط به حرکت های فیزیکی و برخوردهای تن به تن و بعد هم نظامی و استفاده از صنایع و تکنولوژی باشد، مسأله ساده است. البته خود این نیز مراحل ساده و پیچیده دارد؛ اما نسبت به آنچه جنگ نرم نامیده می شود، جنگ نظامی، بسیار ساده تر است. اما جنگ نرم بسیار پیچیده است؛ زیرا هدف در اینجا تنها تسلط فیزیکی نیست، تصرف بر فکر و اندیشه طرف مقابل است. گاهی خود آن، هدف است و گاهی نیز وسیله ای است برای سایر منافع. انسان بر اساس فطرتش وقتی می خواهد به کمال خود و منافع و مصالح خود برسد، باید حقایقی را بشناسد و آنها را درک کند.
ما از منافع مادی و فیزیکی، بهداشت و سلامتی مان را می خواهیم. بنابراین برای اینکه سالم باشیم، باید بدانیم چه چیزی برای ما خوب و مفید است و چه چیز مضر. این حقیقت را باید درک کنیم تا برسد به مسائل پیچیده معنوی، دنیوی، اخروی، اخلاقی، ارزشی، سیاسی، اجتماعی و بین المللی که همه اینها فرمول های پیچیده تری می طلبد؛ به هرحال اگر بخواهیم منافع و مصالح صحیح خود را تأمین کنیم، باید آنها را بشناسیم تا راه رسیدن بدان ها را بیابیم و برای رسیدن به آنها تلاش کنیم. پس راه رسیدن به منافع و مصالح خویش، داشتن شناخت درست از آنهاست.
تغییر و انحراف افکار؛ هدف جنگ نرم
اگر کسی با ما دشمن باشد، چه کار می کند؟ دشمن می کوشد شناخت ما را عوض کند؛ یعنی با تبدیل معرفت حقیقی ما به یک شناخت بدلی، منافع خود را تأمین کند. بنابراین، اگر ما منافع خود را درست بشناسیم و آن را تأمین کنیم، مانع می شود که او به اهداف خود برسد. برای اینکه منافع و مصالح ما تأمین نشود، دشمن می کوشد تا ما در فکر و فهم خود اشتباه کنیم. از این رو، ریشه جنگ نرم به تصرف در فکر دیگران برمی گردد؛ به گونه ای که فکر آنان منحرف بشود. به بیان دیگر، روح جنگ نرم، منحرف کردن افکار است؛ یعنی آنچه را که باید به صورت صحیح شناخته شود، به شکلی نادرست می شناسانند. شیطان چه کار کرد؟ اگر خدای متعال امر کرد از این شجره نخور، مصلحتی برای آن کار بود که خودش می دانست. شیطان آمد این را نادرست نشان داد. گفت این را که خدا گفته نخور، به این دلیل بود که خدا خیر شما را نمی خواست؛ قرار بود شما براثر خوردن این درخت ملک بشوید، گفت نخورید. اما من به شما می گویم بخورید.
من خیر شما را می خواهم :انی لکما لمن الناصحین، بخورید تا ملک شوید و حیات ابدی پیدا کنید. یعنی شیطان تلاش کرد فکرشان را عوض کند. برای عوض کردن فکر، یک راه اساسی، القای شبهه های گوناگون است. باید اعتماد طرف ر ا هم جلب کرد. اگر حضرت آدم به ابلیس اعتماد نمی کرد، شیطان نتیجه نمی گرفت. همچنین اگر شیطان چیزی را بیان می کرد که خواسته او نبود بازهم به نتیجه نمی رسید. اینکه انسان حیات ابدی داشته باشد، خواسته فطری اوست. اینکه از این مرتبه وجودی اش عالی تر بشود و جزو فرشتگان باشد، این نیز خواسته اوست و به طور طبیعی و فطری این را می خواهد. شیطان از همین فرصت استفاده کرد و چیزی را مطرح کرد که موافق میل او باشد و بعد هم در این القا به حرف او اعتماد کند.