محسن آلوستانی مفرد
تجدد ماجرایی بود که چند قرن پیش در غرب پیش آمد. مفهوم توسعه نیز مدت زیادی نیست که در غرب پدید آمده و مراد از آن بسط صورت زندگی و تمدن غرب در همه جهان است. شاید بهتر میبود که این عبارت را به صورت دیگری ادا میکردیم و میگفتیم که توسعه حاصل اجرای برنامه بهبود معاش و رفاه مردم است یا چنانکه در بعضی از اسناد سازمان ملل آمده است، توسعه وسعت دادن به امکاناتی است که فراروی آدمی قرار میگیرد و پیداست که این امکانات علاوه بر مایحتاج زندگی مردم و تغذیه و بهداشت شامل آموزش و پرورش و برخورداری از حقوق طبیعی و آزادیهای سیاسی نیز میشود. این تعریف کموبیش اتوپیایی است و از صورت مثالی (ideal) زندگی در غرب انتزاعی شده است. یعنی از همان ابتدا توسعه به معنای بسط صورت تمدن غرب در سراسر جهان تلقی شد. توجه داشته باشیم که توسعه توسعه تجدد است. تجدد از ابتدا قرار نبود در یک منطقه جغرافیایی محدود بماند. حتی آدام اسمیت فکر میکرد که همه مردم عالم میتوانند در راه ثروتمند شدن قرار گیرند. کانت هم که فیلسوف تجدد بود اگرچه مردمان را به دو گروه "نایلشدگان به مرتبه عقل" و "محجوران" - که هنوز به مرتبه عقل نرسیدهاند ـ تقسیم کرد، عقل را خاصه طبیعی مردم اروپا نمیدانست و فکر نمیکرد که باب امکان مشارکت در تجدد به روی اقوام دیگر بسته است. سخنگویان تجدد در قرن هجدهم نیز از جامعه بشری بدون جنگ و فقر و مرض و تبعیض و تعدی دم میزدند. طرح مفهوم "تاریخ واحد جهانی" هم حاکی از آن بود که تجدد صورت مطلوب زندگی نوع بشر است. اما چنانکه میدانیم این طرح تحقق نیافته و عالم کنونی نه فقط عالم یکپارچه و واحد نیست، بلکه اکنون دیگر شعار "جهان واحد" به گذشته تعلق پیدا کرده و گرچه هنوز تکلیف گفتار و کردار مردم عالم با اصول عالم متجدد تعیین میشود، ولی تجدد دیگر یک ایدئال (صورت مثالی) برای آینده بشر نیست. در همان زمان که تجدد مطرح شد، گروههایی از نویسندگان ـ و از جمله آنان شرقشناسان ـ بهطور مستقیم یا به نحو ضمنی دشواری بسط تجدد را عنوان کردند و بعضی از آنان محال بودن و بیمعنی بودن و غیرضروری بودن ورود اقوام دیگر به عالم تجدد را پیش آوردند. در حقیقت طرح توسعه با پیش آمدن مشکلات بسط و تحقق تجدد مناسبت دارد، یعنی اگر طرح تجدد چنانکه طراحان آن میاندیشند واقع شده بود، دیگر نیازی به توسعه نبود. وقتی توسعه تجدد به مانع برخورد و در عین حال در کار عالم تجدد نیز وقفهها و خللهایی ظاهر شد، توسعه بهعنوان متمم تجدد و برنامهریزی تحول اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ابتدا در میان علمای اقتصاد و سپس در تمام حوزههای علوم اجتماعی و بالاخره در فلسفه مطرح شد و اهمیت پیدا کرد. اگر توسعه، توسعه تجدد است قبل از آنکه بدانیم تجدد چیست، نمیتوانیم توسعه را تعریف کنیم و چون ماهیت تجدد چندان روشن نیست از توسعه مفهوم روشنی نمیتوانیم داشته باشیم، بخصوص که توسعه برنامهریزی تجدد است و ما نمیدانیم آیا هر آنچه را که در تجدد متحقق شده است با برنامهریزی میتوان در جای دیگر و در میان هر مردمی متحقق کرد. ظاهرا برنامهریزی امور کمی و قابل محاسبه و کنترلپذیر است. کسانی گفتهاند که مقتضای عقلانیت جدد (تجدد) به حساب آوردن چیزهای قابل محاسبه و صرفنظر از امور غیرقابل کنترل است. ولی اقتضای تجدد با ماهیت آن تفاوت دارد، یعنی تجدد را نمیتوان در مجموعه امور قابل اندازهگیری محدود کرد. حتی علم جدید که اگر عین تجدد و صورت اصلی آن نباشد از شئون اصلی و اساسی آن است و متعلق آن نیز صرفا امور قابل اندازهگیری است، خود به امر کمی تحویل نمیشود و مورد و متعلق علم ریاضی قرار نمیگیرد. تجدد پدید آمدن شرایط و امکان کوشش و تدبیری است که بشر با غفلت از هر قدرتی و رای قدرت بشری و مرجعی غیر از خود برای تحکیم خود در عالم و تصرف در طبیعت و سامان دادن به امور زندگی به خرج داده است و گرنه همیشه و همواره همه مردم میدانستند که آزاد بودن بهتر از برده بودن است و داشتن غذا و مسکن و وسایل راحت با نداشتن اینها ـ جز در نظر مردان خدا ـ یکی نبوده است. پس ظهور تجدد موقوف به پدید آمدن این تشخیص نبوده و حتی ربطی به آن ندارد. در حقیقت تجدد نگاه تازه بشر به خود و به عالم و یافتن امکانهای تازهای در وجود خود و عالم است. با این نگاه بشر در خود قدرت و اراده تصرف و تغییر در همه چیز را دیده و عالم متجدد با این اراده بنا شده است و شعار فرانسیس بیکن متجددگرای معروف که میگوید: "اسیر طبیعت شوید تا امیر آن گردید" حکایت از همین مطلب میکند. اگر در ابتدا گمان میشود که این اراده لایتناهی است، تجربه تاریخ خلاف آن را نشان داد. این اراده نه فقط به همهجا سرایت نکرد و در همه اقوام و گروههای مردم پدید نیامد بلکه در غرب هم دچار تردید و تزلزل شد. کسانی که طرح توسعه را در انداختند، گرچه ظاهرا به این معانی به هیچوجه تذکر نداشتند و احیانا به زبان میآوردند که مردم مناطق توسعه نیافته قادر به طرح توسعه و واجد اراده لازم برای اجرای برنامه آن نیستند.
اگر طرح توسعه با احساس کندی در سیر تجدد مورد پیدا کرد، ناتوانی بسیاری از کشورها در اجرای برنامههای توسعه محققان و پژوهندگان را به این فکر انداخت که قاعدتا باید چیزی که به چشم ظاهر نمیآید و در برنامه قابل پیشبینی نیست مانع راه باشد. این مانع را معمولا "سنت" میخوانند و بر طبق همین مانع یعنی "سنت" معمولا جوامع توسعه یافته به جوامعی اطلاق میگردد که از شرایط و مناسبات "سنتی" گذشته و از آن مراحل عبور کرده وارد مرحله نوین "سرمایهداری صنعتی" شدهاند و با مولفهها و شاخصههایی چون رشد اقتصادی، توسعه سیاسی، تولیدات انبوه فرهنگی، نوسازی نظام اداری، مدرنیزه کردن فناوری و صنعت شناخته میشوند. در مورد مولفهها و شاخصهها نه تعریف جوامع مدرن و صنعتی که توسعه یافته شمرده میشوند فراوان سخن گفتهاند و شاخصههای متعددی را بر شمردهاند که میتوان در این باب به منابع مربوطه مراجعه کرد. اما به نظر میرسد که هفت مولفه جوامع توسعه یافته و نوین ـ باز هم تاکید میکنم که در اینجا مراد از تعریف توسعه نیست بلکه سخن از مولفههای توسعه است ـ از همه مهمتر و برجستهتر باشند: 1- علم 2- عقلانیت 3- رفاه اجتماعی 4- دولت مقتدر و باثبات 5- قانونگرایی 6- دفاع از حقوق فرد و 7- آزادی. البته تمام اینها با توجه به معنای نوینشان مورد توجه هستند. برای روشنتر شدن بحث توسعه و زمینهسازی در باب نسبت توسعه و تجدد از یکطرف و همچنین نسبت با سنت از سویی دیگر نیاز است تا توضیحی مختصر درباره هریک از مولفههای توسعه یافته بپردازیم.
1- علم: علم در معنای عام و کلی آن عبارت است از مطلق دانایی و دانش و اطلاع و آگاهی گرفتن از امور و حقایق و واقعیتها یا پدیدهها. اما علم و جمع آن علوم در دوران جدید عموما به دانشهای دقیقه یا تجربی گفته میشود که از طریق "مشاهده" و "تجربه" و "استقرا" و به هر حال روش عینی "آزمون و خطا" به "نظریه" و "قانون" میرسد. از این منظر علم غیر از فلسفه، دین، عرفان، اخلاق و... است. به هر حال علم و علوم به معنای جدید و غربی آن نقش بسیار مهمی در خروج جوامع سنتی مغرب زمین از آداب و سنن و اخلاق و فرهنگ تقریبا راکد قرون وسطایی داشته است. در واقع رویکرد متفکران و اندیشمندان و محققان غربی به علوم تجربی در آستانه رنسانس سبب شد که قرون وسطی "منفجر" شود و به دنبال آن انفجار عظیم هزاران ابداع و اکتشاف در عرصههای مختلف طبیعت و جهان پیرامون آدمی پدید آید. اگر بخواهیم دقیقتر سخن بگوییم باید بگوییم که "روش شناخت" یا "روش تفکر و اندیشه" در بسیاری از اندیشمندان غربی دگرگون شد و از روش ارسطویی (قیاس و منطق ذهنی ارسطویی) به روش دیالکتیکی سقراطی (تاثیر متقابل عین و ذهن و روش شناخت تجربی یا مشاهده مستقیم) تحول یافت. از اینرو بیکن متفکر و محقق نامدار انگلیسی و روش شناخت استقرایی و تجربی او نقطه عطف دوران جدید و سرفصل جهان قدیم و جدید دانسته شد. هرچند فلاسفه تجربی و فلسفه تجربی و بهطور کلی روش استقرا نوع فرانسیس بیکنی آن بعدها با نقدهای جدی مواجه شد و امروزه "اصالت تجربه" و "پوزیتویسم" ((positivism و بهطور کلی اصالت علم به معنای قرن نوزدهمی، چندان جدی مطرح نیست اما یک امر مسلم است و آن اینکه تجربهگرایی و علمگرایی یکی از عوامل زایش علوم مختلف و آگاهیهای متنوع بشری از اسرار عالم و آدم شده و در تسخیر قوای طبیعت کارآمد بوده و در نهایت توسعه و توسعهیافتگی را در عرصههای مختلف زندگی برای آدمیان این عرصه به ارمغان آورده است. نکته مهم درباره علم جدید این است که این علم بیشتر بر "اصل سودمندی" تکیه دارد تا "اصالت حقیقت". در گذشته اهمیت علم بیشتر بر حقیقتطلبی و حقجویی و اکتشاف حقایق عالم و آدم بوده است و لذا نفس علم و دانشآموزی یک ارزش انسانی و یک اعتبار معنوی بویژه در عصر باستان یا قرون وسطی در غرب و حتی شرق علم با دین پیوند عمیق داشت و حتی علم در خدمت دین و کلام دینی بود و لذا علم از تقدس و معنویت برخوردار بود و با حقایق متافیزیکی سروکار داشت و به همین دلیل علوم دینی اشرف علوم بوده ولی در قرون جدید علم براساس سودمندی مادی اهمیت پیدا کرد و کارش توانا کردن آدمی در تسخیر جهان و چیرگی انسان بر قوای طبیعت بوده است. به هر حال "منفعت" و "سود" محرک اصلی اصالت علمیها یا همان سیانتسیتهای جدید غربی بوده است و همین رویکرد به علم منشا برکات و آثار متعدد در جهت توسعههای همهجانبه نوین بوده و هست. هر چند که آثار منفی نیز برجای نهاده است.
2- عقلانیت: در تمام آثار متخصصان توسعه و صاحبنظران در امور جهان مدرن، مسئله "عقلانیت" یا "خردگرایی" به عنوان یک اصل و ضرورت بنیادین برای ورود به جهان مدرن و تحقق مدرنیته و توسعه مطرح شده و مورد تاکید قرار گرفته است. اما منظور از عقل و عقلانیت و خردگرایی چیست؟ بدیهی است که در گذشتههای دور و نزدیک عقل و خرد از ویژگیهای برجسته آدمی و از لوازم زندگی انسان بوده و تمام عاقلان از عقل دفاع کرده و آن را ممدوح و ارجمند دانستهاند و هماکنون نیز شرقی و غربی، سنتی و مدرن، دیندار و بیدین مدافع سرسخت عقل و خردند چرا که بهطور کلی عقل در برابر بیعقلی، دیوانگی یا سفاهت قرار دارد و هر عاقلی سفاهت را مذموم و خردمندی را ممدوح میشمارد. در یک تعریف عام میتوان گفت: عقل عبارت است از سنجش امور و انتخاب فضایل در برابر رذایل یا ترجیح اموری بر امور دیگر، البته تعریفهای دیگری از عقل به عمل آمده است.(1) به هر روی با توجه به تعریف عامی که از عقل نمودیم خردمندی با "حکمت" ارتباط پیدا میکند. حکیم کسی است که خردمند است و دلیل خردمندی او نیز شناخت حقیقت و مصلحت و ترجیح امری نیکو بر امور غیرنیکو یا فضیلتی در برابر رذیلتی است و اگر به فلسفه حکمت و به فیلسوف حکیم گفته میشود به همین دلیل است چرا که فلسفه در معنای قدیم آن "آگاهی" و رسیدن به "حقیقت" و درک "مصلحت" و انتخاب امری درست در میان نادرستیها بوده است. معنای لغوی عقل هم موید همین برداشت و تفسیر است. عقل از عقال به معنای "بند" است و لذا عاقل آدمی است که "پایبند" است و لازمه بند و پایبندی چند چیز است : 1- آگاهی از حقیقت 2- درک مصالح و مفاسد امور 3- ترجیح درست بر نادرست 4- حرکت و عمل در چارچوب انتخابی. اگر به کاربرد عرفی و محاورهای عقل و عقلانیت نیز توجه کنیم نیز عقلانیت دقیقا به همین معنا و مفهوم است. یعنی مردم همهجا عمل عاقلانه را انتخاب آگاهانه و مصلحتاندیشانه و منطبق با مصالح و منافع خاص و پایبندی به آن انتخاب میدانند. اگر از این مطلب و توضیح کلی بگذریم باید بگوییم عقل و عقلانیت جدید غربی با دو مفهوم دیگر ارتباط وثیقی پیدا کرده است: 1- علم و 2- سودمندی. از آنجا که علم جدید تجربی است و دستکم این رویکرد به علم در قرون جدید و عصر رنسانس اهمیت بیشتری پیدا نموده است، عقل و عقلانیت بشری نیز عمدتا به معنای عقل ابزاری و جزیی است و این بعد عقل در علم و یا علوم تجربی در مفهوم عقلانیت برجسته شد و لذا عقلی نقشآفرین شد که در خدمت دنیا و آبادانی و عمران محیطزیست مادی باشد و به تنظیم امور حکیمانه و مصلحتاندیشانه این جهانی یاری رساند. در واقع مفهوم عقل در کنار یا در ارتباط با مفهوم علم جدید، کارکرد عمدتا دنیایی و مادی و ابزارگرایانه پیدا کرد که غایت آن بهبود هرچه بهتر زندگی این جهانی آدمیان شد. براساس همان غایتمندی و کارکرد علم براساس سود و منفعت مادی در قلمرو طبیعت، عقلانیت نیز غایتی جز سودمندی ندارد. این است که علم و عقل در دنیای جدید و مدرنیته از اخلاق به معنای قدیم آن فاصله میگیرد. در واقع سیانتیسم و راسیونالیسم عمدتا در خدمت "قدرت"، "ثروت" و "لذت" قرار میگیرند.
3- رفاه اجتماعی: از مشخصههای عمده دیگر توسعه "رفاه اجتماعی" است. از آنجا که دنیاگرایی و آبادانی زندگی این جهانی آدمیان در عصر رنسانس و بویژه از طریق لوتر و کالون و مذهب اصلاحطلب پروتستان اهمیت ویژه پیدا کرد و در برابر ایدئولوژی و زندگی آخرتگرایانه افراطی کاتولیکی قرون وسطی برجسته شد و با زبان دین گفته شد همانگونه که توجه به آخرت و معنویت لبخند بر لبان خداوند مینشاند، توجه به دنیا و کامجوییهای این جهانی نیز لبخند بر لبان خداوند میآورد، در نتیجه علم و عقل و تفکر و تلاشهای نظری و عملی بشر امروزی متوجه قدرت و ثروت و لذت شد تا از این طریق زندگی این جهانی به سامان شود و آدمی در تمامی عرصهها کامیاب گردد. "رفاه اجتماعی" محصول روندی بود که به مبانی نظری و بستر عملی آن اشاره شد. هر چند در توسعه عام و انسانی امروز غربی، معنویت و اخلاق و معیارهای ارزشی و حتی دینی به کلی غایب نیست و حتی در شمار معیارهای توسعه انسانی برخی از این معیارها هم مطرح میشود، اما بهطور کلی و اساسی معیارهایی چون درآمد سرانه، درآمد ملی، میزان اشتغال، میزان بهداشت و درمان، میزان رشد اقتصادی در سرمایهگذاری و تولید و توزیع و مصرف، میزان باسوادی، میزان تحقیق و تحقیقات، میزان کتاب و کتابخانه و تیراژ انتشار و... از نشانهها و معیارهای توسعه همهجانبه است. غالب این امور معطوف به زندگی مادی و رفاه و آسایش این جهانی آدمیزاد است. اقتصاد و ثروت در گذشته عمدتا "معیشتی" بود و سرمایهداری به معنای جدید آن (یعنی انباشت پول برای تولید انبوه در سطح ملی یا جهانی) اساسا مطرح نبوده است. یکی از انگیزههای اساسی سرمایهداری و تولید انبوه تامین رفاه هرچه بیشتر است و البته این رفاهطلبی افراطی به مصرفگرایی افراطی و تنوع فوقالعاده نیز منجر شده است.
4- دولت مقتدر و ملی: دولت و حکومت به معنای ریاست فردی و گروه اندکی بر یک ملت یا نوعی مدیریت آمرانه همواره وجود داشته و لذا در طول چند هزار سال اخیر هیچ مردمی بدون حکومت و دولت نبودهاند، اما در دنیای جدید که همه چیز دچار تغییر و تحول بنیادی و اساسی شده است، دولت و حکومت نیز معنای کاملا تازه و نو پیدا کرده و از اینرو دولت مقتدر و باثبات و... از نشانههای توسعه موزون و همهجانبه است. بهگونهای که به نظر متخصصان توسعه، دولت توانا و ملی هم عامل اساسی ایجاد توسعه است و هم عامل استمرار توسعه و هم نشانه توسعهیافتگی سیاسی و فرهنگی یک ملت و جامعه است. آنچه اکنون مرز لوازم و نشانههای توسعه شمرده میشود تاسیس دولتی است که دارای این شرایط باشد: 1- ملی و مردم 2- توانمند و قدرتمند و 3- باثبات و پایدار. دیگر موارد نیز به دلیل واضح بودن آنها از بیان آنها خودداری کرده و به بررسی مسئله سنت و تجدد توسعهیافته میپردازیم. همانطور که میدانیم در بحثهایی که از سنت و تجدد میشود بهطور قالب سنت را مقدم بر تجدد قرار میدهند که دلیل آن بین و روشن است چرا که به لحاظ زمانی و رتبی بر عنوان تجدد پیشی دارد و دیگر اینکه در بحث ما "سنت" به تبع اندیشه و تصور توسعه و در آزمایش تجدد و توسعه موردنظر قرار گرفته است. ما تا اینجا مراد خودمان از توسعه و تجدد را مشخص کردیم حال نوبت به آن رسیده است که ببینیم سنت در عالم توسعه یا در مقابل آنچه معنایی پیدا کرده است. در غیر این صورت گرفتار بحثهای لغوی و ادبی و تاریخی میشویم. در بحث تجدد و توسعه سنت چیزی است که در مقابل پیشرفت قرار میگیرد و به نظر بعضی باید چنان تعدیل شود که با پیشرفت مخالفت نکند و چه بهتر که در خدمت آن قرار گیرد. ممکن است بحثهایی که در این زمینه صورت گرفته و صورت میگیرد بیاساس و سطحی و تقلیدی باشد، اما مسئله نسبت میان سنت و تجدد و توسعه حتی اگر به صورت انتزاعی مطرح شود، یک مسئله مهم تاریخی است زیرا تجدد و توسعه بر این اساس قرار گرفته است که بشر جز به فهم و قدرت خود به هیچ مرجع دیگری مراجعه نکند و از سنتی که حاکم بر فکر و عمل مردمان بوده است روبگرداند. پیداست که این فکر بر اثر آزمایش پدید نیامده است، اما اگر گفته شود که سنتهای مانع توسعه وجود دارد قاعدتا باید در اجرای برنامه توسعه به این موانع برخورده باشیم و بتوانیم بگوییم که آن موانع چیست و کدام است. شاید بگویند که اگر مسئله نسبت میان سنت و تجدد با توجه به تجربه توسعه در چهل سال اخیر مطرح شده است، چگونه میتوان گفت که تجربه در طرح آن دخیل نبوده است و یا کمتر دخیل بوده است. اگر مراد از تجربه، تجربه شکست است چنانکه قبلا نیز گفته شد، این تجربه اهلنظر را به تامل در باب سنت برانگیخته است. اما گمان نمیکنم در جایی تقابل و تعارض سنت و تجدد را به آزمایش روشن دریافته باشند. وقتی بعضی کشورها در اجرای برنامههای توسعه موفق نشدند، طبیعی است که کسانی بیندیشند که چه چیز یا چه چیزهایی مانع موفقیت بوده است اما تامل در این وضع با مقاومتی که در حین اجرای برنامه احساس و درک میشود یکی نیست. ما کمتر گزارشی سراغ داریم که حاوی شرح مقاومت و ممانعت فلان یا بهمان سنت در مقابل طرح توسعه باشد. از گزارشهای موجود هم گاهی نتیجهگیریهای نادرست میشود. در حدود سی سال پیش که زلزله منطقه بویینزهرا را ویران کرد برای روستائیان خانههایی شبیه به خانههای شهری ساختند و روستائیان نتوانستند و نپذیرفتند که در آن خانهها سکونت کنند. بعضی این وضع را به مقابله سنت و تجدد تعبیر کردند، اما در حقیقت آن خانهها نه از آن جهت مورد قبول روستائیان قرار نگرفت که بر وفق اصول تجدد ساخته شده بود، بلکه این خانهها به درد آنها نمیخورد و با روح و فکر و زندگی آنان مناسبت نداشت. خانه اگر با نظم و زندگی مردم سازگار نباشد چگونه میتوان در آن سکنی و قرار گرفت؟
مطالبی که معمولا در مورد سنت و تجد گفته میشود، بیشتر مطالب انتزاعی است که در وضع تاریخی ما ریشه ندارد و جدیترین آنها ترجمه و تکرار سخنان پژوهندگان و صاحبنظران غربی است. میگویند مهم این است که ما مشکل خود را بدانیم و بتوانیم آن را حل کنیم اما اینکه کی و چگونه آن مشکل را یافته است اهمیت ندارد. مشکل را کسی که در موقعیت مشکل قرار دارد، درمییابد. دیگران ممکن است به آن مشکل پی ببرند و راهحلهایی فرضی برای آن بیندیشند اما آنها در نهایت امر نمیتوانند بهجای آنکه موقعیت مشکل قرار دارد به حل مشکل بپردازد یعنی اگر قرار است مردمی در راه دشوار تجدد و توسعه قرار گیرند نمیتوانند در کوچکترین مسائل از راهنمایان و مشکلگشایان بیگانه راهی بطلبند. اصلا مسئله سنت و تجدد یک مسئله صرفا بحثی و نظری و نتیجه درک و کشف شهودی دانشمندان نیست، یعنی نباید آن را با فرضیهها و تئوریهای علمی محض اشتباه گرفت. مسئله نسبت میان سنت و تجدد یک مسئله تاریخی است و صرف یک بحث نظری و عملی نیست، بلکه آن را با آزمایش تاریخی میتوان درک کرد و اینکه گفتیم دیگران و کسانی که در موقعیت تاریخی تعارض سنت و تجدد قرار ندارد نمیدانند چنانکه باید این مسئله و مسائل نظیر آن را درک کنند از آن روست که آنان با سنت بیگانهاند و اگر از نسبت سنت با چیزهایی دیگر بگویند از سنت چنانکه در تجربه ظاهر میشود خبر ندارند، بلکه صرفا مفهوم سنت را در نظر دارد. سوءتفاهمهاو مشکلاتی که در بحث سنت و تجدد پیش آمده است از همینجاست. یعنی کسانی که مفهوم و صورت خیالی مقابله سنت و تجدد را در نظر داشتهاند، به بحثهای مفصل و گفتارهای شبهفلسفی پرداختهاند که مشکل توسعه و تجدد را پیچیدهتر کرده است و چهبسا که سربار مشکلات و مشکلآفرین شده است. در نهایت جمعبندی که از بحث حاضر میتوان کرد این است که: مسئله سنت و تجدد یک مسئله مهم تاریخی است، زیرا تجدد بر این اساس قرار گرفته است که بشر جز به فهم و قدرت خود، به مرجع دیگری مراجعه نکند و از سنتی که حاکم بر فکر و عمل مردمان بوده است روبگرداند. در حقیقت تجدد نگاه تازه بشر به خود و به عالم و یافتن امکانهای تازهای در وجود خود و عالم است. با این نگاه بشر در خود قدرت و اراده تصرف و تغییر در همه چیز را دیده و عالم متجدد با این اراده بنا شده است. البته پیشروان تجدد گذشته را یکسره و یکباره نفی نکردند اما بنایی که در تجدد و با تجدد گذاشته شد، جایی برای گذشته نگذاشت. به عبارت دیگر تجدد گذشته را به تصرف درآورد. آیا برای باز کردن راه تجدد باید آداب و عادات گذشته پیش از تجدد را از بین برد؟ کسانی ظاهرا اینطور فکر میکنند و دیگرانی هم هستند که میپندارند برای حفظ هویت باید عادات و رسول قومی را حفظ کرد.