حجتالاسلام حیدر امانیفر
آنچه که به اختصار بعنوان مبانی تئوری تساهل و تسامح میآوریم در واقع دلایل و مستنداتی است که زیربنای فکری مروجین این تئوری را تشکیل میدهد و حاکی از جهانبینی لیبرالیستها است که به صراحت در بیانات آنها آمده است. تساهل و تسامح به معنای صحیح یا غلط آن ناشی از اعتقاد آنها به سه مبنای زیر است:
1- شکاکیت در شناخت و نبود امکان تحصیل یقین از دیدگاه معرفتشناسانه یا اپیستمولوژی.(1)
2- نبود امکان دستیابی به معرفت یقینی منطبق با غرض گوینده، بخصوص فهمناپذیری متون دینی از دیدگاه زبانشناسی و به اصطلاح مباحث هرمنوتیک که در واقع از معارف درجه دوم شمرده شده و از جهتی جزو مباحث اپیستمولوژی نیز محسوب میشود.
با این تفاوت که بحث هرمنوتیک خاص است و بحث اپیستمولوژی عام.
3- اعتقاد به اصل آزادی و اختیار انسان و حق انتخابگری او.
نقد مبانی فلسفی تساهل و تسامح
1- بحث انکار اعتبار قوه فاهمه انسان به دوران قبل از میلاد برمیگردد ولی در قرون وسطی نیز بار دیگر تکرار و مورد اقبال واقع میشود. معروفترین آنها که به سوفیسط شهرت یافتند پروتاگوراس، جرج بارکلی، هیوم و... هستند. (2)
نتیجه قهری انکار اعتبار قوه فاهمه و اعتقاد به نرسیدن به یقین، نسبیگرائی در تمام مسائل از جمله اعتقادات دینی است و در پس چنین اعتقادی است که تساهل و تسامح در دین و معرفت دینی و اعتقاد به پلورالیسم دینی شکل میگیرد، زیرا کسی که به هیچ نوع علم یقینی، اعتقاد ندارد، دلیلی ندارد بر سر آنچه که معلوم نیست حق است یا باطل و هیچ معیاری هم برای کشف حقیقت ندارد و یا بدتر از آن اساساً حقیقتی ورای فکر نامعتبر خود را باور ندارد به دفاع برخیزد.
در هر حال اعتبار شناخت، مسئلهای است که منکران آن نیز در عمل نمیتوانند آن را نادیده بگیرند زیرا خود آنها برای اثبات عدم اعتقاد شناخت مجبورند از پیشفرضهای بدیهی عقلی استفاده کنند و به استدلال بپردازند. مانند اصل هویت. اصل امتناع تناقض کم مبنای اثبات معادلات ریاضی و استدلالهای عقلی است. بنابراین اگر بگوئیم: تحصیل یقین غیرممکن، و ادراکات بشر نسبی و نامعتبر است، این جمله نیز خود یک نظریه شناسائی بوده و نتیجه حاصله از یکسری استدلالهای عقلی است که ناقض خود نیز است؛ بدین صورت منکرین اعتبار عقل و افراد نسبیگرا دچار تناقض میشوند. و از طرف دیگر اگر این جمله را مطلق بگیریم، خود یک استثنائی است که خود را نفی میکند زیرا این جمله که میگوید: «همه چیز نسبی است» خودش مطلق است و اگر بگوئیم بعضی از گزارهها نسبی هستند، مطلوب ما اثبات میشود.
2- از نظر زبانشناسی و مباحث هرمنوتیک، عدهای به نوعی نسبیگرائی در فهم متون دینی معتقد هستند و به دلیل اعتقاد نداشتن به تحصیل یقین مطابق با واقع و تنها به این دلیل که خود به حقیقتی دست نیافتهاند، یا آنرا دست نیافتنی میدانند، یا کلاً آن را انکار میکنند، به «تساهل و تسامح» پناه بردهاند.
اگرچه برای بعضی ممکن است مبتکر منطق زبانها «راسل» پنداشته شود و مباحث هرمنوتیک، بعنوان یک بحث جدید جلوه کند، اما طلاب مبتدی حوزه علمیه قم نیز میدانند که مباحث علم اصول الفقه، بسیار کاربردیتر بوده و علمای ما زودتر از امثال راسل، گادامر، هایدگر و... به این موضوعات پرداختهاند. از آن جمله است بحث الفاظ و مفاهیم، مطلق و مقید، عام و خاص، تعادل و تراجیح، ملازمات عقلیه و... در علم اصول الفقه، و مباحث تشبیه و استعاره، کنایه و... در علم معانی و بیان.
در هر صورت نتیجهای که معتقدان به هرمنوتیک تلاش میکنند از این بحث گرفته شود، فهمناپذیری گزارههای دینی و عدم امکان تحصیل یقین، حتی در یک مورد از دادههای دینی است(3) همانگونه که بصراحت در آراء جان استوارت میل، الکساندر بین، هاکسلی، جان تیندال، جورج جان رومانز، هربرت اسپنسر و کلیفورد آمده است که دادههای دینی به دلیل آنکه با حس و تجربه قابل شناسائی نیستند، برای ما هیچ اعتباری ندارد و ما در مورد آنچه دین، درباره ماوراء طبیعت ادعا کرده است لاادری هستیم.(4)
بعدها این ادعا در کلام بنیانگذاران هرمنوتیک کلاسیک بدین صورت آمد که: «یک متن در جریان فرهنگها و سنتها نمودهای مختلفی دارد و پیامهای مناسب با آن فضای فرهنگی را تحویل مخاطبان خود میدهد. در واقع مخاطبان و فضاهای ذهنی و شرایط فرهنگی آنهاست که به متن معنا میبخشد. از این رو، هر کس هر چه از متن فهمید، اگر متناسب با فضای فرهنگی او باشد، درست خواهد بود. چه بسا مخاطب از مؤلف فراتر رفته و به فهمی عمیقتر درباره متن دست یابد.(5)
اشکالات زیادی بر چنین تفکری وارد است که برای پرهیز از دور شدن از هدف اصلی به دو مورد از آنها بسنده میکنیم.
اولاً «اگر ادارک یقینی غرض و مقصود گوینده توسط مخاطب محال باشد، دنیای ارتباطات تبدیل به امری نامعقول و ناممکن شده و هیچکس نمیتواند با فرد دیگری ارتباط برقرار کرده و مطمئن باشد مقصود خود را به مخاطب رسانده و بالعکس مطمئن باشد آنچه را گوینده از او خواسته فهمیده و امتثال کرده است.
ثانیاً با توجه به اینکه این اصل متناقض را به متون دینی و قرآن نیز تعمیم دادهاند لازمه و نتیجه منطقی آن این میشود که فرستادن پیامبران و ادیان الهی کاری عبث و بیهوده بوده است، در حالی که شان خداوند جل و علا از کار عبث و بیهوده مبراست.
فرستادن دینی که برای ما قابل فهم نباشد و نتوان حتی یک مورد شناخت یقینی مطابق با واقع و مقصود گوینده وحی که خداوند متعال است از آن به دست آورد، چه فایدهای دارد؟ و برای ما چه داعیهای باقی میماند که به دینی عمل کنیم که یقین نداریم آیا عمل ما امتثال امر الهی است یا خیر؟
ثالثاً، به چه دلیل خداوندی که خود را عدل مطلق میداند بوسیله یک دین شناختناپذیر و نامفهوم در فردای قیامت با بندگانش احتجاج میکند؟
3- در مورد انسانشناسی، ما نیز آنچه را که مربوط به آزادی و اختیار است بدون در نظر گرفتن جزئیات، از روی مسامحه مشترک فرض کرده و پیگیری آن را به کتب کلامی ارجاع میدهیم که به بهترین وجه در تفکر شیعی تبیین است.(6)
اهداف سیاسی تساهل و تسامح
اگر به حلقههای زنجیره اندیشههای روشنفکری در یکصد و پنجاه سال اخیر در ایران دقت کنیم با بحثها و شعارهای زیر مواجه میشویم:
1- تئوری جدائی دین از سیاست یا سکولاریسم.
2- ملیگرائی یا ناسیونالیسم.
3- ظهور فرق انحرافی و مرموزی مانند وهابیت، بابیگری، بهائیت، فراماسونری و...
4- زیر سوال بردن تقلید و اجتهاد در فقه شیعه.
5- نسبی بودن معرفت دینی و تزلزل و تغییر و سیلان دائمی در آن، و یقینی نبودن حتی یک گزاره دینی.
6- تکثرگرائی یا پلورالیسم و ایجاد شبهه ضرورت نداشتن پیروزی از یک دین خاص و حقانیت بالفعل همه ادیان موجود.
7- لزوم بیان قرائت جدید از دین و انطباق آن با مدرنیسم.
8- ناپایدار بودن ارزشهای اخلاقی و کهنه شدن آنها به مرور زمان.
9- علمگرائی و عقلگرائی به جای دینمحوری، بدلیل کهنگی دین.
10- و بالاخره تئوری تساهل و تسامح و اباحهگری.
اگرچه در لابلای این جملات، انبوه شعارهای فریبنده بچشم میخورد، ولی برای یک مسلمان آگاه روشن است که در پس این عوامفریبیها اهداف شومی نهفته است. یک مسلمان باهوش اگر به خاستگاه حامیان این تئوریها توجه کند. بلافاصله از خود خواهد پرسید چرا دولتهای ستمگر حامی این نظریات هستند؟ و چرا نوک حمله تمام این تئوریها به طرف اسلام و روحانیت نشانه رفته است؟
هرکس از خود میپرسد: آیا کسانی که میلیونها انسان را در کره، ویتنام، فلسطین، بوسنی و هرزگوین، الجزایر، حلبچه و... به خاک و خون کشیدهاند، اکنون میتوانند مدافع حقوق ما باشند، در حالی که تاریخ ایران مملو از جنایات آنهاست؟
مسلم این است که تمام این بازیها هدفی جز ضربه زدن به اسلام را تعقیب نمیکند.
نمونه این رفتارهای سیاسی در بعضی روزنامههای مبهم تساهل و تسامح به این شرح است.
1- انکار ولایت علی(ع). «ولایت منحصر در شخص نبی اکرم(ص) است و با رفتن او ولایت هم خاتمه مییابد او خاتم نبوت و خاتم ولایت بود و ولایت پیامبر بعد از او به کسی منتقل نشده است.»
2- انکار عصمت انبیا و شایستگی آنها برای الگو بودن و ایراد به علی(ع) که سازش نکردن او با معاویه ناشی از درک نکردن مصالح توسط آن حضرت بوده است.
3- با تحریف واقعه عاشورا هر دو طرف را خشونتطلب قلمداد کرده و تأسی به فرهنگ شهادتطلبی سالار شهیدان را نوعی نگرش خشونتگرایانه شناختهاند، و بالاخره عاشورا را معلول تعرضات قومی و بالاخص نتیجه خشونت پیامبر(ص) در جنگ بدر و خیبر و... معرفی میکنند.
4- احکام مسلم فقه اسلام انکار میشود، حکم شرعی ارتداد نفی شده و ارتداد حق طبیعی هر انسان محسوب میشود و فقه و شریعت مشمول مرور زمان میشوند و ادعا میکنند حقوق مسلم اسلامی آنجا که با حقوق بشر (آمریکائی) در تعارض واقع شد. حقوق بشر آمریکائی مقدم است.
5- فرهنگ شهادت خشونتآفرین معرفی میشود به این دلیل که وقتی کشته شدن آسان شد کشتن هم آسان میشود. احکام مسلم ارث و قصاص و حق حضانت و طلاق و نفقه و دهها فرع دیگر از پایه مورد تردید قرار میگیرد و با زیر سوال رفتن این مسلمات فقه اسلامی، نهایتا تقلید و رجوع به کارشناسان اسلامی خبره در عصر غیبت عوامانه و جاهلانه تلقی میشود.
و این تنها گوشهای از یک فاجعه و خیانتی حساب شده و عظیم را نشان میدهد که حاکی از اهداف شوم و خطرناکی است که از طریق مطبوعات وابسته تعقیب میشود.
آیتالله مصباح یزدی نکتهای در این باره ذکر کردهاند. ایشان میگفتند: کشیشی در کشور کانادا فرقه جدیدی تأسیس کرده بود، وقتی خبرنگار از او سوال کرد نظر شما در مورد همجنسبازی چیست؟ او که خود موافق این کار بود و از طرفی میدید در تورات و انجیل مانند قرآن از این کار صریحاً نهی شده است، گفت: باید قرائت جدیدی از دین ارائه شود، و وقتی مجدداً به او گفته شد: شما که برای کتاب مقدس احترام قائل هستید نظرتان چیست او دوباره گفت: باید انجیل را از نو قرائت کرد. (7)
در ایران نیز عدهای که هدفی جز آسیب رساندن به اسلام در سر نمیپرورانند، چون میبینند، مردم مسلمانند و نمیتوانند یک دفعه ختم اسلام را اعلام کنند، اول آمدند یک نوع آنارشیسم مذهبی به نام نسبیت معرفت دینی و پلورالیسم و هرج و مرج در دینشناسی رواج دادند و سپس با عنوان قرائت جدید از دین و مدرنیته کردن آن به حذف محترمانه و منافقانه احکام آن پرداختند و کار را بجائی رساندهاند که حتی بعضی از مدیران عالیرتبه نظام نیز سخنان آنها را تکرار میکنند و دم از سلیقههای متفاوت در دینشناسی میزنند.