تاریخ انتشار : ۱۱ مهر ۱۳۹۰ - ۰۷:۵۶  ، 
کد خبر : ۲۲۶۲۶۴

نسل سوم روشنفکری و غربگرایی نوین


دکتر عماد افروغ
روشنفکری چیست؟ به طور قطع یک تعریف مورد اتفاق و اجماع همگان در مورد تعریف لغوی روشنفکر وجود ندارد چون «روشن» یک کلمه ارزشی است، این بدان معنا نیست که نمی‌توان یک قدر متیقن از «روشن» ارائه کرد، اما وقتی وارد جزئیات می‌شویم می‌بینیم این کلمه با نظام ارزشی و فلسفی پیوند خورده است. رواج این کلمه برمی‌گردد به محاکمه امیل زولا. در سال 1894 یک سرهنگ یهودی (آلفرد دریفوس) محاکمه و به حبس محکوم شده و بعد از چهار سال معلوم می‌شود که بیگناه است. آقای زولا با دستگاه نظامی و قضایی درمی‌افتد و بیانیه‌ای منتشر می‌کند که اینگونه آغاز می‌شود: «من متهم می‌کنم».
این جمله در یک روزنامه معروف چاپ و منجر به محاکمه او و یک سال و اندی زندان می‌شود. پس از آن سیصد نفر از اندیشمندان و نویسندگان در سال 1898 بیانیه‌ای علیه محاکمه زولا منتشر می‌کنند که به «بیانیه روشنفکران» معروف می‌شود. شاید آناتول فرانس اولین کسی باشد که به تعریف مفهومی کلمه روشنفکر پرداخته است که البته این تعریف چندان با قواعد مدرنیته و روشنگری هم سازگار نیست. از نظر او روشنفکر کسی است که اندیشه و تفکرش را در خدمت شناسایی قدرت، حقیقت، عدالت و آزادی قرار دهد. روشنفکر کسی است که نگاه جهانشمول داشته باشد و این آرمان‌ها را در جامعه خود به تنهایی نبیند.
در حقیقت آناتول فرانس از ترکیب «روشنفکر جهان‌شمول» استفاده می‌کند. میشل فوکو که البته به هیچ فرا روایتی هم اعتقاد ندارد و از پیشتازان پست‌مدرنیسم است از مفهوم «روشنفکر ویژه» یاد می‌‌کند.
روشنفکری که رسالتش شناسایی و شناساندن شبکه پیچیده آمریت و قدرت است شبکه‌ای که هم می‌تواند ابزار و القاء و هم موضوع آن باشد. در مورد شبکه قدرت بحث‌های مفصلی وجود دارد که مجال پرداختن به آن نیست فقط به طور خلاصه باید گفت قدرت چند مفهوم عمده دارد: اما روشنفکران ارگانیک کسانی هستند که در خدمت توزیع و تولید دانش هستند، در خدمت القای هژمونی و استیلای قدرت‌های حاکم‌اند، کسانی که پیوند مستقیمی با قدرت رسمی دارند و رسالت خود را فراموش کرده و به عبارتی خودفروخته‌اند. دسته‌بندی ادوارد سعید هم شبیه گرامشی است.
«جولین بندام» متفکر دیگری است که روشنفکران را فیلسوف‌شاهانی می‌داند که فرصت تأمل و تفکر دارند و آن را در خدمت خاصی به کار می گیرند، آنها وجدان بیدار بشریتند، آرمان حقیقت‌جوئی، عدالت‌خواهی و آزادی‌گرائی از آرمان‌های اساسی آنهاست، شعار آنها نفی فساد، دفاع از ناتوانان، مبارزه با قدرت نامشروع و ستم‌پیشه و مخالفت با وضع موجود است. «جاکوبی» متفکر دیگری است که روشنفکران را به حرفه‌ای و آماتور تقسیم می‌کند. روشنفکران حرفه‌ای یا همان روشنفکران ارگانیک گرامشی کسانی هستند که متخصص‌اند، 1- زور 2- تهدید 3- نفوذ 4- اقتدار 5- اغواء
پیچیده‌ترین نوع اعمال قدرت اغواء است و تنها موردی است که در آن «ب» توسط فرد، گروه، سازمان یا جامعه‌ای مورد اعمال قدرت قرار می‌گیرد در حالی که نمی‌داند چه کسی بر روی او اعمال قدرت می‌کند: این وظیفه کیست که این شبکه‌ها را بشناسد؟ این رسالت کسانی است که فرصت تفکر دارند، از شجاعت خاصی برخوردارند تا بتوانند نقش اساسی را در رهایی‌بخشی انسان از همه جبرهای فردی، اجتماعی و تاریخی او ایفا کنند.
آنتونی گرامشی تقسیم‌بندی دیگری دارد او روشنفکران را به دو دسته تقسیم می‌کند: 1- سنتی 2- ارگانیک. روشنفکران سنتی کسانی هستند که با تعریف آناتول فرانس جهان‌شمول‌اند که اینها می‌توانند کشیشان یا مدرسان کار فکری می‌کنند اما دغدغه مردم و دردها را ندارند مثل خیلی از دانشگاهیان که به زبان خاصی صحبت می‌کنند و دیدگاه دایرة‌المعارفی دارند با روزنامه‌ها مصاحبه نمی‌کنند و برای خود صرفاً رسالت علمی قائل‌اند و در ژورنال‌های علمی برای ارتقاء خودشان قلم می‌زنند.
روشنفکران آماتور از یک سری اصول روشنفکری و اخلاقی تبعیت می‌کنند و قصدشان هم نقد و اصلاح وضع موجود است که چهار مشخصه برای این آماتورها ذکر کرده است: 1) روشنفکران آماتور میل به حرکت و تغییر دارند، اما نه برای سود و پاداش، بلکه برای عشق و علاقه خاموش‌نشدنی که حقیقت و منظری وسیع‌تر دارند 2) تمایل به برقراری ارتباط با مردم دارند، درد آشنا هستند و با زبان مردم حرف می‌زنند وقتی می‌گوئیم مردم باید دقت کنیم حداقل آن است که با قشرهای زیادی باید ارتباط برقرار کنیم. اکثر حکومت‌ها مخاطب خودشان را مردم قرار می‌دهند اما مخاطبشان قشر خاصی از مردم است و از ویژگی دولت‌های بعد از جنگ در کشور ما همین است، مخاطب دولت آقای هاشمی تکنوکرات‌ها بودند و مخاطب دولت آقای خاتمی ظبقه متوسط متخصص هستند.
البته ارتباط با مردم با موانع و تهدیدات زیادی همراه است و یک روشنفکر باید بتواند همه اینها را تحمل کند، به سراغ مردم برود و با مشکلات آنها از نزدیک آشنا شود.
3) به یک رشته اختصاصی خاصی وابسته نباشد یعنی بتواند فراتر از رشته خودش سراغ مردم رفته و با زبان آنها آشنا شود.
4) تحت هیچ شرایطی ارزش‌های متعالی را رها نکنند و به این ارزش‌ها اهمیت بدهند. از ویژگی‌هایی که او برای روشنفکران ذکر می‌کند آن است که آنها در خدمت آرمان‌ها و باورهای خودشان هستند و از این باورها دست برنمی‌دارند اما این به آن معنی نیست که روشنفکر متهور است بلکه تداعی شجاعت روشنفکر است. روشنفکر بیشتر به طبقه ضعیف و بی‌نماینده جامعه گرایش دارد، نه طبقه‌ای که قدرت در دست اوست. بنابراین بین روشنفکران و رابین‌ هود (که فردی بود کاملاً در خدمت مردم) یک نسبت وثیق وجود دارد.
و اما دو سؤال: اول اینکه روشنفکر تا چه اندازه می‌تواند مستقل باشد به هر حال او هم باید از جایی امرار معاش کند. آیا استقلال و وارستگی کامل برای روشنفکر متصور است یا نه؟
باید گفت بله، روشنفکر هم نیازمندی‌هایی دارد اما حد اینوابستگی باید مشخص شود روشنفکر می‌تواند استاد دانشگاه یا یک روزنامه‌‌نگار باشد و بخشی از مطالبات خودش را از دولت بگیرد اما این به معنی دولتی شدن نیست. یکی از مصادیق روشنفکر دولتی آن است که از رانت‌های دولتی بهره‌مند است و برای رسیدن به قدرت دولتی تلاش می‌کند.
پس روشنفکر دولتی نمی‌تواند روشنفکر آماتور باشد. مرحوم شریعتی معتقد بود: «روشنفکر کاری به رهبری سیاسی جامعه ندارد او فقط باید روشنگری کند.» در ایران با توجه به ویژگی‌های ساختاری و تاریخی آن رابطه ثروت و قدرت برعکس کشورهای غربی است یعنی افراد از قدرت به ثروت می‌رسند و بر این اساس رقابت برای تصاحب مصادر کلیدی سیاسی در آن با غرب متفاوت است.
سؤال دوم: آیا روشنفکر یک طبقه است یا نه؟
اگر طبقه را به معنای صحیح آن به کار بگیریم روشنفکر اصلاً نمی‌تواند طبقه باشد، طبقه یک مقوله اقتصادی است، حتی اگر بگوییم روشنفکران کسانی هستند که از قبل فعالیت‌های ذهنی خود نان می‌خورند باز هم نمی‌شود کلمه طبقه را به کار برد.
اگر بخواهیم از کلمه طبقه استفاده کنیم باید از «طبقه اجتماعی» صحبت کنیم که در واقع یک مقوله اقتصادی است که اجتماعی شده است، یعنی افراد در آن دارای خودآگاهی هستند، یک هویتی در آن شکل گرفته است، افراد با محیط خود تعامل دارند و نسبت به همدیگر احساس مثبت عاطفی دارند. پس روشنفکر می‌تواند از میان کسانی در طبقه کارگر باشد و محصور در طبقات متوسط یا متخصص جامعه نیست. اصولاً روشنفکر می‌تواند از میان کسانی که کار فکری یا کار یدی می‌کنند باشد و بستگی تام به اهداف و رسالت‌های افراد دارد.
من روشنفکران را به سه نسل دسته‌بندی می‌کنم که البته باید دقت کرد این دسته‌بندی‌ها (Ideal Types) لزوماً بیانگر واقعیات نیست و می‌تواند تا حدی بیانگر ایدئولوژی افراد باشد، به هر حال دسته‌بندی‌ها با فرضیه‌ها متفاوتند و قابل آزمون نیستند و صرفاً فایده و کارکرد آنها مورد ارزیابی قرار می‌گیرد.
1) نسل اول جریان روشنفکری که با سنت روشنگری (Enlightment) نسبت وثیقی دارد و شدیداً تحت‌ تأثیر مدرنیته غرب است. متفکران عمده آن آخوندزاده، ملکم‌خان، طالبوف، سیاح و... هستند که به علت آشنایی با لایه‌های تمدن غربی و امکان مسافرت به آنجا تحت‌ تأثیر قرار گرفتند. من این جریان را جریان «غرب‌گرا و سنت‌گریز» می‌نامم. جریانی که تمام مذاهب سنتی خودش را نفی می‌کرد و برای ترقی و تحول معتقد بود باید تمام سنت‌های خود را کنار بگذاریم و به مدرنیته اقتدا کنیم.
چون عقلانیت روشنگری دو ویژگی دارد: 1- خرد (Reason) 2- تجربه (Experiance) یعنی اگر چیزی به تیغ تجربه فردی و خردگرایی نیاید به عنوان مظهر حرفه باید آن را کنار زد پس فرهنگ و سنت‌ها کنار زده شد و از ملزومات این عقلانیت سکولاریسم و جدایی دین از سیاست، علم‌گرائی، اقتدارزدایی از نهادهای دینی و بردن دین به عرصه‌های خصوصی بود که کاملاً هم پدیده مبارکی نبود و اتفاقاً پیامدهای بسیار سوئی هم دربرداشت. یکی از پیامدهای طبیعی آن که بعضی از آن به عنوان دلالت منطقی و بعضی دلالت اجتماعی یاد می‌کنند، ظهور فاشیسم بود. چرا؟
چون فرهنگ بخشی از وجود ماست، چون جامعه یک موجودیتی ماورای افراد دارد وقتی فرهنگ و سنت را قطع کردید با عقلانیت سودگرایانه صرف مظاهری که افراد را به یکدیگر پیوند می‌دهد سست می‌شود. آنچه که افراد را به یکدیگر پیوند می‌دهد از سنخ خرد جمعی، عاطفه، احساس، سنت و اندیشه جمعی است وگرنه هیچ جمعی بدون توجه به این معانی پایدار نخواهد بود. الان هم بحث جهانی شدن مطرح است. این جهانی شدن اقتصاد است نه اقتصادی شدن جهان چون جهان نمی‌تواند با اقتصادی شدن صرف تداوم داشته باشد آنچه از سنخ نظم است از سنخ عقلانیت اقتصادی فردگرایی نیست. وقتی نیاز جامعه حذف شد جامعه به دنبال جایگزین آن می‌رود. واکنشی به نام رمانتیسیسم هگل و فاشیسم.
یعنی این نیاز جمع‌گرایی باید برطرف شود یک هیتلر می‌آورد و آن نیاز را به یک الگوی کاذب تأمین می‌کند و عجیب است در اروپایی که همه فردگرا شده‌اند ناگهان فریاد می‌زنند. Hi Hitler میزان جنایت‌هایی که به صورت کمی و کیفی در طول تاریخ بشر قبل از مدرنیته صورت گرفته است را با بعد آن مقایسه کنید. ما نباید چشمانمان را بر لایه‌های زشت و مخرب مدرنیته ببندیم ما این فرصت را داریم که ضمن توجه به جنبه مثبت به جنبه‌های منفی هم توجه کنیم و آن را در فلسفه سیاسی خودمان پالایش کنیم. و اما عملکرد این نسل را در ایران بنگرید. در ایران مشروطه به همت روحانیان و روشنفکران غرب‌گرا پیروز شد. شیخ‌ فضل‌الله نوری کاملاً مخالف بود اما چرا اعدام شد؟
مگر شعار تساهل که از غرب وام گرفته بودند در آن فضا طنین‌انداز نبود؟ آن‌چه تساهلی بود؟ چون تساهل شعاری و ابزاری بود، تساهل نهادینه و ریشه دوانده نبود. کسی پایبندی به آن نداشت. نکته مهم دیگر سر درآوردن مشروطه از استبداد رضاخانی است. چرا بسیاری از طرفداران مشروطه جزء مدافعان استبداد شدند؟ چه چیزی در تاریخ ایران باعث ظهور این مسأله شد که اگر ما در جهت پاسداری از حقوق و آزادی هم که شده به آن توجه نکنیم ممکن است در این راه به نتیجه معکوس برسیم؟ شما استبداد رضاخانی را با استبداد قاجار مقایسه کنید. استبداد قاجار استبداد خودبنیاد بود وابسته نبود اما استبداد رضاخان وابسته است یعنی اصلاحات ملکم‌خانی سر از استبداد رضاخانی درمی‌آورد و خود به خود زمینه برای ظهور نسل دوم روشنفکری آماده می‌شود.
جریان دوم روشنفکری که در چالش با جریان اول قرار می‌گیرد جریان اسلام‌گرا، سنت‌گرا و بومی‌گرا نامیده می‌شود. جریانی که دید خیلی چیزها از دست رفت و به مقصود هم نرسیدند به نوعی احیای سنت دست می‌زند و بازگشت به خویشتن مرحوم آل‌احمد و دکتر شریعتی و طرح مسأله از خودبیگانگی حضرت امام(ره) در این راستا مطرح می‌شود که نهایتاً به پیروزی انقلاب اسلامی ختم می‌شود.
نگاهی به تحولات جهانی از جمله فروپاشی شوروی نشان می‌دهد که نسل اول روشنفکری ما تا چه حد وابسته، گرته‌‌بردار و ترجمه‌ای بوده‌اند. زمانی که سوسیالیسم حاکم بود، همه گرایش‌های سوسیالیستی داشتند و زمانی که شوروی و بلوک شرق فرو پاشید همه گرایشات مدرنیستی به خود گرفتند چون این نسل اصولاً پیچیدگی‌های جامعه‌شناختی و تاریخی تحولات را نادیده گرفتند. امروز ما باید به این هشدار توجه کنیم که وقتی غرب خود دچار مباحث پست‌مدرنیستی است ما هیچگاه نباید از مدرنیته دفاع مطلق کنیم. دفاع مطلق از مدرنیته یعنی تحکیم استیلای غرب در نظم بین‌المللی توسط روشنفکران.
بنده جریان سوم روشنفکری که ما بعد از جنگ شاهد بروز آن هستیم را جریان «غرب‌گرای نوین» می‌نامم. برخی عوامل سیاسی ـ اقتصادی دوران سازندگی، بعضی شرایط بین‌المللی و عوامل معرفتی باعث شکل‌گیری و تقویت مجدد این جریان شدند. خیلی‌ها این تعبیر غرب‌گرای نوین را نمی‌پسندند و از این جریان به روشنفکران بازاندیش، گزینش‌گرا و عرفی‌گرا تعبیر می‌کنند. در این نسل باز صحبت‌هایی از علم‌گرائی، تجربه، سکولاریسم، نفی ایدئولوژیک بودن دین و بردن دین به عرصه‌های خصوصی مطرح می‌شود. وجه مشترک و عنصر محوری کسانی که جزء جریان سوم روشنفکری قرار دارند، نفی ایدئولوژی و مرحوم شریعتی است. در حالیکه غافلیم آن کس که ایدئولوژی را نفی می‌کند خودش از یک زاویه خاص ایدئولوژیک با مسائل برخورد می‌کند و خودش مصداق واقعی ایدئولوژی به معنی آگاهی کاذب است.
یک تقسیم‌بندی از روشنفکران دینی هم مربوط به آقای حجاریان است. ایشان یک نوع گونه‌شناسی طولی و عرضی می‌کند. در گونه‌شناسی طولی که همان جریان‌شناسی است می‌گوید: ما سه جریان داشتیم: 1- نسخ سنت 2- احیای سنت 3- تجدید سنت
در نسخ سنت طرد تمامی مظاهر سنت و افزون‌زدایی مطرح است که آقای حجاریان از آن به عنوان روشنفکران مصلح و اصلاح‌گرا یاد می‌کنند! روشنفکران نسل دوم احیاگران سنت هستند که به نقد وضعیت اجتماعی سنت و ساخت سیاسی می‌پردازند و به وجه سرکوبگر تمدن غرب ـ با تأسی به آراء دکتر عبدالهادی حائری ـ اهمیت می‌دهند که به شکل‌گیری روشنفکران انقلابی منجر می‌شود و بالاخره جریان سوم را روشنفکران بازاندیش می‌نامد.
از خصلت‌های روشنفکری بازاندیش نقد ایدئولوژی و ایدئولوژیک شدن دین، نقد گذشته خود و مرحوم شریعتی است. یعنی هر کدام از روشنفکران که می‌خواهند گذشته خود را نقد کنند، سراغ دکتر شریعتی رفته و او را نقد می‌کنند و این البته امر مبارکی است. چون منجر به شفافیت فضا و مقدمه‌ای برای شکل‌گیری توسعه سیاسی هم خواهد بود. در دسته‌بندی دیگری روشنفکران دینی را به سه دسته تقسیم کرده‌اند:
1- احیاء و اصلاح فکر دینی: از مشروطه تا 1320
2- انقلابی‌گری: از دهه 20 تا 1368
3- عرفی‌گرائی: از 1368 تاکنون
از مشخصات عرفی‌گرائی هم نقد ایدئولوژیک شدن دین است. حال ببینیم این ایدئولوژی که امروزه جریان سوم به نقد آن می‌پردازد به چه معناست؟ آیا این تعبیری که امروزه از ایدئولوژی رایج است با خود تنوع مفهومی ایدئولوژی سازگار است یا نه؟ و آیا کسانی که تعبیر خاصی از ایدئولوژی را القاء می‌کنند مصداق تعریف خودشان از ایدئولوژی هستند یا نه؟
ببینید سه دیدگاه در مورد ایدئولوژی مطرح شده است. 1) دیدگاه «دسیتو دیتروسیی». که ایدئولوژی را یک جریان خنثی و بی‌طرف می‌داند.
مراد دیتروسیی از ایدئولوژی علمی است که به توصیف و تحلیل نظام‌یافته ایده‌ها، احساسات، زمینه‌های ظهور، ترکیب و پیامدهای آن می‌پردازد. یعنی ایدئولوژی یک مفهوم خنثی است و اینکه الزاماً این مفهوم متضمن تحریف واقعیت، منحرف‌کننده و در خدمت منافع گروهی خاصی باشد وجود ندارد پس ایدئولوژی مجموعه‌ای از ارزش‌ها و باورهاست که شکل‌گیری آن به دوران جدید برمی‌گردد.
2) دیدگاه لیبرالیست‌ها و همراه آنها مارکسیت‌ها، که یک جریان انتقادی نسبت به ایدئولوژی است. اینها معتقدند ایدئولوژی یعنی آگاهی کاذب، یعنی ابزاری برای استثمار و تحقیر توده‌ها توسط فرادستان. این دیدگاه دانیل بل، مارکس و... می‌باشد. مارکس خودش را یک علم‌گرا می‌دانست و تمام مخالفان خودش را ایدئولوژیست معرفی می‌کرد. اتفاقاً وجه مشترک میان لیبرال‌ها و مارکسیست‌های کلاسیک در قرائت از ایدئولوژی است. یعنی بیش از آنکه «چه گفتن» فرد مهم باشد «چرا گفتن» مهم است، به خاستگاه آن توجه می‌شود و جامعه‌شناسی معرفت بیشتر به ایده توجه دارد. ایده برای خودش مستقلاً ارزیابی نمی‌شود بلکه به مبنا و خاستگاه اجتماعی آن برمی‌گردد.
بنابراین ایدئولوژی نوعی آگاهی کاذب برای استیلای گروه‌های فرادست بر گروه‌های فرودست است. این دیدگاهی بود که بعد از جنگ دوم ابتدا آن را «ادوار شویز» یکی از لیبرال‌های طرفدار بورژوازی مطرح کرد. او می‌گوید عصر «پایان ایدئولوژی» پایان ایدئولوژی یعنی چه؟ یعنی علم‌گرائی، واقعیت‌گرائی و توجه به خرد و تجربه فردی. همان چیزی که در مدرنیته هم مطرح شد که اوج شکوفایی آنها بود و این شکوفایی را به نام پایان ایدئولوژی رقم زدند. اما در دهه هفتاد و هشتاد که سرمایه‌داری با رکود مواجه شد بار دیگر متوجه شدند اصلاً مفهوم «پایان ایدئولوژی» خود یک مفهوم ایدئولوژیک است.
مجدداً غرب فروپاشی بلوک شرق را به پای تفوق و ارجحیت لیبرال دموکراسی بر سوسیال دموکراسی نوشت و بار دیگر در عرصه بین‌الملل فوکویاما و دیگران پایان ایدئولوژی را مطرح می‌کنند و این ادامه می‌یابد تا اینکه بحران دیگری نظام سرمایه‌داری را در بر بگیرد و آنگاه همه آنها خواهند گفت که این هم یک مقطع ایدئولوژیک در تاریخ غرب بوده است.
دیدگاه سوم دیدگاه اجتناب‌ناپذیری و همیشگی بودن ایدئولوژی است. این جریان می‌گوید ایدئولوژی چیست؟ ایدئولوژی شیوه برقراری ارتباط فرد با اجتماع است. ایدئولوژی ملات سازمان اجتماعی است و بدون آن هرکسی نقش خودش را زیر سؤال می‌برد. ایدئولوژی به جایگاه افراد مشروعیت می‌بخشد، چون نظامی از جهان‌بینی، ارزش‌ها و باورهای خاص است. البته این ایدئولوژی تحت شرایط خاصی می‌تواند به سیاست ایدئولوژیک توتالیتر تبدیل شود و تحت شرایط دیگری می‌تواند به سیاست‌های ایدئولوژیک غیرتوتالیته منجر گردد.
آیا می‌شود گفت لیبرالیسم ایدئولوژی نیست؟ لیبرالیسم مبتنی بر یک جهان‌بینی و درکی از انسان است که براساس آن به ارزشیابی جهان پرداخته و برای مسائل مختلف آن راه‌حل ارائه می‌دهد برخلاف ادعای دکتر سروش یک ایدئولوژی است منتهی ایدئولوژی که جهان‌بینی و ارزش‌های آن متفاوت است. اتفاقاً مصداق تمام خصلت‌های هفت‌گانه‌ای که ایشان برای تعبیر «ایدئولوژی» ذکر کرده‌اند در خود لیبرالیسم هم وجود دارد. بنابراین ایدئولوژی سه عنصر مهم با خود دارد: 1- مجموعه‌ای از جهان‌بینی است، یک نظام فکری است 2- ارزشیابی معتقدان به ایدئولوژی از این عالم براساس این جهان‌بینی است. 3- ارائه راه‌حل‌ها برای مسائل تحلیل شده از دید ایدئولوژی براساس جهان‌بینی است.
حال یک سؤال مطرح است. آیا اسلام جهان‌بینی ندارد؟ آیا یک دید از انسان، خدا و جامعه به ما نمی‌دهد؟ حتی اگر بگوییم دین فردی است و در اجتماع حرفی نمی‌زند وقتی گفتیم اصول دین پنج تاست و اول آن توحید، آیا این توحید و این ماهیت از اوئی و بسوی اوئی هیچ تفاوتی در زندگی آدمی ایجاد نمی‌کند؟ بالاخره این یک فکر و یک بینش است و حتی اگر بینش فردی هم باشد به دنبال تجلیات اجتماعی آن است چون ما نمی‌توانیم دچار یک نوع انشقاق و شکاف در معرفت باشیم البته شکاف ساختاری داریم و در عالم شهود و منطق بین هست‌ها و بایدها اختلاف هست اما ما نمی‌توانیم در عرصه نظر به گونه‌ای بیندیشیم و در عرصه عمل به گونه‌ای دیگر عمل کنیم، بنابراین باید پذیرفت که نگرش توحیدی فقط این نیست که شما یک نگاه فلسفی به عالم داشته باشید که عالم به هر حال خدائی دارد.
بلکه این نگرش توحیدی توأم با یک سری اعتقاد، رفتار و احساس است و این رفتار صرفاً در عالم فردی نیست و می‌تواند تجلیات اجتماعی داشته باشد، ضمن آنکه اصلاً احکام اجتماعی دارد، پیامبر هم با انگیزه استقرار عدالت حکومت تشکیل داده است در نتیجه اسلام به ما یک جهان‌بینی می‌دهد که به نظامی از ارزش‌ها و باورها ختم می‌شود که اینها در قالب یک‌سری نمادها تجلی می‌یابند و می‌توانند ایجاد مرز کرده و معرف هویت باشند بنابراین اسلام واجد ارزش‌هایی است که در مقاطع خاص راهنمای عمل قرار می‌گیرند منتهی باید میان ایدئولوژی و سیاست ایدئولوژیک تفاوت قائل شویم، سیاست‌های ایدئولوژیک متأثر از شرایط روز است اما ایدئولوژی حکایت از یک جهان‌بینی و استراتژی دارد به هر حال اسلام و تمام «ایسم‌ها» خود مصداق ایدئولوژی هستند چون جهان‌بینی و نظام ارزشی دارند و ارائه راه‌حل می‌کنند.
مرحوم شریعتی به عنوان یکی از روشنفکران نسل دوم که اسلام را به مثابه ایدئولوژی می‌نگرد معتقد است جهان‌بینی آمیزه‌ای از ارزش‌های وجودی انسان است که با تلقی علمی او از جهان هماهنگی یافته و توجیه می‌شود. این جهان‌بینی ایمان و اعتقادی را در وجود انسان می‌آفریند که نمی‌توان براساس تغییرات اجتماعی و سیاسی آن را کنار زد.
مرحوم شریعتی معتقد است: ما باید قبل از آنکه مذهب را رها کنیم (منظور مذهب به مثابه ایدئولوژی) و راهی را تجربه کنیم که بدون مذهب انسان به سعادت برسد، درست‌ترین راه این است که عوامل انحطاط مذاهب را بجوئیم و با آن علائم مبارزه کنیم و بکوشیم مذاهب نقش انقلابی خویش را که در زمان پیدایش داشته‌اند بازیابند وگرنه دشمنان انقلاب که در تاریخ بر مذهب پیروز شده‌اند با رها کردن مذهب به وسیله روشنفکران (منظور روشنفکرانی است از قبیل نسل سوم) امروز موفقیت جدیدی به دست خواهند آورد وانگهی این حرف که برای سعادت مذهب را رها کنیم و عقل را در آموزش و پرورش جانشین خدا سازیم و اخلاق علمی و عقلی را بریده از زیربنای خدا پی بریزیم حداقل به اندازه دو قرن کهنه شده است و این تزی است که پیشقراولان روشنفکری بورژوازی مطرح کرده‌اند و نتیجه‌اش اخلاقی است امروزه در جوامع مدرن غرب رو به توسعه می‌رود و تولیدهای اضافی‌اش نیز به سوی ما سیل‌آسیا صادر می‌گردد.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات