هرچند خود عنوان سخن، میرساند که موضوع سخن، فقط گوشهای از زندگی و قسمتی از اقدامات فقید معظم است، ولی چون ممکن است برای بعضی افراد این تصور پیدا شود که عنوان بالا بهانهای است برای توصیف کامل از زندگی و روحیات و صفات شخصی و اخلاقی معظمله و یا بهانهای است برای تشریح و بررسی اقداماتی که ایشان در دوره زعامت خودشان فرمودهاند، لهذا باید صریحاً بگویم که چنین منظور وسیعی در کار نیست؛ بلکه آنچه منظور است تشریح و توصیف شود، حتی از عنوان بالا هم محدودتر و جزییتر است.
و اما بررسی و تحلیل اقدامات معظمله ـ که سالها به صورت یک وزنه و یک قدرت اجتماعی زیسته، جریانهایی به وجود آورده و جلوی جریانهایی را گرفته؛ در یک جا دم زده و در یک جا سکوت کرده؛ ارزشهایی را بالا برده و ارزشهایی را پایین آورده؛ وجودش در تقویت و تضعیف بعضی جریانها موثر بوده؛ صدها میلیون تومان با مسئولیت و رای شخصی، چنان که عادت جاری بر این است، به مصرف رسانده؛ بالاخره چندین سال به صورت یک عامل نیرومند اجتماعی زندگی کرده ـ اساساً از عهده یک فرد خارج است.
اگر بنا شود بررسیها، از روی دقت و واقعبینی به منظور هدایت و ارشاد و روشن کردن جامعه صورت بگیرد. ـ چنان که در میان ملتهای رشد یافته معمول است ـ لازم است هیأتی از مفکرین بنشینند با فرصت تمام به محاسبه و تجزیه و تحلیل بپردازند و همه سود و زیانها را در نظر بگیرند و در دسترس جامع قرار دهند.
به علاوه جامعه ما هنوز به آن پایه نرسیده که اجتماع را فوق فرد بشناسد و حب و بغضها را کناری بگذارد و از این توصیف و تشریحها فقط ارشاد و هدایت و سعادت جامعه را منظور داشته باشد؛ همانطور که علمای تشریح، کالبدی را تشریح میکنند و منظوری جز علم و اطلاع و کمک گرفتن برای معالجه بیماران در نظر ندارند.
گذشته از همه اینها من الان نمیدانم که اگر بنا شود هیأتی از مفکرین ذیصلاحیت بنشینند و قضاوت کنند، آیا در حال حاضر چنین افراد صلاحیتداری در اجتماع ما وجود دارند یا نه؟ زیرا ما چنین تمرینی نداریم و همچو عادتی در میان ما تاکنون جاری نبوده است.
آنچه در میان ما معمول و متداول بوده و هست یک خوی قدیمی و یک بیماری نوظهور است. خوی قدیمی ما مداحی و ستایشگری و تملق است. بیماری جدید ما که علامت روشنفکری به شمار میرود لکهدار کردن و لجنمال کردن افراد است و به غلط نامش را «انتقاد» گذاشتهایم؛ در عین اینکه آن خوی قدیم و این بیماری جدید به ظاهر معکوس یکدیگر میباشند، از یک اصل و یک ریشه سرچشمه میگیرند و آن «گزافهگویی» و هوایی سخن گفتن و مصلحت اجتماع را در نظر نگرفتن است.
شاید بتوان گفت: در مقام هدایت و ارشاد جامعه نورافکنی بهتر از اینگونه بررسیها و تجزیه و تحلیلها ـ اگر محققانه و منصفانه صورت بگیرد ـ وجود ندارد. روح آن تعلیم عالی که در قرآن کریم راجع به تدبر در سرگذشتهای امم و افراد است چیزی جز استفاده کردن از این نورافکن نیست.
به هر حال موضوعی که در نظر است حتی از عنوان بالا محدودتر و جزییتر است؛ یعنی حتی در مقام بیان همه مزایای روحی و خدمات اجتماعی معظمله نیستم؛ فقط آن قسمت از مزایا موردنظر است که ایشان از آن جهت که فقیه و مفتی بودند واجد آنها بودند و آن قسمت از خدمات، منظور است که ایشان از آن نظر که زعیم روحانی بودند، انجام دادند.
این مزایا و خدمات همانها است که از امتیازات ایشان است و مجموعاً در اقران و اسلاف ایشان وجود نداشته است و به اصطلاح گامی به جلو بوده و شایسته زنده نگه داشتن و پیروی است و به همین مناسبت لازم است یادآوری شود؛ زیرا اگر به موجبی گامی به جلو برداشتیم شایسته نیست دو مرتبه به عقب برگردیم و مصداق آیه کریمه قرآن بشویم که میفرماید:
افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم؟
اکنون وارد اصل مطلب میشویم:
روش فقهی
یکی از مزایای برجسته معظمله روش فقهی ایشان بود که شایسته است پیروی شود و فراموش نگردد. این بنده در مدت هشت سال آخر اقامتم در قم که مصادف بود با سالهای اول ورود معظمله به آن شهر از درسهای ایشان بهرهمند میشدم و چون به روش فقاهت ایشان ایمان دارم معتقدم که باید تعقیب و تکمیل شود. آنچه در این گفتار میشود خلاصه کرد، مقایسه مختصری است بین روش فقهی ایشان و روش فقهی متاخرین در قرون اخیر و برای این مقصود یک مقدمه کوچک ذکر میکنم؛
باید دانست که روش فقهی فقها همه یکسان نبوده، اسلوبهایی متفاوت در اجتهاد و فقاهت در اسلام پدید آمده است؛ هم در میان اهل سنت و جماعت روشها و اسلوبهای مختلف به وجود آمده و هم در میان خود ما. اسلوب فقهی ما تدریجاً تنوع پیدا کرده و مختلف شده به طوری که به دورههای مختلف تقسیم میگردد. خود معظمله که به تاریخ فقه آشنا بودند و اسلوبهی مختلف فقهی را میشناختند و یکی از مزایا و امتیازاتشان همین آشنایی با روشهای مختلف فقهی شیعه و سنی بود، فقه را تقریباً به چهار دوره تقسیم میکردند؛ به این ترتیب؛
1- دوره ماقبل شیخ طوسی؛
2- از زمان شیخ طوسی تا قرن دهم که تقریباً مقارن با زمان شهید ثانی
3- از زمان شهید ثانی تا یک قرن اخیر؛
4- یک قرن اخیر.
بحث در این دورهها و بیان تغییراتی که در هر دوره نسبت به دوره قبل پیدا شده خود موضوع کتاب مستقلی است. در اینجا مختصری بین روش معظمله و روشی که در یک قرن اخیر معمول شده به عمل میآوریم.
فقها و اصولیین در مبحث اجتهاد و تقلید و یا در مبحث قضا و شهادات چندین علم را نام میبرند که مقدمه اجتهاد شمرده میشوند. میگویند: شخص مجتهد باید این علوم را طی کرده باشد، این علوم عبارت است از: نحو، صرف، لغت، منطق، کلام، اصول، تفسیر، حدیث، رجال؛ یعنی، معرفت به احوال روات احادیث.
متاخرین یعنی از یک قرن پیش به این طرف این چنین معتقد شده و در کتب خود تصریح کردند که آن چیزی که عمده و مهم و اساس است علم اصول است و لهذا عملا چندان توجهی به سایر علوم نمیکنند و بلکه بعضی از آن علوم یعنی، تفسیر، حدیث و معرفت رجال حتی به طور مختصر هم تدریس نمیشود؛ زیرا به عقیده متاخرین دانستن مقداری ادبیات عرب کافی است که در موقع لزوم به تفسیر آیه قرآن رجوع شود. لزومی دارد که مجتهد قبلا با تفسیر قرآن آشنا باشد.
همچنین حدیث و معرفت رجال اسناد احادیث؛ زیرا به عقیده متاخرین، در علم اصول حجیت خبر واحد صحیح، ثابت شده و از طرفی بعضی از علمای حدیث گذشته مانند شیخ حر عاملی مولف وسایلالشیعه این زحمت و رنج را متحمل شدهاند و احادیث صحیح را از غیرصحیح جدا کردهاند و در دسترس قرار دادهاند. پس لزومی ندارد برای شناختن حدیث صحیح از غیرصحیح صرف وقت بشود. روی این جهات عادت جاری فعلی این است که طلاب بعد از مختصری ادبیات عرب و منطق، به خواندن اصول فقه میپردازند و ثقل کار خود را روی این علم میاندازند و ضمناً به خواندن خود فقه مشغول میگردند تا آنکه به عقیده خودشان به مقام اجتهاد نایل میگردند.
و چون اخیراً کتابهای فقهی مفصل و جامعی نیز نوشته شده که بعضی از نظر نقل اقوال فقها جامعیت دارند، مثل مفتاح الکرامه سیدجواد عاملی و بعضی از نظر اشتمال بر فروع و قوت استدلال جامعیت دارند؛ مثل جواهر الکلام شیخ محمدحسن نجفی و مصباحالفقیه حاجآقارضا همدانی، به عقیده متاخرین این کتب ما را از سایر کتب فقهیه بینیاز میسازد. پس چندان لزومی ندارد که به سایر کتب فقهیه هزار سال پیش مراجعه کنیم. پس برای یک فقیه بعد از تسلط کامل بر علم اصول، با در نظر گرفتن کتاب حدیث جامعی مانند وسایل و کتابهای فقهی جامعی مانند جواهر و مفتاح الکرامه، کافی است که این چند کتاب را جلو خود بگذارد و به استنباط احکام الهی بپردازد.
البته این روش عمومی و نوعی است؛ ولی همیشه افراد استثنایی پیدا میشوند که تمایلی به تفسیر یا حدیث یا معرفت رجال و یا فقه عامه و یا تاریخ نشان میدهند؛ ولی معمولا این امور کارهای لازمی شمرده نمیشود...
انصراف از سایر شعب علوم اسلامی از یک طرف و جذابیت و سرگرمکنندگی علم اصول از طرف دیگر، منشاء پیدایش عادتی در میان فضلا و اهل نظر شده که میتوان نام او را عادت «مسألهسازی» گذاشت. به این معنا که مسایلی را فرض و تخیل میکنند و در اطراف آن مسایل فرضی به بحث و مناظره میپردازند و البته ممکن است در همه عمر بشر چنین فرضی واقع نشود؛ اما از نظر اعمال قواعد اصولی جالب است که ببینیم جای کدامیک از اصول چهارگانه؛ یعنی برائت، احتیاط، تخییر و استصحاب یا برخی قواعد و اصول دیگر از قبیل اصاله الطهاره یا قاعده فراغ و تجاوز است.
و چون این اصول علمی در جایی جاری است که شکی در کار باشد و از طرفی موقعی معماآمیز میگردد که یک علم اجمالی و مبهم هم در کار باشد، لهذا در این مسایل فرضی و ساخته شده «شک» و «علم اجمالی» زیاد به گوش میخورد و گاهی در میان این مسایل فرضی مسایل خوشمزهای فرض میشود که جالب توجه است؛ مثلا فرض میکنیم شخصی وضو گرفت و بعد رفت داخل اتاق شد؛ بعد که بیرون آمد علم اجمالی دارد که در وقتی که داخل اتاق شد یا نماز فریضهاش را خواند پس تکلیفش ساقط است و یا با زوجه خودش مقاربت کرد پس نه تنها تکلیف و فریضهاش ساقط نشده، بلکه طهارتش (وضو) نیز باطل شده و باید برود غسل کند و نماز بخواند. حالا تکلیف این شخص چیست؟ برود احتیاطاً غسل کند و بعد هم فریضه نماز را ادا کند و یا بنا بگذارد که نماز خوانده و غسل هم نکند یا تنها غسل بکند؟
حالا آیا چنین برای کسی اتفاق میافتد یا اتفاق نمیافتد، مطلب دیگری است.
یک بار دیگر هم در تاریخ اسلامی روحیه «مسألهسازی» و دنبال مسایل فرضی رفتن پدید آمده و آن در قرن دوم هجری؛ یعنی هنگامی است که در عراق مکتب رای و قیاس به وسیله ابوحنیفه پیشوای معروف یکی از فرقههای اهل تسنن پایهگذاری شد و برای قبول و سندیت حدیث شرایط زیادی قایل شدند و میدان فعالیت به دست رای و قیاس افتاد.
در حجاز، گذشته از ائمه اهلبیت(ع) که عمل به قیاس را باطل میدانستند، فقهای عامه از قبیل مالک بن انس و شاگردانش نیز با قیاس میانه خوبی نداشتند و چون فقهای عراقی؛ یعنی ابوحنیفه و اتباعش در مسایل فرضی خویش با کلمه «ارایت» شروع میکردند، فقهای حجاز آنها را «اریتیون» میخواندند. در بعضی از احادیث ما نیز اشاره به این جریان است و بعضی از ائمه فرمودهاند: «ما اهل ارایت نیستیم.»
البته بحث در این مطلب از جنبه نظری که آیا روش متاخرین صحیح است یا نه از حدود این مقاله خارج است، آنچه گفته شد فقط به منظور مقایسه بین روش فقهی شخصیت بزرگی است که موضوع مقاله ماست با روش فقهی که غالب متاخرین دارند. معظمله عملا اینچنین نبود.
اولا، همانطوری که اشاره کردم به تاریخ فقه آشنا بود و سبک فکرهای مختلف قدما و متاخرین را میشناخت و بعضی را تایید و نسبت به بعضی انتقاد داشت و آنها را عامل انحراف فقه میدانست.
ثانیاً، بر حدیث و رجال حدیث تسلط کامل داشت؛ طبقات روات و محدثین را کاملا میشناخت و خود یک طبقهبندی مخصوص کرده بود که بیسابقه بود. با یک نگاه به سند حدیث اگر خللی در سند آن حدیث وجود داشت درک میکرد.
ثالثاً، بر فقه سایر فرق مسلمین و روش و مسلک آنها تا اندازهای محیط بود، کتب حدیث و رجال حدیث را میشناخت....
با قرآن و تفاسیر آشنایی کامل داشت. قرآن را هرچند به تمامه حافظ نبود، اما نیمه حفظ داشت. تاریخ اسلامی را دیده و خوانده و آشنا بود.
این نکته را هم اضافه کنم که معظمله مکرر در ضمن اعتراف به پارهای از محاسن کتاب حدیث معروف وسایلالشیعه تالیف شیخ حر عاملی نواقص این کتاب را تذکر میداد و آرزو میکرد که کتابی در حدیث نوشته شود که محاسن وسایلالشیعه را داشته باشد و اما نواقص آن کتاب را نداشته باشد. بالاخره این آرزو جامه عمل پوشید و تحت نظر و مراقبت خود معظمله عدهای از فضلای طلاب به این کار مشغول شدند و در حدود ده سال طول کشید؛ تا بالاخره در دو سه سال قبل به اتمام رسید و از سال گذشته طبع آن کتاب آغاز شد.
این کتاب موسوم است به تهذیب الوسایل، خیلی موجب تاسف خواهد بود اگر خدای نخواسته طبع این کتاب موقوف شود. من شخصاً هنوز موفق به زیارت آن کتاب نشدهام؛ ولی از قراری که از اهل اطلاع شنیدهام همانطوری است که معظمله آرزو میکرد.
وحدت اسلامی
یکی از مزایای معظمله توجه و علاقه فراوانی بود که به مسأله وحدت اسلامی و حسن تفاهم و تقریب بین مذاهب اسلامیه داشت. این مرد چون به تاریخ اسلام و مذاهب اسلامی آشنا بود، میدانست که سیاست حکام گذشته در تفرقه و دامن زدن آتش اختلاف، چه اندازه تاثیر داشته است و هم توجه داشت که در عصر حاضر نیز سیاستهای استعماری از این تفرقه حداکثر استفاده را میکنند و بلکه آن را دامن میزنند و هم توجه داشت که بعد و دوری شیعه از سایر فرق سبب شده که آنها شیعه را نشناسند و درباره آنها تصوراتی دور از حقیقت بنماید.
به این جهات بسیار علاقهمند بود که حسن تفاهمی بین شیعه و سنی برقرار شود که از طرفی وحدت اسلامی که منظور بزرگ این دین مقدس است تامین گردد و از طرف دیگر شیعه و فقه شیعه و معارف شیعه آنطور که هست به جامعه تسنن که اکثریت مسلمانان را تشکیل میدهند معرفی شود.
از حسن تصادف چند سال قبل از زعامت و ریاست معظمله که هنوز ایشان در بروجرد بودند «دارالتقریب بینالمذاهب الاسلامیه» به همت جمعی از روشنفکران سنی و شیعه تاسیس شد. معظمله در دوره زعامت خود تا حد ممکن با این فکر و با این موسسه کمک و همکاری کرد. برای اولینبار بعد از چندین صد سال بین زعیم روحانی شیعه و زعیم روحانی سنی شیخ عبدالمجید سلیم و بعد از فوت او به فاصله دو ـ سه سال شیخ محمود شلتوت مفتی حاضر مصر و رییس جامع ازهر، روابط دوستانه برقرار شد و نامهها مبادله گردید.
قطعاً طرز تفکر معظمله و حسن تفاهمی که بین ایشان و شیخ شلتوت بود موثر بود در این که فتوای تاریخی معروف را در مورد به رسمیت شناختن مذهب شیعه بدهد.
معظمله را نباید گفت: نسبت به این مسأله علاقهمند بود؛ بلکه باید گفت عاشق و دلباخته این موضوع بود و مرغ دلش برای این موضوع پر میزد.
عجیب این است که از دو منبع موثق شنیدم که در حادثه قلبی اخیر که منجر به فوت ایشان شد، بعد از حمله قلبی اولی که عارض شد و مدتی بیهوش بودهاند و بعد به هوش آمدند قبل از آن که توجهی به حال خود بکنند و در این موضوع حرفی بزنند موضوع تقریب و وحدت اسلامی را طرح میکنند و میگویند: من آرزوها در این زمینه داشتم.
اسلام در دنیای خارج
از گامهای برجستهای که در زمان معظمله و به وسیله ایشان برداشته شد اعزام مبلغ و نماینده مذهبی به کشورهای خارجی بود. معرفی اسلام به کشورهای خارجی هر اندازه تاکنون صورت گرفته یا به وسیله شرقشناسان اروپایی بوده و یا به وسیله بعضی از دانشجویان بااستعداد مسلمان که تا حدودی موفق شدهاند فعالیتهایی در مدت اقامت خود در کشورهای خارجی متمدن بنمایند، از قبیل دکتر محمداقبال پاکستانی در مدتی که در اروپا میزیسته و یا به وسیله دانشمندان مصری و هندی بوده که بعضی کتابهای جالب درباره اسلام نوشتهاند و به زبانهای خارجی ترجمه شده و یا به وسیله فرقههای منسوب به اسلام مانند قادیانیها بوده که در اروپا یا آمریکا فعالیتهایی کردهاند و شاید فعالیت دسته اخیر از همه بیشتر بوده است.
الان نمیدانم که تاکنون از طرف دانشگاه مذهبی از هر نمایندگانی به طور رسمی به کشورهای متمدن فرستاده شده یا نه؟ قدر مسلم این است که تاکنون از اسلام یک معرفی صحیحی به دنیای خارج نشده و باز قدر مسلم این است که از طرف جامعه شیعه تا چند سال پیش هیچگونه اقدامی به هیچ شکلی نشده بود.
معظمله ـ که علاوه بر جنبه فقاهت، مطالعاتی در متن اسلام و معتقدات اسلامی داشت و اسلام را خیلی بیپیرایه و عریان از توهمات عوامانه پذیرفته بود و از طرفی برخلاف اقران و اسلاف خود از تاریخ قرون جدید و اوضاع عصر حاضر تا حدود نسبتاً خوبی آگاه بود ـ معتقد بود که اگر حقایق فطری اسلامی بر افکار حقیقتجو و کاوشگر و کمتعصب اروپایی عرضه داشته بشود این دین حنیف را تدریجاً خواهند پذیرفت و روی همین جهت نماینده به آلمان و آمریکا اعزام کرد و در کار اعزام نماینده به لندن و بعضی جاهای دیگر بود که اجل فرارسید.
همکاری دین و علم
یکی از مزایای برجسته معظمله که نماینده طرز تفکر روشن وی بود علاقهمندی وی به تاسیس دبستانها و دبیرستانهای جدید تحت نظر سرپرستان متدین بود که دانشآموزان را، هم علم بیاموزند و هم دین. معظمله دیانت مردم را در بیخبری و بیاطلاعی و بیسوادی آنها جستوجو نمیکرد. معتقد بود که اگر مردم عالم شوند و دین هم به طور صحیح و معقول به آنها تعلیم گردد، هم دانا خواهند شد و هم متدین. آن مقداری که من اطلاع دارم مبالغ زیادی از وجوه و سهم امام را اجازه داد که صرف تاسیس بعضی از دبستانها و دبیرستانها بشود.
در بیلان چاپی دبیرستان کمال نارمک خواندم که مبلغی در حدود هشتصد هزار ریال با اجازه ایشان بابت سهم امام به دفتر آن مدرسه پرداخته شده است. هرچند درباره مدارس جامعه تعلیمات اسلامی اطلاع دقیقی ندارم؛ اما میدانم کمکهای شایانی کرده است و حتماً موارد دیگر هم هست که من فعلاً بیخبرم.
این اقدام معظمله بسیار قابل تحسین است. هرچند این اقدام نیز نسبت به آنچه باید بشود ناچیز است؛ اما با توجه به این که در گذشته افرادی بودند و الان هم وجود دارند که آبادی دین را در خرابی این مدارس و معدوم شدن علوم جدید میدانسته و میدانند، معلوم میشود که عمل معظمله بسیار ارزشمند بوده است.
دفتر و حساب
یکی از اقدامات معظمله این بود که برخی از امور مرجعیت را تحت نظام دفتر و حساب درآوردند.
همه میدانند که معمولا در هر شهری و هر نقطهای که عدهای شیعه علاقهمند به امور دیانت باشند یک نفر یا چند نفر وکالتنامهای از طرف مرجع تقلید میگیرند برای گرفتن وجوهات از مردم و فرستادن به مرکز و ممکن است اجازهای هم برای شخص خود بگیرند که فلان مبلغ حق مصرف کردن داشته باشند.
در این بین شیادانی پیدا میشدند که مهر و امضای مراجع را جعل میکردند و اگر از مرکز سوال میشد که شخصی به این اسم مدعی وکالت است آیا راست میگوید یا جعل کرده؟ مرکز نمیتوانست جواب بدهد و یا اگر کسی میآمد و وکالتی برای یک نقطه معین میخواست اگر آن نقطه مشهور و معروف نبود مرکز نمیتوانست بداند که آیا در آنجا کسی دارد یا ندارد. ولی معظمله از همان روزهای اول زعامت دستور دادند دفتری تنظیم گردد.
در آن دفتر نام آن شخص و حدود وکالت و مضمون وکالتنامه و محل سکونت آن شخص و نام کسانی که به معرفی و توثیق آنها این وکالت داده شد درج میشد و در مواردی که تخلفی دیده میشد آن وکالتنامه استرداد میشد. این اقدام معظمله امر وکالتها را از هرجومرج خارج ساخت...