مسعود رضوی فقیه
* جناب استاد نصر، از شما به خاطر وقتی که برای پرسشهای من در نظر گرفتید، سپاسگزاری میکنم. بحث ما درباره تشیع و هویت ایرانی است. پیش از هر چیز مایلم نظر شما را درباره مفهوم ایران بودن بدانم.
** ایران تمدن و فرهنگ چندجانبه و بسیار کهنی دارد. این فرهنگ از لایههای متنوع و عمیقی شکل گرفته و به تدریج تبدیل به پدیده خاصی شده که من و شما از آن به ایرانی بودن تعبیر میکنیم. اولین خصوصیت فرهنگی ایرانی که بدون آن نمیتوان ایرانی بودن را تعریف کرد، وجود پیوستگی و گسستگی است. از یک سو همواره یک هویت خاصی و مستقل ایرانی در تاریخ ایران از عصر اسطورهها و سلسلههای ماقبل هخامنشیان- که در شاهنامه به تفصیل ذکر شده- وجود دارد و این هویت و فرهنگ هیچگاه افول نکرده، در دوران هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان که سلسلههای ماقبل اسلام هستند ادامه یافته و پس از آن هم تا امروز دوام داشته است و فرهنگ اسلامی بر بستر فرهنگ ایرانی بالیده و طی 14 قرن، یک نوع تجلی و بازنمود خاصی از آن ارایه شده است. افزون بر این، در فرهنگ ایرانی که مشخصههای ایرانی بودن در آن مستقر است، آمیزهای از کامجویی مفهومی و دنیوی وجود دارد. این را در شعر و به خصوص عزلها و داستانهای منظوم و همین طور نقاشی و مینیاتور و باغهای ایرانی و دیگر هنرها میتوان به گستردگی دید. این ویژگی نوع پالایش همزمان مادی و معنوی را نشان میدهد. خوب میدانید که ایران از همان ابتدای تاریخ، مرکز برخورد تمدنها و جریانهای فکری متفاوت و حتی متضادی بوده است. برخلاف برخی کشورهای دیگر مثل چین که با دیوارهای مرتفع و کوهستانهای بلند در اقصای شرق قرار داشت یا مصر که دو طرفش را بیابان و جنوبش را هم رود نیل احاطه کرده است.، ایران از شرق، غرب و شمال همواره در حال برخورد، جنگ و مهاجرت بوده است. این ویژگی اقلیمی در فرهنگ ایرانی، خصوصیاتی نظیر پذیرندگی، شکلگیری و جذب فرهنگهای دیگر را به وجود آورده است. به همین دلیل شما میبینید که ایرانیان در برخورد با فرهنگها و تمدنهای دیگر بسیار منعطف و نرم هستند. این را در برخورد ایرانیان با تجدد هم میبینیم و در سازگار کردن سنتها و عقایدشان با امور مدرن و در عین حال مستقل بودن از آن.
* آیا ورود اسلام به ایران، تغییر در این مشخصهها و ویژگیهایی که ما از آنها به عنوان ویژگیهای ایرانی نام میبریم به وجود آورده است.
** هنگامی که اسلام به ایران وارد شد و مردم ایران آن را پذیرفتند، این ویژگیها نیرومندتر شد. در اسلام به دلیل رویکرد آزاد به علم و سادگی ایمان و اعتقاد، خصوصا در همان دورههای اولیه، توان الحاق و درآمیختگی مثبت و گستردهای امکانپذیر شد. در همان قرون اولیه این خصوصیات بر بستر فرهنگ ایرانی، موجب پدپد آمدن تمدنی خیرهکننده شد و آثار معنوی و هنری پرشماری به جهان عرضه کرد. ایران در طول تاریخ طولانی خود نه فقط توانست یونانیان، اعراب، ترکها و مغولها را که در تهاجم به این سرزمین مستقر شده بودند، مورد پذیرش قرار دهد، بلکه شیوه زیست و جهانبینی و سلوک خود را نیز به آنها آموخت. اینها عواملی بود که ایران را به مثابه یک مرکز بزرگ و منحصر به فرد تمدنسازی و فرهنگآفرینی مطرح کر. علاوه بر این، از هند و جهان مدیترانهای و هر جای دیگر عقاید و دانشهایی وارد ایران و جذب و هضم در این فرهنگ میشد. ایرانیان ترکیبی از این همه را عرضه میکردند که از آنها چشمگیرتر و ممتازتر بود. من معتقدم این فرهنگ، از ویژگیهای ممتازی برخوردار است که با کل فرهنگهای آسیایی برابری میکند. این فرهنگ همواره در برخورد با فرهنگهای دیگر به جذب آنها پرداخته و بعد خود را بازسازی کرده است. اسلام بیتردید نقشی اساسی در وحدت، بازسازی، تعمیق و گسترش فرهنگ ایرانی داشته، اما فراموش نکنید که ایرانی بودن، مفهومی اعم است و اسلام نقشی مهم در آن برعهده دارد.
* مهمترین چیزی که اسلام به فرهنگ ایرانی افزوده، چیست؟ آیا ایمان است یا شریعت یا برخی امکانات خاص نظیر تغییراتی در زبان، آداب، ادبیات و امثال اینها؟
** اینها هست. اما مهمترین مساله، تقدسبخشی به زندگی است. اینکه اعمال را نه از سر غریزه یا برای سودجویی و حسابگری، بلکه جهت تکلیف و با درک معنوی آن انجام دهیم. این تقدسبخشی به زندگی و اعمال، پس از ورود اسلام به ایران بسیار بارز بوده است.
* آیا گرایش ایرانیان به تشیع و اینکه مکانها، ایام، اشخاص، نامها و بسیاری چیزهای دیگری را در هالهای قدسی مورد ذکر و ستایش قرار میدهند، برآمده از همین امر است؟
** میشود گفت که تا حدی حرف شما درست است. تشیع در این زمینه نقش آشکار و غیرقابل انکاری دارد اما حتی قبل از آن هم، که ایرانیان غالبا سنی مذهب بودند، این جریان را ما میدیدیم. به تدریج با گرایش شیعی، خصوصا از قرون نهم و دهم، البته این سیر و این گرایش پررنگتر شد. مثلا اگر به روزها با مراسم مذهبی ویژهای همراه است که از جمله میتوان به اطعام و سفره به عنوان عملی مقدس و دینی اشاره کرد. مردم در این زمان دعا میخوانند، نیایش میکنند و برای درگذشتگان همدیگر طلب مغفرت و آمرزش مینمایند. به فقرا غذا میدهند و همراه با آن مراسم روضهخوانی یا مداحی برگزار میشود. در گذشته تعزیه هم خیلی رایج بود که نمایش احساسی کهنی است که به صورت منظوم و با مهارت درباره وقایع کربلا و وصف زندگی ائمه و معصومین برگزار میشود. اینها روشهایی برای تقدس بخشی به زندگی است و این نکته را باید پذیرفت که آهنگ زندگی ایرانیان سنتی را تقویم شیعی به پیش میبرده است. چه در غمها و چه در شادیها حتی عید نوروز که یکی از کهنترین سالروزها و جشنهای ماست- بهتر است بگویم سرآغاز سال نو و مهمترین نشانه بازمانده از تاریخ باستانی ایران است- برای عامه مردم ایران، ماهیتی اسلامی به خود پذیرفت. آنها دیگر آن را یک رسم زرتشتی یا غیراسلامی قلمداد نمیکنند، بلکه با خواندن قرآن و سفر به مکانهای زیارتی شیعی آن را گرامی میدارند و مقدس میشمارند.
* جناب استاد، من میخواهم جانب پرسش را قدری عوض کنم و حالا که به بحث تشیع رسیدیم، از شما این سوال را بپرسم که از جهت تاریخی، برخی از اهل دین و نظر، تشیع را یک فرقه میدانند. در حالی که گروهی دیگر معتقدند که اسلام یک مجموعه به هم پیوسته معنوی، تاریخی، فرهنگی و اعتقادی است که تشیع بخش مهمی از باطن آن را تشکیل میدهد. نظر شما در این باره چیست؟
** این اصطلاح با کلمه «فرقه» برای شیعه اصلا صحیح نیست. مخصوصا در این معانی جدید و دقیقی که در تعریف فرقه، در کتب تاریخی ادیان آمده است. برای اینکه بهتر منظورم را بیان کنم باید بگویم اولا شیعه، یک مذهب بسیار ریشهدار است که در صدر اسلام متجلی شده و مثل مذهب پروتستان در تاریخ مسیحیت نیست که در مقابل یا در واکنش به مذهب کاتولیک متولد شده باشد. از همان سپیده دم تاریخ اسلام بود، حضور داشته و اصالت تاریخی و ریشههای محکمی دارد. مبانی اساسی شیعه از این نظر خیلی مستحکم است و یک فرقه که بعدا در گوشهای شکل گرفته باشد، نیست.
* حتی اگر نظر شما را بذیریم، باز هم این سوال برای ما مطرح خواهد بود که اساسا شیعه کیست؟ آیا فقط کسی است که در ماجرای خلافت و وصایت، تاریخی فکر نمیکند و آن را به نصب الهی میداند یا اینکه این مفهوم افقی وسیعتر دارد؟
** این تمایزهای اعتقادی و کلامی البته هست و نباید نادیده گرفته شود. میان همه مذاهب و نحلههای گوناگون، در همه ادیان چنین مسایلی وجود داشته و خواهد داشت. اما مسئلهای که شما باید دقت کنید این است که تشیع جزو بخش مهمی از ساختار اساسی وحی اسلامی، برآمده از آن و متکی به آن است. نه فقط تشیع، بلکه تسنن هم این چنین است. تسنن و تشیع هر دو منشعب از وحی الهی هستند و نکته مهم در وضع کنونی جهان این است که این دو تلقی و دو تعبیر اساسی از اسالم یکدیگر را بشناسند و طرد نکنند. یعنی اصالت و رسمیت این جریانهای اصیل تاریخی نباید نفی شود. خصوصا از جانب خود مسلمان و لذا من بر اصالت وحیانی، تاریخی و دینی تشیع تاکید میکنم و به هیچوجه به کار بردن واژه با اصطلاح «فرقه» را درست نمیدانم.
* آیا شیعه شدن ایرانیان فقط یک روند سیاسی بوده است؟ یعنی به دلایل سیاسی شیعه را پذیرفتهاند؟ منظورم این است که آیا دلایل سیاسی در تاریخ، مثلا تقابل با امویان و عباسیان و بعد هم به صورت ویژه و حاد با عثمانیان، تاثیری مقابلهگرانه- یا شاید موازنهگر- بر گرایش ایرانیان به شیعه نداشته است؟و اینکه نوعی تعاد ژئوپولتیکی برای حفظ کیان ایرانی در این گرایش ملاحظه شده است؟
** منظور شما را میفهمم. این نکته پیچیدهای است که باید جوانب تاریخی آن به دقت مورد ملاحظه قرار گیرد. بسیاری از مورخان و مستشرقان سطحینگر در این باره عجولانه نظر دادهاند و نظریهها یا تئوریهای غیرواقعی درباره نقش تشیع در ایران و تقابلهایی که با خلافت داشته عرضه کردهاند. ما نباید این نظرگاههای سطحی و سادهانگار را تکرار کنیم. همانطور که اشاره کردم باید همواره این نکته و اصل مهم را به خاطر داشته باشید که تشیع را ایرانیها نساختهاند. تشیع برآمده از خواست خداوند و کار خداست. بعضیها تصور میکنند که اگر بگویند تشیع را ایرانیها ساختهاند و این یک مذهب اختراع ایرانیهاست، به شیعه خدمت کردهاند، اما تصورشان به کلی غلط است، همه ما میدانیم که در اوایل تاریخ، ایرانیها عمدتا سنی بودهاند. مذاهب بزرگ اهل سنت هم در مناطق مختلف اقلیم ایرانی شکوفه زده و رشد و نمو کرده است. سران چهار مذهب بزرگ و معروف اهل سنت؛ یعنی شافعی، حنفی، حنبلی و مالکی، ایرانی بودهاند. نویسندگان و جامعان احادیث بزرگ اهل سنت، معروف به صحاح هم اهل ایران بودهاند و اتفاقا بررسیهای تاریخی این نکات را به ما نشان میدهد. وقتی که در سوریه، مصر و شمال آفریقا، بسیاری از عاملان و فرمانروایان برجسته و سلسلههای حکومتی نظیر فاطمیان، گرایشهای مختلف و متنوع شیعی داشتند، بزرگان کلام، حدیث و فقه سنتی نظیر بخاری، ترمذی، امام فخر رازی و ... در خراسان مکتب و مدرسه و شیوه داشتند و پیروان پرشمار آنها در ایران مشغول زندگی و تبادلنظر یا تبلیغ عقایدشان نبودند. اینها را باید در تاریخ دید. اما در عین حال، ما نمیتوانیم برخی تقابلها را فراموش کنیم. برای مثال، از بدو اسلام، نوعی علاقه به اهل بیت(ع) در ایرانیان به وجود آمد. این گرایش، با رخ دادن واقعه کربلا و اتفاقات سهمناکی که پس از آن رخ داد، موج شد ایرانیان نسبت به ستمی که به خاندان پیامبر و وقایعی که منجر به مظلومیت امام حسین (ع) شده بود، علاقهای گسترده به ایشان ابراز کنند. این گرایش مسلما با حمله اعراب به ایران و ستمها و رفتارهای نژادپرستانهای که در عهد امویان نسبت به ایرانیها روا شده بود، تشدید و تعمیق شد. به همین دلایل، به رغم اینکه تسنن گرایش غالب ایرانیان در قرون اولیه هجری بود، اما از همان آغاز در مناطق متعددی از ایران، نظیر قم و سبزوار و جاهای دیگر، شیعیان زیادی حضور داشتند و گرایشات و آشکار شیعی فراوانی پدید آوردند. اما اینها عمومیت نداشت و وجه غالب نبود. پس از حمله مغول، صفویه نقش مهمی در گسترش گرایشات شیعی در ایران داشتند. تصوف نور بخشیه و کبرویه و بسیاری دیگر از مکاتب عرفانی و صوفیانه، در این زمینه سهم چشمگیری ایفا کردند. آنها نوعی تعلق به ولایت و معارف باطنی را که با تشیع متمایل و معتقد کردند. پس از آن، تضعیف قدرت خلافت عباسی و پیدایش قدرتهای محلی در ایران، منجر به شکلگیری نهضتهای جدید و عمیق شیعی بر مبنای آموزههای اساسی شیعه شد. ظهور خواجه نصرالدین طوسی، سید حیدر آملی و علامه دوانی و مسایل دیگر، بخشی از این جریان مهم تاریخی شیعه بوده است. توجه داشته باشید که آمدن مغولها به رغم همه خرابیها و فجایعی که در ایران بر جای نهادند، نقشی مهم در تضعیف قدرت خلافت و طبعا تضعیف قدرت رسمی تسنن در ایران داشته است. از طرف دیگر این جریان منجر به ظهور صفویه توسط صوفیان قزلباش به رهبری شاه اسماعیل صفوی شد و آنها هم آذری و ترکزبان بودند. این جریانهای تاریخی را اگر ملاحظه کنیم، در مییابیم که شیعه یک اختراع ایرانی نیست و اتفاقا نخستین دولت بزرگ و امپراتوری شیعیان در ایران نیست و اتفاقا نخستین دولت بزرگ و امپراتوری شیعیان در ایران را صفویان آذری و ترکزبان بنیان نهادند و مذهب رسمی ایران را به شیعه تغییر دادند. قبل از صفویان هم شیعیان هفت امامی و اسماعیلی، تحت عنوان فاطمیان مصر، به عنوان قدرت بزرگ سیاسی در آفریقا و غرب جهان اسلام ظهور کرده بودند. آنها از عمدهترین رقبای خلافت سنی عباسی و مرکز ترویج و پناه شیعیان محسوب میشدند. میدانیم که ناصر خسرو از ایران به مصر رفت و سپس به عنوان نقیب اسماعیلی به خراسان و ایران بازگشت. حتی صفویه هم هنگامی که در ابتدای ظهور خود بر ایران سیطره یافتند و قدرت سیاسی خود را مستقر کردند، با آنکه مبتنی بر شیعه اثنی عشری بودند، اما در ابتدای کار، بسیاری از اهالی ایران شیعه نبودند. صفویان در مناطق مختلفی از ایران با مقاومت روبهرو شدند و حتی مهاجرت به هند، تا حدودی محصول همین تقابل و بعدا سختگیریهای صفویان بود. با این همه، آن روح علاقهمند به اهل بیت و آن جریان مقاومتگر در برابر خلافت که جانبدار اهل بیت و علاقهمند به امام علی و فرزندان او بود، در جریان کربلا هم از فجایعی که در حق امام سوم(ع) و خاندان او اتفاق افتاده بود به شدت آزرده بودند، تمام ایرن را فراگرفت و اغلب مردم تمایل یافتند که رسما این مذهب را بپذیرند در آن زمان هنوز افغانستان که سرزمین وسیع و بزرگی بود از ایران جدا نشده بود و اکثریت مردم آن سنی بودند. الان هم ما در ایران 10 درصد سنی داریم. بنابراین توجه داشته باشید که با جعل واقعیات تاریخی نباید این مفاهیم را خلط کرد. ایرانیها، اغلب تا پیش از سفویه سنی بودند و صفویان که این قضیه را گستردند ریشههای شیعی داشتند.
* حالا که از صفویه صحبت کردید و به نقش تصوف در اشاعه تشیع و تحکیم مبانی آن در ایران اشاره داشتید، میخواهم بپرسم عرفان و تصوف در برخی مقاطع تاریخ، از جمله در دورههای میانی و متاخر صفویه تا این حد از سوی فقها، اخباریون و عامه ظاهرگرایان مورد بیمهری و تهاجم قرار گرفت؟
**این مشکل البته در دورههای گذشته هم وجود داشته، اما در دوره صفویه، به خصوص همان زمانی که اشاره کردید اوج گرفت. در این دوره دو رویداد مهم رخ داد. یکی اینکه رییس یکی از طوایف متصوفه که همان طایفه صفویان بود، حکومت ایران را به دست گرفت و بر تحت پادشاهی تکیه زد. اتفاق دیگری، که به وقوع پیوست این بود که تشیع دوازده امامی به شکل مذهب و مکتب فقهی رسمی و دولتی ایران درآمد. البته دین رسمی اسلام بود، اما حکومت قرائت شیعی از اسلام را رسمیت داد. این دو حادثه، در وضع و آینده ایران تغییرات شگرفی به وجود آورد. از جمله اینکه حکومت صفویان برای تقویت جایگاه تشیع در ایران، با توجه به اینکه بیشتر ایرانیان هنوز سنی مذهب بودند، تعداد زایدی از علمای شیعه مذهب را که غالبا عربتبار بودند، از مناطقی همچون جبل عامل در جنوب لبنان، سوریه، حله و چندین ناحیه دیگر نظیر عراق مرکزی و بحرین به ایران دعوت و منتقل کردند. این علما فارسی زبان نبودند و به تدریج این زبان را آموختند، اما همین مساله سبب شد تا زبان عربی مجددا در حوزههای فلسفی و کلامی و فقهی ایران تثبیت شود. حال آنکه در دورههای ایلخانی و تیموری آثار فارسی زبادی در این عرصه دیده میشد، اما همین مهاجرت وضعیت متفاوتی ایجاد کرد. این علما که غالبا مخالف تصوف بودند و در تقابل با عرفان قرار داشتند، موقعیت و منزلت بالایی به دست آوردند.
رقابت میان این گروه و شاگردان و متربطین با آنها با طوایف و تشکلهای متصوفه برای به دست گرفتن قدرت سیاسی و نفوذ در میان مردم، موجب تخاصمی گسترده در آن دوره شد. البته باید توجه داشته باشد که بسایری از کسانی که تبعیت از آداب و عقاید تصوف میکردند، به تبع و به رنگ زمانه و برای نزدیکی به شاه و دستگاههای قدرت این کار را میکردند. پادشاه در آن عصر، رییس صفویان محسوب میشد و طبیعی است که بسیاری برای کسب امتیازهای سیاسی و مادی، تظاهر به تصوف کنند. اینها سبب خدشهشدار شدن تصوف که مستلزم مراقبه و مجاهدت و کسب فضایل است، شدند کار به جایی رسید که حتی به احکام ظاهری و عبادات هم که در شریعت تصریح شده بود وقعی نمیگذاشتند و کارهای ناشایست زیادی نظیر شرابخواری و منکرات دیگر به صورت علنی رواج یافت. این فقها و علما، هر چند مستقیما مسئول قدرت حکومتی و سیاسی نبودند، اما نفوذ عظیمی به دست آورده بودند که به آنها امکان داد در رقابت با دیرگ طوایف صوفی، نظیر نعمتالهی، بسیار بر آنها تاختند و عرصه را بر ایشان تنگ کردند. به همین دلیل، بسیاری از اعضای این فرقهها به هندوستان گریختند و تا اوایل عصر قاجار هم به کشور بازنگشتند. این تقابلها صوفیان را ضعیف کرد و در مقابل، فقها و علمایی که گفتم با نزدیکی به دربارها و پادشاهان صفوی قدرت مضاعفی یافتند. همانطور که در ابتدای صفویان توانستند فرقههای دیگر متصوفه را از میدان کنار بزنند، به زودی موج مخالفتها و نارضایتیها چنان گسترش یافت که نوبت خودشان رسید و صفویان صفوی نیز توسط علمای شیعه کنار زده شدند. این جریان تا آنجا پیش رفت که نه تنها تصوف معنای مثبتی نداشت، بلکه بسیار مذموم و در زمانهایی جرم محسوب میشد. این وضع به کلی بیسابقه بود. در هر کشور دیگری از بلاد مسلمانان، به متصوفه به چشم مردمانی که صاحب و علاقهمند علوم باطنی و اهل زهد و پرهیزکاریاند نگریسته میشود، اما به همان دلایلی که گفتم در ایران اواخر دوران صفویه، علمای شیعه، کتب زیادی بر علیه تصوف نوشتند و آن را ضد اسلام معرفی کردند. به تدریج این آثار و استدلالها در گروهی از مردم اثر کرد و نوعی تقابل میان آنان، طوایف صوفی و اهل عرفان پدید آمد. با این وجود به هیچ وجه، این تلاشها نتوانست از اهمیت تصوف و عرفان در ایران بکاهد زیرا ریشهای که این جراین در روح و فرهنگ ایرانی دوانده بسیار عمیق است. به محض برداشته شدن محدودیتها و فشارها دوباره سربلند میکند و خود را نشان میدهد. به همین جهت، تصوف در دوره قاجار به صورتی تازه و گسترده احیا شد، چنان که میدانیم صدر اعظم معروف شاه، حاجی میرزا آقاسی، عضو یکی از طوایف صوفیه بود. در همین دوران هم البته اتفاقاتی افتاد که باز هم موجب سرکوب و محدودسازی صوفیه شد تا آنجا که برخی علمای مشهد و قم از به کار بردن واژه تصوف اجتناب کردند.
* گفتههای شما درست است اما بسیاری از علمای شیعه هم گرایشات قوی عرفانی و صوفیانه داشتند. آیا این یک جریان متمایز از آن سیر تاریخی است که شما درباره آن توضیح دادید؟
** به نکته خوبی اشاره کردید. من گفتم که ریشه این جریان در روح ما و فرهنگی اسلامی ایران بسیار عمیق و گسترده است. با وجود همه آن رخدادها و تقابلها، علمای زیایدی نیز بودند که نسبت به حقیقت تصوف نمیتوانستند بیتفاوت باشند. اساسا تشیع، خود ابعاد باطنی قدرتمندی را حمل میکند. برخی از علما مانند بحرالعلوم، عالم و دانشمند بزرگ شیعه در قرن نوزدهم، اهل عرفان و در شمار متصوفه بودند. اما به دلیل همان تقابلها، نقدها و بدنامیهایی که در مورد تصوف در دوران پایانی صفویه و پس از آن پدید آمد، غالب علم، از به کار بردن عنوانی صوفی و تصوف و متصوفه اعراض میکردند و مایل بودند خود را عارف یا اهل عرفان بنامند. در دورههای جدیدتر و نزدیکتر هم همین مساله را میبینیم. تعدادی از علما و چهرههای نامدار دینی در روزگار ما به عرفان علاقهمند بوده و این مساله را اصلا انکار نمیکردند. معروفترین نمونهها علامه طباطبایی و آیتالله (امام) خمینی هستند که به عرفان علاقه داشتند و آثاری هم در این زمینه نوشتهاند. بسیاری هم در خفا و باطن به عرفان پایبند هستند، اما این مساله را علنا آشکار نمیکنند.
* آقای دکتر، بحثی که شمار کردید درباره رواج تصوف و تقابل صوفیان و علما در ایران بود. لطفا به این پرسش، پاسخ بفرمایید که چه رابطهای میان تشیع و تصوف یا شیعه و عرفان برقرار است؟
** من در این زمینه کتابها و مقالاتی نوشتهام. آنها را اینجا تکرار نمیکنم زیرا بحث بسیار دامنهداری خواهد شد. در مورد تصوف در ایران، باید توجه کنید که ما در ایران چندین گرایش صوفیانه از جمله نعمتاللهی، ذهبی، خاکسار و ... داریم که هنو هم پیروانی دارند. در بخشهای سنینشین ایران هم نظیر کردستان و بلوچستان، طوایف قادریه و نقشبندیه و برخی طوایف و فرقههای کوچکتر را میبینیم. در کنار اینها، عرفان شیعی یا عرفان علمای شیعی را هم داریم. این عرفان، در کنار اندیشه، کلام و حکمت، بهرهای هم از معرفت اصیل و تعالیم نظری صوفیه دارد. بهترین نمونه ملاصدرا و حاج یملادهادی سبزواری هستند. آنها نه تنها حکیم و اهل فلسفه، بلکه به همین معنا عارف هم بودند. به جز آنها، عالمانی مثل آقا محمدرضا قمشهای را میبینیم که به ابن عربی روزگار خود اشتهار یافته و از بزرگترین عارفان دوران محسوب میشد.
این جریان تا دوره معاصر هم تداوم داشته و میرزا احمد آشتیانی، سید محمد کاظم عصار و چند تن دیگر از این جملهاند، بنابراین تصوف حقیقی همیشه متناظر و متوازی با تشیع بوده و میان حقیقت این دو که از جمله حقایق باطنی است فاصلهای نیست. من معتقد هستم که اگر از برخی از افراطگرایان و عوام یا کسانی که اغراضی داند بگذریم، میان این دو رابطه نزدیک و عمیقی وجود دارد و تاثیر زیادی، خصوصا در باب مساله ولایت، محبت، علوم باطنی و فهم حقیقت دین را در این دور میبینیم.
* آیا به همین دلیل است که تصوف در میان شیعیان و در ایران رواج گستردهتری دارد تا مثلا کشورهای اهل تسنن؟
** نه، اصلا اینطور نیست. شاید شما نظرتان بیشتر به سلفیهاست که با تشیع و تصوف به یک اندازه مخالفند. اغب مسلمانان سنی مذهب، بیهیچ تردیدی به اندازه شیعیان به تصوف علاقهمند هستند و روح آنها را پذیرفتهاند. مثلا در کشور سنگال که همه مردمانش اهل تسنناند، بیش از نیمی از مردم به طوایف متصوفه تعلق دارند. در کشورهای مصر و سوریه هم همینطور است. مردم احترام زیادی به بزرگان تصوف میگذارند. البته در عربستان، لیبی و معدود کشورهایی نظیر آنها متصوفه با مشکلات بزرگی روبهرو هستند و تصوف اساسا ممنوع است. پس توجه داشته باشید که در اغلب جوامع اسلامی، متصوفه از اهمیت و احترام زیادی برخوردارند و پیروان فراوانی هم دارند. به همین جهت اصلا تصور نکنید که تشیع بالذات نسبت نزدیکتری با تصوف دارد.
* اما به لحاظ نظری شما گفتید که اینها بیانگر وجه باطنی اسلام هستند. ...
** همین طور است. در سطح نظری، تشیع به تصوف نزدیکتر است زیرا برخی تعالیم و تعلقات باطنی نیرومند دارد. ساختار اعتقادی، فقهی و کلامی مذاهب سنی، ابعاد ظاهری قدرتمندی دارد و اگر کسی علاقهمند به تصوف باشد باید مستقیما به آنها بپیوندد. اما شیعه، اساسا روی یک ساختار باطنی بنا شده و این عنصر باطنی،مربوط به بحث امام است. امام نشاندهنده استمرار نور محمدیه است که رسالتی باطنی را همراه با حفظ و بیان شرایع ظاهری حمل می کند. این مساله که ائمه اطهار از سلاله پیامبر هستند، تاویلی است از اینکه نور محمدیه از طریق امامان به امام دوازدهم رسیده و به وساطت ایشان این نور تا امروز تداوم یافته تا شیعیان از آن برخوردار شوند. این نکته و این تلقی از اسلام اصلا در تسنن وجود ندارد. واژه امام در عالم تسنن به معنی حاکم است و نیز عنوان علمای برجسته نظیر غزالی با اباء مذاهب فقهی اهل سنت. اما این کاربردها حامل معنای نور محمدی نیست. این معنا از تصوف و با تفاوتهایی در تشیع قابل دسترسی است. ائمه شیعه تا امام هشتم، جملگی از قطبهای صوفیه هستند. به خصوص امام صادق(ع) که نه فقط موسس فقه شیعه، بلکه معلم ابوحنیفه- بنیانگذار یک مکتب مهم تسنن- هم بود و در کنار اینها نقش مهمی در عالم تصوف نیز ایفا کرده است. امام جعفر صادق(ع) اولنی تفسیر باطنی بر قرآن- که دانشی از پدرانش تا امام علی (ع) بود را تحریر کرد. ایشان در سلسلههای اغلب طوایف متصوفه نقش بسیار مهمی دارند، مثلا در طایفه نقشبندیه که تنها طایفه صوفی است که امام علی(ع) سر سلسله آن نیست، با این حال از رهگذر امام صادق(ع) به امام اول ابراز ارادت میشود و تعلق خود را به ایشان نشان میدهند. این ابعاد باطنی را باید به دقت مورد توجه قرار داد. در تشیع، حقیقت امام منحصر به بعد فقهی و کلامی نیست بلکه رشته در الهیات شیعه دارد. همین مساله مهمترین حلقه اتصال و پیوند تشیع و تصوف است. این رابطه بسیار پیچیده است، اما نکته مهمی که باید مورد توجه قرار دهیم این است که تصوف و تشیع متعلق به ساحت یا بعد باطنی اسلام هستند و به همین دلیل حضرت علی (ع) همانگونه که امام اول شیعیان و سرچشمه ظهور شیعه در کنار پیامبر (ص) است، سرسلسله عارفان و صوفیان است و صوفیان اولیه، به عنوان قطب بزرگ و حلقه وصل دیگر اقطاب با پیامبر به ایشان توجه دارند.
* بحث تصوف البته بسیار جذاب است، ولی از شما اجازه میخواهم به مدار اصلی بحث برگردیم و این سوال که جنبشهای شیعی و مفهومی که شاید بتوان از آن به مثابه خیزش یا بیداری شیعی نام بردف با هویت ایرانی و خصایل ایرانیان چه نسبتی دارد؟
** من نمیپسندم که به این مسایل جنبههای قومی و نژادی بدهید. جنبشهای شیعه، به عنوان اعتراض تنها در ایران حضور نداشته، در یمن، هند و مناطقی دیگر هم دیده میشود، لذا شیعه یک مذهب و یک فرهنگ است و باید به این مساله از این زاویه توجه داشت. اما از جهت دیگر، شاید شکست امپراطوری ساسانی از عربها تا حدی غرور ایرانیان را جریحهدار کرد. خصوصا که بسیاری از اعراب اولیه که وارد ایران شدند، از تعلیمات و ایمان اولیه دور افتادند و تحت تاثیر نژادپرستی و رفتارهای ستمگرانه بنیامیه، ایرانیان را مورد اذیت و آزار و تحقیر قرار میدادند. اینها بیتردید در این جریان موثر بود، اما نباید همه چیز را به آن خلاصه کرد. ما میبینیم که مصریها خیلی به اهل بیت(ع) ارادت دارند و در طول تاریخ این علاقه را ابراز کردهاند. هم اکنون مکانهای زیارتی و مقدسی نظیر سجد راسالحسین در قاهره در مرکز این شهر و مقام حضرت زینت که مقبره بسیاری از زنان اهل بیت است، مورد توجه است. گاهی برخی از مصریهایی که با آنها سروکار دارم، با من شوخی میکنند و میگویند: شما شیعه حزن هستید و ما شیعه فرح! خب این هم بیانگر یک واقعیت است. این توام کردن معارف، مفاهیم و تاریخ شیعه با حزن، اصلا معلوم نیست که در دورههای نخستین هم بوده باشد. مثلا در دوره آل بویه چنین چیزی را نمی بینیم. این مساله نشانه یک تراژدی عظیم سیاسی و اجتماعی است که بر ملت ما رفته است.
نکتهای که باید بدانیم این است که شیعه اختراع ایرانیها نبوده، اما ایرانیها آن را اختیار کردهاند و در طول چند قرن گذشته هم اثر زیادی بر روح و فرهنگ ما داشته است. از طرف دیگر، ایرانیها هم از جهات مختلف بر شیعه اثر گذاشتهاند، خصوصا از نظر هنری و فرهنگی و اخیرا هم سیاسی، ما تغیییرها و شیوه بیان خاص ایرانی را باید در این زمینه تشخیص بدهیم. مثلا تعزیه که یک هنر نمایشی است. در اوتارپرادش هندوستان اجرا میشود، اما با اجرای ایرانی آن تفاوت دارد. یا روضهخوانی که رنگ و بوی ایرانی دارد، یا آنچه بر منابر و در مساجد بیروت میبینیم بسیار متفاوت است.
* در یک نگاه وسیعتر، شما تعارض یا لااقل تفاوت شیعه و سنی را در جنبههای فقهی و کلامی میدانید یا تعارض هویت قلمداد میکنید؟
** هویت را شما به چه معنایی به کار میبرید.
* به معنای خصوصیات فرهنگی، تاریخی و زبانیای که موجب گرایشات و تمایلات خاصی میشود و در یک واحد بزرگتر میل به استقلال و تمایز را در انسانها دامن میزند.
** خب، شما نگاه ناسیونالیسیتی به مساله دارید ولی در اساس تعریفتان درست است. اما توجه کنید که ما الان در وضعی که جهان اسلام دارد، یعنی در سال 1389 هجری شمسی- برابر با 1431 هجری قمری- در حال زیستن در جهانی پر از تهدید و سرشار از مشکلات هستیم. بری من در این جهان پرتلاطم هیچ چیز به قدر سلامت و سعادت مردم، به خصوص در جهان اسلام و همه آحاد امت اسلامی اهمیت ندارد. ما دیگر آن مردمان دوران گذشته و بیخبر از بسیاری حقایق اطراف و اکناف عالم نیستیم. باید این اختلافات مابین شیعه و سنی را و آن جوانب تاریخی و رسوبات را از حقایق ناب دینی جدا کنیم. همچنین از هدف اصلی دینی که رستگاری و سعادت انسانهاست و از آن حقیقت مصلحانه که انبیا بر آن تاکید میکردند. وقایع تاریخی در شرایط دیگری به وجود آمد. در دوران صفویه، خلافت عثمانی بزرگترین امپراطوی در سراسر جهان بود. صفویان برای نیل به هدف سیاسی مهمی که داشتند، یعنی حفظ استقلال ایران، شیعه را مذهب رسمی اعلام کردند. در عثمانی مذهب رسمی به این معنا نبود. شیعه هم بود، علوی و زیدی هم بود، اما اصولاً در امور رسمی حنفی محسوب میشدند. شیخالاسلام استانبول حنفی بود. در چنین شرایط تقابل صفویان و عثمانیها آغاز و جنگ شیعه و سنی به سیاست کشیده شد. بدگوییها و جدلها گسترش یافت و برخی از ظاهرگرایان و عوامزدگان شروع به تحریک عامه مردم کردند. از ان سو شیعهکشی و تهمت رفض و بدعت و از این طرف لعن خلفا و سنیکشی و تبعات فاجعهبار این نوع دیدگاهها که موجب جنگها و رنجهای بسیاری هم برای شیعیان و هم برای سنیها بود. مقدار زیادی از این عناد و خصومت مذهبی و اعتقادی، بدون تردید بازمانده و میراث همین عوامل سیاسی است. حکومتگران هم با استفاده از همین تحریکات مذهبی و ضد یکدیگر سعی میکردند قدرت خود را افزایش دهند و مردم را علیه طرف مقابل بسیج کنند. پس باید دانست که از قرن دهم هجری که واکنشهای سیاسی و جنگهای ما بین صفوی - عثمانی فراگیر شد، تاثیری گسترده بر ذهن و ضمیر هم شیعیان و هم سنیان برجا نهاد. این در حالی بود که تشیع و تسنن هر دو از سرچشمه وحی اسلامی و از سینه پیامبر(ص) منشا گرفتهاند. هر دو اصالت دارند و هدف هر دو عمل به وحی و دستورات و فرامین الهی و سنت نبوی است. این ریشههای مشترک و این قدرت معنوی را نباید کاهش داد به تکفیر یکدیگر و بدگویی و فحاش. اینها از بدترین گناهان ماست که متاسفانه در سالهای اخیر در میان برخی مسلمانان غافل و جاهل گسترش پیدا کرده و موجب مشکلات و فلاکت برای بسیاری از مسلمانان شده است. ما باید بر آن جنبههای معنوی و فرهنگی اصیل اسلامی تاکید کنیم تا سوء تفاهمها و تقابلها از میان برود. نباید به گروههایی که در عراق، پاکستان، افغانستان و مناطق دیگر جهان اسلام، حامل افکار افراطی وهابی و به وجود آورنده مشکلات فراوان برای مسلمانان هستند، اجازه دهیم آن حقایق درخشان را پایمال کنند و قرائتی ناهنجار از اسلام را حاکم کنند. دانشمندان و مردمان با فرهنگ در ایران و سایر کشورهای جهان، اعم از شیعه و سنی یا مسلمان و غیرمسلمان باید میان اینها با گرایشات اصیل اسلامی تمایز قایل بشوند. الان کشورهای اسلامی درگیر جنگهای قومی و سیاسی و کینهها و خشونتهای بسیاری هستند قدرتهای خارجی هم سوءاستفاده میکنند. اگر جلو اینها گرفته نشود، تمام خاورمیانه در آتش جنگهای بیهوده و فاجعهبار خواهد سوخت.
* درمقابل این گروهها و گرایشهای غیراصیل آیا حرکت روشنگرانه یا امیدوارکنندهای میبینید؟
** خوشبختانه اکثر علمای شیعه و سنی، مخالف این اختلافات و این شعلههای مخالف روح اسلام و متباین با صلح میان امت اسلامی هستند. در مقابل یک گروه از عالم نمایان هستند که پول میگیرند و برخی از آنها هم کتابهای سخیفی مینویسد. مثل برخی کتابهای عربی که در حاشیه خلیجفارس نوشته و توزیع میشود. اینها در مقابل جریان عظیم و اصیل معارف اسلامی به لحاظ معرفتی و فرهنگی ضعیف هستند. اما قدرت مالی و تبلیغی آنها را نباید دست کم گرفت. من به خاطر دارم که وقتی جوان بودم، در دوره آیتالله بروجردی، ایشان برای اینکه آن گرایش اصیل و صلحآمیز شیعه را که متناسب با روح معارف شیعی است دنبال کنند، آیتالله قمی را فرستادند به قاهره و این اثری مثبت و وحدتبخش داشت.
در داخل کشور هم کسانی نظیر علامه طباطبایی و مرحوم عصار میخواستند وفاقی ایجاد شود تا هم حقایق تشیع به خوبی مطرح میشود و هم اصالت تسنن و اهانتها هم کنار گذاشته شود. البته با حفظ تمایزات هر یک و اینکه مثلا شعائر و عزاداریها و ... که بسیار اهمیت دارد بر اساس فلسفه و هدفی که دارد اجرا شود،اما تکفیر و عناد و لعن و فحاشی و اموری که مخالف وحی و روح و فرهنگ اسلامی و متضاد با معارف پیامبر و آموزشهای اهل بیت است کنار گذاشته شود. احساسات عوام را باید تربیت کرد. اگر عالمان و روشناندیشان مسلمان، چه شیعی و چه سنی، تلاش کنند، به آسانی میشود احساسات عوام را که ریشته در همان وقایع تاریخی و برخی آموزشهای غلط است کنار گذاشت. به نظر من، در دهه آینده مهمترین مساله برای ما همین مساله است و علمای واقعی و افراد نیکاندیش باید بتوانند آیندهای فارغ از این مجادلات و مخالفتهای بیهوده را برای امت اسلامی ترسیم کنند.
* شما را خسته کردم، اما مایلم به عنوان آخرین پرسش، درباره بنیادگرایی از شما سوال کنم. شما چگونه به این مساله مینگرید؟ چه تعریفی از آن دارید و آیا به بنیادگرایی شیعه اعتقاد دارید؟حتی فراتر بروم آیا شیعه لزوما بنیادگرا و ستیزهجو یا به تعبیر دیگر مخالف وضع موجود است؟
**این بحث، گفتار و موضع متفاوتی را میطلبد. این مفهوم و مصداق آن را که من با به کار بردن آن خیلی موافق نیستم، غربیها درست کردند. 30سال پیش در میان عربهاو ایرانیها اصلا نشانهای از چنین چیزی وجود نداشت. البته افراطگرایی به کار برده میشد و همین ترجمه Fundamental در زبان انگلیسی و فرانسه است که معانی مختلفی هم دارد. من مدتهای زیادی میکوشیدم تا این اصطلاح را به کار نبرم، اما دیدم همه جا پراکنده شده و همه استفاده میکنند. من در کتاب جدیدم سعی کردهام تفاوت بین اسلام سنتی و سنت اسلامی را با بنیادگرایی روشن کنم و این رسالتی است که امروزه برای اجتناب از خشونت بیشتر و خدشهدار شدن چهره اسلام حقیقی و اصیل بر هده همه ماست. بنیادگرایی واکنشی به تجدد است. حمله به تجدد در ضمن تاثیرگرفتن از آن. تاثیری که عکسالعملی است و این واکنش با قشریگری و ظاهرگرایی، یعنی تنها برون را دیدن، توام شده است. بنیادگرایی یعنی تمام خصایص و لباسهای آن دشمن متجدد را گرفتن و در بر کردن، منهای برخی ظواهرش را که نمیپسندند. اینها هر دو با تصوف، هنر اصیل، زیبایی، سنت، آرامش و حریم و بسیاری چیزهای دیگر مخالفاند. من یک فهرست مفصل از وحدت بنیادگرایی و تجدد در این زمینه میتوانم عرضه کنم. این پدیده، نه منحصر است به تشیع و نه تسنن و نباید آن را مبتلا به مسلمانان دانست. در هند و در میان یهودیان، مسیحیت و ... هم بنیادگرایی عبوس و خشنی دیده میشود.
اما آنچه سبب شود این اصطلاح بیشتر در مورد جهان اسلام و مسلمان کاربرد و شهرت پیدا کند، آن نوع بنیادگرایی است که پایهاش وهابیت است. چنین پدیدهای با این همه خشونت و ماهیت خصومتآمیز و کینهتوزانه که در مورد دین ظواهر را به نحو سطحی نگرانهای مورد توجه قرار میدهد و درکی بسیار بدوی را از وحی ترویج میکند، البته در تشیع سابقهای ندارد. این نوع بنیادگرایی با تشیع بسیار فرق دارد و ما اصلا بنیادگرایی شیعی به آن صورت که در مورد وهابیت گفتم، نداریم. ولی مثل همه ادیان دیگر در اینجا هم همین واکنش و افراط سطحی نگرانه به نحوی بروز و ظهور دارد. ویژگی اصلی این گروه این است که با چشم بستن به روی سنتها و حقایق تاریخی، تنها برخی ظواهر را مورد توجه قرار میدهند. معنویت و باطن تشیع را نفی میکنند و هیچ گونه انعطاف و لایه درونی معنوی در عقاید آنها مجال بروز پیدا نمیکند.
اینها درست نقطه مقابل علمای واقعی شیعه هستند که حاملان سنت اصیل و حکمت و عرفان و اخلاق ما بودهاند. مخصوصاً علمای اصولی و معنوی بزرگی همچون مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه که هم در حکمت، هم در عرفان، هم در اخلاق و هم در عمل به معارف و شرایع دینی زبده و نمونه بود. بنیادگراها به این امور که اصل و هدف تربیتی دین است بیتوجهند. بنیادگرایان سنی با فلسفه بسیار عناد دارند و اتفاقا در شیعه هم افراطگرایان که غالبا ظاهرگرا هستند همین خصومت را علوم عقلی، خصوصا فلسفه ابراز میکنند.
بنیادگرایی یک پدیده جدید و مهم است و در عالم تشیع، در مقابل جریان اصیل شیعه، سنت، حقایق، معارف، عرفان و حکمت شیعه، با تمسک به برخی ظواهر میخواهد خود را مطرح کند.