تاریخ انتشار : ۰۹ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۴۲  ، 
کد خبر : ۲۲۶۵۱۳
تاله نواندیشانه در گفت‌وگو با آرش نراقی

الهیات آلترناتیو


مسعود رفیعی طالقانی- امین علم‌الهدی
* آقای دکتر به عنوان شروع بحث اگر ممکن است تعریف شما را از الهیات در اسلام بدانیم، ما این پرسش را با اکثر کسانی که با آنها در باب الهیات گفت‌وگو کرده‌ایم، پرسیدیم و تعاریف متفاوتی ارائه شده اس. شما الهیات در اسلام را چگونه تعریف می‌کنید؟ و این الهیات اسلامی چه تفاوتی با الهیات در مسیحیت یا سایر فرهنگ‌های دینی دارد؟‌
** این کلمه الهیات به معنایی که ما امروزه به کار می‌بریم شاید سابقه خیلی طولانی در تفکر ما نداشته باشد؛ اما یک تفاوت مهمی بین مسیحیت از یک طرف و اسلام از طرف دیرگ وجود دارد البته این نکته را که می‌خواهمی بگویم در واقع یک نوع ساده‌سازی است. ممکن است اگر شما خیلی دقیق‌تر و جزیی‌تر به این سنت‌های دینی نگاه کنید شاید این وضوحی که در این تقسیم‌بندی من عرص می‌کنم، مشاهده نشود اما اگر به جریان غالب و مسلط در طول تاریخ نگاه کنیم، می‌بینیم که دین اسلام و مسیحیت بر روی عمل تایکد بیشتر تداشتند.
آیین مسیحیت روی ایده و باور تاکید بیشتری داشته، به اصطلاح آنها ارتدوکس بودند یعنی راست‌کیشی را محور کار خودشان قرار می‌دادند در صورتی که در دین اسلام و یهودیت عمل صالح مقوم ایمان به شمار می‌رفته است. در مسیحیت فرد مومن کسی که به پاره‌ای آموزه‌ها باور دارد، در اسلام فرد مومن کسی است که به نحو خاصسی زیست می‌کند و عمل می‌کندو حتی باورهای نظری او باید رد عمل او متجلی باشد. نهایتا عمل صالح شاید یکی از مهمترین مقومات ایمان در ادیان اسلام و یهودیت به شمار برود بنابراین طبیعی است که الهیات مسیحی به مفهوم ایده، باور و به طبع آن البته الهیات بیشتر مد نظر و توجه داشته باشد.
در الهیات مسیحی مهمترین و محوری‌ترین آموزشی که الهیات در تجسم آن می‌کوشیده مفهومی خیلی پیچیده و پارادوکسیکال بوده است. مفهوم تسریح خیلی پارادوکسیکال بوده و هضم آن برای ذهن مخاطب مسیحیان و پیروان آن آیین دشوار بوده است. بنابراین باید خیلی تبلیغ می‌شده تا این مفهوم‌سازی و سازگاری صورت بگیرد. طبیعتا در مسیحیت الهیات رشد و شکوفایی سریع‌تر و بیشتری داشته است اما در اسلام و یهودیت این مساله به آن شدت وجود نداشته است. اما آنچه ما در اسلام بیشتر داشتیم که تحت عنوان کلام از آن یاد می‌کنند، زیرمجموعه الهیات است؛ یعنی بسیاری از موضوعاتی که ما امروزه تحت عنوان الهیات یا تاله تقسیم‌بندی می‌کنیم اینها به هر حال در کلام اسلامی مورد بحث بوده اما کلام یک اصطلاح خاص در فرهنگ اسلامی شده است.
* گر ممکن است قدری در این باره توضیح بدهید؟ در میان برخی کلام و الهیات سویه‌هایی مشابه دارند و حتی بعضا همسان تلقی می‌شوند اما عده‌ای از صاحب‌نظران بر نقاط افتراق این دو انگشت گذاشته‌اند. مثلا کلام به معنای دفاع از نوع خداپرستی و رد انواع دیگری از آنکه تقریبا با فقیه تناظر دارد...
** کلام عمدتا آن نوع از الهیات تلقی شده است که در بعد خود متعهد و ملتزم به حجیت منابع اصلی یعنی کتاب و سنت است. یعنی برای یک فرد متکلم نقطه آغاز مبدا وداور هر دو یعنی هم منبع و هم داور، تفکر الهیاتی- در واقع خود منابع قدسیت و واجد قدسیت دینی- هستند که قرآن است و سنت. اما در الهیات به معنای اعم که ما در فرهن خودمان داشتیم برای مثال مثل فیلسوفانی نظیر ابن‌سینا، فارابی، ابن رشد و دیگران هتسند که می‌بنیم در آنجا الهیات به این معنای خاص لزوما متعهد به حجیت منابع دینی با حجیت سنت نبوده است. در آنجا عقل، استقلال بیشتری را داشته بنابراین اگر شما به معنای امروزی تاله را به کار ببرید بسیاری از اموری که شما- تاملاتی که نزد فیلسوفانی نظیر ابن‌سینا و سایر حکیمان اشراق و ... می‌بینید جزو الهیات است و شما جهت فکری را که نزد متکلمانی نظیر ابن عربی و غزالی و دیگران هم می‌بینید زیرمجموعه الهیات به معنای عام کلمه به شمار می‌رود.
* حالا مشخصا تعریف خود شما از الهیات چیست؟
** به نظر من الهیات به معنای امروز اعم از آنکه هم الهیات اسلامی و هم کلام اسلامی را شامل می‌شود یک تفکر سیستماتیک است ناظر به امر متعالی، ناظر است به امر مقدس که در فرهنگ ما امر متعالی و مقدس را خداوند می‌نامیم. این یک تعریف بسیار کلی و کلان است اما اگر بخواهید تعریف خاص‌تری از این داشته باشید که من به آن قائل هستم این است که در زندگی در حوزه سلوک و ریخت انسان در رویارویی با امر مقدس راجع به این تجربه معنوی یا عرفانی رخ می‌دهد. گاهی وقت‌ها به نام تجربه عرفانی از آن یاد می‌کنند گاهی وقت‌ها به نام تجربه دینی و ... اما نظام الهیات به معنای خاص، عبارت است از مجموعه نظام‌مندی از باورها که ناظر به این تجربه دینی است در مقام بیان و تبیین این داده‌های تجربی؛ یعنی هم بیان می‌کند هم مفهوم‌سازی می‌کند هم درک می‌کند و هم تبیین می‌کند و تلاش می‌کند که یک نظام عقاید سازگار سیستماتیک و ناظر تجربه را بیان کند.
* نقش این نظام الهیاتی که شما آن را تبیین می‌کنید چیست؟
** نقش این نظام الهیاتی چند چیز است: یکی مفهوم‌سازی، یکی دفاع و دیگری هم تعلیم است یعنی شما باید آن داده‌ها و آموزه‌های اصلی را بفهمید و بتوانید با یک سازوکار معقول درک فهیم‌پذیر از آن ارایه کنید. در عین حال بتوانید مهم‌ترین عناصر را توضیح بدهید و برای آنها دلیل اقامه کیند و نکته سوم هم این است که یک دستگاه سیستماتیک نظام‌مند بتوانید عرضه کنید که تعلیم و تعلم آموزه‌های محوری به نسل‌های جدید یعنی کودکان و کسانی که بیرون از حوزه دین هستند را امکان‌پذیر و عملی کند.
* آقای دکتر این الهیات وظیفه‌ای در قبال خود کسانی که ایمان آوردند، ندارد؟ یعنی کسی که ایمان می‌آورد در نگاه شما دیگر الهیات برای او کاربرد ندارد و نباید دنبال الهیات برود و فقط برای کودکان یا کسانی که از بیرون به دین نگاه می‌کنند کاربردی است؟ واضح‌تر اینکه آیا الهیات وظیفه‌ای در قبال افراد مجموعه دینی خودش ندارد؟
** چرا. عرض کردم گام اول مفهوم‌سازی است یعنی شما به عنوان یک فرد صاحب ایمان لازم است که ایمان خودتا را بفهمید و بدانید آموزه‌های محوری شما چیست و نیز بتوانید بفهمید تجربه‌ای را که از سر گذراندید چه معنا و مفهومی دارد. نکته دوم این بود که باید معقول‌سازی بکنید این هم با فوایدش به خود شما می‌رسد فرض من بر این است که فرد مومن به درجه‌ای از درجات- حالا بسته به نوع رویکرد و نگاهی که به حوزه الهیات دارد- رسیده است. بنابراین دو وجه اول. عام است یعنی هم شامل مومنان است و هم شامل غیرمومنان و مهم‌تر از همه خاصیت آن برای مومنان است یعنی به این ترتیب مومنان هم ایمان خود را می‌فهمند هم ایمان خود را معقول می‌کنند و آن وقت که ایمان مفهوم و معقول شد ایمان دفاع‌پذیر هم می‌شود یعنی شما می‌توانید آن را ارزیابی کنید، در برابر حملات از آن دفاع کنید یا می‌توانید عرضه کنید به بیرون و افراد را جذب کنید به حوزه ایمانی خودتان و این گونه است که البته نسل‌های تازه‌تری هم در سنت شما می‌بالند و بر می‌آیند.
* بنابر تعریف شما که الهیات در تاریخ اسلامی خیلی نزدیک است، یعنی کلام زیرمجموعه الهیات بوده و تعریفی که الان شما از الهیات ارایه دادید یعنی اشاعره و مثلا عزالی حتی با عقل هم به نزاع بلند می‌شوند و مشکل اصلی‌شان هم با معتزله و فلاسفه بر سر عقل‌گرا بودن آنها است. این تعریفی که شما ارایه می‌دهید برخلاف تعریفی است که اشاعره ارایه می‌دهند از این جهت می‌توانیم نتیجه بگیریم که از دیدگاه شما اشاعره جزو تاریخ الهیات اسلامی شمرده نمی‌شوند. این حرف درست است؟
** من مطمئن نیستم که تحلیل شما از تاریخ اشاعره درست باشد. اشاعره واقعا جزو درست‌ترین علومی بودند که ما در فرهنگ اسلامی داشتیم. ما در ابتدا باید نقش عقل در حوزه دین و الهیات را روشن کنیم. عقل در الهیات در واقع می‌تواند در دو حوزه عقلی نقش داشتهباشد. یکی قش عقل در مقام فهم و مفهوم‌سازی است که در اینجا فرقی بین معتزله و اشاعره وجود ندارد یعنی هر دو معتقد هستند عقل را باید به کاربرد و عقل رسول باطنی ما است، خداوند به ما داده و حتی بالاتر از این است. اشاعره‌ای مثل غزالی و استاد غزالی، امام الحرمین جوینی اینها با سنت‌های حقیقی و غیردینی فلسفی هم کاملاً آشنا بودند غزالی رسما حتی در آخرین رساله‌ای که در عمر خودش نوشت از به کارگیری منطق در حوزه دین دفاع می‌کرد و حتی نقدی به ابن‌سینا، فارابی و الکندی نوشت. او در آنجا فلاسفه را فقط در چهار مورد خاص در خور طعن جدی و تکفیر دانست و در بقیه موارد در حوزه طبیعیات و الهیات تا حدی خیلی زیادی با نظریان آنها را پذیرفت یا به هر حال او هم یک نظری داد. امام نقش دومی که برای عقل قائل می‌شوند؛ محل اختلاف اصلی در واقع اینجاست این است که عقل آیا می‌تواند و اگر می‌تواند تا کجا می‌تواند داور مدعیات و معارف وحیانی باشد؟ یعنی بنابراین یک بحث،‌ بحث فهم محتوای وحی است- در اینجا عقل البته می‌تواند کارگزار خوبی باشد- یکی اینکه وقتی شما محتوای وحی را فهمیدید و به این نتیجه رسیدید که مقصود و منظور خداوند از فلان چیز بهمان چیز است آیا شما می‌توانید به اتکای عقل خودتان بگویید حالا من می‌پذیرم یا نمی‌پذیرم؟ این دومین چیز است که محل اختلاف اصلی است. یعنی تفاوت خردگرایان و به اصطلاح امروزی‌ها ایمان‌گرایان در این نبود که اولی می‌گفت عقل خوب است و دومی می‌گفت عقل را بیندازید دور. کسانی مثل اشاعره معتقدند بودند در این جا دست و پای عقل بسته است در مقام داوری زیرا که حکم خدا معلوم است شما باید در برابر این تسلیم شوید بنابراین موضع اشاعره به هیچ وجه نفی عقل نبوده است بلکه محدود کردن نقش عقل در حوزه وحی یا به قول غزالی حول ماورای عقل بوده است. بنابراین به نظر بنده اشاعره هم کاملا در چارچوب الهیات می‌گنجد گرچه نقش و سهمی که به عقل اختصاص می‌دهند مثلا با مکتب فقیه احیانا متفاوت است.
* آقای دکتر شاید منظور سوال را درست به شما نرساندم، اگر امکان دراد به این پرسش پاسخ بدهید که شما اصالت را در الهیات در ابتدا به عقل می‌دهید، مانند معتزله یا به وحی و متون مقدس؟ یعنی در متون الهیات اسلامی نظر خودتان اصالت به عقل است یا اصالت به وحی؟‌
** شما صرفا می‌خواهید نظر بنده را بپرسید؟‌
* بله
** این سوال دشواری است. به نظر من در واقع باید یک دیالکتیک بین عقل و تجربه مواجهه شما با امر مقدس صورت بگیرد به این معنا که شما به عنوان فرد صاحب تجربه باید حتی‌المقدور به تجربه‌ای که به شما می‌رسد. گشوده باشید و تلاش کنید تجربه را به شکل آنچنان که هست، ببینید اما در عین حال ما می‌دانیم محدودیت‌های بشری ما این نوع تجربه‌های خالص را امکان‌ناپذیر می‌کند یعنی وقتی امری بر شما آشکار می‌شود شما ترجیح می‌دهید برای آنکه با آن پدیده تماس مفهومی برقرار کنید، باید آن تجربه و آن پدیده را در قالب مفاهیم ذهنی که دراختیار دارید، قرار دهید. مثلا مولانا به نکته خوبی اشاره می‌کند؛‌ می‌گوید ببینید شما با پدیده امر مقدس دو جور می‌توانید برخورد کنید گاهی وقت‌ها اجازه بدهید که آن بر شما کشف بشود و گاهی وقت‌ها شما به کشف او اقدام می‌کنید شما خود را شکارچی می‌دانید که می‌خواهید تورتان را بردارید و شکار کنید البته شکار شا به وسیله تور خواهد بود یک وقتی شما خودتان شکار می‌شوید تا با شکار خودتان یکی بشوید. او می‌گوید که این نکته شریف را در حوزه دین نباید فراموش کرد. یک سطحی از سطح تجرب‌های دینی است که از طریق انفتاح از طریق گشودگی، از طریق پذیرندگی دست می‌دهد به تعبیر دیگر تو باید حتی‌المقدور نظام مفاهیم ذهنی خود را به حالت تعلیق در بیاوری تا تجربه این کتاب به انفتاح به خالص‌ترین وجه ممکن در روح تو متجلی شود اما اینکه شما در مقام تجربی، در مقام تجربه امر خشیت‌آوری به محض اینکه شما از این تجربه فاصله می‌گیرید و در مقام بیان و تبیین این تجربه قرار می‌گیرید عقل لاجرم دخالت می‌کند. بنابراین عرض من این استکه درمقام تجربه، شأن روح شما پذیرندگی و گشودگی است، شأن روح شما مواجهه با امر حیرت‌افکن خشیت‌آور است اما وقتی شما از این تجربه فاصله می‌گیرید گام دوم فرا می‌رسد که مقام بیان است در مقام بیان عقل شما خادم آن تجربه است یعنی تلاش می‌کند با کم‌ترین اعوجاج ممکن توصیفی وفادارانه و پدیدارشناسانه از ان تجربه به دست بدهد بنابراین عقل اینجا در مقام مفهوم‌سازی به شما کمک می‌کند. آن وقت گام سوم که نظام‌سازی در مقام الهی که مرحله عالی‌تر کار الهی است. مقام تبیین است یعنی آن وقت شما مجموعه‌ای از پس‌زمینه‌های معرفتی خود را به استخدام می‌گیرید تا به این تجربه خاص با سایر تجربه‌ها سازگاری ببخشد. بنابراین در اینجا به لحاظ الهیاتی اضالت البته با تجربه انکشاف است. اما در گام دوم عقل نقش خادم را دارد و در گام سوم عقل کاملا نقش فعالی را ایفا می‌کند و زنگ خودش را به صورت و محتوای تجربه می‌بخشد.
* بنابراین تعاریفی که شما فرمودید این الهیات چطور در جامعه اسلامی می‌تواند ظهور و بروز داشته باشد و تبواند سویه‌های رهایی‌بخش و نجات‌بخشی برای جامعه به ارمغان بیاورد؟
** شما از من می‌پرسید آیا این نوع الهیات فهوای سیاسی و اجتماعی دارد؟‌ منظور شما این است؟
* بله.
** کارکرد سیاسی و اجتماعی دارد منتها الهیات دست کم در نست ادیان توحیدی ناظر به امر متعالی است. امر متعالی یعنی یک امری که از حدود زمان و مکان فراتر است و زمان‌مند و مکان‌مند نیست. از طرفی امر سیاست که مورد توجه شماست نهایتا با مساله اقتدار و قدرت سروکار دارد که اینها نهایتا در مورد نهادهایی متجلی می‌شود که کاملا صورت زمانی و مکانی دارد یعنی امور عرشی نیستند، امور فرشی هستند. بنابراین به این معنا همیشه یکی از مهمترین سوالاتی که در الهیات ادیان توحیدی از جمله الهیات اسلامی مطرح بوده، این بوده که چگونه امر متعالی یا امری که در واقع فراتر از مکان و زمان است با امر ماندگار در عرصه زمان و مکان ارتباط برقرار می‌کند. رابطه میان امر عرشی و فرشی، میان امر لاهوتی و ناسوتی چطور برقرار می‌شود. این به نظر من مهم‌ترین و محوری‌ترین سوالی است که در حوزه الهیات ادیان توحیدی از جمله الهیات اسلامی مطرح بوده است وقتی که شما ترکیب الهیات سیاسی را به کار می برید در واقع دارید برمی‌گردید به این پرسش کلاسیک در حوزه الهیات ناظر به امر لاهوتی است و شما دارید اینها را کنار هم می‌نشانید. ببینید در آن چارچوبی که من عرض کردم وقتی که ما با فرد دین‌ورز که صاحب نوعی تجربه معنوی، ایمانی، عرفانی و دینی شده سروکار داریم این فرد تجربه می‌کند و این تجربه را در قالب یک نظام باورها و عقاید دینی بیان و تبیین می‌کند حالا این نظام عقاید به عمل فرد شکل می‌بخشد مثل اینکه شما وارد اتاقی می‌شوید و میزی را پیش رو خود می‌بینید. یک تجربه بصری دارید آن وقت در ذهن شما یک باوری شکل می‌گیرد که میزی در برابر من است آن وقت شما می‌دانید که یک میزی در برابر شماست وقتی می‌خواهیداز این طرف اتاق بروید آن طرف اتاق راهتان را کج می‌کنید که به میز برخورد نکنید یعنی به آن باور ذهنی در عمل شما خودش را متجلی خواهد کرد. نظام عقاید دینی یا الهیاتی که مبتنی بر فرض یک امر متعای است و مبتنی بر فرض ارتباط مستمر آن امر متعالی با روح او و با جهان پیرامون است قطعا آن زندگی اجتماعی، اخلاقی و حقوقی خودش را به نحوی سامان می‌بخشد که با کسی که در این نظام عقاید شریک نیست البته متفاوت خوهد بود. بنابراین به نحو کلی می خواهم بگویم که شما حتما باید انتظار داشته باشید که تفاوت در باور افراد خودش را در زندگی‌های متفاوت متجلی کند، یعنی به تفاوت در زیست و عمل افراد منتهی خواهد شد.
* یعنی دوگونه فهم از الهیات؟‌
** بله ماباید الهیات سیاسی را در دو سطح بفهمیم، یک بار است که سطحی نظری کار مدنظر است یک وقت است که سطح عملی شاید یک تقسیم‌بندی نظری و عملی خیلی دقیق نباشد. برای مثال در الهیات مسیحی سرآغاز یک نوع الهیات سیاسی در واقع فهم خدای اسوت که چه طوری امر الهی خداوند آشکار می‌شود. در آنجا خداوند بشر می‌شود یعنی متجسم می‌شود و بعضا معتقدند که پاره‌ای الهی می‌شوند یعنی امر الهی خودش را در تاریخ آشکار می‌کند حالا یک سوال که به یک معنا می‌شود الهیات سیاسی از فروع این بحث خواهد بود یعنی چه طور امر اهلی خودش را در این نوع خاص از نهادها و امور زمان‌مند و مکان‌مند آشکار می‌کند. گاهی وقت‌ها شما با سوالات خاص‌تری سروکار دارید فرض کنید شما به محض اینکه از رابطه میان الهیات و سیاست بپرسید بلافاصله بحث سکولاریسم در جهان مدرن مطرح می‌شود به هر حال این نهادهای دینی که خود را نماینده بعد الهی می‌دانند با این نهادهای سیاسیمثل دولت چه ارتباطی دارند و مسایلی از این قبیل، به تعبیر دیرگ شما می‌کوشید روابط و نظام‌های سیاسی و اجتماعی را از منظر الهیاتی بفهمید و با آنها ارتباط برقرار کنید ترجیح من این است که این نوع الهیات را، الهیات سیاسی ننامم الهیات عرصه عمومی نامگذاری کنیم.
در اینجا یک سوال انتزاعی‌تر این است که امر متعالی به طور کلی با امور زمان‌مند و مکان‌مند از جمله نهادهای سیاسی، اجتماعی چگونه می‌تواند ارتباط برقرار کند یک مجموعه سوالات خاص‌تری هم داریم که بر می‌گردد به نسبت نهاد دین و نهاد سیاست مساله پلورالیزم. تسامح، جامعه باز، حقوق بشر، فمنیسم، و نسبت دین نسبت الهیات با این امور چه خوهد بود. مساله عدالت در عرصه اجتماعی، نابرابری‌ها بر عرصه اجتماعی، موضع یک فرد دیندار نسبت به این امور چیست، اقتضای نظام الهیات او در این زمینه چیست و ... برای اینکه الهیات در خیلی مواقع می‌تواند به نابرابری های طبقاتی، جنسیتی، نژادی و ... بینجامد.
* آقای دکتر این صحبتی که شما می‌فرمایید دولت مدرن و تصاحب آن توسط الهیات سیاسی پدیده جدیدی است اما ما در طول تاریخ اسلام هیچ وقت شاهد جدایی دین از دولت نبودیم یعنی ما هیج وقت ندیدیم حکومتی در جوامع اسلامی باشد که کاری به دین نداشته باشد سکولارترین حکومتی را که می‌شود پیدا کرد حکومت آل بویه است اما همیشه دین امر مقدسی بوده و همیشه از دین برای حکومت استفاده شده و بالعکس. یعنی دین و حکومت همیشه یک رابطه دیالکتیک داشتند. بنابراین حرفی که می‌فرمایید مفهوم جدیدی است.
** من با شما موافق هستم. ینی حرف شما با تعالیم خود اسلام که مراجعه بکنید منطق است. بخش زیادی از تعالیم اسلام ناظر به عرصه عمومی است یعنی ناظر به زندگی افراد در حوزه عمومی. به این معنا اسلام صرفا دین عرصه خصوصی نیست یعنی حساسیت‌های عمومی همیشه بخشی از فعالیت‌های اسلامی بوده اما این مفهوم اسلامی- سیاسی یعنی تبدیل اسلام به مثابه ایدئولوژی در برابر ایدئولوژی‌های دیگر که البته این منحصر به اسلام نیست مسیحیت سیاسی هم به این معنا داریم، یهودیت سیاسی هم به این معنا داریم که اینها عمدتا واکنش‌های ادیان است به موج فزاینده محبوبیت مارکسیسم. این بود که در واقع حساسیت به عدالت و برقراری عدالت را ملاک خودش کرد و در واکنش به این بود که ادیان تلاش کردند خودشان را بازسازی بکنند و تفویض قدرت بکنند. به این معنای خاص که وقتی اسلام سیاسی به کار می‌رود منظورشان این نوع اسلام است. مفهوم سکولاریسم هم اصولا یک مفهوم جدید است خصوصا در بستر نهادسازی‌های مدرن معنا و فهوای آن روشن‌تر می‌شود.
* اچازه بدهید بحث را از یک نقطه دیگری دوباره پی بگیریم پس از وقایع یازدهم سپتامبر ایالات متحده، بحث بنیادگرایی در خیلی از رسانه‌ها دنبال می‌شود خصوصا بنیادگرایی دینی، لطفا نخست بفرمایید بنیادگرایی از منظر شما یک پدیده مدرن محسوب می‌شود یا یک پدیده‌ای که ریشه در تاریخ دورتری دارد؟‌این را از این حیث می‌پرسم که عده‌ای ریشه‌های پیدایش الهیات را اصولا با مساله بنیادگرایی مرتبط می‌کنند...
**به یک معنا بنیادگرایی سابقه طولانی دراد. در فرهنگ اسلامی شاید مهم‌ترین و نخستین گروهی که شما می‌توانید اینها را بنیادگرا بدانید خوارج بودند یعنی خوارج از جمله نخستین کسانی بودند که در واقع معتقد بودندمتن قرآن باید کاملا تحت‌اللفظی تفسیر بشود و کسانی که با این تفسیر تحت‌اللفظی مخالف هستند ول به زور شمشیر باید منقاد بشوند و جواز قتل و کشتن مخالفان را صادر کردند از جمله نخستین قربانیان آن هم امام علی(ع) بود یعنی امام علی(ع) راباید از جمله نخستین قربانیان بینادگرایی به این معنای خصا در فرهنگ اسلامی دانست. آیین وهابیت را شما کاملا باید آیین‌ بنیادگرایانه تلقی کنید. بنیادگرایی به این معنای خاص چند مشخصه دارد از لحاظ نظری در مواجهه با متن مقدس قائل به تفسیر ظاهرگرایانه است به لحاظ فقهی حقوقی معتقد است آنچه در زمان پیامبر(ص) است برای تمامی زمان‌هاو مکان‌هاست و به لحاظ الهیاتی به نقش عقل در حوزه دین تردید جدی دارند و اگر برای عقل نقشی قائل هستند، آن را بسیاری ابزاری و محدود در نظر می‌گیرند، اینها وجوه نظری‌شان است. در واقع به یک تفسیر کاملا ظاهرگرایانه از متن می‌رسند و برای این تفسیر ظاهرگرایانه حجیت قائلند. از نظر عملی آنچه درواقع بنیادگرایان را از سایر سنت‌گرایان متمایز می‌کند این استکه معتقدند برای کسانی که آستانه تحمل عمل آنها پیین است و اگر کسانی با درک آنها از شریعت، از متن مقدس با درک آنها از دین همدلی نداشته باشند، بیرون از حوزه دین هستند. در سایر سنت‌های دینی هم همینطور است اما یک بنیادگرایی هم به این معنای جدید داریم که این بنیادگرایی در واقع یک واکنشی است به گسترش و شیوع افسون‌زداییف راززدایی یا دین‌زدایی شدن عرصه عمومی از نظام حقوقی،از نظام آموزش و پرورشی، از نظام فضا و قوانین و ...
* ممکن است مصداق‌هایی از این افسون‌زدایی و راززدایی از عرصه عمومی بفرمایید؟‌
** نمی‌شود خیلی این بحث را مصداقی مطرح کرد، اما این مساله زمانی پدید آمد که رفته رفته دینداران احساس کردند مراکز و مواضع اصلی قدرتمند حوزه خود را یک به یک دارند از دست می‌دهند و با موجی از ایدئولوژی‌ها و نظام‌های فکری، حقوقی و اخلاقی رقیب مواجه شدند.
* یعنی این بنیادگرایی به این مفهوم که الان شما می‌فرمایید یک پدیده مدرن است؟‌
** مدرن به این معنای خاص که واکنش به یک پدیده، مدرن است و از ابزارهای مدرن برای اعمال سلطه و پیشبرد پروژه‌های خودش استفاده می‌کند و این را هم اضافه کنم بنیادگرایی به معنایی که حساسیت برانگیز است قائل به اعمال خشونت هم است یعنی اعمال خشونت را برای کسانی که در چارچوب او نمی‌گنجید روا می‌داند.
* خب خود الهیات از زمان شکل‌گیری فارغ از آن کارکرد و فونکسیونی که شما مطرح کردید مفهوم‌ُازی و نقش عقل را دارد آیا در واقع تولید آن را در راستای مخالفت با همین بنیادگرایی هم می‌توانیم ارزیابی کنیم؟
** بنیادگرایی به این معنا یک نوع الهیات است یعنی یک نوع الهیات بنیادگرایانه، یک نوع الهیات سیا سیاسی بنیادگرایانه. اگر منظور شما از بنیادگرایی به این معنای بسیار خاص که یعنی واکنش نسبت به مدرنیته و بسیج نیروهای دینی در قالب ایدئولوژی برای بازپس‌گیری عرصه عمومی باشد این امر پدیده‌ای جدید است، البته الهیات خاص خودش را هم دارد بنابراین مفهوم الهیات اعم است. یعنی شما می‌توانید الهیات فانتامنتالیستی بنیادگرایانه داشته باشید. اینها به هر حال زیرمجموعه‌های کتگوری‌های یک مقوله واحد هستند. شما کاملا می‌توانید و این یک فرض و احتمال ضعیف نیست بلکه یک امر واقع است که ما در سنت خودمان انواع الهایت‌های ریشه‌دار داریم و در فضای مدرن که غیربنیادگرایانه هستندف می‌توانیم داشته باشیم. اتفاقا همانطور که عرض کردم خوارج همیشه در تاریخ اسلام در اقلیت بوند امروز هم بنیادگرایان در جهان اسلام بسیار در اقلیت هستد حجم عمده‌ای از دینداران بینادگرا نیستند.
* شما ظهور این شکل از الهیات بنیادگرایانه یا در واقع تفاسیر شدیدا بنیادگرایانه مذاهب، خصوصا اسلم را در کجا ریشه‌یابی می‌کنید؟‌
** به نظر من بخشی از آن برمی‌گردد به نیازی که رسانه‌های غربی و سیاستگذاران جهان غربی به یک دشمن داشتند. در نتیجه الان کسی در جهان غرب آنقدر که بن‌لادن را می‌شناسد برای مثال کسی از مهمترین مفاخر فرهنگ دینی اسلامی را نمی‌شناسد آنها اینجا نیاز به دشمنانی دارند.
* هین الهیات را اگر به مثابه یک کل نگاه کنیم در برابر بنیادگرایی که به مثابه یک جز با یک پارتیکولار که مدام خودش را تعمیم می‌دهد، می خواهد یک پدیده جهانی باشد. خودش را معرفی کند، شناسانده شود و حتی یک سیطره جهانی پیدا چه نسخه‌ای دارد؟‌منظورم نسخه برای مواجهه با بنیادگرایی است. این سوال را به خاطر تعریف شما از الهیات مطرح می‌کنم. یعنی در واقع اینکه آیا در برابر این الهیات بنیادگرایانه چه آلترناتیوی در صورت قدیمی می‌توان ارایه کرد و نکته دوم اینکه در این آلترناتیو نقش عقل چه خواهد بود؟
** به نظرم می‌آید که یکی از مهم‌ترین سوالاتی که امروز در برابر مسلمانان مطرح است این است که چگونه می‌توانند وارد عرصه عمومی در جامعه مدنی خودشان و در عرصه عمومی گلوبال بشوندک ه ناقض اصل عدالت نباشد یعنی به تعبیر دیگر من می‌خواهم بگویم مهم‌ترین الهیات بدیل برای الهیات بینادگرایانه الهیات مبتنی بر عدالت است یا الهیات عدالت محور. درست است که الهیات بنیادگرایانه مدعی عدالت است یعنی در واقع بنیادگرایان می‌گویند ببینید که ظلم‌هایی به ما شده و راست هم می‌گویند. یعنی اگر شما به تاریخ مناسبات ما با غرب مراجعه کنید تاریخ بسیار پرتلاطمی بوده است. شما ببینید مساله اسراییل همچنان وجدان اخلاقی جهان اسلام و روز به روز جهان متمدن را به هر حال آزرده می‌کند. اتفاقاتی که در غزه برای مثال همین امروز رخ می‌دهد واقعا دل‌گذار است و به هر حال سما ببینید این محور شرارتی که آقای بوش مطرح می‌کرد در واقع سه تا کشور اسلامی بودند که یکی را ایشان به توصیه مشاور خودش حذف کرد و کره شمالی را جای آن گذاشت یا همین طور جنگ خودش را ابتدا دنباله جنگ‌های صلیبی خطاب می‌کرد. بنابراین مسلمانان احساس می‌کنند که عقب‌ماندگی‌هایی دارند، فکر می‌کنند مورد ظلم و اجحافات سیاسی در عرصه کلان هم واقع شدند، در عرصه گلوبال هم واقع شدند، و طبیعی است که در این فضا وقتی کسانی می‌گویند که تحمل بس است ما باید اقدامات عملی قاطع برای دفاع از حقوق و منافع ملت‌های مظلوم بکنیم این ندای عدالت‌طلبانه البته موجب دل‌ربایی و بسیج نیرو می‌شود، اما نهایتا پروژه بنیادگرایانه به نظر من پروژه خلاف عدالت است و الهیات بدیل باید این نکته را نشان بدهد که با وجود شعارهای عدالت‌طلبانه روش‌هایی که بنیادگرایان به کار می‌برند و مبانی فکر آنها نهایتا نافض اصل عدالت است. بنابراین الهیات بدیل هر چه هست باید به عدالت و الهیات عدالت محور باشد.
* من می‌گویم به هر ترتیب در طول تاریخ، ایدئولوژی‌ها سابقه خوبی در مواجهه با جوامع نداشتند. حالا الهیات اگرچه یک مقوله فراتاریخی و یک مقوله تقریبا متافیزیکی هم هست اما ممکن است شکل ایدئولوژی به قول شما شکل فرشی بگیرد. آیا نه صرف داشتن یک تابلوی عدالت‌محور پاسخگوست؟
** ببینید دو بحث است. یک وقت است که کسی یا کسانی ادعای عدالت می‌کنند و دیگر اینکه کسی یا کسانی ملتزم به عدالت هستند. التزام به عدالت یک امر مستمر است یعنی شما نمی‌توانید یک بار برای همیشه خودتان را ملتزم و متعهد به عدالت ببینید یعنی تعهد مرتب باید بازسازی و تجدید شود. برای اینکه اقتضائات متفاوت است و در نتیجه هر موقع در شرایط عدالت متناسب یعنی عدالت مقتضی آن شرایط و موقعیت باید تحقق پیدا کند. بنابراین صرف ادعا روی عدالت‌گرایی در بسیاری از مواقع صورتکی است برای پوشاندن ظلمی که در خفا در جریان است. شما هیچ ظالمی را نمی‌بینید که خودش را ظالم بداند. بنابراین مبنای داوری ما مدعیات افراد نیست. مبنای داوری ما این است که آیا این افراد این دستگاه فکری یا این نهادها مرتبا مراقب هستند مکانیزم‌هایی درون خود اندیشیده‌اند و در بیرون خود تعبیه کرده‌اند که مرتب دستگاه را کنترل می‌کند و فاصله‌اش را با موازین عدالت همیشه در حداقل ممکن نگه می‌دارد. اگر این معنا حاصل شود شما اسمش را هر چه می‌خواهید بگذارید خوب است.
* به نظر شما الهیات موجب در افتادن آنچه امر قدسی به حساب می‌آید و آنچه امر عرفی است، نمی‌شود؟‌
** بستگی دارد به اینکه شما قدسیت را در کجا تعریف می‌کنید.
* مثلا متن مقدس را در نظر بگیرید؛ مثلا قرآن.
** ما در قرآن با دو جهان مواجه هستیم. یک جهان، جهان وحیانی است یک جهان هم جهان اعراب است و عصر نزول وحی. خود قرآن می‌فرماید که ما قرآن را به زبان عربی فراهم و نازل کردیم برای اینکه شما در مورد آن فکر کنید تاله کنید. زبان عربی و به تبع فرهنگ اعراب در عصر تنزیل وحی که کاملا در قرآن متجلی شده است اینها که مقدس نیستند. این اعراب همان‌هایی هستند که خون به دل پیغمبر(ص) کردند. فرهنگ روزگارشان همان است که مورد انتقاد قرآن بوده است. آنچه مقدس است فرهنگ و معارفی است که در قرآن مجید شما باید تفکیک کنید میان معارف قرآنی و فرهنگ اعراب در عصر تنزیل وحی.
نکته اصلی که می‌خواهم بگویم این است که تقدس‌زدایی هیچ وقت از طریق التزام به عدالت بسط نمی‌یابد. تقدس‌زدایی همیشه از طریق ظلم است که واقع می‌شود. یعنی خصوصا در الهیات شیعی در واقع یکی از مهم‌ترین صفات خداوند عدالت است. بنابراین اگر شما تصویری از خداوند ارایه دهید که ناعادلانه باشد در واقع به هر حال از آن سنت فاصله گرفته‌اید.
* آیا نوگرایی دینی یا همین بحث روشنفکری دینی در دوران معاصر مطرح است، سررشته در همان الهیات عدالت محور و عقل‌گرا دارد؟
** بستگی دارد شما درباره کدام جریان روشنفکری دینی و کدام روشنفکر دینی سخن می‌گویید در فرهنگ ما مرز بین روشنفکر دینی و متاله نواندیش خیلی روشن نیست. می‌شود گفت در یک فرد واحد به شکل درآمیخته و نامتمایز هر دو کار را انجام می‌دهد ولی اینها دو پروژه مختلف است. ببینید روشنفکر دینی از نظر من با هر گرایشی که می‌خواهد داشته باشد مهم‌ترین پروژه‌اش پروژه مدرنیت است. منها چون این کانتکس در بسر دینی است حتما باید نسبت دین را با این پروژه مدرنیت روشن کنیم ورای اینکه جا برای پدیده‌های مدرن در چه بستر اصولا دینی باز کنیم تلاش می‌کند قرائتی از دین یه دست دهد که با اقتضائات مدرنیت سازگاری و همنشینی بهتری داشته باشد. به این معنا البته به شکل فرعی و تبعی روشنفکر دینی به دین هم می‌پردازد. شما ممکن است هیچ باور دینی هم نداشته باشید اما روشنفکر دینی باشید که البته عرفا روشنفکران دینی افراد مومنی هستند و التزام دینی هم دارند و من راجع به پروژه آنها صحبت می‌کنم. اما تاله روشنفکران بحث دیگری است. در واقع پروژه اصلی مدرنیت نیست. پروژه اصلی خود دین است. پروژه اصلی طریقه انتفاع امر مقدس است.
* این تاله نواندیشان که شما مطرح می‌کنید یک موضوع پاراکسیکال نیست. آیا نواندیشی به عنوان یک پدیده مدرن به عنوان جریانی که می‌آید مسایل حقوق بشر و ... را در نظر می‌گیرد با الهیات نسبت زیادی ندارد؟‌
**خیر، ببینید تاله در واقع همان‌طور که عرض کردم عبارت است از تلاش سیستماتیک ما برای فهم و بیان و تبیین تجربه انتفاعی که داشتیم. بنابراین هر دوره آدم‌ها الهیات خاص خودشان را دارند یعنی من از موضع و افق زمان خودم باید این تجربه انتفاع را برای من اگر به من دست دهد بفهمم بیان و تبیین کنم. بنابراین حاصل آن الهیاتی است که متناسب و محدود به افق تاریخی جهان من است. بنابراین هر دوره‌ای الهیات خاص خودش را دارد. به این معنا شما درست می‌گویید که الهیات تاریخی دارد و نوعی پیوستگی تاریخی هم می‌تواند بین حوزه‌ها و شاخه‌هایی از الهیات هم به چشم بخورد که واقعا هم به چشم می‌خورد. اما این به آن معنا نیست که یک دوره خاص نمی‌تواند الهیات خاص خودش را داشته باشد. در عین حال که اتصال تاریخی خودش را به سنت‌های پیشین حفظ می کند. آن شخص که من متاله نواندیش می‌خوانم؛ فردی است که تلاش می‌کند تجربه انتفاع را در بستر جهان مدرن بازآزمایی، بازفهمی، بیان و تبیین مجدد کند. 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات