تاریخ انتشار : ۰۹ آبان ۱۳۹۱ - ۱۵:۴۰  ، 
کد خبر : ۲۲۶۵۲۶
آسیب‌شناسی فلسفه اسلامی در گفت‌وگو با دکتر عبدالحسین خسروپناه

تلاش برای امروزی کردن فلسفه اسلامی


فلسفه اسلامی با گرایش‌ها و رویکردهای گوناگون از بالندگی و قوت فراوانی برخوردار است، ولی نمی‌توان آسیب‌های روش‌شناختی، محتوایی و ساختاری آن را نادیده گرفت. البته آسیب‌شناسی فلسفه اسلامی به معنای تضعیف و طرد و نادیده گرفتن قوت‌ها و امتیازهای آن نیست، بلکه بدین معناست که با شناخت نقاط ضعف و رفع آن بالندگی و رشدش بکوشیم. در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر عبدالحسین خشروپناه ابعادی از این موضوع بررسی شد.
* برخی از کارشناسان و اساتید فلسفه با به کاربردن تعبیر فلسفه اسلامی مخالف هستند. نظرشما در این ارتباط چیست؟
** نخستین خدشه‌ای که بر مسائل فلسفه اسلامی وارد می‌شود، وصف اسلامی آن‌هاست؛ زیرا وصف اسلامی نسبت به فلسفه ناظر به روش یا فیلوسفان نیست، بلکه وصف فلسفه است و هویت دانش فلسفه به مبادی و مسائل آن است. اکنون پرسش این است که وجه اسلامی بودن تک تک مسائل فلسفه چیست؟ شاید وجه اسلامی بودن مسائل خداشناسی، یعنی بخش چهارم فلسفه اسلامی به جهت انطباق مدعیات فلسفی با مبدأشناسی در متون اسلامی روشن باشد؛ اما این همه مسائل هستی‌شناسی، علم‌شناسی و نفس‌شناسی که پاره ای از آن‌ها از آموزه‌ها و الگوی یونانیان به دست آمده و به رشد، بالندگی و ترمیم و تکمیل رسیده است، با چه وجه و علتی به اسلامیت اتصاف می‌یابد. این پرسش وقتی تقویت می‌شود که بسیاری از این‌گونه مسائل و مناظر در فلسفه‌های مسیحی مانند فلسفه توماس آکوئیناس یا فلسفه نوتوماسی مانند فلسفه ژییلسون هم مشاهده می‌شود. اتصاف مسائل هستی‌شناسی در فلسفه به صفت اسلامی بی‌وجه است، شاید در کمترین مناصبت از جمله مقدمیت آن‌ها برای مباحث خداشناسی، وجه اسلامیت را تامین کند؛ اما حکیمان مسلمان باید به وجوه اسلامی بودن تک تک مسائل فلسفه اشاره کنند.
* از نظر روش‌شناختی چه نقدهایی را می‌توان بر فلسفه اسلامی وارد کرد؟
** مطالعه کتابخانه ای از فلسفه محقق (حکمت مشاء اشراق و حکمت متعالیه) نشان می‌دهد که پاره ای از مقدمات مسائل فلسفی بر روش استقرایی و حسی استوار است؛ برای نمونه وقتی فیلسوفان مسلمان در صدد اثبات حدوث عالم مادی‌اند، از تغییر و حرکت عالم بهره می‌گیرند، در حای که این مقدمه تنها با روش حسی و تجربی دست‌یافتنی است و حتی در مواردی از عقل و فهم عمومی و عقل جمعی استفاده می‌شود. این‌گونه بهره‌روی‌‌ها، ذهن نقاد را به این سمت سوق می‌دهد که گرچه حکیمان عقل‌گرا در مقام تعریف فلسفه بر روش استدلالی و قیاسی و مواد عقلی و غیرتجربی اصرار می‌ورزند، اما در مقام تحقیق فلسفه چاره‌ای ندارند، مگر این که از عقل عقلایی یا فهم عمومی و حتی روش حسی و تجربی نیز بهره گیرند.
اگر روش فلسفی منحصر به روش عقلی و استدلالی برهانی باشد و مبادی استدلال عبارت از اولیات، محسوسات (حس ظاهر و باطن)، تجربیات، متوارت، حدسیات و فطریات باشد، یعنی نتایج یقینی تنها از مقدمات یقینی پیش گفته حاصل آید و فلسفه از قضایای دیگر مانند قضایای مظونه، مشهوره،‌ مسلمه، مقبوله، وهمیه و مشبهه در مقدمات استدلال فاصله بگیرد، در آن صورت مشکلی در زایش معارف فلسفی پدید نمی‌آید؛ یعنی تکثر مسائل فلسفی توجیه‌پذیر است؛ ولی اگر بدیهیات به اولیات، وجدانیات و فطریات منحصر و تجربیات، حدسیات، متواترات و حسیات به عنوان قضایای نظری تلقی شوند، آن هم قضایای نظری ظنی که هیچ‌گاه به مرتبه یقین منطقی و ریاضی نمی‌رسند، در آن صورت، چگونه می‌توان کنترل معارف فلسفی را با این مبادی محدود، تبیین و اثبات کرد. شاید به همین جهت بوده که فلسفه محقق در مقام عملیات فلسفی به چنین روشی پای‌بند نبوده و از روش‌های حسی، شهودی و نقلی مدد جسته است. این تنبیه ما را وادار می‌سازد تا در بحث روش‌شناسی فلسفه تامل و دقت بیشتری کرده و روش برگزیده را که در نوآوری فلسفه و کارآمدی آن در علوم و نیازهای جامعه تاثیر می‌گذارد، جویا باشیم که بی‌شک در ساختار و سازماندهی فلسفه نیز اثر می‌گذارد.
پاره‌ای از مدعیات و استدلال‌های فلسفی اگر کالبدشکافی شود، در قالب استدلال منطقی و نیز محتوای بدیهیات و اولیات نمی‌گنجد و مطلب فلسفی به خطابه شباهت بیشتری می‌یابد تا برهان؛ به عبارت دیگر اگر تمام مدعیات فلسفی متمایز و با روش ریاضی بیان و مقدمات استدلال‌های آن‌ها جداگانه تبیین شود، آشکار می شود که تمام مدعیات فلسفی به اولیات ارجاع‌ناپذیر نیستند.
* روش پیشنهادی شما در این ارتباط چیست؟
** فلسفه، خواهان و نیازمند است که یقین را به ارمغان آورد، یقین نیز بر دو نوع است: موجه و غیر موجه؛ یقین موجه نیز بر دو قسم یقین منطقی یا ریاضی و یقین عقلای تقسیم‌پذیر است و یقین غیرموجه همان یقین روان‌شناختی معلل است.
توضیح مطلب این است که یقین منطقی یا ریاضی همان یقین در منطق ارسطویی است که علاوه بر جزم به ثبوت محمول برای موضوع، متضمن جزم به استحاله سلب محمول از موضوع است. پس یقین منطقی از ترکیب دو جزم تشکیل شده است، البته جزمی که مطابقت با واقع نیز داشته باشد؛ چنین یقینی از اولیات به دست می‌آید. یقین عقلایی نیز دارای جزم به ثبوت محمول از موضوع استحاله‌ای ندارد؛ ولی واقعا برای انسان، یقین حاصل است؛ یقینی که احتمال خلاف در آن راه ندارد. مثلابرای شخصی یقین پیدا می‌شود که همسایه‌اش مردم است؛ ولی زندگی را برای او محال نمی‌داند. این گونه یقین از راه اولیات به دست نیامده، لکن علاوه بر انصاف قضیه به یقین از درجه تصدیقی بالایی برخوردار است، یعنی درجه‌ای از تصدیق که در آن هیچ گونه احتمال برخلاف جزم وجود ندارد؛ البته نباید فراموش کرد که هرگونه تصدیقی نیازمند رجوع به اصل تناقض است. بنابراین در یقین عقلایی دو نوع صدق و کذب مطرح می‌شود: یکی، صدق و کذب در ناحیه قضیه‌ای که یقین به آن تعلق دارد و ملاک درستی و خطا در این بعد، انطباق قضیه با واقعیت و عدم انطباق آن است؛ یعنی اگر قضیه با واقعیت مطابقت داشته باشد، صادق و در غیر این صورت، کاذب است.
دوم، صدق و کذب در ناحیه درجه‌ای که تصدیق، نشان‌دهنده آن است. گاه یقین با واقع مطابقت دارد و کاشف حقیقت است؛ ولی از جهت درجه تصدیق اشتباه است، برای نمونه اگر شخصی به یقین به شیر آمدن سکه‌ای دارد که به هوا پرتاب کرده است و اتفاقا همان تحق یابد، در آن صورت گزاره مذکور صدق نخستین را دارد، ولی از صدق درجه تصدیق محروم است، زیرا این شخص حق نداشت از روی تمایل درونی دارد، ولی از صدق درجه تصدیق محروم است؛ زیرا این شخص حق نداشت از روی تمایل درونی چنین تصدیقی یابد. پس اگر درجه تصدیق از راه اولیات حاصل نشود، اما موجه باشد، مثلا از طریق استقراء و تجربه مکرر پدید آید، چنین یقینی عقلای است و اما یقین غیرموجه همان یقین روان‌شناختی است که واقعا برای شخص، جزم به ثبوت محمول برای موضوع پدید آمده است؛ اما درجه تصدیق آن صادق نیست؛ مانند کسی که در خواب، جزم به نزدیک شدن مرگ خود پیدا کند هرچند زنده ماندنش را محال نمی‌داند، ولی احتمالش را هم نمی‌دهد، زیرا اگر چیزی غیرمحتمل شد، به معنای علم به موجود بماهو موجود بدانیم و با روش عقلی و عقلایی به بحث از مسائل فلسفه بپردازیم تا یقین موجه حاصل آید، در این صورت می‌توان از روش‌شناختی فلسفه محقق دفاع کرد و فلسفیدن در همه مسائل فلسفی شدنی‌تر خواهد بود.
* چه نکات ضعفی برای فلسفه اسلامی می‌توان برشمرد؟
** هویت فلسفه اسلامی و مسائل آنف انتزاعی است؛ زیرا معقولات ثانیه فلسفی، موضوع فلسفه و مسائل فلسفی را تشکیل می‌دهد. معقولات ثانیه فلسفی، عروض‌شان در ذهن و اتصاف‌شان در خارج است؛ یعنی حیثیت انتزاعی دارند.
اصولا ویژگی مفاهیم فلسفی این است که بدون مقایسات و تحلیل‌های عقلی به دست نمی‌آید و هنگامی که بر موجودات حمل می‌شود، از انحای وجود آن‌ها – نه حدود ماهوی آن‌ها – حکایت می‌کند. گاه از این ویژگی‌ به این صورت تعبیر می‌شود که مفاهیم فلسفی «در خارج مابه‌ازای عینی» ندارند یا عروض‌شان ذهنی است.
ویژگی دیگر مفاهیم فلسفی این است که در ازای آن‌ها مفاهیم و تصورات جزیی وجود ندارد؛ برای نمونه چنین نیست که ذهم ما یک صورت جزئی از علیت داشته باشد و یک مفهوم کلی، همچنین مفهوم معلول و دیگر مفاهیم فلسفی. بنابراین هر مفهوم کلی که در ازای آن یک تصور حسی یا خیالی یا وهمی وجود داشته، به‌گونه‌ای که فرق بین آن‌ها فقط در کلیت و جزییت باشد، از مفاهیم ماهوی خواهد بود، نه از مفاهیم فلسفی. خلاصه سخن آن که مفاهیم فلسفی، مفاهیمی انتزاعی هستند و انتزاع آن‌ها به کندو کاو ذهنی و مقایسه اشیاء با یکدیگر نیازمند است، مانند مفهوم علت و معلول که بعد از مقایسه دو چیزی که وجود یکی از آن‌ها متوقف بر وجود دیگری است، پدید می‌آید. پس انتزاعی بودن می‌تواند ذاتی بسیاری از مسائل فلسفی باشد و اشکال برخی از نویسندگان مبنی بر انتزاعی بودن مسائل فلسفی بلاوجه است.
یکی از آسیب‌های فلسفه اسلامی این است که فیلسوفان و آثار فلسفی به منابع دینی، آیات و روایات کمتر توجه کرده و در اصطیاد مسائل فلسفی از ماثورات دینی بهره چندانی نبرده‌اند، برای نمونه کتاب غررالحکم که در بردارنده سخنان گهربار امیرالمومنین(ع) است، به مباحث مهم فلسفی از جمله اوضاع حدی و مرزی انسان مانند آزادی، مرگ، زندگی،‌ امید ترس و شر پرداخته، که از دید فیلسوفان مسلمان پنهان مانده است.
همچنین تعارض‌های ظاهری‌ای نیز که میان دستاوردهای فلسفی با آموزه‌های دینی و ظواهر و نصوص اسلامی آشکار می‌شود، کمتر مورد توجه حکیمان مسلمان قرار گرفته و گاهی از ناحیه متکلمان یا فقها و اصولیین به عنوان نقد بر حکمت و فسفه مطرح شده است.
* بهره‌گیری از قرآن و روایات چه تاثیری می‌تواند بر فلسفه داشته باشد؟
** فلسفه بدان جهت که اصالتا با روش عقلی و منطقی به پرسش‌های خود پاسخ می‌دهد و به تبیین و تحلیل موضوعات خود، یعنی موجود بما هو موجود و اقسام موجودات و مضاف‌الیه فلسفه‌های مضاف می‌پردازد،‌ شاید به متون دینی نیازمند نباشد، ولی همان گونه که تاریخ اسلام گواهی می‌دهدف فیلسوفان اسلامی مانند فارابی، ابن‌سینا، سهروردی، میرداماد و به ویژه صدرالمتالهین شیرازی با بهره‌گیری از آموزه‌های دینی، در تبیین،‌ تحلیل و گسترش فلسفه تلاش بسیاری کرده‌اند و این به معنای تبدیل فلسفه به کلام نیست؛ زیرا کلام اکثرا با روش‌ نقلی به اثبات مدعیات دینی می‌پردازد. فلسفه با الهام‌گیری از آیات و روایات می‌تواند مسائل فلسفی جدیدی بیافریند که در منابع و آثار فیلسوفان گذشته وجود نداشته است. دوم این که مسائل مهم‌تر فلسفی را که از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است،‌ با بهره‌گیری از متون دینی بدان اشاره شده است،‌ می‌تواند در فلسفه به کار گرفته شود. فلسفه در تبیین و تحلیل مسائل فلسفی نیز می‌تواند از آیات و روایات الهام گیرد. علاوه بر این، چه‌بسا عقل انسان بر اثر علل – نه دلایل – به انحراف فکری کشیده و اسیر توهمات و تخیلات شود؛ و همین امر سبب اختلاف فراوان عقول بشری شده و مدل‌های متفاوت عقلانیت را در جهان معاصر به عرصه ظهور رساند. دین اصیل و حق می‌تواند به عقل ادمی جهت و انحراف فکری را به او هشدار دهد و مسیر تفکرش را بازنگری کند.
* اکنون شما برای پیشرفت و تعالی فلسفه اسلامی چه ضرورت‌هایی را در نظر می‌گیرید؟
** ضرورتی که می‌توان برای فسفه اسلامی طرح کرد، بهره‌گیری از کوشش‌های جدید در فلسفه غرب است. فلسفه در غرب از قرن هجدهم میلادی به بعد،‌ راه کاملا نویی در پیش گرفته است. و مدام کوشش‌های تازه‌ای به کار می‌برد تا جهان‌بینی منسجمی برای انسان امروزی بنیان نهاده شود که در آن نقش اندیشه باستانی یونانی و قرون وسطایی به تدریج یا نادیده گرفته می‌شود یا ناچیز به شمار می‌آید.
پیشنهاد بنده این است که نه تنها بازنگری وبازپژوهی آثار فیلسوفان یونان و شارحان آن‌ها ضرورت دارد، بلکه باید به فلسفه جدید غرب نگریست و نوآوری‌ فیلسوفان عقل‌گرا،‌ تجربه ‌گرا و حتی شکاک و نسبی‌گرا را پاس داشت. پاس داشتن فلسفه جدید غرب به معنای پذیرش دستاوردهای آن‌ها نیست، بلکه به منظور بالندگی، رشد و توسعه در فلسفه اسلامی است، برای نمونه دغدغه‌های معرفت‌شناختی در حوزه‌ تصورات و تصدیقات در فلسفه دکارت، جان‌لاک و هیوم، مسائل فلسفه سیاست در فلسفه هابز و هیوم، مسائل فلسفه اخلاق کانت، مسائل انسان‌شناختی روشنگران فرانسه مانند روسو، ظهور فلسفه تاریخ بوسئونه ویکو، مونتسکیو و ولتر، دین‌شناسی شلایرماخر و شوپنهاور، مسائل انسان‌شناسی و اوضاع جدی فیلسوفان اگزیستانس ، مباحث زبان‌شناختی و کارکردهای زبان در فلسفه تحلیلی، عمل‌گرایی فیلسوفان پراگماتیست مانند پپرس، جیمز،‌شیلر، جان دیوئی، طغیان در برابر ایدئالیسم توسط رئالیسم در بریتانیا و آمریکا از سوی مور و راسل در بالندگی فلسفه اسلامی نقش به سزایی دارند.
شاید یکی از علت‌های گرایش معللانه روشنفکران داخلی به مارکسیسم لیبرالیسم، فینیسم و... فقدان طرح پرسش‌های این مکاتب در فلسفه اسلامی است. شاهد ادعای بنده این است که با همت علامه طباطبایی، فلسفه نوصدرایی شکل گرفت و به پرسش‌‌های معرفت‌شناختی و هستی‌شناختی مارکسیستی در اصول فلسفه و روش رئالیسم پاسخ دادهشد، بسیاری از متفکران داخلی به این پیر حکمت رو آورده و از متفکران انحرافی دست شستند.
معتقدم که اگر فلسفه اسلامی به این میدان عظیم وارد شود، معجزه می‌کند و عصای موسیایی را بر زمین می‌زبند و با تبدیل شدن به اژدها، تمام سحر ساحران فلسفه غرب را می‌بلعد، ولی بدون شک هماوردی و در صحنه بودن آن، تردید و حیرت‌بخشی روشنفکران را می‌زادید و از تفکر التقاطی و ایسم‌های اسلامی می‌رهاند. توجه به فلسفه‌های مضاف فلسفه غرب مانند: فلسفه ریاضی،‌ فلسفه علم، فلسفه اخلاق‌، فلسفه ریاضی، فلسفه علم،‌ فلسفه اخلاق فلسه علوم اجتماعی و ... نیز می‌تواند در رشد آن موثر باشد، زیرا معتقدم ک در منابع علوم انسانی مانند منطق فلسفه، کلام، اصول اسلامی مانند منطق، فلسفه،‌کلام، اصول، دستاوردهایی وجود دارد که می‌تواند به پاره‌ای از پرسش‌های فلسفه‌های مضاف و دانش‌های درجه دوم پاسخ دهد و زمینه را برای پاسخ به پرسش‌های دیگر فراهم آورد.
پس پیشنهادم این است که همچنان که نیاکان حکمت با قدرت و جسارت از فلسفه و فیلسوفانی دست یافته و بعدها توانستند با همان ارمغان بر فلسفه غرب تاثیر بگذارند؛ حکیمان معاصر مسلمان نیز باید با بهره‌گیری از فلسفه غرب – دست‌کم در طرح پرسش‌های نو – به بالندگی و امروزی کردن فلسفه اسلامی بپردازند تا به یاری خدا در آینده بر فلسفه جدید غرب تاثیرگذار باشند. گرچه این پیشنهاد به عنوان آسیب‌ مساله شناختی در فلسفه اسلامی مطرح شد، ولی گفتار آسیب از خودبیگانگی و تقلید و غرب‌زدگی است که بسیاری از روشنفکران داخلی را بدان مبتلا کرد. دانش‌پژوهان آشنا به فلسفه اسلامی و غرب باید بکوشند همانند فارابی، ابن‌سینا، شیخ اشراق و ملاصدرا با بهره‌وری از فیلسوفان ملل جهان به بالندگی و رشد فلسفه اسلامی بپردازند، نه اینکه مانند سرخسی و ابن‌راوندی گرفتار شک و تردید و الحاد شوند.
* در پایان بفرمایدید که شما برای حرکت اسلامی زیربنایی در فلسفه اسلامی که به بالندگی و تحول آن منجر شود، چه پیشنهادی دارید؟
** در ابتدا باید مفاهیم و معارف عقلی مانند علم‌النفس، خداشناسی، راهنماشناسی، معادشناسی، هستی‌شناسی، جهان‌شناسی، معرفت‌شناسی از نصوص دینی استنباط شود، البته با روش ضابطه‌مند و بدون تحمیل و تطبیق آرا و پیش‌فرض‌های ذهنی و مقایسه آموزه‌های دینی با داده‌های فلسفه اسلامی در هر سه مشرب مشاء، اشراق و حکمت متعالیه.
دوم این که با هدف استخراج، تنظیم و تنسیق منطقی و مباحث و کشف ضعف‌ها و آسیب‌های آن و در حد امکان، نظریه‌پردازی‌ در قلمرو آن‌،باز پژوهی و نوسازی فلسفه اسلامی صورت گیرد.
نگارش تاریخ تحلیلی و انتقادی فلسفه اسلامی و تدوین دقیق و مستند آرای حکیمان و سیر تاریخی اندیشه‌ها و تجزیه و تحلیل آن‌ها به صورت فیلسوف‌محور و مسئله‌محور باید مورد توجه قرار گیرد. همچنین مطالعه تطبیقی مکاتب و آرای فلسفی مانند مقایسه مکاتب فلسفه اسلامی با مکاتب کلامی، یونان باستان، مکاتب عرفانی، مکاتب فلسفی جدید و معاصر، داده‌های علم جدید و تبیین و طبقه‌بندی مکاتب فلسفه اسلامی و مقایسه تطبیقی ‌آن‌ها برای کشف تمایزها و قوت و ضعف‌های فلسفه اسلامی هم موضوعی است که انجام آن ضروری است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات