در دوم آذر ماه 1312 در دهکده «مزینان» از توابع سبزوار بدنیا آمد. مزینان دهی است بر کنار «کویر» یا به تعبیر خود دکتر «شهرکی» بر کرانه کویر، «عشقآباد» کوچکی است، که «مردانش نیرومند و مغرور، که سبزواریها را دهاتی میدانند و مشهدیها را گدایان گوشبر و مردان تهرانی را زنانی ریشدار.»
دوران دبیرستان را در ابنیمین مشهد گذراند از سال نهم وارد دانشسرای مقدماتی شد و پس از دو سال با تعهد پنج سال خدمت در فرهنگ از دانشسرا فارغالتحصیل شد و در دهات اطراف مشهد به آموزگاری پرداخت. در طی همین پنج سال موفق باخذ دیپلم و لیسانس گردید.
بعلت شرکت در فعالیتهای سیاسی آن زمان به مدت هشت ماه به زندان افتاد و در این مدت کوتاه با شکنجه دژخیمان رژیم سرسپرده شاه در سال 1336 آشنا شد و از سلول کوچک و تاریک خود دریچهای بهمه دنیا و همه تاریخ گشود و ظلم و ستم جباران و ستمگران تاریخ را لمس کرد، ضربات زندان و تجربه تلخ ستمدیدگان را با قدرت ایمان خود تحمل کرد و با روحی سرشار از امید و عشق به درستی راهش و اصالت اندیشهاش پس از گذرانیدن مدت زندان به مشهد رفت و کار تحصیل را از سر گرفت.
دکتر در سال 1339 برای ادامه تحصیل و تکمیل معلومات در رشته تاریخ و جامعهشناسی عازم فرانسه میشود و پس از پایان تحصیلات بسوی کشور حرکت میکند، اما در مرز ایران او را بجرم فعالیتهایش علیه رژیم دستگیر و روانه زندان میکنند. پس از چند ماه او را از زندان آزاد میکنند.
در سال 1344 به تدریس در یکی از دبیرستانهای اطراف مشهد (طرق) میپردازد، اما یک سال بعلت نداشتن استاد تاریخ و معطل ماندن دانشجویان دانشگاه فردوسی به دانشکده ادبیات آن دانشگاه میرود و در آنجا مشغول به تدریس میگردد. از این تاریخ به بعد، کار سازنده دکتر در زمینه تدوین و توسعه افکار اسلامی و معرفی فرهنگ اسلامی گسترش مییابد.
با آمدن شریعتی به دانشگاه نسل جوان، قشر دانشجو و دانشگاهی که تشنه استماع و اطلاع از حقایق مکتب اسلام بودند از وی استقبال میکنند. دانشجویان دانشگاههای مختلف در سراسر کشور مرتب از شریعتی برای ایراد سخنرانی دعوت میکنند و دکتر علیرغم گرفتاریها و دوری راه و دیگر مسائل با دلگرمی برای دعوتها پاسخ مثبت میدهد و شبانهروز به فعالیت و تبلیغ و اشاعه و شناسائی مکتب میپردازد.
هنگامی که در تهران حسینیه ارشاد تاسیس میشود، از دکتر شریعتی نیز دعوت بعمل میآید تا در جلسات حسینیه سخنرانی نماید. دکتر این دعوت را با کمال میل میپذیرد و سلسله درسهای خود را در این مکان شروع میکند. سخنرانیهای استاد شهید مطهری و معلم شهید دکتر شریعتی و دیگران در حسینیه ارشاد با استقبال بینظیری از طرف دانشجویان روبرو میگردد و شور و حرکتی در دلهای مشتاقان به مکتب میآفریند و لذا دستگاه ظالم رژیم را به هراس میافکند و آنها تنها چاره را در این میبینند که حسینیه را ببندند لذا فعالیت حسینیه را که میرفت سنگر و پایگاهی بزرگ علیه طاغوت باشد، متوقف میسازند. بعد از بستن حسینیه ارشاد دکتر متواری میشود و مزدوران ساواک عوض او پدرش استاد محمدتقی شریعتی را دستگیر میکنند و روانه زندان میکنند تا دکتر شریعتی خود را معرفی نماید. دکتر بعد از چندی خود را معرفی میکند و بمدت 18 ماه در یکی از سلولهای انفرادی زندان بوسیله جلادان ساواک تحت شکنجه قرار میگیرد. ولی مثل همیشه از این آزمایشها موفق بیرون میآید و بدون هیچگونه ضعف و سستی سرسختانه مقاومت میکند.
دکتر پس از آزادی از زندان تحت نظر بود، و به او اجازه و امکان هیچگونه فعالیت علمی را نمیدادند و هرگونه سخنرانی و فعالیت را از او سلب کرده بودند لذا نمیتوانست نظارهگر ظلم و ستم حاکم بر جامعهاش باشد و هیچ واکنشی از خود نشان ندهد، این فشار و تضیقات دستگاه علیه دکتر سبب شد که چاره را در هجرت از ایران ببیند و لذا در 26 اردیبهشت بعد از اینکه وصیت خود را نوشت، از ایران هجرت کرد و همچنانکه خود در این باره گفت.
... و من در آستانه مرحله تازهای که آغاز کردهام و میروم تا مهاجر (الیالله) سرنوشت دیگری را در ادامه سرگذشت خویش دنباله کنم و جز لطف خدای که اعجازگر و دشمنفریب بزرگ است و جز همت یاران همدرد راهی ندارم و...
یکماه بعد در 29 خرداد 1356 معلم شهید دکتر علی شریعتی بطور نامعلومی توسط ایادی استکبار و استعمار در لندن به شهادت رسیده و پیکر پاکش در سوریه در محلی که زینبیه نامیده میشود، بخاک سپرده میشود.