کوشش من در آن سخنرانی این بود که میان دو برداشت از دین در ذهن نسل جوان و دانشجو تفکیک ایجاد کنم. البته من معتقدم که دین در حقیقت خود یکی بیشتر نیست، اما در مقام تحقق خارجی و قرائت دینی که انسانها و طبقات و گروههای مختلف اجتماعی دارند، میتواند به صورتهای متفاوت ظهور کند و این البته امر عجیبی نیست و حتی خود قرآن کریم دین را در هر دو معنا به کار برده است.
آنجایی که نظر به دین حق دارد، با تعابیری مثل دین الحق یا دین القیم یا به صورت معرفه یا الف و لام تعریف یعنی الدین به کار میبرد و آنجایی هم که دین را به طور کلی و عام به کار میبرد و آنجایی هم که دین را به طور کلی و عام به کار میبرد و یا به صورت نکره از آن یاد میکند مانند «لکم دینکم ولی دین» و یا گاهی به صورت اضافه با اشاره به دین باطل بر اساس سیاق جمله میآید مانند آن آیهای که میفرماید «فرعون خطاب به مردم و در معارضه با حضرت موسی گفت موسی میخواهد دین شما را از شما بگیرد»، که معلوم است این دین، دین حق و راستین نیست و یا در تعابیر امام خمینی(ره) حتی میبینیم که نه فقط دین یک واژه عام است، بلکه به طور خاص اسلام تقسیم میشود به اسلام ناب محمدی(ص) و اسلام آمریکایی.
ممکن است کسی به امام خمینی(ه) ایراد بگیرد که مگر ما چند تا اسلام داریم؟ اما روشن است که مقصود امام اسلامی است که در عالم خارج وجود دارد والاّ اسلام حقیقی که یکی بیشتر نیست. به طور کلی ما دو نوع دین داریم. یکی دین رهاییبخش که آمده انسان را آزاد کند و پاسدار کرامت و حقوق انسانها، مدافع آزادی و عدالت و ستیزنده علیه استبداد و استثمار باشد، اما در مقابل بعضاً دین دیگری هم در تاریخ داریم که توجیهکننده ظلم، استبداد و بیعدالتی بوده است.
بنابراین جملهای که من از مارکس در آن صحبت نقل کردم در واقع ناظر بر همین کارکرد انحرافی دین در تاریخ است، اما آنچه که مارکس ندیده، کارکرد رهاییبخش دین است که در آنجا دیگر دین افیون نیست بلکه عامل آگاهی، آزادی و تعالی است، چنانکه اصلاحطلبان و احیاگران دینی در صد سال اخیر از سیدجمالالدین اسدآبادی تا امروز همه کوشیدهاند در ذهن مسلمانان این دو نوع دین را از هم تفکیک کنند تا مردم و جوانان حقیقتطلب، آزادیخواه و عدالتجو از دین رهاییبخش گریزان نشوند.
آری من معتقدم دینی که با عقلانیت و خرد سر ستیز داشته باشد، دینی که خدا را در مقابل مردم قرار دهد، دینی که آزادی مردم را برنتابد، دینی که توجیهکننده جامعه طبقاتی و استثماری باشد، در تقابل با دین راستین است. متأسفانه ای بسا این قرائت از دین در جامعه ما وجود دارد و اساساً از لحاظ تئوریک مبنای مبارزه با همین برداشت از دین در همین انقلاب اسلامی ما پایهگذاری شد، چرا که اگر ما میخواستیم با این برداشت از دین که توجیهکننده ظلم باشد مردم را بسیج کنیم، امکان نداشت انقلاب پیروز شود.
حضرت امام(ره)، روشنفکران دینی و روحانیان ترقیخواه و آگاه کوشیدند تا تفکر دینی مردم را اصلاح کنند و به آنها بگویند که اسلام مدافع آزادی، عدالت و منافی استبداد است و بدین ترتیب توانستند جوانان و مردم را به سمت خود جلب کنند، درست همانطوری که در دوم خرداد این اتفاق افتاد، یعنی در دوم خرداد اکثریت مردم ما آن قرائتی از دین و اسلام را انتخاب کردند که مدافع دموکراسی، آزادی، ترقیخواهی، عقل و علم و پیشرفت بود.
این دین راستین بود که جوانان ما را به سمت انقلاب و اسلام کشاند. جوانان و زنان و دختران ما در سال 57 داوطلبانه و با میل، رغبت و آزادی رو به سوی اسلام و ارزشهای اسلامی آوردند. هیچکس آنها را مجبور نکرد که با حجاب شوند بلکه همه داوطلبانه و آزادانه با حجاب شدند، اما آن دینی که بخواهد با حمله به زنها و چسباندن پونز در پیشانیشان که در سالهای گذشته بعضاً شاهد آن بودهایم به قول قرآن موجب «یدخلون فی دین الله افواجا» باشد چنین امری محال است و نتیجه عکس میدهد.
بنابراین روشن است که بنده به عنوان یک مسلمان نمیتوانم دین راستین را افیون بدانم، چرا که دین راستین عین حیات، زندگی، اعتلا و تکامل است، مارکس این بعد از دین را ندیده بود و تصور میکرد که دین فقط یک کارکرد تخریبآفرین دارد، در حالی که دین هم در ساخت معناشناختی متافیزیکی و عرفانی موجب معراج آدمی و اعتلای او از زمین به آسمان میشود، یعنی سلوک معنوی و هم در حرکت رو به جلوی تاریخی موجب ترقی و تکامل بشر در مسیر تمدن، فرهنگ، خردورزی، اخلاق، هنر و سایر جنبههای انسانی میشود.
در آن صحبت مبحث دیگری که مورد تحریف قرار گرفت بحث دین و سیاست بود.
آنچه که من در آن گفتار ایراد کردم این بود که با توجه به تجربهای که اغلب حکومتهای دینی داشتهاند، جمهوری اسلامی باید مراقب باشد به تکرار آن تجربههای فاجعهآمیز دچار نشود و بحث من اصلاً راجع به جمهوری اسلامی نبود، بلکه من از تاریخ استفاده کردم برای این که به جمهوری اسلامی به عنوان یک حکومت دینی انذار بدهم تا از آسیبپذیریها و لغزشهایی که حکومتهای دینی در طول تاریخ گرفتار آن شدهاند، برحذر باشد. ببینید ما در طول تاریخ جز نمونههای نادری مثل حکومت پیامبر اکرم(ص) یا حکومت حضرت علی(ع) یا معدودی از پیامبر الهی، متأسفانه شاهد بودهایم که وقتی نهاد دین در نهاد دولت ادغام میشود، هم دین از رهگذر آن آسیب دیده است و هم دولتی که به نام دین حکومت کرده است.
در اینجا لازم است توضیحی بدهم بین دو زوج مفهومی نهاد دین و نهاد دولت از یک طرف و سیاست و مذهب از طرف دیگر که متأسفانه در اظهارات برخی منتقدین خود مشاهده نمودهام که متوجه تفکیک این دو مقوله از هم نشدهاند. وقتی که ما میگوییم مذهب و سیاست به دو قلمرو تئوریک نظر داریم. دین به عنوان یک عرصه ایمانی و اعتقادی و عملی مجموعهای است که یک جهانبینی، اصول و اعتقادات و باورها و گرایشات و بایدها و نبایدهایی در عرصه عمل به عنوان اخلاق و نیز به عنوان احکام، اگر همان تقسیمبندی سنتی را که علما و فقها کردهاند، قبول کنیم، دین شامل، اصول عقاید، احکام و اخلاق میشود که ما این را دین یا مذهب میگوییم.
سیاست همه مجموعه خطمشیها و جهتگیریها و برنامههایی است که یک حکومت اتخاذ میکند و من معتقدم که اسلام به عنوان یک دین برخلاف مسیحیت دارای عناصر و مؤلفههایی است که مستقیماً به سیاست و ساماندهی حیات دنیوی انسان مربوط میشود. جدایی سیاست از مذهب را لائیسیزم میگویند و من با آن مخالفم، چرا که معتقدم سیاست نمیتواند از مذهب منقطع باشد و از متون و به خصوص منابع دینی برای اخذ اصول و ارزشها و جهتگیریهای خود تغذیه نکند و این با کتاب و سنت مخالف است. اسلام و قرآن در رابطه با سیاست مایههای فراوانی دارد که دلالت بر سمتگیری آن در نسبت با حیات اخلاقی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی انسان میکند، اما وقتی از نهاد دین و نهاد دولت سخن میگوییم قضیه تفاوت پیدا میکند.
نهادهای اجتماعی و از جمله نهاد دین نهادهایی تاریخی و اجتماعی هستند که از آداب و سنن، عرف، تاریخ و جامعه خود متأثر میشوند. در نهاد دین هم دین وجود دارد و هم فرهنگ. عادات عرف و اخلاق اجتماعی که محصول حیات تاریخی جامعه است، وقتی ما از نهاد دین سخن میگوییم مقصود یک مؤسسه تجسم یافتهای است که الگویی از یک روابط و مناسبات خاص و متناسب با شرایط اجتماعی و تاریخی جامعهای که در آن است بر آن حاکم میباشد. در ایران هم نهاد دین عبارت است از حوزههای علمیه، نهاد روحانیت، مساجد، هیأتها، تکیهها که این مجموعه نهادی دو نوع کارکرد دارد یکی کارکرد آشکار و مستقیم، دوم کارکرد غیرمستقیم.
مثلاً شما اگر یک مسجد را نگاه کنید متوجه میشوید که یک کارکرد آشکار و مستقیم دارد و آن عبارت است از محلی برای عبادت و نیایش اما در عین حال کارکردهای فرعی، پنهان و غیرمستقیم هم دارد مانند این که محلی است برای روابط چهره به چهره مؤمنین در یک محل، تعاون، رسیدگی به نیاز نیازمندان یا ممکن است در برخی دورهها مثل زمان جنگ کارکرد نظام هم پیدا کند و همانطور کارکرد اقتصادی، چنانکه مسجد محلی برای توزیع کالا برگ و ارزاق عمومی شد. بنابراین نهاد دین سه نوع رابطه جدایی کامل است. همانطور که ما در چند قرن اخیر در اروپا شاهد آن بودهایم. چنانکه نهاد دین منحصر میشود به احوال شخصی و باطنی و آن جهانی انسانها و نهاد دولت هم مربوط میشود به حوزه این جهانی و عمومی.
رابطه دوم رابطه ادغام یکی از این دو نهاد در دیگری است که معمولاً در طول تاریخ این نهاد دین بوده که در نهاد دولت ادغام میشده است. من هم در آن گفتار آسیبشناسی کرده و پدیده ادغام دین در نهاد دولت را گفتم که وقتی نهاد دین در نهاد دولت ادغام میشود با توجه به آنکه نهاد دولت نهادی است که با قوه قهریه و اجبار تعریف میشود و دیگر آنکه نهاد دولت نهادی است که طالب همگونسازی جامعه است، این دو خصلت به نهاد دین هم منتقل میشود و همین جاست که در صورت انحراف نهاد دولت از مرز عدالت و حقیقت، به نهاد دین آسیب میرساند.
در این وضعیت است که روحانیون و متفکران که از دین قرائتها و برداشتهای اصیل خود را دارند به عنوان بدعتگذار، منحرف و کجآیین سرکوب میشوند اما با توجه به آنکه نهاد دینی ما، در تشیع با اجتهاد و آزادی فهم و تفسیر متون دینی تعریف میشود، اگر بخواهیم این آزادی، تنوع و اجتهاد حفظ شود و پویایی و سرزندگی دینی محفوظ بماند، نهاد دین را باید از قربانی شدن پیش پای مؤلفههای قدرت حفظ کنیم. ضمن اینکه نهاد دینی میتواند در ارتباط با دولت عدالت گستر باشد. به هر حال با اضمحلال نهاد دین در نهاد دولت، شرایط و موجبات انسداد و تصلب اجتهاد و آزادی نظر دینی فراهم گشته و نهاد دین از یک نیروی ناظر و منتقد تبدیل به یک نیروی توجیهکننده میشود.
همچنین دین که اساساً موضوع انتخاب است هم در مرحله ایمان و باور و هم در مرحله اعتقاد و تفسیر عقاید، با اضمحلال نهاد دین در نهاد دولت این امور که اموری است معطوف به تحقیق، مباحثه، مکالمه، انتخاب و اختیار تبدیل به اموری مبتنی بر اجبار، اقتدار، و بخشنامه میشود و نتیجه، آن خواهد شد که یا مردم از دین رویگردان میشوند و یا برای حفظ امنیت خود به ریاکاری و نفاق و پنهان کاری روی میآورند و این تبدیل به فرهنگ عمومی میشود.
به هر حال عرض بنده این بوده است که نهاد دین باید با استقلال خود بتواند تکثر، تنوع و پویایی را در درون خود حفظ کند و بر اساس منطق، تبلیغ، دعوت، مکالمه و مباحثه در یک فضای داوطلبانه و انتخابی آموزههای دین در میان شهروندان منتشر کند و شهروندان نیز با احساس آزادی و از طریق اقناع مغز و قلب به دین گرایش پیدا کنند. مسجد یک نهاد مدنی دینی خودجوش داوطلبانه میباشد که مردم در یک شهر یا محله جمع میشوند و بر اساس انگیزههای ایمانی امکاناتی را بر روی هم میگذارند و مسجدی را میسازند تا در آن به اعمال و مناسک دینی خود بپردازند و نیازهای مذهبی و معنوی خود را تأمین کنند.
بنابراین اگر مسجد را به عنوان یک نهاد دینی بپذیریم در آن صورت به مردم آن محل حق میدهیم که هر روحانی را که خود میپسندند برای امامت آن مسجد دعوت کنند. در غیر اینصورت اگر چنانچه امام جماعت مورد رضایت و خواست مردم آن محل نباشد و مردم نتوانند خود تصمیم بگیرند در آن صورت مردم آن محل از مسجد فاصله میگیرند و مسجد خالی میشود. نهاد مسجد به عنوان یک نهاد دینی اساساً متعلق به جامعه مدنی است و ما باید بگذاریم مردم نه تنها در ساختن مسجد بلکه حتی در انجام امور مذهبی، کلاسهای درس دینی، دعوت امام جماعت و سخنرانی و مبلغان مذهبی آزاد باشند و با انتخاب و اختیار خود آن دسته از دینیارانی را که برداشت و دیدگاه آنها را میپسندند، دعوت به مسجد کنند.
بر این اساس نهاد دین اساساً متعلق به جامعه مدنی است، نه متعلق به دولت، در جامعه مدنی مجتهدان، مراجع، روحانیون و متفکران دینی مختلف با برداشتها و قرائتهای مختلف وجود دارند و مردم برای رفع نیازهای دینیشان باید این آزادی را داشته باشند که از روحانیون و متفکران که خود انتخاب مینمایند، استفاده کنند.
نهاد دولت هم در جمهوری اسلامی بر اساس قانون اساسی باید یک نهاد مبتنی بر جمهوریت دموکراسی باشد، یعنی تمام صاحبان قدرت در نهادهای دولتی باید بر اساس یک مکانیزم دموکراتیک بر پایه منطق حاکم بر قانون اساسی و مدلول آن انتخاب بشوند. از آنجایی که جمهوری اسلامی یک حکومت دینی است، مردم با آزادی و در یک فرایند انتخابات دورهای از میان روحانیان، متفکران و دینشناسان کسانی را در میان یک نهاد دینی انتخاب میکنند و برای یک دوره چهار ساله یا کمتر و بیشتر به نهادهای دولتی میفرستند، اما وقتی که این افراد به نهاد دولت وارد شدند، دیگر صاحب منصب دولتی هستند، یعنی باید بر اساس قانون عمل کنند. امروز آقای خاتمی یک روحانی است اما وی در عین حال رئیسجمهور هم میباشد.
بنابراین شأن وی دولتمردی است و باید در چارچوب قانون به عنوان یک رجل سیاسی و دولتی عمل کند و نمیتواند بگوید آنچه که من میگویم عین دین است و همه متفکران و روحانیون مجبورند که بر اساس قرائت و تفسیری که من از اسلام دارم بیندیشند و سخن بگویند، چون اندیشه و معرف دینی تا جایی که هست موضوع مباحثه، مکالمه و اجتهاد و پویایی و انتخاب آزاد است.
پس بدین ترتیب ما یک حوزه وسیع داریم به نام حوزه مدنی که نهاد دین بر پایه مبانی اصیل خود در آن به صورت متکثر و پویا با برداشتها و قرائتهای گوناگون جاری است و یک حوزه کوچکتر به نام حوزه دولت داریم که دائم به صورت چرخشی و براساس سازوکارهای دموکراتیک از این حوزه وسیع مدنی و دینی کسانی انتخاب میگردند و برای مدتی متصدی مناصب دولتی میشوند و پس از آنکه دوره مقرر آنها به سر رسید، اگر روحانی باشند عرصه دولت را ترک میکنند و مجدداً وارد عرصه مدنی میشوند و به عنوان یک دینیار، مجتهد و روحانی به وظایف خاص دینی خود عمل میکنند.
فلذا وقتی نهاد دینی به این معنی که گفته شد مستقل از نهاد دولت باشد در این صورت است که روحانیون و متفکران دینی میتوانند استقلال خود را نسبت به دولت حفظ کنند و دولت را مورد نقادی قرار دهند و در آن صورت اگر دولتمردان در یک دوره شکست بخورند و از مردم رأی منفی بگیرند، کلیت دین آسیب نخواهد دید. بدین ترتیب ما هم در عرصه دولت با یک سازوکار قانونی و تداول و گردش قدرت روبهرو هستیم و هم در عرصه نهاد دین باب اجتهاد مفتوح میماند و گرفتار تصلب و انسدادی که در میان برادران اهل سنت اتفاق افتاد، نمیشویم و هم ارتباط منطقی و سازنده نهاد دین و نهاد دولت برقرار میشود. به عبارت دیگر در این صورت است که ما به واقع یک دولت دینی داریم، نه یک دین دولتی.
با این توضیح تصور میکنم مفهوم استقلال «نهاد دین» از «نهاد دولت» و ضرورت همبستگی کامل فیمابین «سیاست» و «مذهب» از منظر تحلیلی که اینجانب در آن سخنرانی داشتم تا حدودی مشخص شده باشد.