شریعتی، شمعی بود که در دل شبها سوخت، به جمع بسیاری روشنایی بخشید و در نزدیکهای صبح به خاموشی گرایید، مگر نه این است که شمعها در ابتدای روز خاموش میشوند؟!
در روشن کردن شب تاریک جاهلیت شاهنشاهی، شمعها و نورهای چندانی موثر بودند که یکی از آنان شهید بزرگوار ما، شریعتی مزینانی است. علی «شمع» بود. او در دورهای و مرحلهای به نورافشانی و روشنگری پرداخت و با خصیصههای خاصی که داشت (از جمله گستردگی اطلاعات و شناخت او از مسایل و مکاتب امروزی جهان، قلم سحرکننده، مسئولیت و فروتنی و اخلاص و ...) که سخت نیز موثر گردید.
صبح آمد، تحت انوار امام و شهیدان و روشنایی استقلال و آزادی جمهوری اسلامی پرتوافشانی آغازید، همهی نورها در خورشید انقلاب ذوب گردیدند و در این فناء، بقاء یافتند و شریعتی نیز چنین شد.
شریعتی نیز مانند بقیهی متفکران و نویسندگان، موثر در احیای تفکر اسلامی، در گذشته و حال این روند، سهمی داشت، با نقاط قوت و ضعفهایی که هر یک داشتند. اگر سیدجمال در این روند، نقشی داشته، نقاط ضعفهایی هم داشته است، اگر عبده و .... در این حرکت موثر بودهاند، هر یک دارای ضعفهایی نیز بودهاند و شریعتی نیز چنین است.
پس از انقلاب اسلامی ایران، برخورد با شریعتی فراز و نشیبهایی، حتی در میان افراد و متفکران متعهد داشته است که آخرین آن بیتفاوت گذشتن بوده است! این شیوه سادهترین و شاید بیخطرترین برخورد است، اما صحیحترین و متعهدانهترین نیست.
شاید در زمانی و مقاطعی که آشفته بازاری بر جو فرهنگ و سیاست و مدیریت کشور حاکم بود، سکوت و یا عدم پرداختن جدی به شریعتی و آثار و احوالش، ضروری بود، اما اینک که در کورهی انقلاب، سال به سال، حتی ماه به ماه، ناخالصیهای بیشتری ذوب میشوند و در زمینهی سیاسی و فرهنگی سوء استفاده از این برخورد تحلیلی به حداقل رسیده است، دیگر این سکوت و یا عدم پرداختن جدی به مسألهی شریعتی، توجیهی ندارد.
این را هم گفته باشم که منظور از پرداختن به شریعتی، در مرحلهی اول میتواند به عنوان پرداختن به یکی از عوامل موثر در انقلاب اسلامی ایران، عاملی که دیگر به تاریخ هم پیوسته است، باشد. هر چه هست، شریعتی فرزند همین امت است، در دامان پرمهر و با افکار و آداب و شعایر اسلامی همین جامعه پرورده شده و سپس به بار نشسته است. خوبیهای او نیز از آن ما و بدیهایش نیز متعلق به ماست و به بیگانگان که خارج از این خانوادهاند. نباید اجازهی دخالت در این وادی را داد.
مسالهی دیگر، آن که پرداختن به شریعتی و شکستن این سکوت بیدلیل (که گفتم شاید بیخطرترین شیوه در برابر دوستان و دشمنان او باشد!)، نه اینکه باز تجلیلهای طبق معمول سنواتی! از او، بلکه «تحلیل» او و زندگی و آثار و احوالش میباشد. تجلیلهای سنواتی، تنها برای خطابه و سخنرانی به کار میآید و پاسخگوی نیازهای نسل آگاه و انقلابی و نکته سنج ما نیست. حتی اگر در این تجلیلها بطور کلی و مبهم، تکرار و تکرار شود که «برخی اشکالات و ایرادها نیز بر او وارد است»! اما سخنی بیش در این رابطه گفته نشود. این نوع برخورد، عکس برگردان برخورد جاهلان یا مغرضاتی است که طبق معمول سنواتی، همه ساله اوراقی علیه این میپراکنند و یا به اصطلاح با افشاء فیلسوفان غرب، به تخطئهی شریعتی میپردازند. بدون این که تاثیر و تاثر اندیشهی آنان را بر اندیشهی شریعتی بشناسند، یا حداقل مورد مطالعه قرار داده باشند.
آری، اینک جو سیاست و فرهنگ و اجتماع ما دارای چنان رشد و ثبات و نیازی است که باید به جای تجلیل شریعتی به تحلیل شریعتی پرداخت.
باید به تحلیل شریعتی پرداخت، سیر زندگی و مراحل آن، سیر افکار و کم و کیف تغییرات آن در طی سالیان و ... و در کل نقاط قوت و ضعف، موارد نو و مستند و تازه یافتهای او را، با موارد مورد اشکال و ایرادش به شکلی کاملا منطقی و استدلالی مطرح و بیهیچ ملاحظهای، عنوان نمود. نباید از طرح نقاط مثبت و دفاع از آن، در برابر چشمانی که این مهم را نمیپسندند، پروا داشت، و نه دیگر طرح انتقادات و اشکالات او مسالهای ایجاد میکند.
اگر در پاکستان، کمیتهها و واحدها و دروس اقبال شناسی گذاشتهاند، چه اشکالی دارد که در ایران نیز ما برای شخصیتهای بزرگ و مکتبیمان، برای متفکران و اندیشمندان حداقل تاریخ معاصرمان به ویژه استاد شهید مطهری و مرحوم دکتر شریعتی این چنین کنیم؛ و در همین رابطه به تحلیل آنها بنشینیم و حد و مرزها را نیز هم برای خود و هم برای همه روشن سازیم؟
بگذارید این منطق علی (ع) را عملاً به همه نشان دهیم که ما نه حق و درستی و راستی را به مردان و برعکس نه بدی و اشتباه و ناحقی را به افراد میسنجیم، بلکه هر دو را با ملاکهای مکتبمان که اصول و محکمات اعتقاد ما را تشکیل میدهند، محک میزنیم. متاسفانه، گاه ما عکس این عمل میکنیم و یا چنین جوی را برفرهنگمان حاکم میسازیم و برخی نیز در این میان به ماهیگیری از آب گلآلود شده و سوء استفاده میپردازند. و برای رد و تفکیر فلان و بهمان موضوعی که اینک مورد اعتقاد و تبلیغ و حتی عمل رهبران فکری و اجرایی نظام اسلامیمان قرار دارد، آن را تحت عنوان گفتههای شریعتی، رد و تکفیر میکنند. سلاح برندهی تحلیل- نه تجلیل- ما میتواند همه را خلع سلاح کند. هم دشمنان و هم دوستان افراطی را.
بارها گفته شده است که شریعتی نیز از این دو جناح رنج برده و میبرد؛ دشمنان افراطی که اینک در خلاء کارهای فرهنگی و تحقیقی و گسترده (متاسفانه به علت اشتغال به امور اجرایی اکثریت این عزیزان اندیشمند) گاه به جولان دهی در همهی امور میپردازند و بعضا نیز در پشت نقاب انتقاد از شریعتی هم به توجیه گذشتهاشان که در برابر امام و انقلاب و جوانان بودند، میپردازند، که «دیدید ما از همان موقع گفتیم»....!، و هم ماهرانه به سنگ اندازی فاضلانه! به سوی برخی متفکران و استادان و اندیشمند امروزی جامعه میپردازند!
اما دوستان افراطی، جدا از تک افراد و عناصر که در کورهی انقلاب و رودخانهی خروشان است، صیقل خورده و صاف گشتهاند و یا ذوب و مضمحل گردیده و رسوب شدهاند، خود بزرگترین ظلم را به شریعتی کردهاند (و شاید عمدهترین دلیل سکوت کنونی را باید از تاثیرات حرکت آنها دید) از «فرمان» (1) بران استعمار گرفته تا آوای وحش مستکبران (2) «حلیم پزان» (3) بنام ایدئولوژی و سیاست «یکه تازان» (4) خروج از خط اسلام و انقلاب و .... تا آخرین سناریو آنها، «مشترکین ضدانقلابی (5)» که آنچه، آنان همه دارند، اینان تنها دارند)، و با دعاهایی مشمئزکننده و با نام رسالت اخص ایدئولوژی، از اسلام منهای روحانیت،با مسخ اسلام!، به اسلام منهای اسلام، پل زدهاند و جوجه روشنفکرهای ناآگاهی که باید در مکتب امت ما، آگاهی بیاموزند، مضحکانه در پی آناند که به امت آگاهی دهند!! و «تحلیل، نه تجلیل شریعتی نیز حنای اینان را همانند دشمنان افراطی، بیرنگ میکند و کورهی انسانساز و درون نمای انقلاب ما از این چشمهها زیاد در آستین داشته است. چه در بعد فرهنگی و چه در بعد سیاست و اجتماع، چرا که چه چپ چه راست را در پرتو آفتاب خویش، بیرنگ نموده است، این انقلاب توانسته است کسانی را کنار زند که در لباسهای مقدس و مورد اعتماد مردم و در درجات بالایی جا گرفته بودند و مخالفین محاربی را که با انقلاب درافتاده بودند، برانداخته است که دیگر راست و افراطیهای دیگر را جای سخنی نیست. بزرگترهایشان و حتی اربابهایشان در برابر انقلاب و امام و امت ما، قد خم کردهاند، موریانههای خرد و ریز دیگر، تنها عرض خود میبرند. .... اما تداوم انقلاب و بازپاکسازیها و خالص سازیهای دیگر، در امتداد تصفیهها و تخلیههای گذشته، همه در چارچوب حراست از همان اصول انقلاب، امکانپذیر است و لاغیر! و یکی از این اصول این بوده است و هست که «ملاک حق و ناحق، صحیح و ناصحیح، تنها اسلام و خط راستین امامت است و بس، نه افراد و عناصر.»