همانطور که میدانید حسینیه ارشاد در آبان 51 با یک یورش ناگهانی که البته ناگهانی بودن آن پیشبینی میشد ولی اینکه با آن سرعت مورد حمله قرار میگیرد مقداری غیر عادی بود، تعطیل شد. در ارتباط همین مسئله بسته شدن بخوبی یاد دارم حداکثر شاید یکماه قبل از بسته شدن شاید هم یکی دو هفته قبل گروهی از مبارزان بازار تهران که از عناصر مشخص و سرشناس در طول مبارزات نهضت ملی و بعد در جریان حرکت اسلامی بودند و با همه حسن نیتی که داشتند و شناخت غیر مستقیمی که از دکتر شریعتی برایشان بود تحت تاثیر جو ساختگی آن روزها که گفته میشد اگر حسینیه بوسیله سیستم، حمایت و در واقع در پشت پرده حمایت نمیشود، چگونه ممکن است در آن روزگار سخت و با تهدید آزادیها و حملات متوالی به نیروهای مبارز و جوان و انقلابی یک مرکز فرهنگی که به تعبیر دکتر شریعتی تنها یک حسینیه نبود، یک بنا نبود، بلکه یک فرهنگ بود چگونه ممکن است که به فعالیت خود ادامه دهد. بدون آنکه دستگاه برای ادامه این فعالیت موافق نباشد؟ و در ارتباط با این طرز تفکر از آمد و رفتهای عناصری از سرشناسان بازار تهران به حسینیه و شرکت در مدیریت ظاهری (مدیریت واقعی به عهده آنها نبود) حسینیه اسم میبردند و از سوی دیگر طرز رفتار این عناصر را در محیط کارشان (در بازار) و اینکه با بعضی از عناصر امنیتی و در ملاء عام دیده شده بودند که در حال لاس زدن با رئیس سازمان امنیت بازار هستند و شبها هم آنجا در حسینیه بطور مشخص خود را در جلوی در نشان میدهند و این خود میتوانست معنای نوعی ارتباط و حمایت دستگاه را ار فعالیت جاری حسینیه نشان دهد و بنابراین میخواستند که مسئله را با خود دکتر شریعتی در میان گذاشته و در حقیقت به او هشدار دهند که اسیر یک چنین رفتارها و فرصتطلبیهایی نشود و خدای نکرده دستگاه از فعالیتهای وی بهرهبرداری و سوءاستفاده نکند و چون دکتر در این روزهای آخر (قبل از بسته شدن حسینیه) از اوقات قبل فعالتر و درگیرتر بود بطوریکه گاهی در 24 ساعت بیش از 3 الی 4 ساعت استراحت نمیکرد و یکسره یا مینوشت و یا میخواند و خودش را برای آخرین حرفهایش (در حقیقت) آماده میکرد، مثل اینکه بو برده بود که بزودی حسینیه تعطیل خواهد شد. بنابراین دسترسی به او آسان نبود و این گروه از مبارزان بازار من را واسطه کردند که در یکوقت وسیعتری با دکتر به بحث بنشینم و در حقیقت او را بازخواست بکنم که چرا در حسینیه فعالیت میکند و وسیلهای شده است که دیگران از آن بهرهبرداری کنند و به این شکل بود که با زحمت فراوان توانستم دکتر را راضی کنم که یک شب در محل دفتر کار من (مطب) بین دکتر و این گروه ملاقاتی صورت بگیرد و درد دلهای این عده را که در صداقتشان و علاقهشان به ادامه راه دکتر شکی نبود بشناسم و بالاخره این توفیق نصیب شد و در تاریکیهای یک شب (که غالباً دکتر علاقمند بود که شبها رانندگی بکند) با یک ماشین آهو بیابان شخصاً به محل کار من آمد و اولین سئوال او این بود که سیگار برای من به اندازه کافی گرفتهای یا نه؟ چون فکر میکرد که جلسه طولانی باشد. همینطور هم شد و در آن شب که تا بعد از نیمه شب، تا نزدیکیهای سحر، جلسه ادامه پیدا کرد و از هر دری سخن گفته شد و در حقیقت یک محاکمهای بود برای دکتر و مشی او و همکاری او با حسینیه و ادامه فعالیتهایش. آنشب دکتر در جواب این دوستان گفت: «از دو حال خارج نیست، یا کاری که من میکنم (فعالیت در حسینیه)، ادامه یک حرکت فرهنگی و در حقیقت آمادهسازی یک انقلاب فرهنگی اشتباه است و راه من یک راه انحرافی است که در این صورت شماها بعنوان انسان و دوست و مسلمان چگونه حاضر شدهاید که من را که برادر خودتان و همنوع خودتان و همدین و هممذهب خودتان میدانید تنها بگذارید و کنار گود بنشینید تا سقوط کنم فردا جواب خدا را چه خواهید گفت؟ بهتر نیست که بمن معلومات و شناخت کافی را از این انحراف احتمالی و نادرست بودن بشناسانید و حق دوستی و مسلمانی و انسانیت را بجای بیاورید: در حالی که آنچه شما گفتید در این جهت نبود. بیشتر نقها و شایعات و آنچه را جو معاندین و منافقین و دشمنان راه ما در جامعه ایجاد کردهاند و شما را هم تحتتاثیر قرار داده و باورتان شده و میخواهید توجیه کنید نبودتان را در میدان حقیقت.
هم این بود که این گروه فعالیت زیادی در مسیر کار حسینیه و فعالیتهای فرهنگی دکتر نداشتند و صرفاً به عنوان یک ناصح میخواستند او را نصیحت کنند. سپس دکتر افزود: و دوم اینکه راه خود را درست میدانید و در این صورت چگونه برادرانی هستید که من را در راه درستم تنها گذاشتهاید و یاری نمیکنید چون حقیقت این بود که دکتر یکه و تنها بار سنگین ارشاد را به دوش گرفته بود و بعنوان نمونه به آنها خطاب کرد که: بهتر نیست به جای این که یک شب وقت من را گرفتهاید و همینطور وقت فلانی را (آقای سامی) بهتر نیست به جای اینکارها فلان را (آقای سامی) میفرستادید که در حسینیه به من بیشتر کمک کند و در این شبهای رمضان و محرم که جلسات متوالی حسینیه داشت و در کلاسها سهم بیشتری را به عهده بگیرد؟ و خلاصه نتیجهی جلسه این شد که همه قبول کردند که من باید به دکتر بیشتر کمک کنم و درست در تعقیب همین جلسه بود که طی یک سری سخنرانیهای متوالی در زمینه تعلیم و تربیت اسلامی و حقوق زن در اسلام در حسینیه صحبت کردم و در حقیقت مجری نظریات دکتر شریعتی شدم، چه در بعضی از نوشتههای دکتر هم منعکس شده است بنابراین دکتر احساس میکرد که در کار عظیمی که شروع کرده تنهاست و دیگران به جای همکاری و کمک به او، بیشتر مشغول انتقاد و نق زدن و عیبجویی هستند و در انتهای همان جلسه مسائل دکتر فکر کرد که یکی از آنها توجه به حساسیت زمان و کمی وقتی بود که در اختیار ما قرار داشت دکتر معتقد بود فرصتی که نصیب شده معلوم نیست دیر بپاید، بنابراین باید حداکثر استفاده را از این فرصت بدست آمده بکنیم و این مثال را زد که: وضع ما در حسینیه و فرصتی که بدست آمده، شبیه اسیر محتضری است که دژخیمان بر روی او افتادهاند و میخواهند جانش را بستانند و به قول خودش گفت: متکایی را روی دهانش گذاشتهاند و سعی میکنند که او را خفه کنند. در این میان آن دژخیم مامور خفه کردن وقت میگرفت که به قضای حاجت برود و دیگران ایستادهاند و موقتاً دژخیم به قضای حاجت میرود ولی باز خواهد گشت، برای اسیری که مرگش قطعی است و چند دقیقه فرصت پیدا کرده تا جلاد برگردد اگر قرار است حرفی بزنید باید بیشترین حرف را و درهم فشردهترین کلمات و نغزترین و کوتاهترین جملات بیان کنید. بنابراین اگر من در این شبها و در این روزها، سخنرانیهای چهار ساعته میکنم و گوشم بدهکار نظم و ترتیبی که مرتب به من گفته میشود چرا رعایت نمیکنی؟ و مردم را معطل میکنی، گوشم بدهکار این حرفها نیست و سعی میکنم که با شتابزدگی فشرده و سریع.
همه چیز را بگویم. و بجای اینکه یک موضوع را از اول تا آخر بگیرم و بپرورانم و با شعر و تفسیر و تعبیر و توجیه و نقل قول و غیره... مطلب را باز کنم، سعی میکنم که حقایق را با یک اشاره سریع بیان کنم، چرا که معتقدم وقت زیادی ندارم، بنابراین بهتر بود که شما امشب وقت من را نمیگرفتید و اجازه میدادید که امشب یک جزوه دیگر مینوشتم و یا چند ساعت با مردم صحبت میکردم و از این بیان او چیزی نگذشت که ثابت شد او حق داشته،
هر حرکت و انقلابی نیاز به تئوری و ایدئولوژی برای انقلاب دارد، هر انقلاب یک فرهنگ انقلابی دارد و انقلابی که فاقد تئوری و ایدئولوژی باشد، مسلماً به نتیجه نخواهد رسید و اطلاق کلمه انقلاب بر آن درست نیست. دکتر شریعتی در انقلاب اسلامی ایران کوشید که این معنا را یعنی تئوری انقلاب را و ایدئولوژی انقلاب را مشخص کند و نسلی را متکی به مکتب و معتقد و مؤمن به ایدئولوژی تربیت کند که هر کدامشان بتوانند در هر کجا قرار میگیرند، شعلههای این حرکت و نهضت را برافروزند و از پیوستن این شعلههای و این جریانها به هم آن شعله عظیم انقلاب و سیلاب نهضت بوجود بیاید، که بتواند تا رسیدن به جامعه ایدهآل انقلابی ره بسپارد و همواره راهنمای مکتبی، پیش راه خودش داشته باشد بنابراین او بعنوان کسی که ایدئولوژی را تعلیم داد و چراغی پیش راه نسل انقلابی ایران قرار داد، بحق نام معلم انقلاب شایسته اوست و حسینیه مکتبی است که در آن فرهنگ انقلاب نضج گرفت و نسل انقلابی تقویت شد و از خصائص کار دکتر در طول نزدیک به 5 سال در حسینیه یک جریان تکاملی و پویاست که هیچگاه از حرکت نایستاد و به قول خود دکتر شریعتی: حتی وقتی حسینیه بسته شد، او از حرکت نایستاد و در یادداشتی که برای فرزندش احسان نوشته بود، گفت: حسینیه را ناگهان، بطور قاطع و صریح تعطیل کردند»، بنظر میرسد که کار پایان گرفته است و فصلی از کتاب عمر من هم تمام شده است، اما اگر خدا بخواهد فصلی دیگر آغاز خواهد شد». منظورم این است که کتاب زندگی دکتر با بستن حسینیه پایان نگرفت بلکه ورق خورد و خود او هم این تعبیر را داشت که میگفت: من روی یک صفحه نمیایستم و مثل خیلی از شخصیتهای معتبر و برجسته و دانشمند و اهل کتاب و مطالعه، که از اول تا آخر عمرشان، که کتاب زندگیشان را باز میکنند و روی یکی از صفحاتش خیره میشوند و نمیدانند که چه میکنند و روی همان صفحه هم میمانند و هرگز این صفحه به آخر نمیرسد من چنین نخواهم بود.
بنابراین دوره فعالیت دکتر در حسینیه نمایشگر یک مبارزه پویا و مستمر و پیگیر بود، که به نسل تحت تربیت او هم همین استمرار و پویایی و دینامیزم را آموخت. و بنابراین گرچه حسینیه تعطیل شد و دکتر شریعتی مجبور به سکوت و بعد زندانی و بعد هجرت، اما راه او و فکر او و تعلیمات او، همچنان پرتحرک و پویا سیر خودش را ادامه داد، نه تنها در ایران بلکه در منطقه و کشورهای اسلامی و تا دوردست در آفریقا و آمریکا بعنوان یک نهضت تجدید حیات اسلام معرفی شد و این بزرگترین ارزشی است که در جریان انقلاب اسلامی ایران میتوانست نصیب یک مؤسسه، یک بنای فکری و فرهنگی و یک معلم و متفکر و یک جامعهشناس مسلمان بشود.