«حتی اگر این ساختمان را با خاک یکسان کنند، زمین خالی آن، آدرس آن، در تاریخ تحول اندیشه و نهضت اسلام و بیداری مردم جای خود را خواهد داشت و هرگاه مردم مجال یابند، آنرا که متعلق به مردم است، از دست هر کس و بهر شکلی اشغال خواهند کرد و کار را دنبال خواهند کرد و طرح «چه باید کرد؟» را اجرا خواهند کرد.»
و این سخن معلم کبیر انقلاب است در شبی که «حسینیه» را میبندند تا «شبهایشان به «صبح» نپیوندد و آوای دردمند این موذن بیوقتی که نیمهشبان صلای صبح ارشاد در میدهد، در هیاهوی خاموشیها پایان گیرد. تا خوابها برنیاشوند و امتداد صوت صور اسرافیل به گورستان دامن نکشد.
اما همچنان که معلم گفته بود:
«برای ما که صاحبکار اصلیمان خداست، وقتی مطمئن باشیم که در آنچه او خواسته است، آگاهانه اندیشیدهایم و پاک عمل کردهایم، هر حادثهای که پیش آید بازییی بیش نخواهد بود...
او مگر نمیداند که در این مسیر که بسوی او حرکت کردیم، همه چیز را رها کردیم و هیچ چیز نخواستیم بدست آوریم و بر این صراط که از مو باریکتر است و از شمشیر برندهتر، و از فراز جهنم میگذرد، تنها و تنها دست در دست او داشتیم و چشم در چشم او، و شاید که خطا کرده باشیم اما خیانت نکردیم و شاید که سست رفته باشیم اما لحظهای درنگ نکردیم قدمی به بیراهه نگذاشتیم...»
و اینچنین است که «حسینیه ارشاد بنیاد یک حزب میشود، حزبی که تشیع علوی را بعنوان ایدئولوژی خود انتخاب کرده است.»
و امروز که هشت سال از عمر قفل سنگینی که دست خناس بر دروازه ارشاد نهاد، میگذرد. هر چند دستمان خالیتر از آن بود که یادنامهای شایسته ارشاد منتشر کنیم اما حدیث «تحفه درویش» را هنوز از یاد نبردهایم!