«قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها»
در حاکمیت کفر، مهاجری تنها شعر شهادت را وداع گفت و به مدینه قساوت رفت تا بانک توحید را بپراکند، او همچون موذنی دردمند در مناره «ارشاد» به «صلاح» و «قیام» و «فلاح» خواند.
در آغاز فریادش غریب مینمود و آنها که میشنیدند در شگفت که این چه آوازی است؟ اما کمکم باورشان آمد که این فریادی آشنا است که در 14 قرن خون و شهادت و ایمان ریشه دارد و به همان چیزی میخواند که آن رسول امی از «حرا» فرود آمد و بدان فراخواند. اینک آنان که میشنیدند، میشناختند.
خسته و مجروح از تازیانه جور و ناتوان از جوع و بیزار از جهل و گرد این مناره جمع شدند و چشم و گوش و دل به اذانش سپردند، اذانی که طلایهدار صباحی روشن بود و تاریکی وهمانگیز شرک را میدرید به برکت باران کلامش در شورهزار خشک این سرزمین، بذرهای شرف و شعود پاشیده شدند و میرفت تا با رنجهای مستمر آن باغبان، مزرع سبزی شود که گلبوتههای عشق و باور و فضیلتش، این مرز و بوم نفرینشده را طراوت بخشد. کلامش جانبخش، فریادش دردمند، رفتارش بیتاب، ارادهاش پرتوان، درونش عمیق، ایمانش سترگ، مسئولیتش به عظمت نجات یک امت، و صبرش دنیا دنیا!
این چگونه فریادی است که کفنها را میدراند و جسدها را برمیشورد و غبارها را از فطرتهای پاک میروبد؟ این کدام مرزبان است که از پایافتادگان کویر را که به جستجوی آب و آبادی آمدهاند به سرزمین نور و رحمت میبرد؟ کدامین خورشید است که یخهای منجمد جهل را ذوب میکند و چشمهساران خودآگاهی و بینش جاری میسازد؟ این همان مجاهدی است که مسئول و متعهد، خستگیناشناس و شکستناپذیر جهاد ابلاغ را در سراسر عمر پربرکتش ادامه داد. این همان پرومته است که آتش شیعی را برای خاکیان دربند به ارمغان آورد. او به زمانهای که اسلام حاکم، اسلام مفاتیح، تشیع شاه سلطانحسین و مذهب کهنگی و تعصب بود، اسلام شعور و عدل و آزادی را شناساند.
اسلامی را که در برابر یورش موج متعفن غربزدگی و شیفتگی در برابر تجدد و هجوم مکتبهای مجهز اجتماعی و توطئههای سیاسی استعمار برای مسخ مذهب به اطراف ضریحهای مطهر و کنج محرابها و چهاردیواری شیخنشینها خزیده بود، برای نسل گریزان از مذاهب به صورت اسلام بیدار مترقی، مسئول و دارای جهتگیری مشخص در برابر جریانهای اجتماعی ـ سیاسی مطرح کرد و مسئولیت شیعه علی بودن را به شیعیانی که وظیفه خود را تنها تعظیم تمثال علی میدانستند، شناساند و به زمانهای که مسلمین به هر ننگی تن میدادند که زنده بمانند، فرهنگ شهادت را بر فضای غم گرفته این سرزمین که «مرگ سیاه» ننگآلودش کرده بود، فریاد کرد و مردمی را که استعمار غارتگر آنچنان از شخصیت تهیشان کرده بود که باورشان شده بود، هرچه دارند از سایه سر از «ما بهتران» است به «بازگشت به خویش» خواند و تاریخ تابناک سیاسی ـ مذهبی ـ اقتصادی را که به برکت خویشتن اسلامیشان داشتهاند یادآور شد و اسلام انقلابی، چهرههای انسانی و قهرمان بیداری را که بر تارک تاریخ شیعی میدرخشیدهاند به آنان شناساند.
او در غوغای جنگ موهوم و منفوری که میان «املیسم» و «فکلیسم» برافراشته بودند تا اولی به دفاع از سنتهای کهنه و پوسیده به نام «مذهب» و دومی از ارزشهای بیگانهای که اصلا به او تعلق نداشت به نام «تجدد» بر سر و کول هم زنند و زن یا به نام «تجدد» برای تقلید به خیابان و یا اداره، عریانیاش را به مهمانی چشمها میبرد و یا به نام اسلام در کنج دهلیزها بهشت را زیر پایش وعده میدادند که جهنمی را که بر بالای سرش بود نبیند، علی کوشید و خروشید تا با طرح سیمای تابناک فاطمه و زینب نسل تازهای و نژاد نوینی از زن برپا ایستد و چنین شد که با فهم نوین مذهب و تغییر انقلابی ارزشها، حسینیه بنیاد یک حزب و پایه نهضت فکری شد.
در همین ارشاد بود که حسینیها رشد یافتند و با سپاه اندکشان عاشوراهای دیگری آفریدند و از همین ارشاد بود که خروسهای بیمحلی خوابها را برآشفتند و اینچنین شد که دژخیم بر خود لرزید و مفتیهایش نیز دست به کار شدند و علی از چهار سو از طرف اهل دین و دنیا آماج تیرها شد. ابلیسیان دریافته بودند که در ارشاد حریقی در گرفته است که شعلههایش میرود تا پایههای کاخشان را فرو ریزد. وارثان ولایت ابوسفیانی نیز که در طول تاریخ اسلام را و قرآن را ملک طلق خود، وارث پدرشان دانستهاند نیز ریش جنباندند و درهم کشیدند.
و حلقوم دراندند که «وااسلاما، وادینا» و چه تهمتها و شایعه که برایشان در دستگاه قدرت ساختند و بر منبرهای جهل پرداختند و چنین شد که مناره ارشاد را بستند و لبان موذنش را دوختند. اینک ای موذن مومن آن تن مجروح و خسته را که زیر تازیانههای قاسط و ناکث و مارق خرد شده بود به کجا کشاندهای؟ چه!
بر جبین قدسی این قلعههای فتح تاریخ که قرنهاست آزادی را در قلاع سهمگینش به خون کشیده و نامردان بر آن فرمان رفتهاند، باز هم روبهان حیلهگر هجوم آغاز کردهاند و بر سرزمینی که از خون شهیدانش همچون قلبی زنده و گرم در جغرافیای سرد این «قرن شکلکچهر» میطپد، ترکتازی میکنند، در شبیخون شوم تازیان ـ تشوتنها ـ بر خاک میغلتند و کاوهها به نبرد ضحاکها میروند، مذهب علیه مذهب میجنگد، اینک مناره ارشاد را برچیده و بام بلند خواب را برافراشتند اما علیرغم خناسکاریها و نفاثبازیها گرچه از ارشاد تنها جز آواری بر جای نمانده است، اما به طنین پرشکوه فریادت، عقول بیدار و جوانهای پاک، عاشقانه لبیک میگویند و خواب راحت آنها را که بر آبشخور جهل خلق به پرواز لمیدهاند برمیآشوبند و در برهوت خشک و تفتیده این کویر درندگان نخواهند توانست، آسوده بچرخند که از قطره قطره خونی که از نای بریدهات بر زمین چکیده است، خارها خواهد روئید و به چشمهاشان فرو خواهد رفت و به نوازش گرم سرانگشتان پر مهر کلامت در هر خانه کبوتری پر خواهد گرفت و در ولایتمان کبوترها، و در سرزمینمان کبوترهای بیشمار، و کبوتران یکدیگر را پیغام خواهند داد که آزادی را که ارمغانشان کرده است؟