تاریخ انتشار : ۱۹ مهر ۱۳۹۰ - ۱۲:۰۲  ، 
کد خبر : ۲۲۷۱۷۷

بهار در پاییز


غلامرضا امامی
وقتی که سوز سرد سرمای ستم در پائیز تا مغز استخوان تن را و جانمان را می‌سوزاند... ایران ما سترون و خشک و خالی بود... مردان کجا بودند؟ شاخساران تناور در بند دیوسازان اسیر و شهیدان بر مذبح جلادان و راهیان راه چونان کبوتران مهاجر پرواز کرده بودند تا بهاران باز آیند... هر شبمان شبان یلدای زمستانی بود و عقاب جور بر ایران پر افکنده بود... تا به حدی که آهسته هم دعا نتوان کرد.
سنگها را بسته و سگها را رها کرده بودند.
میعاد و موعود عاشقان عصرهای جمعه بود و «شمع» شعله برمی‌کشید از «ارشاد» و هر کس قبسی برمی‌گرفت و پرتوی و راه روشن می‌ساخت و ره می‌سپرد و آنجا مبداء موجها بود و رستنگاه شکوفه‌ها.
و آنجا دریا بود و نهرها از هر سو روان می‌شد از جوادیه و نازی‌آباد و دولاب و دانشگاه بیشتر حتی از شهرهای دور و نزدیک... این‌بار نهرها از جنوب به شمال می‌رفتند و بعد که راه می‌افتادند شاخه شاخه می‌شدند، هر کس بقدر همت خویش خانه‌ای می‌ساخت و بذری می‌پراکند و موجی برمی‌انگیخت...
تا آنروزه آنروز جمعه درها بسته بود اما جانها باز. الله اکبر. این صدا پیچید، در زیر آسمان تهران پیچید... این صدا پیچید، در آسمان ایران. و از ایران گذشت و در همه‌جا پیچید... عاشقان را از محراب عشق رانده بودند و عاشقانی بر گرد خانۀ حسین عاشق حق می‌چرخیدند و می‌گشتند و می‌گریستند...
دیگر به چه امید در این شهر توان زیست... این بود زمزمه و حال و روز بچه‌ها آنروزها. پا سست می‌شد. دل می‌گرفت، غم به قلب چنگ می‌انداخت. به کجا برویم؟ آخرین در بسته شده بود اما درها و دریچه‌هایی باز شد. یکبار دکتر گفت ببندید اینجا را هر خانه‌ای ارشاد می‌شود، همه جا. و شد.
آن روز غبار حادثه برخاست و امروز غبار حادثه بنشست. بنشست؟ آن مرد تنها وقتی که حرفش را بر ورقی می‌‌نوشت، هزاران دست می‌گشت، دست به دست می‌گشت.
وقتی که زبانش بسته شد هزاران زبان باز شد.
عاشقان راه را یافته بودند، دیگر چه چیزی می‌توانست از رفتن و ره سپردن بازشان دارد. آنها که پای در راه نهاده بودند خود راه می‌گفت که چون باید رفت. رهروان راهبر شدند. حتی اگر مجبور شدند که بهای رفتن را گران بپردازند حتی اگر ناچار شدند که چون قهرمانان فیلم فارنهایت کتابهایش را به سینه‌ها بسپارند... او دیگر ریشه در دلها دوانده بود و زمین دل را دلدادگان با اشک و خون آب داده بودند. در پائیز شکوفه‌های سرخ به باغ آمده بود و بهاری در راه بود و صدای سحر را زنان و مردانی شنیدند...
می‌خواستند او را از رفتن بازدارند و روندگان را از راه اما نمی‌دانستند که می‌توان چون خسی، خاشاکی، حبابی روزگاری نه چندان دراز بر موجی نشست و به جور و جهل راند اما حباب آب رفتنی است و حق ماندنی و او مرد حق بود... و او ماند...
بقول قرآن سخن پاک چون درخت پاک ریشه در زمین دارد و شاخه در آسمانها و می‌توان شاخه‌هایی را سوزاند، می‌توان سابقه‌هایی را افکند، می‌توان گلهایی را پژمرد اما باران خواهد بارید و درخت ریشه خواهد گسترد و حق چنین است و «شریعتی» «مرد حق» بود...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات