استبداد، خودسری، استبداد انسان بر انسانها، استبداد یک حزب یا یک گروه بر تودههای مردم. مقابل استبداد، آزادی است. هر دو این مساله آزادی و در مقابل استبداد از مسایل مهم زندگی و تمدن انسانی است. استبداد یعنی چه و چگونه میشود استبداد را مهار کرد. آزادی یعنی چه و تا چه حدی انسانها آزادند. مساله آزادی که از اواخر قرونوسطی در کشورهای غربی شروع شد هنوز مورد بحث است که آزادی انسانها یعنی چه. مکتب انبیا و مکتب ما، یعنی مکتب قرآن و اسلام، مهمترین مساله برای انسانها را آزادی میداند اما معنای آزادی چیست؟ آیا انسان میتواند آزاد مطلق باشد یا نه؟ انسان در بین همه موجودات و زندگان دارای چنین خصیصهای است که مختار آفریده شده است. یعنی در سرنوشت و در تصمیم خود و اتخاذ راه و روش خود آزاد است. برخلاف حیوانات که در بند غریزهاند و موجودات طبیعی که محکوم به طبیعت هستند. و آیا این اختیار، اختیار در تصمیم، اختیار در راه و روش زندگی، اختیار در چگونگی راه حیات، تا چه حدی برای انسان آزاد است. آیا انسانها خود میتوانند چنین آزادیای را تا حدی برای خود فراهم کنند یا نه. انسان این موجود عالم خلقت در روش زندگی گاهی خیال میکند که آزاد است ولی در واقع آزاد نیست. انسان بر حسب فطرت در مقابل قدرت و در مقابل آنچه را که از خود برتر میپندارد، تعظیم میکند، سر فرود میآورد، سجده میکند، عبادت میکند. عبادت و تعظیم در مقابل یک قدرت برتر چه قدرت واقعی و چه قدرت پنداری و خیالی، جزو سرشت انسان است.
چه آنهایی که در مکتب ادیان و معتقدات دینی و مذهبی به سر میبرند، چه آنهایی که خیال میکنند از معتقدات دینی آزادند و گمان میکنند همینکه خدا را از جهان برکنار داشتند، میتوانند آزاد زندگی کنند با اینکه همه اینها در قیدوبند عبودیتها، مکتبها و قدرتها زندگی میکنند. مکتب مادی با اینکه مدعی است. ما بشر را از قید و بند و عبادات و مذاهب آزاد کردیم، همان چیزی را که مذاهب دارند به صورت دیگری برای بشر آوردند. ما میگوییم خدا، او میگوید ماده. ما میگوییم خدای بسیط، علم مطلق، حکمت مطلق که به چشم نمیآید، ولی عقل آن را درک میکند، او هم نظیر همین اوصاف را برای ماده قایل است. ما میگوییم کتاب و وحی، آنها هم میگویند برنامه ما، کتابی است که ما در مسیر برنامههای آن کتاب حرکت میکنیم. ما میگوییم آورنده کتابهای ادیان، از جانب خدا هستند و مبتکرند یعنی بیسابقه هستند و از ناحیه وحی و الهام از طرف خدا احکام و قوانین و راه و روش زندگی را مینمایانند. آنها هم میگویند که صاحبان مکتب ما در گفتههایشان مبتکرند و قبل از آنها کسانی چنین برنامهای برای زندگی نیاوردهاند. آنها برای اینکه مردم را جذب کنند، میگویند همه بشر با هم رفیق هستند. در ادیان به خصوص در اسلام، پیغمبر خدا به گروندگانش میفرمود اصحاب، یعنی رفقا ولی چقدر آن رفیق با این رفیق فرق داشت. آن رفیق دایرهای مینشست که مردمی که وارد میشدند - نمایندگانی که از روم و ایران و کشورهای دیگر میآمدند - این مردی که این حرکت و این شور را برپا کرده، ببینند، از نزدیک نمیشناختند. چون خانهاش مثل خانه تمام مردم مدینه بود.
اینها هم رفیق میگویند یک رفیق در کاخهای عظیم نشسته با صدها و هزارها پاسدار و مامور و یک رفیق دیگر در میان دخمههای کارخانهها و زیرزمینهای زغالسنگ به سر میبرد. این دو رفیق هم هیچ وقت همدیگر را نمیبینند. پس ما میبینیم که دین فطری بشر است. گاهی نسخه اصلی است و گاهی یک نسخه بدلی از اصول دین پیاده میکنند و اسمش را مرام میگذارند. عبادت کردن فطری انسان است. عدهای فقط در مقابل خدا عبادت میکنند، یعنی قانون خدا، اراده خدا، خدایی که ارادهاش را بر مردم تحمیل نمیکند، مردم را استثمار نمیکند. اگر میگوید برای من عبادت کنید، سر به سجده بگذارید، برای این است که از بند و قید عبودیت دیگران آزاد باشید. اگر میگوید که قانون من را بپذیرید، برای این نیست که خدا از انسانها توقعی داشته باشد برای این است که از قوانین بشری آزاد باشید. همین دنیایی که مدعی آزادی و دموکراسی است آیا قانون بر آنها حاکم نیست. قانون آنها از چه منشایی تراوش کرده.
از یک عده بشر. این بشر که قوانین را تدوین کرده آیا میتواند خودخواهیها و خودبینیها را نادیده بگیرد. پس ناچار قوانینی که در دنیای حتی مدعی آزادی تدوین میشود به نفع یک گروه، یک دسته و یک حزب و تحمیل بر عموم اکثریت مردم است. اسلام که میگوید قانون خدا را عبادت کنید و قانون خدا را بپذیرید، یعنی از هر عبودیتی آزاد باشید. من گاهی به کلمات و گفتههای بزرگان مسلمین و تربیت شدههای زمان رسول خدا برمیخورم، میبینم که اینها علی به جای خود، ائمه معصومین با کلمات قصار و سراسر حکمت خود به جای خود، ولی همین مسلمانان عادی چنان صحبت میکردند و چنان حقیقت اسلام را به کشورهای دیگر القا میکردند که در کتابهای فلسفه ما و کلام ما و علمای ما ومحققین ما، چنین جملاتی نمیبینیم.
چه جور تربیتی بود که این عرب بیابانی این طور اسلام را درک میکرد که هنوز اکثریت مسلمانان درسخوانده و تحصیلکرده ما نمیتوانند با یک جمله کوتاه، روح اسلام را به دنیا بشناسانند. لیخرج الناس من عبادهالعباد الی عبادهالله. یعنی آزادی. یعنی هیچ بندهای در مقابل بندهای سر فرود نیاورد. هیچ بندهای در مقابل بندهای تعظیم نکند. از ذلت قوانین بشری که صادر شده از کاخها و طبقات حاکمه و ممتاز است مردم را بیرون آوریم به طرف قانون خدا و عزت اسلام. به مردم دنیا عزت دهیم. آیا ما بلدیم و هنوز میتوانیم اسلام را در چند جمله خلاصه کنیم و به دنیا بفهمانیم که ما مسلمانان، این رسالتمان است.
رسالت توحید در مقابل این استکبار و استبداد که همه نوعی از شرک و بتپرستی است. این خطری است که قرآن بعد از آیات حج تذکر میدهد. چنین مردمی، انسان خودخواه، انسان بلندپرواز و غرق شهوات، اینچنین انسانی میتواند در محیطی رشد کند که مردم را بفریبد. تو شنونده، تو انسان، وقتی با این شخص مواجه شدی به قدری شیرینزبانی میکند و وعده آب و نان و رفاه میدهد که تو را جذب میکند. همین پایهگذار این کاخ رضاخان - یا خدا رحمتش کند مرحوم فیروزآبادی که همیشه تعبیر میکرد به رضابیک - وقتی که شروع کرد. اول از راه فریب مردم که من میخواهم به دین خدمت کنم. دین در خطر است. من یادم است یکی از کارهایی که برای فریب مسلمانان و علمای سادهلوح کرد، این بود که برخی از زنان بدکاره را در همین میدانسپه میگرفتند و میآوردند و در گونی میانداختند و تازیانه میزدند و در تمام منارههای اطراف میدان سپه و مساجد دستور داد اذان بگویند و در روزهای عاشورا جلو دستههای سربازها حرکت میکرد، شمعی به دست میگرفت و سرش را هم گلآلود میکرد و حسینحسین میگفت. به علما هم که میرسید به همه میگفت من فقط وظیفهام این است که دین اسلام را احیا کنم. چندبار به پدر خود من همین را میگفت و یشهدالله علی ما فیقلبه. اگر ما پنجاه سال قبل این آیه را توجه میکردیم گول اینها را نمیخوردیم. بعد که مسلط شد و بنا شد برنامه اربابها را اجرا کند. همانها که پله استبداد چنین شخصی شدند اولین کسانی بودند که از او ضربه خوردند.
یکی از علمای بزرگ از علمای مصری میگوید، نه همین اسلام و قرآن معجزه است بلکه وقتی کلمات پیغمبر و ائمه بررسی شود همه اعجابآمیز است. از جمله این جمله رسول خدا «هر که به ظالمی کمک کند خدا همان ظالم را بر او مسلط میکند.» میگفت این جمله معجزه است. در تمام تاریخ دیدیم هر کسی که نردبان ظالم شد بعد به دست همان ظالم ضربه خورد. قرآن میگوید گول نخورید. آن کسی که وعده آب و نان فقط میدهد دلسوز بشر نیست. آن کسی که آزادی بشر را میخواهد آن است که طرفدار حیات و زندگی واقعی بشر است. همینطور احزابی که هی وعده آب و غذا میدهند. اینها اصلا ربطی به اسلام ندارد. آب و نان است، ولی این نیست که تنها زندگی آب و نان باشد. انسان که از حیوان پستتر نیست. حیوانهای وحشی و آزاد به جای خود. حیوانهای اهلی را در یک اتاق حبس کنید گرسنه هم باشد غذا بگذارید مقابلش وقتی ببیند در اتاق بسته است خودش را به در و دیوار میکوبد.
یک مرغی یا یک گربهای. امتحان کنید. وقتی میآید طرف گوشتی که بردارد دایما اطرافش را نگاه میکند مبادا درها به رویش بسته باشد. درها که بسته شد، با همان شکم گرسنه از غذا و گوشت صرفنظر میکند و چنگ به در و دیوار میزند. انسان که پست تراز حیوان نیست. انسان میخواهد آزاد نفس بکشد. آزاد زندگی کند. در مقدرات خودش موثر باشد. آب و نان که تنها وعده زندگی نیست. ولی احزاب، افرادی که میخواهند بر مردم مسلط شوند اول از راه وعده شکم. یعنی انسان را آنقدر پایین میآوردند و تنزل میدهند، فقط شکم. این انسان است که آزادی و کرامت نفس میخواهد. همین اواخر که در تخت بیمارستان شهربانی بودم این حوادث پشتسرهم در تهران و شهرستانها روی میداد. آخرین سخنرانی این مرد مستبد را شنیدم مضمونش این بود، گفت یا تمدن عظیم یا همه چیز باید آتش بگیرد. همان جا من لرزیدم. متوجه شدم که چه خواهد کرد. چون لحن گفتار و اندیشههای این شخص را سالها میدانستم. طولی نکشید فردا آتشسوزی در تمام شهر شد. کشتار 17 شهریور پیش آمد. از آن فجیعتر کشتار و آتشسوزی سینما رکس بود که در تاریخ بشریت کمنظیر بود مردم بیگناه نزدیک افطار یک مرتبه بسوزند.
زندگی و زمانه آیتالله
محمود فاضلی: سیدمحمود علاییطالقانی در یک شب بسیار سرد زمستانی و در 15 اسفند ماه سال 1289در دهکده گلیرد طالقان بهدنیا آمد. وی اولین فرزند پسر خانواده بود. براساس شواهد موجود اصل و نسب او با چندین واسطه به امام محمد باقر(ع) باز میگردد. خاندان او در ایران به سادات اورازان شهرت یافتهاند. وقتی به پنج سالگی رسید او را به مکتبخانه گلیرد نزد ملا سیدتقی اورازانی فرستادند. او در سال اول، خواندن قرآن و تعلیم خط و نگارش را آموخت. روستاهایی که از گذشتههایی دور در آنها سواد قرآنی آن، مرسوم و متداول بوده است و خاندان طالقانی در این حوزه از سرآمدان آن دیار بودهاند. چنان که پدر آیتالله طالقانی را از شاخصترین چهرههای این رشته برشمردهاند.
سیدمحمود در هفت سالگی سواد خواندن و نوشتن را کامل آموخت. در همان سن پدرش (ابوالحسن) تصمیم گرفت به تهران مهاجرت کند و به خانهای کوچک در محله قناتآباد تهران رفت. وقتی به 10 سالگی رسید، بنا بر درخواست پدر برای تکمیل علوم دینی به شهر مقدس قم رفت. پدر درباره سیدمحمود به آیتالله حاجشیخ حائری سفارش کرد. سیدمحمود در ابتدا به مدرسه رضویه رفت و سپس وارد مدرسه فیضیه شد. پدر طالقانی در زمانهای که قاطبه علما از ورود به حوزه سیاست ابا داشتند و متاثر از فضای متلاطم اجتماعی – سیاسی پس از مشروطه بودند دغدغههای سیاسی داشت. وی از دوستان صمیمی و نزدیک سیدحسن مدرس به حساب میآمد. تلاش عمده او برگزاری نشستهای مذهبی و جلسههای مباحثه و مناظره و فعالیتهای اجتماعی در چارچوب مذهب بود که با حضور مدرس و برخی فعالان سیاسی دیگر صبغه سیاسی پررنگتری مییافت. طالقانی خود معتقد است پدرش از خواص و محرم اسرار مدرس محسوب میشد. ابوالحسن طالقانی با توجه به شیوه زیست اجتماعی و همچنین فعالیت گسترده دینیاش مورد احترام مراجع بزرگ روزگار خود از جمله آیتالله نایینی، آیتالله سیدابوالحسن اصفهانی و آیتالله حائری قرار داشت.
طالقانی در همان سال به نجف اشرف رفت و از اساتید معروف بهره برد و پس از شش سال از عالم بزرگ آیتالله اصفهانی اجازه اجتهاد گرفت و به ایران بازگشت. او به قم رفت و از آیتالله حائری اجازه اجتهاد و از آیتالله مرعشی اجازه حدیث گرفت. او در آن سالها از طرفی به ادامه تحصیل پرداخت و از طرفی مشغول آموزش به جوانان شد. به این ترتیب رسما وارد مبارزه با رژیم و برای اولین بار توسط ماموران رضاخان دستگیر و به شش ماه حبس محکوم شد. در سال 1320 بود که کانون اسلام را در خیابان امیریه تشکیل داد و در همین سال مجلهای به نام دانشآموز نیز برای اولین بار از سوی روحانیت انتشار یافت. وی همزمان در نشستهای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و انجمن اسلامی مهندسین که در همین سالها تشکیل شده بود، فعالانه شرکت میکرد.
طالقانی و تشکلهای مذهبی
بی تردید اصلاح فکر دینی مهمترین مشغله ذهنی نوگرایان اسلامی پس از شهریور 1320 بود. آیتالله طالقانی، مهدی بازرگان و یدالله سحابی از پیشقراولان حرکت نوگرای دینی دهه 20 و 30 در عرصه فعالیتهای اجتماعی فکری محسوب میشدند. پایگاه آنان مساجد، دانشگاه و تشکلهای دینی به ویژه انجمنهای اسلامی دانشجویان بود و مخاطبان آنها عمدتا دانشآموزان، دانشجویان، دانشگاهیان، کارمندان و نظامیان و سایر اقشار جوان و نوجوان کشور بودند. همچنین حرکت نیرومند مارکسیستی که در محافل علمی و میان روشنفکران پایگاه گستردهای یافته بود، حساسیت نوگرایان دینی را برانگیخت تا به پرسشها و چالشهایی که غالبا جهت نفی باورهای دینی مطرح میشد، پاسخ جدید بدهند. طالقانی فعالیتهای حرفهای خود را به خدمات اجتماعی و دینی پیوند زد و آن را به شیوه پدر ادامه داد. برخورد عقلانی و ملاطفتآمیزش با همه افراد صرف نظر از گرایشهای سیاسی و مذهبی آنها ادامه یافت.
طالقانی در این دوره با تشکل کانون اسلام که هسته اولیه آن را محمدعلی مهیاری بنا نهاده بود ارتباط یافت. طالقانی پایگاهی ثابت و مخاطبانی علاقهمند یافت که با سخنرانیهای مذهبی بر شور اشتیاق حاضران میافزود. به گفته بازرگان کانون اسلام محل معارفه و برخورد افکار و اشخاص بود. از دیگر بسترهای فعالیت فکری، دینی و آموزشی طالقانی تشکلی مذهبی – دانشجویی موسوم به «انجمن اسلامی دانشجویان» بود. این تشکل از سوی دانشجویان اسلامگرای دانشکده پزشکی تهران شکل گرفت. اصلاح جامعه طبق دستورات اسلام، کوشش در ایجاد دوستی و اتحاد بین افراد مسلمان، انتشار حقایق اسلامی با ایجاد موسسات تبلیغاتی و مطبوعاتی و مبارزه با خرافات، اصول چهارگانه این انجمن بود. طالقانی همچنین ارتباط خود را با مساجد به ویژه مسجد «منشور السلطان» و دیگر محافل دینی و سیاسی ادامه داد. وی در این دوره سلسله سخنرانیهای رادیویی با هدف پر کردن خلأهای مذهبی با عنوان «حقیقت تربیت و تربیت از نگاه قرآن» داشت.
طالقانی و نهضت ملیشدن نفت
او در نهضت ملیشدن صنعت نفت تلاشهای فراوانی کرد و با آیتالله کاشانی روابط صمیمانهای برقرار ساخت. در انتخابات دوره هفدهم مجلس شورای ملی از سوی مردم شهرهای چالوس، نوشهر و شهسوار به عنوان نماینده انتخاب شد ولی به دلیل ابطال انتخابات در برخی از حوزهها توسط دولت، به مجلس راه نیافت. پس از کودتای 28 مرداد 1332 جمعی از فعالان ملی و مذهبی به طور مخفی نهضت مقاومت ملی را تشکیل دادند که آیتالله طالقانی از جمله آنان بود. سال 1334 بعد از ترور حسین علا، نخستوزیر، توسط فداییان اسلام به اتهام پناهدادن به نواب صفوی و دوستانش دستگیر و مدتی بازداشت شد. دو سال بعد ساواک با یورش به مراکز نهضت ملی در شهرهای مختلف ایران بسیاری از اعضای فعال آن از جمله آیتالله طالقانی را دستگیر کرد که بیش از یکسال در زندان به سر برد.
طالقانی همه همت و توان عملی خود را وقف پیشبرد این نهضت کرد. هنگامی که اختلافات میان رهبران ملی و مذهبی بالا گرفت به میانجیگری پرداخت. وی پس از کودتای 28 مرداد به همراه بازرگان و سحابی به شهرهای مختلف ایران سفر کرد تا مراجع وقت را به شناخت ماهیت تحولات سالهای پس از کودتا و نیز هواداری از راه مصدق برانگیزد. طالقانی پس از آزادی از زندان در سال 1346 در اولین فرصت جهت ادای احترام و فاتحه به آرامگاه مصدق در احمدآباد رفت، اقدامی که بارها تکرار شد. طالقانی در اولین مراسم بزرگداشت مصدق پس از پیروزی انقلاب و در 14 اسفند 1357 او را با بالاترین تعابیر ستود. وی مصدق را سمبل بیش از نیم قرن مبارزه ملت ایران و حلقه واسطی میان نهضتهای پیش و پس از خود در برابر ظلم و استبداد و استعمار و استثمار دانست.
طالقانی و فداییان اسلام
طالقانی از بدو تاسیس جمعیت فداییان اسلام با آنها مناسبات دوستانه برقرار کرد. البته این روابط هیچگاه در چارچوب سازمان و تشکیلات، قابل تعریف نبود بلکه عمدتا بر بنیاد روابط عقیدتی استوار بود. اولین رویدادی که بر مبنایی برای تاسیس جمعیت فداییان اسلام تبدیل و به پیوند اعضای آن با طالقانی منتهی شد مساله کسروی بود. طالقانی در دیدار با نوابصفوی وی را تشویق به گفتوگوی حضوری با کسروی کرد. ظاهرا نواب به این امر پرداخت و مشغول مباحثه با کسروی شد و چون نتیجهبخش نبود کسروی ترور شد. قتل وی سرآغاز حرکت گستردهتر فداییان اسلام برای اثرگذاری بر روند رخدادهای کشور بود که به نام دفاع از احکام و ضوابط دینی صورت میگرفت و رنگ و بوی سیاسی مییافت. سرکوب فداییان اسلام از سوی رژیم آغاز شد. در این وضعیت حساس سران این گروه به طالقانی پناه بردند و به پیشنهاد وی رهسپار طالقان شدند و هفتهها در آن دیار زیستند و با توجه به جایگاه طالقانی، از بذل محبت روستاییان و هممحلیهای طالقانی بهره فراوان بردند و مدتی از چشم ماموران دولت در آرامش زیستند.
هنگامی که روابط جمعیت فداییان اسلام با دولت مصدق رو به تیرگی و سرانجام به دستگیری جمعی از اعضای این جمعیت انجامید و در راس آن نواب رهسپار زندان شد، طالقانی پیوند خود را با فداییان اسلام نگسست. حتی ادعا میشود که تلاش گستردهای برای پرکردن شکافهایی که میان جمعیت و دکتر مصدق پدید آمده بود، صورت داد اما توفیقی نیافت. در سال 1333 هنگام بازگشت نواب از سفر مصر با وجود حکومت نظامی و ممنوعیتها و محدودیتهای ناشی از آن در فرودگاه مهرآباد به استقبال نواب رفت. طالقانی پس از آن بارها کوشید تا با وساطتهای خود میان هیات علمیه تهران که از استوانههای اصلی نهضت مقاومت ملی بود و جمعیت فداییان اسلام پیوند برقرار کند. فداییان اسلام بار دیگر به منزل طالقانی پناه آوردند و پنج روز در آنجا اقامت داشتند. طالقانی از آنان پذیرایی شایانی به عمل آورد. راز چنین رفتارهای طالقانی تنها در چارچوب وسعت نظر او در برخورد با جریانهای سیاسی و فکری مبارز به ویژه با رویکرد دینی نهفته بود.
طالقانی و نهضت آزادی
سال 1340 آیتالله طالقانی به همراه گروهی از فعالان مذهبی، جمعیت نهضت آزادی ایران را تشکیل داد. سال بعد در پی اعتراض به رفراندوم شاه دستگیر و زندانی شد. بعد از واقعه 15 خرداد 1342 نهضت آزادی ایران اعلامیه شدیداللحنی با عنوان «دیکتاتور خون میریزد» منتشر کرد و رژیم شاه که آیتالله طالقانی را مسبب اصلی این اعلامیه میدانست، وی را دستگیر و در دادگاه نظامی به 10 سال زندان محکوم کرد. او زندان قصر را به دانشگاه زندانیان سیاسی تبدیل نمود و کلاسهای تفسیر قرآن، نهجالبلاغه و تاریخ اسلام دایر کرد و تدوین چند جلد تفسیر پرتوی از قرآن و تکمیل کتاب اسلام و مالکیت حاصل همان سالهاست. سرانجام رژیم شاه بر اثر فشار افکار عمومی در ایران و جهان وی را در سال 1346 آزاد کرد.
یکی از کارهای مهمی که طالقانی در سال 1340 انجام داد حضور در هیات موسس نهضتآزادی ایران بود. طالقانی به پیشنهاد آیتالله زنجانی به عضویت این جمعیت پیوست. بازرگان و سحابی دیگر اعضای نهضت آزادی بودند. از دیدگاه طالقانی، نهضت آزادی به لحاظ مشی سیاسی، مرامنامه، سوابق و معتقدات افراد شکلدهنده آن با احزاب آن دوره کاملا متفاوت بود. به تدریج نهضت آزادی در میان کانونهای مخالف و مبارز جایگاه استواری یافت و با فروپاشی جبهه ملی به نهضت روحانیون پیوست.
شعبههای فراوانی در سراسر کشور و در کشورهای اروپایی دایر کرد. طالقانی در بسیاری از مراسمها و سخنرانیهای نهضت آزادی حضور فعالی داشت. وی در این دوره مخالفت خود را با انقلاب سفید و اصلاحات ارضی اعلام کردو آن را فریبکاری بزرگ و مخالف قانون اساسی دانست.
در پی بالا گرفتن فعالیتهای سیاسی طالقانی به ویژه همکاری با جبهه ملی، نهضت آزادی و حرکت روحانیون، سرانجام در چهره مخالف آشکار با انقلاب سفید و بسترسازی قیام 15 خرداد، نمود یافت.
رژیم کوشید تا براساس یک نقشه حساب شده مقادیری مواد منفجره در منزل نامبرده جاسازی کند و با کشف اعلامیهها و مکاتبات وی پروندهای قطور برای او و سران نهضت آزادی تشکیل دهد. به دنبال این صحنهسازی، طالقانی بازداشت، زندانی و محاکمه شد. او بدون کوچکترین تزلزلی سرسختانه بر مواضع خود پای فشرد و از تقاضای «عفو ملوکانه» که امری رایج بود ، خودداری کرد. در نتیجه پیامدها و مجازات سنگین دادگاه نظامی رژیم را به جان خریدار شد. این محاکمات که از آخرین دادگاههای علنی پهلوی دوم بود از سوی سران نهضت آزادی به صحنه محکومیت رژیم استبدادی شاه و دفاع از آزادی، دینداری و مشروطیت تبدیل شد و استقامت آنها در محاکمهها و دوران زندان زبانزد عام شد. وی در دادگاه محاکمهکنندگان را بهشدت تحقیر کرد. وی پس از اعلام رای دادگاه «سوره والفجر» را قرائت کرد و اعلام داشت: «بروید به اربابانتان بگویید که شما محکوم هستید نه ما .» در واقع این دادگاه پس از محاکمه مصدق طولانیترین و پرسروصداترین دادگاه نظامی بود. طالقانی پس از گذشت پنج سال از مدت محکومیت در روز نهم آبان سال 1346 از زندان قصر آزاد شد.
طالقانی و مسجد هدایت
مسجد هدایت ابتدا مقبره خاندان هدایت بود. طالقانی در سال 1327 رسما امام جماعت مسجد هدایت شد. بعد از سال 1332، اعضای انجمن اسلامی مهندسان و نمازگزاران با تهیه پول، مسجد را بازسازی کردند. از همان سال اول تفسیر قرآن آقای طالقانی در آن مسجد شروع شد. مسجد هدایت علاوه بر جلسه تفسیر و صحبتهای آقای طالقانی، محل دیدار دانشجویان هم بود. آنها به مناسبتهای مختلف در مسجد جمع میشدند و به صحبتهای آقای طالقانی گوش میدادند. آقای طالقانی در مسجد هدایت به همراه آقای مطهری به تحلیل مسایل اجتماعی و افشاگری کارهای رژیم میپرداخت. در خلال انتخابات مجلس شورای ملی در سال 1339، رژیم شاه مجبور به تعطیلی جلسات و فعالیتهای او در مسجد هدایت شد زیرا جلسات مسجد یادشده با حضور متفکران و منتقدان رژیم تبدیل به پایگاهی قدرتمند برای مبارزه با رژیم و فعالیتهای استبدادی و خفقانآور شده بود. پس از تعطیلی مسجد این جلسات به صورت سیار در تهران، کرج و گهگاهی در طالقان برگزار میشد.
فعالیت طالقانی در نهضت مقاومت ملی حساسیت ساواک را برانگیخت و مسجد هدایت تحت کنترل ساواک درآمد. رفت و آمدها، ملاقاتهاو سخنرانیهای وی با واکنشهایی همراه بود و بارها از سوی شهربانی احضار و مورد بازجویی و بازداشت قرار گرفت. اوج این حرکتها در پی حضور دو نفر از دانشجویان مصری در مسجد هدایت و گفتوگو با طالقانی بروز یافت. به دنبال این تحرکات سازمان اطلاعات و امنیت شهرستان کرج موظف شد کلیه رفت و آمدهای وی را به بخش طالقان به طور غیرمحسوس کنترل کند. پس از آزادی وی در سال 1346 و برخلاف فضایی که بر جامعه سیاسی حاکم بود و نفسها را در سینهها حبس میکرد، همچنان با همان حالات و احساسات پیش از زندان، فعالیتهای سیاسی و تبلیغاتی خود را از سر گرفت و نشستها و رفت و آمدهای مسجد هدایت را دوباره به راه انداخت و به گردآوری نیروها و هواداران خود و بازسازی آنها همت گماشت. مسجد هدایت رونق از دسترفتهاش را بازیافت و به پایگاه فکری جوانان تبدیل شد. طالقانی در تفسیرهای خود مستضعفان را به فریاد و قیام علیه مستکبران فراخواند.
سال 1349 در خطبه نماز عید فطر به مساله فلسطین پرداخت و خواستار جمعآوری فطریه برای مردم فلسطین شد. در مهر همان سال برگزاری مجلس یادبودی به مناسبت درگذشت جمال عبدالناصر رهبر مصر و مبارزات وی علیه صهیونیسم در مسجد هدایت، رژیم را غافلگیر کرد. در روز عید فطر سال 1350 از برگزاری نماز عید توسط او جلوگیری به عمل آمد و منزلش به مدت یک ماه در محاصره ماموران حکومت درآمد و سپس در دادگاه نظامی محاکمه و به سه سال تبعید در زابل محکوم شد که این حکم به یک سال و نیم تبعید در بافق کرمان تبدیل شد و سرانجام پس از سپری شدن این مدت در خرداد 1352 به تهران بازگشت. از آن پس، از اقامه نماز جماعت و ایراد سخنرانی منع و در پاییز سال 1354 مجددا بازداشت و به ده سال حبس محکوم شد.
طالقانی و شریعتی
طالقانی در این دوره همکاریهای گستردهای با چهرههای شاخص روشنفکری همچون مطهری، شریعتی، بازرگان و دیگر متفکران نواندیش داشت. به تعبیر مطهری، پایهگذار آشنایی و علقه نسل جوان به دین اسلام؛ نه من هستم و نه شریعتی، بلکه اولین کسانی که دین اسلام را در بین جوانان احیا کردهاند آقایان طالقانی، سحابی و بازرگان میباشند. شریعتی شخص طالقانی را چنین مورد ستایش قرار داد که «در سالهای خفقان و ظلمانی پس از کودتای 28 مرداد 1332 تنها طالقانی و مسجد هدایت چون منارهای در کویر، قامت بلند آزادی و فریاد بود. در این دوره، طالقانی در معرض همان حملاتی قرار داشت که بیدریغ نثار شریعتی میشد. به او میگفتند «وهابی» هستی چون از شریعتی دفاع میکنی. اما طالقانی همواره از شریعتی و اندیشههای او دفاع میکرد. از دیدگاه وی شریعتی هم از جهات شخصیتی و اخلاقی و هم از جهت اندیشه و مظاهر آن یعنی گفتار و نوشتار، چهرهای بیمانند بود. به اعتقاد وی بسیاری از مخالفتها علیه شریعتی در همین تلاشها و مجاهدتهای او ریشه داشت. طالقانی در پیامی که به مناسبت بزرگداشت فوت شریعتی صادر کرد او را بسان ستارهای تابان تصویر کرد که از درخت گسترده و پرشاخ و برگ و خجسته زیتون سوخت میگیرد.
پیروزی انقلاب
با اوجگیری انقلاب اسلامی، رژیم شاه به منظور فریب افکار عمومی زندانیان سیاسی را به تدریج آزاد میکرد و آیتالله طالقانی در روز هشتم آبان 1357 با استقبال مردم انقلابی از زندان قصر آزاد شد. منزل او از بدو آزادی تا ورود امامخمینی به تهران مهمترین کانون انقلاب بود و بسیاری از برنامهها و سازماندهیهای سیاسی ضدرژیم در آنجا شکل میگرفت. طالقانی برای درهم شکستن حکومت نظامی و اعلان قدرت مردم به جهانیان در روزهای تاسوعا و عاشورای سال 1357 ملت مسلمان ایران را به راهپیمایی همگانی فراخواند. روز دهم بهمن همان سال طی پیامی به پرسنل ارتش از آنان درخواست کرد تا به صفوف انقلابی مردم بپیوندند. وی با حمایت از مواضع رهبر انقلاب ضمن مخالفت با نخستوزیری بختیار همکاری با بختیار را جایز ندانست. وی با قطعی شدن تاریخ ورود امامخمینی به ایران کوشید برخی از شخصیتهای ملی و مذهبی را به مراسم استقبال دعوت کند. به دلیل بیماری، تلاش داشت با پیروزی انقلاب کمتر در سیاست مداخله کند اما به اصرار مقامات مسوول همچنان در صحنه باقی ماند. از انتخاب بازرگان (دوست و همقدم 40 ساله) بهعنوان نخستوزیر حمایت و با مواضع و اقدامات خود در راستای تقویت دولت موقت گام برداشت و از مردم خواست برای امور اداری و دولتی دیگر به وی مراجعه نکنند. وی در این دوره بارها بر این موضوع که «دنبال صدارت و وزارت نیستم» تاکید داشت.
مشارکت در اداره کشور
با توجه به کسالت جسمی طالقانی وی به سهم خود در اداره کشور کمک شایانی کرد. موضوع عضویت طالقانی در شورای انقلاب با مخالفت عدهای در این شورا روبهرو شد. دلیل مخالفان، عضویت وی در جبهه ملی که سابقه آن به سالهای 1320 بر میگشت و همچنین عضویت در نهضت آزادی بود. در تماس یزدی با طالقانی وی تاکید داشت «بعد از آزادی از زندان نه عضو شورای نهضت آزادی هستم و نه جبهه ملی، برای اینکه بتوانم همه نیروها را جمع کنم فکر کردم به هیچ حزب و گروهی وابسته نباشم بهتر میتوانم وظیفهام را انجام دهم.» به دستور امام وی به عضویت شورای انقلاب که در واقع مافوق دولت موقت بود، درآمد. حضور وی در شورا و ریاست بر آن وزن و اعتبار خاصی به مواضع و سیاستهای آن میبخشید.
طالقانی از عضویت جریانهای فعال به منظور فراگیر شدن شورا و همچنین تفکر شورایی حمایت میکرد.
طالقانی در برابر سازمان مجاهدین و همه اشخاص و جریانهایی که شعار انحلال ارتش را میدادند به شدت انتقاد کرده و آن را نقطه مقابل منافع ملی و آرمانهای انقلاب میدانست. وی از حامیان برگزاری رفراندوم جمهوری اسلامی بود. به گفته وی «هرچند مردم در تمامی ایران با راهپیمایی خود به این نظام رای دادند اما برای مشروعیت بینالمللی آن و همچنین پایان دادن به انتقادات و اعتراضات گروههای معارض داخلی این رفراندوم شروع خواهد شد.» وی در انتخابات مجلس خبرگان از سوی حزب جمهوری، نهضت آزادی، مجاهدین خلق و نهضت زنان مسلمان مورد حمایت قرار گرفت و به عنوان نفر اول انتخابات تهران با کسب 551/004/2 رای از مجموع 381/525/2 رای در صدر مجلس خبرگان قرار گرفت. اما به دلیل بیماری، خود را کاندیدای ریاست نکرد. نخستین نماز جمعه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در پنجم مرداد سال 1358 در دانشگاه تهران توسط او برپا شد. وی در نماز جمعهها به طرح مسایل روز میپرداخت و با سخنان وحدتآمیز خود کوشید به اختلافها و تضادها پایان دهد.
وی در نخستین روزهای انقلاب و پس از طرح خودمختاری کردستان از سوی قاسملو و تنش و درگیری در کردستان به اتفاق تعدادی از مقامات به منطقه سفر کرد و ضمن دیدار با تعدادی از رهبران کرد، خواستار پایان درگیریها و ایجاد فضای دوستی و برادری در منطقه شد. این هیات پس از سه روز اقامت در سنندج و اطمینان از برقراری آرامش نسبی این شهر را ترک کرد.
طالقانی و نظریه شورا
نظریه شورا مهمترین جنبه از تفکر اجتماعی و سیاسی طالقانی بود. وی سالها دغدغه تفکر شورایی داشت و بهمناسبتهای مختلف آن را ابراز و همواره از آن بهعنوان یک مدل مشارکت مردمی دفاع می کرد و آن را نشانه جامعه اسلامی میدانست. وی همچنین از مدافعان مرجعیت شورایی بود. طالقانی طرح اجرایی کمیتههای محلی را با عنوان شورای محلی ارایه کرد که وظیفهاش مشاوره و تصمیمگیری در شهرها و محلههای مختلف براساس نیازها و توزیع قدرت در لایههای درونی اجتماعی بود. وی ایجاد شوراها را یک اصل مترقی و پیام انقلاب و قرآن خواند و اینکه مردم احساس کنند در سرنوشت خود دخالت دارند. وی در گفتار و نوشتار و حتی در آخرین خطبهاش، نمونهها و مصادیق فراوانی از لزوم رجوع به شورا را ارایه کرد.
آثار و تالیفات طالقانی
طالقانی در مدت کوتاه عمر خود و سابقه مبارزاتی و دوران زندان و تبعید دارای کتب، شماری خطابه و مقالات پراکنده است. حجتالاسلام دعایی از نزدیکان امامخمینی میگوید: «روزی یکی از طلاب در نجف از امامخمینی درباره آثار شخصیتهای اسلامی سوال کرد و از عدهای نام برد. امام درباره مطهری و طالقانی گفت: «هرچه نوشتند درست است.» طبق آمار موجود طالقانی دارای سیزده عنوان کتاب در هجده جلد است. وی همچنین دارای دو جلد «پرتوی از قرآن» و نیز دو کتاب «بهنام آزادی تا شهادت و منارهای در کویر» است که شامل تعدادی از گفتارها و نوشتارهای اوست که پس از فوتش منتشر شده است. در سالهای نخست انقلاب بسیاری از ناشران مقالات و سخنرانیهای وی را بهعنوان کتاب منتشر کردند و عنوانی برای آن برگزیدند. طبق آمار موجود 44 جلد کتاب در 47 جلد درباره او انتشار یافته است.
فوت طالقانی
پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا آخرین روز زندگی راه خدمت به اسلام، انقلاب و ملت ایران لحظهای از پا ننشست و سرانجام پس از یک عمر مبارزه و مجاهدت و بیماری در نخستین ساعات بامداد روز دوشنبه 19شهریور 1358 و در سن 68 سالگی در تهران دارفانی را وداع گفت. پیکر وی بعد از عزاداری و تشییعجنازه کمنظیر توسط ملت مسلمان در بهشتزهرای تهران به خاک سپرده شد. رهبر انقلاب نیز یکی از کمنظیرترین پیامها را بهمناسبت فوت او صادر کرد و از او بهعنوان «برادری بسیار عزیز، مجاهدی عظیمالشان، ابوذر زمان و شمشیر مالک اشتر» یاد کرد.