مجید محمدی
1. مقدمه
گروهی که به رغم تفاوت بسیار در نحوۀ عملکرد در طی دو دهه اخیر به حزبالله معروف شده است یک پدیدۀ اجتماعی است و باید فراتر از حب و بغضها به تبیین جامعهشناختی آن پرداخت. این گروه نامتجانس، متفرق و نامنسجم که در طی دهۀ اول انقلاب تا حدی متفاوت از دهۀ دوم عمل میکرده است، با گفتن این که از فلان جا دستور میگیرد یا فریبخورده است قابل فهم نیست. این عبارات تنها به کار ساده کردن مسئله میآیند. همچنین تنها علت تداوم فعالیت این گروه را ـ با اعضای بسیار متفاوت در طی این سالها ـ ارعاب دانستن چندان سرراست نمیآید. ارعاب یکی از نتایج کار یا حتی اهداف آنهاست اما این امر چرایی و چگونگی نضجگیری و تداوم آنها را توضیح نمیدهد.
ما در طی این سالها باید از خود پرسیده باشیم که چرا به رغم هراس عمومی از ناامنی، ترس از تجاوزگری، انزجار گروههایی از شعارها و باورهای این گروه، آنها همچنان به فعالیتهای خویش ادامه داده و حضور فعالی در صحنه ایجاد رعب و وحشت دارند؟ چرا این گروه بسیار کوچک، با قوت و قدرت به فعالیتهای خود ادامه میدهد و اعمال خلاف قانون آنها نادیده گرفته میشود؟ آیا ذکر کمک افراد درگیر در حاکمیت مثل همکاری اطلاعاتی و تدارکاتی برخی از نیروهای دخیل در حاکمیت، دفاع نظری و تبلیغاتی برخی از گروهها از آنان و ارتباط آنها با برخی از مراکز قدرت، پاسخ سؤالات فوق را میدهند؟
آیا چنانکه بسیاری تصور میکنند فعالیت این گروه متفرق و نامنسجم، گذراست؟ برای مقابله با آنها چه تدابیری اندیشیده شده یا چه دیدگاههایی وجود دارد؟ چرا در دورههایی بر حجم و تنوع فعالیت آنها افزوده و در دورههایی از آنها کاسته شده است؟ در این نوشته مجموعهای از گزارههای تبیینی را که در مورد این گروه یا گروهها قابل طرح هستند، مطرح کرده و هر یک را توضیح داده و نقد میکنیم و درصدد نیستیم تا همۀ سؤالات فوق را پاسخ گوییم. پاسخ به سؤالات فوق یک فعالیت جمعی، با مشارکت خود آن گروه یا گروهها در گفتگوها و تحقیقات مربوطه را میطلبد.
2- چرا و چگونه؟
گزارههای تبیینی زیر در پی توضیح و تبیین چرایی و چگونگی حضور این گروه در عرصههای مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی هستند. طرح این گزارهها ضرورتاً به معنای پذیرش آنها توسط مؤلف نیست، بلکه ما خواستهایم مجموعۀ دیدگاههای تبیینی در مورد آنها را ذکر کرده و به توضیح آنها بپردازیم.
الف ـ حزبالله محصول تحولات جامعۀ ایران است
کسانی که به این گزاره معتقدند عمدتاً باید به دو تحول اجتماعی و سیاسی عمده یعنی انقلاب و جنگ اشاره کنند. طبیعی است که شور و هیجان انقلاب بلافاصله پس از سقوط رژیم سابق به پایان نمیرسد و این هیجاهها و احساسات در برابر تهدیدات احتمالی و دشمنان بالقوه یا بالفعل (که برخی از آنها نیز ساخته و پرداخته میشوند) بروز داده میشوند. کسانی که در این میان از بیشترین شور و هیجان برخوردارند تمایلات و گرایشهای خود را در صور مختلف ظاهر میسازند.
رقابتهای سیاسی میان مدعیان حاکمیت یا گرفتن سهمی از قدرت در نظام جدید نیز به حضور این گروهها یاری میرساند چون این گروهها گاه میتوانند در خدمت سیاستهای یکی از طرفها عمل کنند. به بیان دیگر عمل این گروه را باید پسلرزۀ انقلاب به شمار آورد: آزار مخالفان، بیرحمی، ارعاب و خشونت عکسالعمل همین رفتارها از سوی رژیم سابق هستند.
دومین تحول مهم، جنگ هشت ساله میان ایران و عراق بوده است. جنگ، چه نیروهای درگیر در دفاع و چه افراد پشت جبهه را به آحاد بیپناهی مبدل میکند که باید مستقل و سرخود عمل کنند. جنگ به افراد نشان میدهد که در جهانی هیولاوار زندگی میکنند و فرد در این جهان، جزئی کوچک، تنها، بییاور و ضعیف است.
جنگ به افراد نشان میدهد که تصور جامعه به عنوان مجموعهای که انسانها از آن اعضای برابر و آزاد بوده و سرنوشتشان به لیاقت و تلاش فردی آنان بستگی دارد تنها یک توهم است. نومیدهایی که جنگ را ناموفق تلقی کنند (با این عقیده که جنگ باید تا پیروزی ادامه مییافت) نمیتوانند به راحتی به عقلانیت تن در دهند. در اوج نومیدی نمیتوان به خرد اعتقاد داشت. از افراد نومید نیز بجز انزوا یا خشونت نمیتوان انتظار داشت.
بنا به گزارۀ فوق، حزبالله ناشی از بیسامانیهای انقلاب و جنگ است. براساس این تحلیل ما هر قدر از انقلاب و جنگ فاصله بگیریم و جامعه سامانمندتر شود باید از حجم فعالیتهای گروه فوق کاسته شود در حالی که چنین نبوده است. این گروه در سالهای 76 ـ 1373 بیشترین فعالیت را از خود آشکار ساختهاند در حالی که در سالهای اولیۀ پس از جنگ (73 ـ 68) حجم کمتری از این نوع اعمال و رفتارها از آنها مشاهده شده است.
دوم آنکه در ایام جنگ نیز همانند دوران صلح، نوعی مدیریت به وجود میآید که نهادها و عقلانیت خاص خود را دارد و نمیتوان دوران جنگ را عصر بیخردی و بیسروسامانی مطلق شمرد. جنگ با انگیزه یا دفاع، از سطح بیسروسامانی و بیخردی نیز میکاهد. سوم آنکه افراد این گروه به دلیل اعتقادات خویش کمتر تحت تأثیر آسیبهایی از قبیل بیپناهی و ضعف قرار میگیرند و جنگ تنها میتواند عامل عادت آنها به خشونت و قانونگریزی باشد.
ب ـ حزبالله نتیجه تبلیغات ماهرانه بر روی تودههای سادهلوح است
همراهی انقلابها و جنگها با تبلیغات سیاسی موجب شده است که گروهی این پدیده را به صورت عامل جدی تبعات و پیامدهای آن پدیدهها تصور کنند. تبلیغات سیاسی پرحجم، هجومی و انحصاری که بر مبنای یک ایدئولوژی سیاسی صورت میگیرد بهانۀ خوبی برای تحلیل بسیاری از پدیدهها براساس آن به دست میدهد. تبلیغات سیاسی پس از دوران انقلابها و جنگها از یکسو مبتنی بر نظریه توطئه و بزرگنمایی دشمنان و از سوی دیگر بر وفاداری نسبت به آرمانها و اطاعت از رهبران اتکا دارد. کسانی که تبلیغات را عامل اصلی شکلگیری گروههایی مثل حزبالله میدانند، معتقدند که افراد تحت تأثیر این تبلیغات، خود را بیاراده در اختیار تبلیغاتکنندگان قرار میدهند و همانند اصحاب حسن صباح، به هرگونه عملی دست میزنند. از نظر اینان تبلیغات معجزه میکند و تبلیغاتکنندگان، همانند ساحران تصور میشوند.
اما در این تحلیل از چند نکته غفلت میشود. اول آنکه همه ابزارهای تبلیغاتی در خدمت این گروهها و همجهت با آنها نیست. بسیاری از رسانههای خصوصی که مرتباًً واقعیت آنها فربهتر میشود جهتگیریای متقابل با آنها دارند، گرچه مستقیماً با آنها درگیر نمیشوند؛ دوم آنکه ادعای فریفتن مردم توجیهات گوناگونی را مبنی بر اینکه دموکراسی بهترین و کمدردسرترین نظام اداره جامعه است بیاعتبار میکند؛ سوم آنکه تبلیغات فقط در آنچه افراد باور دارند دستکاری میکند و تنها در صورتی موفق است که پاسخگوی یک نیاز آنها یا تسکینبخش یک ترس در درون آنها باشد؛ چهارم آنکه تبلیغ را نمیتوان یک آسیب یا مشکل به شمار آورد بلکه فقط یکی از نشانههای آن است؛ و پنجم آنکه اصلی کردن تبلیغات تا حدی غفلت از شناخت سازوکارهای در جریان را به دنبال دارد.
ج ـ شکل دادن به حزبالله کوشش سنتگرایی برای به تعویق انداختن نوگرایی یا تجدد است
در ایران بسیارند کسانی که تحولات جامعه را بر اساس گذار از سنت به تجدد تبیین میکنند. اینان گروههایی را در سلک تجددخواهان و گروههایی را در سلک سنتگرایان قرار میدهند. ما هم با تجددخواهی آمرانه و تجددخواهی دموکراتیک مواجه بودهایم. براساس تحلیل مبتنی بر گزاره فوق، گروههایی که نمیتوانند به طور طبیعی و با رضایت عمومی، تجددخواهی یا سنتگرایی خویش را به پیش ببرند به خشونت و گاه به رعب متوسل میشوند. این خشونت گاه به حد کینهتوزی و قساوت نیز میرسد.
اگر تجددخواهی یا سنتگرایی متأخر بر یک انقلاب سیاسی و اجتماعی باشد شکل آمرانهتری به خود میگیرد. کینهتوزی و خشونت از دل تحول اصلاحگرایانه بیرون نمیآید اما در یک انقلاب، این اتفاقها غیر طبیعی نیست. اگر نظریۀ انقلاب، بازگشت به گذشته و احیای گذشته باشکوه باشد، این سنتگرایی است که وجه غالب قرار میگیرد و شکل آمرانۀ آن نیز ظهور میکند. حزبالله بیانگر این شکل آمرانه است.
این تحلیل با چندین دشواری مواجه است. اول آنکه سنتگرایی و تجددگرایی مفاهیم روشن و متمایزی نیستند و شاخصهای روشنی برای آنها ارائه نمیشود. دوم آنکه نه سنتگرایان کاملاً از مظاهر تجدد میگریزند و از آنها فاصله میگیرند و نه تجددگرایان همۀ سنتها را یکباره نادیده میگیرند. سوم آنکه یک انقلاب سنتگرا که با آمریت بخواهد سنتها را احیا کند صرفاً بر دوش یک گروه کوچک مثل حزبالله استوار نمیماند و عموم انقلابیون و مردمی که از انقلاب حمایت میکنند باید سنتگرایی و آمریت را تأیید کنند تا غلبه پیدا کنند.
د ـ حزبالله ایدئولوژی اثباتی ندارد و برآمده از مجموعهای از نفیها و انکارهاست
در شرایطی که وضعیت موجود به هیچوجه افراد را راضی نمیکند، برد با نفیها و انکارهاست. انقلاب ما اصولاً از مجموعهای از این نفیها و انکارها آغاز میشوند و به واسطۀ همین امور، گروههایی از مردم را با خود همراه میکنند. نفیها براساس یک دنیای آرمانی (گرچه بسیار مبهم) انجام میشود و همان دنیای آرمانی است که باید دنیای موجود را بر هم زند یا بر هم میزند. حزبالله یکی از بهترین گروههای معرف این نفی و گفتار در سالهای بعد از انقلاب بوده است.
تحلیل فوق چند مشکل دارد. اولاً حزبالله صرفاً نافی و منکر نیست. این گروه اثباتکنندۀ آمریت، سیاست منع، قدرت سنت و جناح انحصارگراست. علت عمدۀ عدم پیشرفت سیاسی آن نیز همین اثباتهاست وگرنه یک گروه سراسر نفی و انکار امکان پیشرفت زیادی در جامعه دارد. اینان برای آینده بیش از زمان حال نفی میکنند و از همین جهت وعده نمیدهند. این امر وجه دیگر ضعف سیاسی آنها در به دست گرفتن قدرت در کشورهایی مثل ایران است. ثانیاً هیچ ایدئولوژی متضمن مطلق نفی نیست بلکه ارزشهایی را اثبات میکند و به پیروان آن نیز بدانها معتقدند در پس نفیها و انکارها همواره میتوان مجموعهای از اثباتها را تشخیص داد.
هـ ـ شکلگیری حزبالله عکسالعملی در برابر فقدان یک ایدئولوژی سیاسی فعال و مؤثر و بریدگی سیاسی است
در سالهای پس از جنگ از شور و هیجان فعالیتهای انقلابی کاسته شده و رفتارها بیش از آنکه وجه مسلکی داشته باشند، براساس عقلانیت وسیله ـ غایت صورت میگیرند. همچنین نگرش زندگیباور در برابر نگرش مرگباور قد علم کرده و تبلیغات مسلکی ایدئولوژیک را بیاثر میسازد. نیروهای درگیر در جنگ در برابر این فرایند ایدئولوژیزدایی، طبیعتاًً باید جبهۀ خارجی را بسته و جبهۀ داخلی آن را باز میکردند. آنها اعلام میکردند که قطعنامه 598 در برابر بیگانگان پذیرفته شده اما در داخل، جنگ ادامه دارد. ادامهدهندگان راه جنگ در داخل، در برابر روندی که به آرامش، توسعه، تنشزدایی، رفاه، حاکمیت قانون و عقلانیت میانجامید ایستادند. حزبالله فعالترین گروه این ماجرا هستند.
اما اولاً همۀ افراد این گروه، نیروهای بسیجی و درگیر در جنگ نیستند. ثانیاً افراد درگیر در جنگ در حدود یک میلیون نفر بودهاند و این افراد با تنوع بسیارشان را نمیتوان در یک گروه جای دارد. ثالثاً ایدئولوژیگرایی در برخی مرحلهها در سالهای بعد از جنگ تشدید و در برخی عرصهها تضعیف شده است. نمیتوان به طور کلی حکم به حاکمیت جریان ایدئولوژیزدایی کرد. رابعاً تنوع دیدگاههای سیاسی را که در سالهای جنگ نیز در کشور وجود داشتهاند نمیتوان به بریدگی سیاسی یک گروه تقلیل داد.
و ـ حزبالله محصول نومیدی و یأس مردم است
بسیاری از آرمانهای دوران انقلاب و جنگ به دلیل روشمند نبودن، در عمل با موانعی برخورد کرده و کنار گذاشته شدند. نتیجۀ عدم موفقیت در تحقق آرمانها، یأس و نومیدی است. افراد در حالت یأس و نومیدی به اعمال غیر عقلانی و غیر قانونی نیز دست میزنند. بسیار از افراد گروه حزبالله در دهۀ اخیر به اعمالی دست زدهاند که اولاً صریحاً غیر قانونیاند و ثانیاً با هیچ مدرکی نمیتوان آنها را عقلانی دانست. از سوی دیگر نومیدی و یأس از رسیدن به نوعی نظام عقلانی و سامانمند در میان آحاد جامعه نیز به چشم میخورد. در نتیجۀ این یأس و نومیدی است که مردم در برابر اعمال غیر قانونی این گروه سکوت میکنند.
حتی افرادی که حقوق آنها در این برخوردها مورد تجاوز و نقض قرار میگیرد و عکسالعمل قانونی متناسب را انجام نمیدهند. تداوم فعالیتهای حزبالله در نومیدی و یأس خود از تحقق آرمانها به روشهای قانونی و معمول و نومیدی و یأس مردم از مقابله با اعمال غیر قانونی آنان دارد.
اما نومیدی و یأس به تنهایی نمیتواند به این خشونت کلامی و عملی بینجامد. این نومیدی و یأس ذاتی مسلکهای تمامیتطلب است چون آرمانگرایی غیر روشمند و غایات دستنایافتنی آنان لزوماً به یأس از تحقق آن آرمانها میانجامد.
در این حال مردم باید تاوان عدم اطاعت تام و تمام از پیروان آن مسلک را بپردازند. اما به صراحت میتوان گفت که حزبالله محصول نومیدی و یأس مردم از کارکرد مثبت قانون و دموکراسی است. اگر مردم، مرتباً خواست و تمایلات خویش را به طور گسترده در صحنههایی مثل انتخابات، رسانهها و مراجع قانونی از طریق استیفای حقوق خود در چهارچوب آنها بیان دارند، گروههایی مثل حزبالله به ناچار از حجم فعالیت خویش خواهند کاست و تنها افکار عمومی است که میتواند این گروهها را بر سر عقل آورد.
ز ـ حزبالله جلوۀ طبیعی عامگرایی است
انقلابهای فراگیر، به عامگرای (پوپولیسم) دامن میزنند. عامگرایی یک مشی سیاسی است که براساس آن مدام باید به تودهها رجوع کرده آنها را به صحنه کشاند، به آنها توسل جست، آنها را بر کشید، رضایت آنها را کسب کرد و نهادها و تشکلهای سیاسی و صنفی را در برابر آنها قربانی کرد. در این حال ما فاقد آن قلمرو فعالیت انسانی خواهیم بود که در آن آزادی و حقوق شهروندی جایی برای طرح داشته باشد و حتی ممکن است آزادی و حقوق شهروندی خصمانه جلوه داده شود.
حکومتهای عامگرا سیاست خود را "حضور مردم در صحنه" اعلام میکنند به این معنا که تودهها نه از طرق قانونی (مثل حضور در پای صندوقهای رأی) بلکه از طریق تجمع، راهپیمایی و تظاهرات ارادۀ خود را اعمال کنند. حسن این نمونۀ عمل از نگاه حکومتهای عامگرا آن است که ارادۀ کسانی که حضور پیدا کردهاند (خواه اکثریت، خواه اقلیتی که با حکومت است) بر ارادۀ دیگران اعمال میشود. این حضور از نگاه حکومتهای عامگرا، مشکل مشروعیت، اقتدار و نفوذ آنها را حل میکند و موجب اسکات خصم (خارجی و داخلی) میشود.
همچنین اینگونه حضورها ابزار تبلیغاتی خوبی به دست دستگاههای تبلیغاتی میدهند. گروههایی مثل حزبالله به دلیل آنکه کنش اصلی خود را اینگونه بروز میدهند و در حکومتهای عامگرا با استقبال مواجه میشوند و حتی اعمال غیر قانونی آنها در برابر فوایدی که حکومت بر رفتار آنها مترتب میداند، نادیده گرفته میشود. هیچ حکومتی نمیخواهد خودسری در جامعه وجود داشته باشد پس اگر خودسریها تحمل میشود باید رمز آنها را در فواید مترتب بر اعمال دیگر این گروههای خودسر جستجو کرد.
ح ـ حزبالله بخش فعال تودههای بیشکل است
یکی از طرق تبیین پدیدۀ حزبالله توضیح آنها در چهارچوب روانشناسی جمعی "انسانی تودهوار" است. هنگامی که انسانها نتوانند رفتار سیاسی خود را در چهارچوبهایی نهادینه (مثل احزاب یا تشکلهای مدنی) بروز دهند و جهان سیاست نیز به گونهای بسط یافته باشد که انسانها صرفاً خود را رعیت منفعل نظام حاکم تلقی نکنند طبیعتاً ما با نوعی رفتار تودهوار مواجه خواهیم شد. رفتار تودهوار، برآیند کنش تصادفی افراد جدا از یکدیگری است که در یک عمل سیاسی خاص گردهم آمدهاند. این افراد براساس یک برنامه و سیاست از پیش طراحی شده گردهم نمیآیند بلکه یک هدف موردی و یک تصادف آنها را در کنار هم قرار داده است. گردهماییهای این تودۀ بیشکل، عمدتاً عکسالعملی است به این معنا که آنها فقط در مقام نفی رفتارهای سیاسی عقلانی میتوانند گردهم آیند.
فرض عکسالعمل در برابر رفتارهای سیاسی غیر عقلانی (نه لزوماً ضد عقلانی) منتفی است چون این گروهها معمولاً گروههای از سنخ خود را کمتر میتوانند تحمل کنند و برخورد خشنتری با آنها دارند و لذا یکهتاز میدان ظهور میکند. همچنین اگر کارکردی به مسئله نگاه کنیم، یک گروه آن کارکردها را محقق میسازند و دیگر نیازی به تعدد آنها نیست. این مسئله از نظر تبیینی برای ما اهمیت دارد که چرا در این سالها فقط با یک گروه از این سنخ مواجه بودهایم در حالی که این نوع گروهها میتوانستند انواع و اقسام گوناگونی داشته باشند.
تودۀ بیشکل لزوماً غیر عقلانی عمل میکند، چون هیچ عقل منفصلی در میان آنها وجود ندارد و اصولاًً مجالی برای شکلگیری عقلانیت وجود ندارد. افرادی که براساس تصادف و جهت کنش سیاسی گردهم میآیند به جای آنکه عقل خویش را در کنار یکدیگر قرار دهند احساسات و هیجانهای خود را در کنار یکدیگر میگذارند و همین امر موجب میشود که برآیند رفتاری تودههای بیشکل به گونهای است که میتوان آن را "عدم ظرفیت برای رفتار متقابل و به تأخیر انداختن"، "هجوم دشمنیها"، "ناتوانی استدلال"، "تشنگی اطاعت" یا "واگذاری اختیار" نامید.
تودۀ بیشکل (در هر پهنهای از آن) میخواهد بر جامعه حکم براند اما ظرفیت انجام این کار را ندارد. در این خواست انسان تودهوار، نوعی آسانگیری، تقلیل، فرار وی از اخلاق و قانون، کماطلاعی و گاه بیمسئولیتی به چشم میخورد.
انسان تودهوار جامعۀ صنعتی محصول فرایندهای صنعتی شدن و شهری شدن و پدیدههایی مثل بیکاری، تورم، عدم شمول تأمین اجتماعی، تعارضات طبقاتی، جداافتادگی برخی از افراد از نقشهای مستقر اجتماعی، فقدان ساختهای واسطه است. اما انسان تودهوار جامعۀ در حال گذار محصول فرایندهای شکلگیری دولت ـ ملت و هویتیابی و تجدد و تقابل نیازها و تقاضاهای نو با انسان و جامعۀ سنتی است. انسان تودهوار به عنوان یک تعبیر نظری تنها در تقابل با "شهروند" قابل فهم میشود. (نگاه کنید به جدول 1)
حضور تودۀ بیشکل در جنبشهای تودهای و فعالیتهای تودهوار محصول افزایش تقاضاهای سیاسی افراد در شرایطی است که ساختارها و نهادها شکل نگرفتهاند. (این افراد هنوز به مرحلۀ شهروندی نرسیدهاند ولی حقوق آن را، بدون پذیرش مسئولیتهایش، میخواهند). بخش فعالتر این توده، که بسیار اندکاند و نمیتوانند منتظر شکلگیری نهادها شوند و قانون را دست و پاگیر میدانند گروههایی مثل حزبالله را شکل میدهند.
چند نکته در مورد تحلیل فوق قابل ذکر است. اول آنکه جامعۀ ایرانی تماماً یک جامعۀ تودهوار نیست و اصولاً هیچ جامعهای کاملاً یک جامعۀ تودهوار نیست، جامعۀ تودهوار یک الگوی آرمانی است که به کار فهم بهتر جوامع میآید. جامعه ایرانی ترکیبی است از برهمافتادگیهای سه الگوی جامعۀ تودهوار، جامعۀ سنتی و جامعۀ مدرن. ما نشانهها و شاخصهای هر سه نوع جامعه را با هم در ایران مشاهده میکنیم (از نظارت اجتماعی، نظام روابط، نظام منزلتها، نقشهای اجتماعی و...) بدین ترتیب پدیدههایی مثل حزبالله (به معنی یک گروه اجتماعی) را نباید در چهارچوب یکی از این سه تحلیل کرد.
امر به معروف و نهی از منکر آنها (نظارت چهره به چهرۀ اجتماعی) به جامعۀ سنتی تعلق دارد، حملۀ آنها به تجمعات سیاسی گروههای رقیب یک پدیدۀ مدرن است و نحوۀ عمل آنان برای بیان خواستهها و تقاضاهایشان به جامعۀ تودهوار تعلق دارد. اتفاقاً فعالیت گروههایی مثل حزبالله در جوامع ترکیبی آسانتر است. چون بلافاصله بعد از عدم موفقیت در چهارچوب روابط یک نوع جامعه، به روابط جامعۀ دیگر رو میکنند. به عنوان مثال نشریات آنها پس از عدم موفقیت در رفتارهای تودهوار (متوجه به همشکل کردن افراد) یکباره از موضع شهروندان جامعۀ مدنی، خلاف قانونها را مطرح میکنند.
ط ـ پدیدۀ حزبالله، نمایانگر نوعی حرکت ضدمدنی است
سخن قائلان به این گزاره آن است که پدیدۀ حزبالله نقش عقل را در امور اجتماعی نادیده میگیرد و به قانون جنگل یعنی به کارگیری زور و ایجاد رعب و وحشت متوسل میشود. گروههای ضدمدنی به جای شرکت در گفتگو ترجیح میدهند متکلم وحده باشند. آنان احساسات را جایگزین عقل در روابط و مناسبات اجتماعی میکنند و مدعی هستند که حقیقت منحصراً نزد ایشان است و مأموریت دارند دیگران را به "ای نحو کان" به اجبار به کیش خود درآورند و روانۀ بهشت سازند. این رفتار ضدمدنی مفاهمه و تعامل مؤثر و زاینده میان افراد را ناممکن میکند و جامعه را از دستیابی به وفاق محروم میسازد. همچنین منکر حقوق فردی به عنوان شروط اولیه برای زندگی اجتماعی است.
این گروه مدعی هستند که خدا تنها با آنهاست و با امداد الهی سرانجام خواهند توانست دین خود را دین مسلط بر همۀ زوایای جامعه سازند. اینان اصول مدنیت را زیر پا میگذارند و برای عقاید و افکار دیگران ارزشی قائل نیستند و تنها در برابر زور، سر خم میکنند، یعنی اگر احساس میکنند عقیدهای پرقدرتتر از آنهاست با آن مدارا میکنند ولی اگر در عقیدهای احساس ضعف کنند فوراً آن را سرکوب میکنند. به همین علت مواجهه با آنها راهحل آسانی ندارد. تنها راه برخورد کاهش تنش و گسترش گفتگو تاحد ممکن است.
همچنین این گروه باید احساس کنند که همۀ عقاید مخالف آنها از چنان قدرتی برخوردارند که نمیتوان آنها را سرکوب کرد. تنها در این صورت است که با دیگران مدارا میکنند. این امر در درازمدت آنان را از طریق تمرین مدارا، با دیگران آشتی میدهد. همچنین باید بزرگی مسائل جامعه را به گونهای به آنها نشان داد که احساس کنند تنها یک گروه نمیتواند آنها را حل کند، و حل آنها مقتضی همکاری، همفکری و گفتگوی مدام میان عقاید و آرای مختلف است. ظاهراً این گزاره بهتر از گزارههای دیگر، رفتار گروه فوق را تبیین میکند.