مصطفی تاجزاده
لنین «سانترالیسم دموکراتیک» را مناسبتترین شیوه سازماندهی حزب کمونیست روسیه میخواند. با وجود این بسیاری از احزاب مارکسیست اروپایی چنین مدلی را برنگزیدند. ولی اغلب احزاب مارکسیست ایرانی و نیز نوع گروههای برانداز وطنی و حتی برخی احزاب غیرمارکسیست و غیربرانداز، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و بعضا در حال حاضر، از همین الگو تبعیت کردهاند. دلایل این گزینش چیست و ویژگیهای این سیستم و پیامدهای آن کدام است؟ آیا مدل سازماندهی دموکراتیک، چند صدایی و فراکسیونپذیر برای احزاب ایرانی مناسبتر نیست؟
پاسخ پرسشهای فوق مستلزم درک وضعیت روسیه در آستانه انقلاب سال 1917 و همچنین نگاه لنین به نقش حکومت و قدرت در وقوع تحولات تاریخی از یک طرف و تفاوت دیدگاه و اوضاع مذکور با شرایط کشورهای پیشرفته صنعتی و نیز نگرش سوسیال دموکراتهای اروپایی به سیاست و قدرت از طرف دیگر است.
طبق آموزههای مارکس،«پرولتاریا» طبقه رهاییبخش محسوب میشود که محصول رشد بورژوازی و سرمایهداری است و روز به روز بر تعداد آنها افزوده میشود. به علاوه کارگران به علت نداشتن ابزارهای تولید، تجمع در مراکز ویژه، مشاهده روزانه شکاف عظیم و رو به گسترش طبقاتی در شهرها و نیز با توجه به تحولات سریع اجتماعی، به خودآگاهی فزاینده دست مییابند. به دلیل اتکای ویژه مارکس به طبقه کارگر برای رهایی بشریت بود که پیروانش، وقوع انقلاب سوسیالیستی را در کشورهای پیشرفته صنعتی، مانند آلمان و انگلستان، انتظار میکشیدند نه در روسیه، آن هم در دو دهه اول قرن بیستم که به هیچ وجه روسیه جزو کشورهای توسعهیافته صنعتی به شمار نمیرفت و کارگران درصد کمی از جمعیت آن را تشکیل میدادند.
لنین که به رغم آگاهی از وضعیت فوق، کسب فوری قدرت توسط کمونیستها را در تحقق آرمانهای سوسیالیستی در کشورش ضروری میدانست، کوشید در جهت هدف خود، قلت درصد کارگران و نیز ضعف سازمانی پرولتاریا را با ایجاد ائتلاف «کارگران و کشاورزان» روس از یک سو و تشکیل حزبی آهنین از سوی دیگر جبران کند؛ حزبی که الزاما باید یک صدا را منعکس کند قدرتمند و تاثیرگذار باشد. به باور او جمعیت کم کارگران و ضعف سازمانیافتگی طبقه کارگر را باید انقلابیون حرفهای و جان برکف با تلاش شبانهروزی خود در یک تشکیلات آهنین جبران کنند؛ انقلابیونی که زندگی خود را وقف بهبود زندگی دیگران و مبارزه با فقر، بیعدالتی، سرمایهداری و استثمار کردهاند.
از آنجا که خطر انسداد سازماندهی مورد نظر لنین را تهدید میکرد، بر دموکراتیک بودن مناسبات تشکیلاتی، از جمله بر بحث آزاد درون حزبی تاکید کرد تا به زعم خود مانع حاکمیت استبداد در درون تشکیلات شود و بستر لازم برای شکوفایی استعدادها و خلاقیتهای همه اعضا فراهم شود. «دموکراتیک» بودن یعنی آنکه هر تصمیم حزبی با بحث و رای آزاد اکثریت اعضا اتخاذ شود. سانترالیسم نیز که در ظاهر به علت ضعف طبقه کارگر در روسیه ضرورت مییافت، با این استدلال توجیه میشد که قدرت حزب را برای تحقق راهبرد و تصمیماتش افزایش میدهد. بر این مبنا دفاع قاطع همه اعضا، حتی مخالفان، از تصمیمات اکثریت که موضع حزب قلمداد میشد لازم خوانده میشد. تشکیل فراکسیونهای درون حزبی نیز عملا ناممکن بود.
طبیعی است با چنین نگرش و راهبردی و در چنین تشکیلاتی اعضا حق بیان موضع متفاوت با اکثریت و مرکزیت را در بیرون حزب نداشته باشند. هرگونه اظهارنظر مخالف با مواضع حزب در خارج، و بعدها در درون حزب، به معنای تضعیف انسجام تشکیلاتی و مقابله با قدرت یا اقتدار حزب پیشتاز و در حال مبارزه با امپریالیسم و بقایای آن و نیز گام برداشتن به سوی انشعاب و در نهایت خیانت به حرکت تکامل تاریخ محسوب میشد.
از سوی دیگر، لینن «دیکتاتوری پرولتاریا» را آلترناتیو «دیکتاتوری سرمایهداران» میدانست. بر این اساس، هر چند در حکومت و قدرت «اکثریت» جای «اقلیت» را میگرفت اما، دست کم در کوتاه مدت، اعمال دیکتاتوری، قهر و سرکوب و ایجاد محدودیت و نقض حقوق مدنی و سیاسی منتقدان و مخالفان گریزناپذیر شمرده میشد. به نظر بلشویکها دموکراسیهای موجود نام مستعار دیکتاتوری سرمایهداری و در نتیجه فریب بزرگ بورژوازی بود.
همین دیدگاه موجب بروز تناقض بزرگی در لنینیسم شد؛ توجیه دیکتاتوری در جامعه و در حکومت، در عین دفاع از دموکراسی در درون حزب. نتیجه این دوگانگی حاکمیت مناسبات استبدادی در درون حزب بود نه گسترش دموکراسی حزبی به جامعه و حکومت. البته کسی از اینکه در ذهن لنین چه میگذشت، دقیقا اطلاع ندارد. بنابراین نمیدانیم او واقعا طرفدار «دموکراسی در حزب، دیکتاتوری در حکومت» بود، یا دیکتاتوری و اعمال قهر و خشونت را در داخل و خارج حزب تنها راه تحقق سوسیالیسم و ایجاد جامعه عاری از استثمار و بیعدالتی میدانست. نیت او هر چه بود، در نتایج سیستم فکری، سیاسی و تشکیلاتی پیشنهادی او تفاوت زیادی ایجاد نمیکرد. نتیجه طبیعی و قهری لنینیسم، مستقل از نیت شخص لنین، ایجاد جامعه، حکومت و حزبی توتالیتر یا «دیکتاتوری تمامیتخواه» بود که دخالت در همه حوزههای خصوصی و عمومی زندگی را حق، بلکه وظیفه خود میدانست و بین منتقد، مخالف، معاند و برانداز تفاوت قائل نمیشد و به سرکوب قهرآمیز همه آنان حکم میداد. در این مجموعه هر صدایی جز صدای اکثریت مرکزیت حزب و در حقیقت هر ندایی جز سخن رهبر، انحراف، بدعت و خیانت محسوب میشد، رهبر هر که بود. همچنان که مناسبات کلیسا پاپی ثابت است و هر کشیش کاتولیک در مسند پاپ بنشیند، از آن جایگاه بهرهمند خواهد شد، رهبر حزب کمونیست نیز چنان جایگاهی در درون و بیرون حزب کسب کرد. رهبر چنین تشکیلات، حزب و حکومتی، واجد اختیارات مطلق میشود بدون آنکه عملا پاسخگوی کسی باشد.
به بیان دیگر از زمانی که نگاه همه اعضا متوجه مرکزیت حزب و رهبری آن شد، استالین- رهبر- جایگاه پاپ را در نظام سلسله مراتب کلیسایی- حزبی کسب کرد و مشروعیت همه امور به وی ختم شد. رهبر معیار حق و باطل شد و حزب یک صدا متشکل از انقلابیون حرفهای مامایی به شمار میرفت که سزارین تاریخ را ممکن و زایش آن را تسهیل میکند. اگر چه، نوزاد جدید، بشارتدهنده «رهایی نهایی» نیست، پیامآور «دیکتاتوری مطلق» است.
روشن است هنگامی که در درون تشکیلات صدای دیگری تحمل نشود، تکلیف صداهای مخالف بیرونی و نیز وضعیت احزاب رقیب یا مخالف چه خواهد بود؛ سرکوب مطلق هر صدا، تجمع، روزنامه و حزبی، که به نظر کمونیستها، نقشی جز ایجاد خلل در حرکت حزب رهاییبخش ایفا نمیکنند و همچنین نفی مطلق انتخابات آزاد، پس از کسب قدرت توسط انقلابیون جان برکف.
در واقع تاکید بر تمرکزگرایی و تکصدایی در حزب که با فقدان فراکسیونهای درون حزبی و عدم طرح دیدگاههای گوناگون اعضا در نشریات داخلی حزب همراه و با دفاع از دیکتاتوری پرولتاریا به جای دیکتاتوری سرمایهداری، توام شد، به سرعت به حاکمیت مطلق یک فرد، به عنوان رهبر در آن حزب و کشور منتهی شد. چنین نگرشی پرورشدهنده مناسبات سلسله مراتب عمودی و نابرابر بود و مانع استقرار روابط افقی، برابر و دموکراتیک در داخل یک سازمان سیاسی و در سطح جامعه میشد.
برمبنای دیدگاه فوق، ابتدا «حزب پیشتاز» جای «طبقه رهاییبخش کارگر» را گرفت. سپس درون حزب نیز مرکزیت و راس، جای بدنه نشست و سرانجام رهبر به نمایندگی از حزب، طبقه کارگر، خلقهای روسیه پرولتاریهای جهان و تاریخ سخن گفت و تصمیم گرفت تا زمانی که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از هم فروپاشید.
به این ترتیب استالین «استثنا» یا «انحراف» از اصول پیشنهادی لنین محسوب نمیشود. همچنان که «استالینیسم» پیامد طبیعی لنینیسم بود، اگر چه خشنتر، انحصارطلبتر و در عین حال قاطعتر. مسئله این است؛ «ایدئولوژی طبقاتی»،«استراتژی قدرت محور» و «سازماندهی تمرکزگرا و سلسله مراتبی» مناسباتی را پدید میآورد که خشونتورز، حذفی و دیکتاتورپرور است. استالین نمونه آن است. پس با اینکه به نظر لنین و پیروانش، حزب تمکزگرا و تکصدا با عضویت انقلابیون حرفهای، به بهترین شکل میتواند از فرصتها استفاده کامل کند، مشروط بر اینکه تصمیمهای آنها با رای آزاد اعضا و پس از بحث آزاد درون تشکیلاتی اتخاذ شود، در عمل، اما این اندیشه، مدل، ساختار و سازوکار، حزبی فاشیستی را تحویل جامعه داد که نه فقط رهاییبخش و همسو با تکامل تاریخ نبود، بلکه بدترین نوع دیکتاتوری را در حزب ایجاد کرد. تصفیه خونین هر منتقد مخالف حزب و رهبری آن، که به مثابه لوکوموتیوران قطار تکاملی تاریخ خوانده میشد، پیامد طبیعی چنین روش و نگاهی است و گریزی از آن نیست.
وقتی هدف انقلابیون حرفهای ایجاد تغییرات عمیق و گسترده در حکومت و جامعهای باشد که اقلیت آن را تشکیل میدهند و در عین حال برای تحقق اهداف خود، یعنی خلق جامعه و انسان تراز نوین، دستیابی فوری به قدرت و حکومت و حفظ آن را، از هر راه و به هر قیمت، اجتنابناپذیر بخوانند و دیکتاتوری را، ولو به نام محرومان و اکثریت جامعه، توجیه کنند و سرکوب خونین مخالفان ضدانقلاب خود را افتخار بخوانند، فاجعه رخ خواهد داد و توتالیتاریسم متولد خواهد شد؛ با این پیشفرضها، انقلابیون جز اعمال روشهای ماکیاولیستی و استبدادی و سرکوب مطلق منتقدان و مخالفان خود گزینهای نخواهد یافت.
البته در برخی موارد احزاب توتالیتر و تمامتخواه و انسدادآفرین با رای اکثریت شهروندان و در انتخابات نسبتا آزاد به قدرت میرسند (مانند فاشیستها در ایتالیا و نازیها در آلمان). مهم آن است که این احزاب نیز پس از کسب قدرت، حقوق مدنی (آزادی بیان، قلم، حزب، تجمع، اتحادیه، سندیکا و ...) و حقوق سیاسی (انتخابات آزاد) مخالفان خود را نقض میکنند. آزادی اندیشه، بیان، قلم و مطبوعات و آزادی تشکیل اتحادیه، حزب و سندیکا و نیز برگزاری تجمعهای اعتراضآمیز و سرانجام آزادی انتخابات نزد احزاب فاشیست، در بهترین حالت، یکبار مصرف است و تنها برای به قدرت رسیدن آنان توجیه میشود. به محض دستیابی قدرت، حقوق مذکور مذموم شده، به شکل وسیع و نهادمند نقض و سرکوب میشود.
بر پایه توضیحات فوق میتوان به پرسش پاسخ داد. طبقه کارگر صنعتی اروپای غربی که در اوایل قرن بیستم میلادی روزبهروز قدرتمندتر میشد و از تشکیلات، تریبون، اتحادیه، شعارها و مطالبات مشخص و ... بهرهمند میشد، پایگاه اجتماعی مناسبی را برای احزاب سوسیالیست آن جوامع ایجاد کرده بود. به علاوه فرهنگ سیاسی دموکراتیک در کشورهای پیشرفته صنعتی،به ویژه وجود مطبوعات، احزاب و انتخابات نسبتا آزاد نیز «حزب آهنین و تکصدا» را در آن کشورها به ضرورتی اجتنابناپذیر برای طرفداران تغییر وضع موجود تبدیل نمیکرد. حتی آن دسته از کمونیستهای اروپایی معتقد به سرنگونی انقلابی و خشونتبار نظام سرمایهداری، همچون رزالوکزامبورگ در آلمان، از آزادی مطبوعات، احزاب و انتخابات دفاع میکردند. در واقع دموکراسی جدید تاثیر خود را حتی بر سوسیالیستهای اروپا گذاشته بود و آنان نمیتوانستند جنبههای انسانی را در ایدئولوژی، استراتژی و تشکیلات خود کاملا نادیده بگیرند. به همین علت بسیاری از احزاب مذکور بحث آزاد را به صورت علنی پذیرفته بودند و در نشریات و نیز در کنگرهها به بیان دیدگاههای ویژه خود برای جلب بیشتر آرا میپرداختند.
به طور خلاصه پایگاه مردمی رو به رشد و نیز نهادها، مناسبات و فرهنگ سیاسی دموکراتیک، امکان پیروزی احزاب سوسیالیست را در انتخابات آزاد فراهم میکرد، آن هم در شرایطی که شرایط دشوار زندگی کارگران و دیگر قشرهای فرودست اروپایی اقبال به اندیشههای سوسیالیستی را افزایش میداد. در نتیجه رهبران احزاب چپ پذیرفتن سانترالیسم دموکراتیک را ضروری نمییافتند. به بیان دیگر ویژگیهای سیاسی، جامعه شناختی، فرهنگی و روانی جوامع توسعه یافته و دموکراتیک موجب شد بسیاری از مارکسیستهای اروپایی از اتخاذ گفتمان توتالیتر و تمامتخواه و ایجاد تشیکلاتی بسته و اتخاذ شیوههای خشن، همچون لنین، خودداری کنند. ایدئولوژی، استراتژی و سازماندهی آنان به دموکراسی نزدیکتر بود تا به توتالیتاریسم.
شرایط برای مارکسیستها در ایران مشابه روسیه بود نه کشورهای پیشرفته صنعتی. قلت کارگران، ناآگاهی نسبی و فقدان انسجام تشکیلاتی، ساختار و فرهنگ سیاسی استبدادی و سرانجام عقبماندگی و ساختار نیمه فئودال کشور موجب اقبال مارکسیستهای وطنی و براندازهای ایرانی به بینش، روش و منش لنین شد و گفتمان مارکسیسم انسانگرا در حاشیه ماند. مدل فوق حتی گروههای غیرکمونیست اما متاثر از اندیشههای لنین را، مانند مجاهدین خلق- (منافقین)، به پذیرش سانترالیسم دموکراتیک و طراحی ساختار «رهبر- محور» تشویق کرد. اختناق شدید سیاسی در پانزده سال پایانی عمر رژیم شاه، که فعالیت قانونی و علنی سیاسی را غیرممکن کرده بود، از یک طرف و اتخاذ راهبرد مبارزه مسلحانه و تشکیل خانههای تیمی مخفی با هدف سرنگونی قهرآمیز نظام شاهنشاهی و استقرار جامعه بیطبقه و عاری از ظلم و استثمار، سازماندهی متمرکز، نظامی و سلسله مراتبی را به این احزاب دیکته کرد و در نهایت فرقههایی خشونتورز و مخالف هر نوع دموکراسی پدید آورد. به طوری که بسیاری از این تشکلها که در دوران حاکمیت گفتمان انقلابهای کلاسیک و براساس تقدیس قهر و خشونت انقلابی ایجاد شده و بعضا به حیات خود ادامه دادهاند، وجود فضای دموکراتیک، از جمله آزادی نسبی مطبوعات و انتخابات را بر نمیتابند و نمیتوانند خود را با تغییرات محیطی سازگار کنند و به سیاستورزی قانونی و علنی بپردازند. یک دلیل آن است که پذیرش چنین راهبردی به معنای اعلان شکست استراتژی مسلحانه- برانداز مبتنی بر ایدئولوژی فرقهگرا و تشکیلاتی متناسب با آن محسوب میشود که بر اساس ذات استثمارگر سیستم و اصلاحناپذیر آن استوار شده است. اما دلیل مهمتر، به نظر من، آن است که پذیرش قواعد دموکراتیک این دسته از گروهها را به انشعاب و نابودی تهدید میکند. به ویژه آنکه رهبری چنین فرقههایی معمولا قادر نیستند در فضای آزاد هژمونی تمامتخواه خود را حفظ کنند و پاسخگوی مطالبات گوناگون اعضا و نقدهای مختلف درونی و بیرونی باشند. خوشبختانه الگوی فوق در کسب و حفظ قدرت در دو دهه اخیر، به ویژه پس از فروپاشی بلوک سوسیالیستی با چالش مواجه و تضعیف شده است. اکنون درک غالب این است:هر نوع دیکتاتوری، به هر نام و انگیزه و در هر محدودهای، علاوه بر اینکه غیرانسانی است، بیثبات و ناپایدار و دارای تبعات منفی گسترده نیز هست. بر این پایه و به ویژه در عصر اصلاحات، نه در دوره انقلابهای کلاسیک و خشونتبار، باید آن نوع سازماندهی تشکیلاتی را ترویج کرد که درون و بیرون خود به چند صدایی میدان میدهد، رقابت و انتخابات آزاد را داخل و خارج خود بر میتابد و در همه حال رای و حکومت اکثریت و آزادی و حقوق اقلیتها و چرخش مسالمتآمیز رهبری را، بر اساس برنامهها یا فراکسیونهای متفاوت درون و بیرون حزب تشویق میکند. راه مقابله با «سانترالیسم دموکراتیک»، نفی فعالیت حزبی و تشکیلاتی نیست. همچنان که نباید به علت توتالیتر بودن برخی ایدئولوژیها، آن دسته از ایدئولوژیهایی را که بعضا بسیار انسانگرا هستند، نفی کرد. طریق صحیح سیاستورزی، انتخاب ایدئولوژی، استراتژی و سازماندهی انسانی و دموکراتیک است. سیاستورزی بدون اندیشه راهنما، راهبرد مشخص و سازماندهی متناسب با آن ناممکن است. به نظر من اصلاحطلبان باید به روند رو به رشد دموکراتیک شدن امور در تمام حوزهها (از نهاد خانواده تا نهادهای اقتصادی، آموزشی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی، فرهنگی و ...) بیش از گذشته توجه کنند. یعنی روند مذکور را کاملا به رسمیت بشناسند، از مزایای آن بهرهمند شوند و با آفات و تهدیدهایش مقابله کنند. بر این اساس لازم است هر چه سریعتر و عمیقتر به تقویت احزاب و گسترش دموکراسی درون آنها بپردازند و با تدوین برنامه و اتخاذ مواضع حداقلی مشترک، فرصت بیشتری برای طرح اندیشهها و راهبردهای مختلف فراهم کنند و عنداللزوم فراکسیونهای متفاوت حزبی بتوانند به تدریج شکل گیرند. دفاع بیش از پیش از چند صدایی در داخل حزب و انتشار دیدگاههای گوناگون اعضا یا فراکسیونها و نشریات حزبی نخستین گام در این زمینه است.