* سئوال ـ بالاخره بنظر شما مسئله گروگانها به شکلی که حل شد شکل درستی بود و در برخوردی که اکنون در این زمینه وجود دارد نظرتان چیست؟
** جواب ـ در پاسخ آنچه شما میپرسید ـ مسئله گروگانها بشکلی که حل شد شکل درستی بود یا شکل مطلوب بود من فکر میکنم احتیاج دارد که برگردیم به گذشته و ببینیم مسئله گروگانها چگونه بوجود آمد ـ چون ما جزء کسانی بودیم که نقش گروگانگیری و این عمل انقلابی را تائید کردیم و در نشریاتی که داشتیم و مصاحبههائی که منعکس شد و آن کسانی که خواندند طبیعتاً بیاد دارند و امروز که در حقیقت اصل مسئله خیلی مورد ایراد قرار گرفته و حالا که طول کشیده و خیلیها دیگر نسبت به گروگانگیری نق میزنند ما جزو گروههائی نیستیم که اصل مسئله را نفی بکنیم و در حقیقت از آن چیزی که در گذشته گفتیم و تأیید کردیم برگردیم بنابراین احتیاج است که بگذشته برگردیم و ببینیم که اصولاً مسئله گروگانگیری دارای چه هدفی بود و آیا ما در این هدفها پیروز بودیم بعد آنوقت به حل مسئله که نزدیک شدیم راجع به آن اظهارنظر بکنیم.
یادتان است وقتی مسئله گروگانگیری در ایران مطرح شد که ما در برهه خاصی از عملکرد انقلابی در داخل ایران بودیم و نقطهنظرهای انقلابی را که در جامعه ایران مطرح بود مواجه با خطرهائی میدیدیم که در حقیقت آنچه دانشجویان پیرو خط امام انجام دادند تجسم همین اضطراب درونی جامعه ما بود و بیانکننده عکسالعملی که جامعه انقلابی ایران در برابر دشمن بزرگ انقلاب یعنی امپریالیسم آمریکا میتوانست داشته باشد اولین نکتهای که در گروگانگیری مطرح است این است که ببینیم گروگانگیری عمل است یا عکسالعمل! چون اگر عمل باشد با توجه به موازین بینالمللی و مقرراتی که ما پذیرفته بودیم و تا این لحظه هم خیلی از آنها را پس ندادیم یعنی در حقیقت هنوز ما در جامعه بینالمللی و عضو جامعه بینالمللی هستیم یک وقتی است که شما انقلاب میکنید و از همان لحظات اولیه انقلاب اعلام میکنید که ما خودمان را محصور کردیم در انقلاب و در حقیقت هرگونه رابطه را با کل دنیا قطع میکنیم در حقیقت ما ایزوله میشویم (تنها میشویم) و میگوئیم این از خصایص انقلاب ماست.
بلی در این صورت اشکالی نداشت که ما بعنوان «عمل» گروگانگیری را مطرح بکنیم بگوئیم چون ما با دنیا بیرابطه هستیم و چون دشمن ما و دشمن بزرگ ما آمریکا است بنابراین مکان سفارت که یک موضع آمریکائی است مورد حمله انقلابی قرار میگیرد که دشمن اساسیاش را تشخیص داده و در حقیقت به خانه و موضع دشمن حمله کرده یعنی عمل کردیم اما اگر اینطور نیست ما روابط بینالمللی را قطع نکردیم و خودمان را عضو جامعه بینالمللی میدانیم (منظورم از عضو جامعه بینالمللی همان عضو جامعه ملتها است نه دولتها) در حالیکه ما به دولتها همیشه ایراد داشتیم.
ولی در حقیقت ما این رابطه بینالمللی را پذیرفتهایم و قبول داریم و این را جزو ملزومات و ضروریات روابط اجتماعی میبینیم بنابراین حمله کردن به سفارت و اشغال سفارت و گروگانگیری باید توجیه بشود که چگونه ممکن است ملتی هم روابط بینالمللی داشته باشد و باین روابط احترام بگذارد ـ البته روابط معقول بین ملتها ـ و هم اینکه حمله بکند به این روابط اینجاست که آن مسئلهای که من عرض کردم میشود یعنی عمل و عکسالعمل و بنظر ما میرسد که از همان آغاز حمله به سفارت یک عکسالعمل طبیعی انقلاب اسلامی بود که اسناد زیادی تا آن لحظه در اختیار داشت که این اسناد نشان میدهد روابط بینالمللی بوسیله ابرقدرت آمریکا که دشمن بزرگ ما است و شیطان بزرگ است نقض شده و این نقض، نقض روابط بینالمللی مورد قبول عام است یعنی در حقیقت ما قبول کردیم که دولتها حق ندارند در حاکمیت یکدیگر دخالت بکنند و حق نفوذ در داخل حکومتها را ندارند بنابراین اگر کشوری آمد برخلاف این اصل بینالمللی عمل کرد و دخالت در امور داخلی یک کشور کرد و نه تنها دخالت کرد.
بلکه در تغییر سیستم حاکمیت یک کشوری دخالت موثر کرد ـ و این سند را هم خودش بدست داد ـ آنوقت باز هم روابط بینالمللی مورد احترام است؟ مگر آمریکا نبود که کودتای 28 مرداد را در ایران بوجود آورد و رهبری کرد، کتاب کودتا در کودتا که «جاما» منتشر کرده بوسیله کسی که بانی و رهبریکننده کودتای 28 مرداد است نوشته شده است میتوانید مطالعه کنید. مگر اسناد سفارت خارجه آمریکا که منتشر شد و بعد جمعآوری شد نشاندهنده دخالت مستقیم آمریکا در کشور ما نیست؟ و آنچه که بعد از 28 مرداد تا انقلاب اسلامی اتفاق افتاد مگر همه تبعات کودتای 28 مرداد نیست مگر جنایات و فجایعی که دخالتهای آمریکا در ایران ایجاد کرد عمل آمریکا نیست.
آیا باید بصرف داشتن روابط بینالمللی که کسی هم قبولش ندارد و مرتب نقض میشود باید تسلیم چنین روابط بینالمللی بشویم و به چنین قوانین بینالمللی صحه بگذاریم؟ اگر یک چنین عملی آنهم در طول سالها با مدارک مستندی که در اختیار است ـ و بعد هم در جریان اشغال سفارت که اسناد بیشتر بدست ما آمد ـ معلوم شد که نه تنها این دخالتها تا انقلاب اسلامی بلکه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز همچنان ادامه داشته است.
باید این سئوال را از همه آنهائیکه خیال میکنند ما «عمل» کردیم پرسید که آیا در برابر این عملکرد سالهای دراز آمریکا یک ملتی که انقلاب کرده و بستوه آمده و در حقیقت عصیان میکند از ستم آمریکا و برمیخیزد چه مراحلی بتصویب نهائی میرسد و به قوه قضائی و مجریه ابلاغ میشود اما غیر از این وسیله برای اعمال قوه مقننه که مجلس شورای اسلامی است، وسیله دیگر هم وجود دارد که من در آغاز صحبت راجع به آن عرض کردم. میگوید در مسائل بسیار مهم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی ممکن است اعمال قوه مقننه از راه همهپرسی و مراجع مستقیم به آراء مردم صورت بگیرد (یعنی همهپرسی) پس یکی از طریق مجلس و یکی از طریق رفراندوم که در اینصورت مراجعه به آراء عمومی باید بتصویب دو سوم از مجموع نمایندگان مجلس برسد.
یعنی از 270 نفر نماینده که باید در مجلس شورای اسلامی داشته باشیم، اگر 180 نفرشان رای دادند که در فلان مسئله سیاسی، اجتماعی، اقتصادی احتیاج به این است که به آراء عمومی مراجعه کنیم آنوقت خود مردم مستقیماً میتوانند ابراز عقیده بکنند. در اینجا معلوم میشود که اصل اعمال قوه مقننه با مجلس است آنوقت که این مجلس 180 نفرش به این نتیجه رسید که نه این مساله مهم است نه میتواند تصمیم بگیرند ولی میتوانند اینرا به آراء عمومی بگذارند ببینید که راه اعمال قوه مقننه را آوردهاند؟
بلافاصله راه اعمال قوه مجریه که آیا قوه مجریه چگونه اعمال میشود؟ میگویند اعمال قوه مجریه جزء در اموری که اختیار خاص رهبر است از طریق رئیسجمهور و هیئت وزیران که شامل نخستوزیر و وزرا میشود (اصل 60 قانون اساسی است) یا قوه قضائیه را اعمال قوه قضائیه (یعنی منظور شورای عالی قضائی نیست اینهم یک بحث اساسی است) اعمال قوه قضائیه بوسیله دادگاههای دادگستری است یعنی بوسیله محاکم است که آن محاکم باید طبق موازین اسلامی تشکیل شود و حل و فصل دعاوی و حفظ حقوق عمومی و اجرائی عدالت و گسترش آن در حدود الهی و اسلامی بر عهده بگیرند.
پس در یک چنین قانون اساسی معلوم است که چند قوه داریم این قوا جدا و مستقل از یکدیگرند وظائفشان مشخص است، راه اعمال این قوا مشخص است. حالا میگوئیم پس چرا این مشکلات در اجتماع پیدا میشود؟ برای اینکه اولا این قوا در هم مداخله میکنند و نباید اینکار را بکنند از حدود وظائفی که دارند گاهی عدول میکنند و چیزی که حقشان نیست به آن میپردازند.
خوب طبیعی است که این تداخل قوا، این خارج شدن از حدود وظایف سبب میشود که تعارض در جامعه بوجود بیاید و همین مسائلی که شما اینروزها میبینید که مورد سئوال است و گفته میشود که دستگاه مجریه باید مجری قوانین باشد خودش نمیتواند قانونگزار باشد. بنابراین در یک جائی قوه مجریه آمده و قانون درست کرد این مداخله است و بلافاصله مورد ایراد واقع میشود، دستگاه قضائیه باید همانطوریکه گفتم از طریق محاکم دادگستری اعمال بکند.
همان مساله عدالت را و حفظ حقوق عمومی را و تامین امنیت قضائی را. حالا اگر آمد و شروع کرد به قانونگذاری معلوم است که کار درستی نیست. اصلش دستگاه قانونگزاری بیاید کار اجرائی بکند یا کار قضائی بعهده بگیرد یعنی من که وکیل مجلس هستم، مرا برای نمایندگی مردم انتخاب کردهاند من ضمن اینکه نماینده مردم هستم، اگر وزیر هم شدم خوب این تخطی از قانون است.
یکی از نمایندگان مردم گیلان میگفت که: دادستان انقلاب، دادستان دادگاهها ضمناً فرمانداری یکی از شهرستانهای گیلان نیز هست. ببینید اگر در قوه قضائیه کار میکنید و بعنوان دادستان یک عنصر دستگاه قضائی است. اینکه اینروزها در آنجا مطرح میشود که در آنجا اصلاً حقوق میگیرد یا نمیگیرد اصلا مساله حقوق مطرح نیست نقش کاری که انجام میدهد و مسئولیتی که بعهده میگیرد و جای یک کسی که مینشیند آن مطرح است. یعنی دادستان در هر حال ممکن است که دادستانی هم بکند ولی حقوق نگیرد چون حقوق نمیگیرد نمیشود گفت عضو دستگاه قضائیه نیست، خوب از یکطرف دادستان است و از یک طرف فرماندار است.
فرماندار یک مقام اجرائی است. خوب توجه میفرمائید چه تداخلی بوجود میآید. بنابراین وقتیکه در فرمانداری نشسته ممکن است کسی را بعنوان خلافکار علیه او شکایت کند. بعنوان فرماندار و علیهش اعلام جرم بکند، تخلفش را مطرح کند، شکایت کنید از دستش بدستگاه قضائیه بعد ظهر خودش از آنجا بلند میشود، میرود دستگاه قضائیه بنشیند. همان شکایتی که خودش نوشته آنجا باید آقای دادستانی زیرش اظهارنظر بکند. خوب توجه میفرمائید. یعنی من میشوم هم شاکی و هم رسیدگیکننده به شکایت خودم.
پس، جواب شما به اینصورت خواهد بود که ما باید طبق قانون اساسی از تداخل قوا هم جلوگیری بکنیم و اصل انفکاک قوا را بپذیریم وظائف مشخص شده را که دقیق هست، این وظائف طبق قانون مشخص است از آن عدول نکنیم و آنجاهائیکه ابهام هست باید تفسیر بشود. آنجائیکه تفسیر مال قانون اساسی است، خوب باید شورای نگهبان تفسیر بکند و آنجائیکه ابهام هست باید تفسیر مربوط به قانون عادی است، باید مجلس اسلامی تفسیر بکند. بنابراین پس در اینجا ما دچار اشکال نخواهیم بود.
اگر قانونی هست که از آن نمیفهمیم که حدود وظیفه و اختیار چیست خیلی خوب یکی از دو تا بیشتر نیست یا قانون اساسی است که میدهیم به شورای نگهبان و میگوئیم تفسیر کن و نگو که این چه میگوید و یا اگر قانون، قانون عادی است باید بدهیم به مجلس و مجلس تفسیر کند بنابراین پس اگر در جامعه برخورد هست برای اینکه قانون حاکم نیست. شما باید حاکمیت قانون را در جامعه برقرار کنید و میبینید تداخل و برخورد و تعارض که کم خواهد شد.
* س: پس بطور کلی راهحل شما برای رفع کلیه مشکلات اجرای صحیح قانون است؟
** بله، من اینطور فکر میکنم که اگر ما قانون اساسی را بتوانیم اجراء کنیم مقدار زیادی از مشکلات فعلیمان حل شده است. ولی البته نه بشکل ایدهآل، ممکن است ما نیازمند نباشیم باز هم قوانین دیگری داشته باشیم یا قانون اساسی بکمال خودش برسد. چون از وقتی که قانون اساسی تصویب شده بحث متمم قانون اساسی هم همیشه مطرح بوده است، بنابراین بعضی از اصول قانون اساسی در اجراء مواجه با اشکال میشود، تا ما نفهمیم که نارسا است.
همانطوریکه قبلاً بحثش بوده این قانون اساسی در ضمن اجرا نقض خودشان را نشان خواهد داد و باید متمم داشته باشد، و بعضی از اصول قانون اساسی ممکن است از الان قبل از اجراء بنظر برسد که اینها ناکافیست. بنابراین باز باید با متمم اصلاح بشود، و این چیزی است که مورد نظر امام هم بوده بنابراین اگر سئوال شما اینست که با اجرای این قانون اساسی ما هیچ نوع اشکالی نخواهیم داشت یعنی شکل ایدهآلی نه! خوب ما ممکن است اشکال داشته باشیم آنرا باید با متمم قانون اساسی اصلاح کنیم ولی آنچه که من جواب میدهم اینست که حاکمیت قانون و همین قانون اساسی میتواند بسیاری از مشکلات ما را حل بکند برای اینکه قانون اساسی ما، قانون ایدهآل نیست ولی قانون مترقی هست.
هماهنگی در مجلس
اکثریت اعضاء مجلس شورای اسلامی عضو یک حزب هستند بطور تحقیق نه، ولی در اینکه در جهتگیریهای مجلس گاهی دیده میشود که یک اکثریتی که این اکثریت گاهی تکرار میشود و سئوالانگیز است برای مردم، چرا این وجود دارد دلیل هم دارد. البته نه اکثریت مطلق یک اکثریتی از نمایندگان ممکن است در یک گروه سیاسی در یک حزب عضویت داشته باشند یا سمپات آن حزب باشند این نیست که آراء را به اکثریت میرساند.
بلکه آنچیزی که در مجلس میگذرد سهم زیادی دارد در طرفداری کردن از یک شخصی که میخواهد انتخاب بشود یا یک طرح یا یک لایحهای که مطرح است با نظر که مجلس باید ابراز عقیده بکند بعنوان نمونه من عرض میکنم شما در هیئت رسیدگی میبینید که یک افرادی از یک حزب وجود دارد و رئیس مجلس از موسسین و وابستگان به یکی از احزاب موجود است، بنابراین اگر طبق اصول پارلمانی بخواهیم عمل بکنیم رئیس مجلس بهتر میبود که عضویت حزب خاصی نبود ولی چون گفته میشود که احزابی که قدرت بیشتری دارند اکثریت دارند آنها در حقیقت میتوانند در انتخابات بیش بیافتند. خوب طبیعی اینست که اگر اینرا بپذیریم باید آن را هم بپذیریم که رئیس مجلس میتواند از بین طرفدارانی که اکثریت نسبی در مجلس را دارند انتخاب بشود، بنابراین باید بپذیریم که اشکالی نیست اگر رئیس مجلس جزء یک حزب باشد.
اما وقتیکه این رئیس عضو یک حزب، رئیس مجلس شد، دیگر رئیس مجلس است نه رئیس آن گروه که به او سمپاتی دارند و به او رای مثبت دادهاند، رئیس همه مجلس است و رئیس همه نمایندگان است اینجاست که خود این معنا که رئیس مجلس، رئیس مجلس است و رئیس همه نمایندگان و نظامان داخل مجلس است ایجاب میکند که کاملاً بیطرف بمانند، یعنی فرقی بین طرفداران خودش و آنهائیکه طرفداری نکردهاند و حتی رای مخالف دادهاند قرار ندهد، یعنی فرقی بین طرفداران خودش و آنهائیکه طرفداری نکردهاند و حتی رای مخالف دادهاند قرار دهد، این یک معنا است و یک معنای دیگر اینکه، البته منظور من اینست که حتما حالا این جوری شده یعنی رئیس مجلس همیشه طرفداری کرده است از گروه خاص خودش ولی در ضمن رأی دادن ناآگاهانه و گاهی ناخواسته (انشأالله که خواسته نیست) ناخواسته یک چنین مسائلی پیس میآید.
یعنی وقتیکه همراه رای رئیس مجلس که عضو موثر یک حزب هست بلافاصله بلند میشود، خود این در واقع میتواند یک علامتی باشد برای همه آنهائیکه همفکر او هستند بنابراین، همه با او بلند خواهند شد درست در صورتیکه اگر این رئیس مجلس از اعضای آن حزب نبود بلند شدنش دارای این معنا نبود. این است که در آئیننامههای مجالس مختلف در دنیا پیشبینی شده که گاهی اصولا روسا در رایگیری شرکت نکنند یا به آنها اجازه رای میدهند ولی بهتر است که شرکت نکنند، بهمین دلیل که رعایت بیطرفی شده باشد یا اگر میخواهند شرکت کنند آخرین نفری باشند که رأی میدهند.
حالا اگر یک رای او میتواند اصلا اکثریت اجرا بکند خیلی خوب بکند آن مهم نیست بنابراین هیئت رئیسه چون در جای معینی نشسته که همه او را میبینند و مشخص هستند، وقتیکه جهتگیری سیاسی و حزبی هم داشته باشند. اینجاست که به نظر میرسد که بهتر است که برای رعایت بیطرفی و درست نشدن یک جهتگیری و گرایش خاص که ایجاد اکثریت بکند هیئت رئیسه و رئیس مجلس بخصوص در وضعی که رئیس مجلس مربوط بیک حزب است در اینجا هم رعایت بیطرفی را بکند، و هم اینکه جزء آخرین نفرهائی باشد که ابراز عقیده میکند.
بنابراین من باید بگویم که نه اکثریت مطلق بعنوان عضو رسمی یک حزب در مجلس تا آنجائی که من ناظر هستم وجود ندارد، ولی این گرایشهائی که میرود و اکثریت ایجاد میکند مقداری از آن طبیعی است، یعنی اکثریت معتقد و مقداری از آنهم به این شکل پیش میآید میبینید وقتیکه در مجلس در حقیقت یک جناح طرز تفکرشان مطرح بشود و بتوانند آن طرز تفکر را با شیوههای مختلف در اداره این نهاد بکار ببرند خوب میتواند در اکثریت تاثیر بگذارد.