آیا اتحادیه اروپا میتواند بحران مالی و بحرانهای اجتماعی نظیر حوادث انگلیس و نروژ را در قاره سبز توجیه نظری کند؟ آیا این نهاد میتواند هنوز خود را یک الگوی موفق همگرایی برای سایر مناطق معرفی کند؟
سنگ بنای نهادی که در سال 1993 میلادی با عنوان اتحادیه اروپا معرفی شد، پس از یک تصمیم موفق سیاسی و با همکاری امریکا پس از جنگ جهانی دوم گذاشته شد و به تدریج این نهاد منطقهای را تبدیل به مرکز هماهنگکننده کشورهای اروپایی در ابعاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و حتی نظامی کرد.
تفکر لیبرال دموکراسی مدعی است اگر کشورهای در حال توسعه به دنبال دموکراسی، ثبات سیاسی و رشد اقتصادی هستند، میتوانند الگوی اتحادیه اروپا را نصبالعین خود قرار دهند.
آن گونه که بخصوص در محافل علمی و آکادمیک تبلیغ میشود، آیا اتحادیه اروپا میتواند به عنوان یک الگوی نظری و عملی برای سایر مناطق بینالمللی مطرح شود؟
تشکیل اتحادیه اروپا واکنشی بود به درگیریهای مکرر که میان دولتهای اروپایی بهویژه آلمان و فرانسه روی میداد.
ژان موزه از برنامهریزان اقتصادی فرانسه و رهبر شومان، وزیر خارجه آلمان پس از جنگ جهانی دوم تصمیم گرفتند در قالب اتحادیه زغالسنگ و فولاد، مزایا و مصالح بلند مدت دو کشور را جایگزین رقابت اقتصادی و جنگ میان دو کشور کنند.
با پیوستن چند کشور دیگر به جامعه زغالسنگ و فولاد در سال 1951 و متعاقب آن تشکیل جامعه اتمی اروپا در سال 1957، همگرایی اقتصادی و سیاسی در اروپا تقویت شد تا این که در سال 1993 اتحادیه اروپا موجودیت خود را رسماً با 15 کشور اعلام کرد و در سال 2007 اعضای آن به 27 کشور رسید.
پارلمان اروپا و پول واحد یورو و چند نهاد دیگر از میوههای این همگرایی بود.
در فلسفه شکلگیری این اتحادیه نظریههای متفاوت وجود دارد.
برخی آن را طرح امریکا برای محافظت اروپای غربی در برابر نفوذ بلوک شرق و کمونیسم میدانند و در تایید دیدگاه خود به طرح کمکهای مارشال از سوی امریکا، حضور در پیمان ناتو و همراهی کاخ سفید با روند همگرایی در اروپا اشاره میکنند.
آنها امریکا را پدرخوانده اتحادیه اروپا معرفی میکنند و معتقدند امروز نیز دولتمردان امریکا به اتحادیه نه به عنوان یک رقیب بلکه به عنوان یک ضرورت مینگرند چرا که این اتحادیه مانع از بروز یک قدرت یگانه منطقهای در اروپا مانند آلمان هیتلری خواهد شد.
متخصصانی دیگر اتحادیه اروپا را تصمیم سیاسی دولتهای اروپایی برای نجات کشورهای خود میدانند. در این دیدگاه دولتهای اروپایی با واگذاری بخشی از قدرت تصمیمگیری خود به یک نهاد مافوق ملی، به ایجاد وابستگی متقابل اقتصادی بین هم کمک میکنند تا هم از بروز جنگ میان خود جلوگیری کنند و هم با ایجاد منطقه تجارت آزاد از مزیتهای نسبی اقتصادی یکدیگر بهره برند.
دسته سوم اما معتقدند اتحادیه اروپا نهادی است که بخشهای خصوصی اقتصادی در کاسه دولتهای اروپایی گذاشتهاند. آنان میگویند، بخش خصوصی و نهادهای تخصصی در اروپا با ایجاد رابطه با همنوعان خود در سایر کشورها، رهبران سیاسی مربوط را تشویق کردهاند، قسمتی از قدرت خود را به یک اتحادیه مافوق ملی واگذار کنند تا در بلند مدت منافع بیشتری برای کشورشان حاصل شود.
اتحادیه اروپا هر ریشهای داشته باشد، برای دانشجویان روابط بینالملل به عنوان یک الگوی موفق منطقهای معرفی شده است.
نظریههای مکتب انگلیسی English School، صلح دموکراتیک Democratic Peace، همگرایی اقتصادی Economic Integration، وابستگی متقابل Interdependence و امنیت جمعی Collective Security و ... دیدگاههای نظری است که بر اساس تجارب اتحادیه اروپا ایجاد شد و اساتید به دانشجویان آموختند با استفاده از این نظریهها و الگوی عملی اتحادیه اروپا میتوان منطقه خاورمیانه را از مشکلات ساختاریاش نجات داد.
این درحالی است که ناکامی اتحادیه اروپا در بحران اخیر اقتصادی دنیا و رویارویی با برخی از حوادث نژادپرستانه در قاره اروپا از قبیل جنایت اخیر در نروژ و آشوبهای خیابانی در لندن نشان میدهد که قاره سبز و نهاد منطقهای آن یعنی اتحادیه اروپا هنوز تا الگو شدن برای سایر مناطق فاصله دارد.
این اتحادیه پا بر زمین سخت ننهاده و عیار آن در مواجهه با اینگونه بحرانها محک زده نشده بود.
مدیریت اتحادیه اروپا در مواجهه با این بحرانها حکایت از گیجی اتحادیه دارد. مرهمی که اتحادیه بر بازار بورس یونان، ایرلند و پرتغال گذاشت، صدای برخی از کشورهای عضو را در آورد. آنها میگویند، چرا باید هزینه برخی از کشورهای بحران زده را ما پرداخت کنیم.
اکنون بحران به ایتالیا و اسپانیا نیز رسیده است و اتحادیه اروپا در مورد کمک به آنها تردید دارد. گویی همراهی و همگرایی اقتصادی اعضا، تنها مربوط به ایام ثبات و رشد اقتصادی بوده است.
در بعد اجتماعی در حالی که اروپاییها حتی فرهنگ امریکایی را مسخره میکنند و خود را مهد تمدن و پیام آور آزادی و حقوق بشر برای سایر کشورها میدانند، خود دچار بحران عمیق ارزشی و هویتی شدهاند.
نژادپرستی نوین در جوامع اروپایی نشان میدهد، شعار به اصطلاح تکثر فرهنگی در غرب در بطن خود یک بنیادگرایی لیبرالیستی است. به کلام دیگر تکثر فرهنگی در اروپا مصداق این ضرب المثل است که "هر رنگی را میتوان انتخاب کرد به شرط آن که آن رنگ سیاه باشد."
با وجود ادعای تکثر فرهنگی در غرب، هر قرائتی غیر از قرائت حاکم لیبرالیستی در اروپا، جریان انحرافی عنوان میگیرد. حوادث تروریستی نروژ و فشار سنگینی که به ویژه در فرانسه و انگلیس علیه مسلمانان وجود دارد، نشان از ناشکیبایی فرهنگ حاکم در اروپا نسبت به شنیدن صدایدیگران است. اروپا منشأ تروریسم را در خاورمیانه جستجو میکند غافل از آن که استبداد فرهنگی حاکم در غرب خود منشأ تروریسم نژادگرایی نوین است.
انسان غربی که قرار بود با الهام از ارزشهای انقلاب فرانسه و استقلال امریکا تربیت و الگوی سایرین شود، اکنون در زیر چرخ دندههای انقلاب صنعتی و اطلاعاتی خرد شده و دچار بحران هویت است.
ظاهرا موتور جستجوگر گوگل، ماهوارهها و مظاهر پیشرفت مادی، انسان قرن 21 را نسبت به اسلاف آن بسیار جلو انداخته است، اما خشونتکنونی در اروپا و تضییع حقوق اقلیتها، مظهر نژادپرستی نوین و پلی به خشونتهای صده اخیر است و عبارت میشل فوکو را یادآور میشود که: " آن چه امروز اتفاق میافتد لزوماً پیشرفتهتر از گذشته نیست."
در حالی که امروز الگوی رقابت و منازعه در دنیا نه سیاسی و نه اقتصادی بلکه فرهنگی است، اروپا باید مراقب باشد برای صدور نژادپرستی نوین و خشونت، تبدیل به الگویی جهانی نشود.