مروة فودة
جورج بوش رییسجمهور آمریکا جنگی سخت در سطح جهان علیه تروریسم به راه انداخت که تا اندازه زیادی به دن کیشوت قهرمان اسپانیایی که تصور میکرد درختان در شب جنیانی آبیرنگ و آسیاببادیها مانع راه او هستند، شباهت زیادی دارد.
بوش همانند دن کیشوت که به جنگ آسیاببادیها رفت، جنگی سخت علیه دشمنی که هرگز در تشخیص آن موفق نخواهد شد به راه انداخت.
با معذرتخواهی فراوان از مقایسه غیرمنصفانه با قهرمان اسپانیایی که به نمونه یک سوار مبارز با آسیاببادیها معروف شد باید گفت که او یکه سواری خیرخواه و طرفدار مظلومان بود. او در عصری که فساد بر همه چیز سایه گسترده بود از ارزشها دفاع کرد و بیشک با وضعیت بوش و جنگی که علیه تروریسم به راه انداخته کاملاً متفاوت است.
از زمانی که تهاجم یازدهم سپتامبر آغاز شد و جورج بوش سه واژه معروف خود را مطرح ساخت جنگی به راه افتاد که بنا بر گفته زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی در زمان جیمی کارتر بیشترین ضرر به جامعه آمریکا وارد شد.
برنامه جورج بوش بر دموکراسی، حقوق بشر و جایگاه آمریکا در سطح جهانی بیشتین و بزرگترین ضربهها را وارد ساخت. واژه تروریسم که بوش معنای دشمن را از آن استخراج کرد یک واژه کشدار است زیرا تروریسم به معنای کلمه، دشمن نیست بلکه یکی از تاکتیکهای جنگی است و اصرار بیش از حد بوش بر به کارگیری این واژه این است که کلید جادویی برای گشودن درهای بسته به روی اوست. اگر آسیب روانی که تهاجم یازدهم سپتامبر و وجود فرضی سلاح کشتار عراق نبود، بوش هرگز از حمایت کنگره برخوردار نمیشد. پیروزی بوش در انتخابات سال 2004نیز در نتیجه تسلط فکری در همین چارچوب بود. او ادعا میکرد برنامهای را که شروع کرده است نباید ناتمام باقی بماند.
بوش برای این که بتواند جنگ علیه تروریسم را با فضاهای قهرمانانه رنگآمیزی کند، جنگ خود را به درگیرِهای آمریکا علیه نازیسم و استالینیسم تشبیه کرد. همگان میدانند که آلمان نازی و جماهیر شوروی دو قدرت نظامی درجه یک بودند و القاعده هرگز نمیتواند به آنها شبیه شود. به رغم جنجالی که تشبیه یاد شده به راه انداخت، بوش هرگز از تکرار واژههای اسلامگرایان رادیکال و یا اسلام فاشیستی و این که آمریکا برای دفاع از آزادی جنگی طولانی علیه این تندروها را به انجام میرساند، دست برنداشت.
فرهنگی ترسی که بوش حاکم کرد تا اندازه زیادی به جنی که از سر بطری خارج شده و کسی نمیتواند به آن دست یابد شباهت دارد. اکنون پس از گذشت پنج سال از جنگ علیه تروریسم، یک پژوهش نوین یادآور شده که کنگره در سال 2003 اعلام کرد 106 نقطه برای تروریستها اهداف ملی احتمالی به شمار میآیند. همین تحلیل میگوید در پایان سال 2003 به 1849 افزایش یافته و با آغاز سال 2004 به 28360 نقطه رسیده و در سال 2005 به 77769 و اکنون به 300000 هدف برای تروریستها رسیده است.
یک حقیقت مهم دیگر: یک گزارش صادره از سوی یوروپل، نسخه اروپایی اینترپل، میگوید: اسلامگرایان رادیکال در سال 2006 در همه تهاجمهای تروریستی در قاره اروپا فقط یک درصد مسوولیت داشتهاند. همین گزارش یادآور شده که در سال 2006 حدود 498 تهاجم تروریستی صورت گرفته که اکثر آنها خسارتهای مادی و جانی دربر نداشته است. در میان همه آن تهاجمها، پلیس اروپا فقط یک تهاجم را به تروریسم اسلامی نسبت داد در حالی که 428 تهاجم از سوی گروههای جداییطلب همچون سازمان ایتای اسپانیایی ـ و گروههای چپ و راست تندرو، صورت گرفته بود. فرانسه با 294 تهاجم و اسپانیا 136 و یونان با 25 تهاجم روبهرو بودند.
نکته عجیب در اینجاست که اروپا در سال 2006 حدود 706 عملیات بازداشت افراد را با این احتمال که آنها تروریست هستند را به انجام رساند. در میان آن تعداد حدود 257 مسلمان دیده میشوند که عرب تبار بودند. و در الجزایر؛ مراکش و تونس متولد شده بودند و بیشتر افراد یاد شده در فرانسه و اسپانیا دستگیر شدند.
در انگلستان که فقط با پنج مهاجم تروریستی مواجه بود و 4 تهاجم توسط گروههای جداییطلب و تهاجم پنجم توسط گروه تروریستی ناشناخته صورت پذیرفته بود، 156 اسلامگرای تندرو دستگیر شدند که بالاترین میانگین در کل اروپا محسوب میشود. انگلستان بازداشتهای یاد شده را به دنبال برنامهریزی انفجارهای شکستخورده هواپیماهای انگلیسی به انجام رساند. این حقایق، کشورهای غربی را در برابر یک پرسش واقعی در مورد ماهیت دشمن احتمالی که علیه آن جنگی سخت به راه انداختهاند، مواجه میسازد. آنها باید بدانند که افراطیگری و یا گرایشهای رادیکالی ویژه یک دین و یا یک جامعه خاص نیست. این کشورها باید دشمن خود را بشناسند تا این که همانند دن کیشوت جنگشان با آسیاب همچنان ادامه نیابد.