بسمهتعالی ـ از طرف روزنامه کیهان از من خواسته شد که بمناسبت سومین سالگرد شهادت آیةالله حاج سیدمصطفی خمینی، حالات و خاطرات از او گرد آورم و منهم پذیرفتم.
آخر سال 1365 قمری پس از فراگرفتن علوم ادبی و بعضی از کتب منطقی در تهران بحوزه علمی قم رفتم. یکسال در مدرسه رضویه بودم و سپس در مدرسه فیضیه حجرهای گرفتم. از همان ابتداء از دور ایشانرا میشناختم و مینگریستم که با استعدادی فوقالعاده و نشاطی سرشار و جسمی پرتحرک، تحصیل مینماید و در حوزه با دوستانش آمد و شد میکند. اولین مرتبهای که از نزدیک با او روبرو شدم و میان ما گفتگو شد، دو سال پس از ورودم بقم و شبی بود که تازه درسها با فرا رسیدن ایام تابستان تعطیل شده بود و او با بعضی از دوستانش آمده بودند مدرسۀ فیضیه پشتبام همان طرف که حجره من بود، بخوابند.
آمد از من پتو و بعضی از وسایل دیگر خواست. باو دادم. پس از آن رفاقت و آمد و شد ما شروع شد من از او چهار سال بزرگتر بودم چون تولد من 1345 قمری و تولد او 1348 قمری است اولین بحثی که با او شروع کردیم، شرح منظومه سبزواری بود. من قبلاً این کتاب را خوانده بودم ولی او تازه شروع کرده بود و در عین حال با آنکه من تکرار و دوره مینمودم و او برای بار اول مباحثه میکرد، کاملاً مسلط بمطلب بود. ابتدای سال بعد «کفایةالاصول» را شروع کردیم. هم بحث من در کتاب اصولی که شخصی خوش استعداد و پرحافظه بود هنوز از مسافرت مراجعت نکرده بود. ایشان بمن پیشنهاد کرد آن درس را نیز مباحثه کنیم.
من رویم نشد قضیه را باو بگویم و قبول کردم. هم بحث اشاره شدهام که آمد با او رویم نشد، قضیه ایشان را بگویم لذا با او هم مباحثه دیگری نسبت بهمان درس گذاردم و تا آخر هم نگذاردم هیچکدام متوجه این موضوع شوند. پس از فراغت از سطح فقه و اصول، بدرس حاج رفتیم هر دو بدرس فقه آیةالله بروجردی و نیز بدرس اصول امام خمینی که دفعه اولی بود که خارج مباحث الفاظ کفایةالاصول را شروع کرده بودند. حاضر میشدیم و من علاوه بر آن بدرس فقه آیتالله حجت کوهکمری نیز حاضر میشدم. اصول امام را با هم بحث میکردیم و نیز کتاب شوارق و سپس کتاب اسفار را بحث کردیم. یادم میآید که یکبار امام از من درباره بحثمان نسبت بشوارق پرسید که او چطور است؟ عرض کردم تا اندازهای که در ابتدای بحث فلسفی هستیم خوبند.
در فقه، تمام ابواب کتاب «صلاه» و بعضی دیگر از کتابهای فقهی را با هم مباحثه کردیم و تمام اسفار حتی کتاب جواهر و اعراضش را که مرسوم نبود خوانده شود با هم مباحثه کردیم و لازم بیادآوری است که کتاب اسفار ایشان متعلق بامام بود و از تصحیح شدن جواهر و اعراضش بخط ایشان معلوم بود که ایشانهم دقیقا آنرا مطالعه و یا تدریس کرده بودند. پس از فوت مرحوم آیةالله حجت کوهکمری من بدرس فقه امام خمینی که کتاب طهارت را شروع کردند رفتم و شش سال طول کشید ولی ایشان باین درس نیامدند و پس از این کتاب، امام بتدریس مکاسب محرمه پرداختند که ایشانهم حاضر میشدند و قهرا این درس را نیز با هم مباحثه میکردیم. خلاصه ده سال با ایشان مباحثه نمودم که اکثر مواقع در هر روز مباحثه داشتیم.
در طول مدت تحصیل و تدریسم در مجموع استعداد و نقادی و جدی بودن، همانند ایشان ندیدم.
هیچگاه بحث و درس را برای تفریح یا کارهای دیگر ترک نمینمود حتی در ایام عروسیش. حجره من خصوصا ایام تعطیلی زیاد میآمد. نماز شب و بعضی از ذکرهائی که بر آن مداومت میکرد هیچگاه ترک نمینمود. یادم نمیرود سال اولیکه (حدود 22 سال پیش) مشهد در خانهایکه پدرم برایم خریده بود ساکن شدم، ایشان ماه آخر تابستان مشرف شدند و خدمتشان بودیم. نزدیک چهل روز ماند و گفت که از اول ازدواج تا حال باین مقدار در مسافرت نماندهام. مقداری پس از نیمه شب برمیخاست عبای زمستانی مرا دوش میکرد و پس از نماز شب و قرائت آیات و اذکاری به حرم مشرف میشد و پس از طلوع آفتاب برای چای خوردن مراجعت میکرد. آن روزهای آرام قبل از طوفان سپری شد. آیتالله بروجردی فوت کرده مبارزات با نظام طاغوتی گذشته شروع شد.
پس از گرفتاری امام و پانزده خرداد، بنا شد مراجع و علمای شهرستانها بروند تهران. مرا آیتالله میلانی برای تعیین کیفیت این کار فرستاند بقم. منزل امام نزد ایشان وارد شدم. یادم نمیرود که میگفت: امام اطلاع داشت که در آنشب میخواهند او را جلب نمایند و در عین حال پس از خواندن نماز شب چون مقداری بصبح مانده بود همانطور که تکیه داده بود خوابش برده بود که زنگ زدند و من با عجله از پلههای پشتبام که خیلی تنگ بود و میرسید به پنجرهای که از آن کوچه دیده میشد بسختی خودم را کشیدم بالا.
ساواکیها تا مرا دیدند گفتند از جایت تکان نخور که میزنیمت و من میخکوب شدم ولی پدرم عبایش را زیر بغل گذارده بود، در را گشود و گفت من روحالله هستم مرا میخواهید و آنها او را سوار ماشین کردند و بردند «تازه من متوجه وضع شدم و بخود آمدم. مقداری پیش از تبعید امام بترکیه ایشان به مشهد مشرف شدند و به منزل ما وارد شدند و در خدمتشان برای گفتگو درباره اوضاع نزد آیتالله میلانی رفتیم و آقای میلانی جوابهائی داد که دلالت بر ناامیدی و احتمال گرفتاری مجدد امام داشت و ایشان از کمک معظم الیه ناامید شد و پس از چند روز بقم مشرف شد که قضیه گرفتاری و تبعید امام بترکیه و سپس تبعید خود ایشان نزد پدرش پیش آمد.
حدود سیزده سال پیش که برای بار اول پس از تبعید امام قاچاقی برای زیارت مولا و دیدار امام، بنجف مشرف شدم، ایشان قضیه رسیدنش را نزد امام در ترکیه برای من اینطور بازگو کرد: مرا در شهر «ازمیر» بمنزلیکه پدرم بود بردند در آن منزل مرد و زنی از کارمندان ساواک ترکیه در خدمت ایشان بودند دیدم پدرم مشغول مطالعه و نوشتن است و تا آنموقع نه تغییری در اطاق داده بودند و حتی پردهها را کنار نزده بودند و نه دستوری برای خوراک یا چیز دیگری داده بودند. من که رسیدم پردهها را کنار زدم و برای تهیه غذا و چیزهای دیگر دستور میدادم و یکبار هم خواستم که ما را باستانبول برای گردش بردند و میگفت که پس از آنکه در ترکیه ما را بفرودگاه بردند و بهواپیما سوار شدیم نمیدانستیم کجا ما را میبرند تا آنکه در مطار بغداد نشست و آنکس که با ما بود گفت اینجا بغداد است هر کجا میخواهید بروید.
دفعه آخری که خدمت ایشان رسیدم شهر شام منزل مرحوم آیتآلله حاج شیخ نصرالله خلخالی بود. که بار سومی بود که پس از تبعید امام قاچاقی میرفتم نجف. ولی آندفعه از مسیر پاکستان و طریق خانههای چریکی، ایشان دراز کشیده بود تا مرا دید بلند شد، مرا بغل کرد چنان گریست که اشک از محاسنش جاری شد. گفت خیلی ضعیف شدی شکنجهها چنین کرده گفتم خیر رنج سفر و آنهم از میان بیابانها و مقدار زیادی با موتور. ده دوازده روز در شام بودم و مرا بجاهای دیدنی برد و پس از تشرف بنجف و رسیدن خدمت امام و رسانیدن عرایضی که داشتم و از جمله بعضی از مطالبیکه حاجآقا مصطفی و حاجآقا احمد بر آن تاکید داشتند و فعلا در مقام ذکرشان نیستم.
بشام خدمت ایشان مراجعت کردم. میخواستم بیکی از پایگاههای فلسطین بروم ایشان نگذارد گفت از تألیفات تو در ممالک خارج و داخل کشور استفاده میکنیم و پیوستن تو یکنفر و آنهم با این سن بگروههای چریکی فلسطین دردی را دوا نمیکند یادم نمیرود که در صحن حضرت زینب پول از من گرفت و بیکی از دوستانش داد که برای من بلیط برای کراچی بگیرد. آخرین ملاقات و معانقه ما هنگامی بود که با هم از منزل حاج شیخ نصرالله در شام خارج شدیم و او با حجتالاسلام حاجآقا احمد خمینی و حجتالاسلام آقای سیدمحمد بجنوردی عازم حده و من عازم کراچی بودم و در یک ماشین کرایهای کوچک نشستیم تا جائیکه راهمان جدا شد چون میخواستم بروم «زینبیه»، ساکم را بردارم و کسیکه میخواست مرا بفرستد بیاید مرا راهنمایی کند.
از ماشین پیاده شدند معانقه و خداحافظی کردیم و دوباره سوار شدند که دیگر دیدار برای قیامت افتاد. ایشان از همان اوایل هر آنچه مباحثه مینمودند بنظرشان میرسید چه در علوم ادبی چه در علم فقه و چه در علم اصول و چه در تفسیر و چه در علوم فلسفی مینوشتند لذا تألیفات و نوشتههای فراوانی در تمام این رشتهها دارند در «شام» بمن گفتند: تفسیریکه مینویسم از مرز هزار صفحه گذشته و هنوز اوایل سوره بقره هستم.
حرفها درباره ایشان و شرح حالیکه از او میدانم و بویژه درباره فعالیتهای سیاسی و مبارزاتش که من هیچ یادی از آن نکردم زیاد است و حتی نیاز بتألیف رسالهای دارد ولی بهمین مختصر که مربوط بمقدار ناچیزی از تماسها و برخوردهای خودم با ایشان است اکتفا میکنم و در پایان یادآور میشوم که ما همیشه با هم مکاتبه داشتیم که عدهای از نامههایش بدست ساواک افتاده در یکی از نامههایش از روش نویسندگی و بکار بردن لغات معمول شده عصر که او آنرا یکی از عوامل استعمار میدانست گلایه کرده که عیناً در همان پاکتی که فرستاده گذاردم و برای این روزنامه فرستادم تا برای یادبود آن بزرگوار و منعکس کردن نظریهاش در این زمینه، گراور و منتشر شود.
6 ذیقعده 1400 ـ مشهد
مقدسعلی تهرانی