تاریخ انتشار : ۲۱ مهر ۱۳۹۰ - ۱۰:۲۵  ، 
کد خبر : ۲۲۷۵۴۴

گرایش روشنفکری در ایران


عباسعلی مهاجری
رسالت خطیر روشنفکر متعهد در مقایسه با روشنفکر غیر متعهد زمانی شروع میشود که براساس ارزشهای موجود در جامعه و نیز بر بنیاد تمدن و فرهنگ اصولی منطبق با آن جامعه، ریخته شده باشد. بدیهی است که هر انسان متعهد و مسئول که دردها و نارسائیهای جامعه خود را احساس میکند و از شرایط زمانی و مکانی محیط خودآگاهی کامل دارد، حتی اگر فقیه و عالم و دانشمند نیز نباشد، میتوان او را در قالب روشنفکران متعهد نام برد.
با کمال تاسف در جامعه ما بنا بر ارزشهای وارداتی و معیارهای غلط و نامعقول حاصله از غرب، به کسی روشنفکر اطلاق میشود که پا روی ارزشهای اصیل فرهنگی موجود در جامعه گذاشته و نسبت به معیارهای اخلاقی و مقدسات ملی بی‌اعتنا باشد.
آنچه که مسلم است اکثریت روشنفکران شرق یعنی همان انسانهایی که خودشانرا تافته‌های جدا بافته میدانند، و هر بار که وارد بحث سیاسی روز و یا داخل مسائل جاری ناشی از انقلاب میگردند، در حالیکه پیپها را به ادای فرنگی‌ها در گوشه‌ای از دهان خود میگذارند، بدون اینکه بدانند که دارند خودشان را فارغ از خویش، بی‌ریشه و بی‌پایه جلوه میدهند، و خودشانرا از نژاد بهتری و آدم برتری قلمداد می‌کنند، ناجوانمرادانه به فرهنگ و مذهب حمله می‌کنند و در راه توسعه فرهنگ استعماری از هیچگونه فداکاری چه از راه قلم و چه گفتار و کردار دریغ نمی‌ورزند.
انتلکتوئل‌هایی که بعد از سفری به غرب، با آهن و تلپ به شرق برمیگردند و آنطوریکه سارتر عنوان میکند «ما روسای قبایل، خان‌زاده‌ها، پولدارها، گردن‌کلفت‌های آفریقا و آسیا را می‌آوریم، چندروزی در آمستردام، لندن، نروژ، بلژیک و پاریس میچرخاندیم، لباسهایشان، عوض میشد، روابط اجتماعی تازه‌ای یاد میگرفتند، کت و شلوار می‌پوشیدند، رفت و آمد تازه، پذیرایی تازه، اتومبیل سوار شدن، رقص و زبان ما را یاد میگرفتند، گاه یک ازدواج اروپایی میکردند و یا بشکل اروپایی ازدواج میکردند، و زندگی مبلمانی تازه، آرایش تازه، مصرف اروپای تازه و غذای اروپایی یادشان میدادیم و آرزوی اروپایی شدن خودشان را در دلهایشان بوجود می‌آوردیم، بعد اینها را بکشور خودشان پس میفرستادیم.»
بدون احساس مسئولیت
داوری جملات به ظاهر تلخ ولی توام با واقعیت را که از زبان سارتر برآمده است، بعهده خود روشنفکران می‌گذارم. قضاوت این معنا را بعهده آن لایه از روشنفکرانی میگذارم که بدون احساس مسئولیت قلم فرسائی کرده و داد جامعه دمکرات را سر میدهند، آنهائیکه برای تضعیف مقام رهبری و انقلاب کبیر اسلامی قلم میکنند. آنهائیکه نمیدانند و نمی‌خواهند بدانند که علت غیرمذهبی بودن روشنفکران اروپایی چه بوده است، آنهائیکه نمیدانند روشنفکران اروپایی در مقابل مذهب کاتولیک یعنی مذهبی که جهان‌بینی‌اش کاملاً بسته بود، مذهبش بسته بود، فرهنگ و اقتصادش بسته بود و خرافه‌پرستی چهره کلیسایش را پوشانیده و جمود و خمود فکری فلسفه اساسیش، بشمار می‌آمد و بدین جهت روشنفکران قرون 17و 18و 19 ناگزیر بودند با آن مکتب در ستیز باشند و دانشکده‌‌های غیرمذهبی را دایر نمایند.
مقاومت روشنفکران در برابر مذهب
«آیا روشنفکران اروپایی که در مقابل مذهب کاتولیک مقاومت کردند سرانجام بیک نتیجه منطقی یعنی آزادی اندیشه و رشد فکری و نیز پیشرفتهای علمی دست نیافتند؟»
مقاومت روشنفکران شرق در مقابل مذهب، مذهبی که از نظر ماهیت انقلابی و انسانی کاملاً با مذهب کاتولیک متفاوت است، مذهبی که محراب مسجدش را خون گرفته است، مذهبی که نهج‌البلاغه‌اش انقلابی‌ترین کتابهاست، تاکنون چه نتیجه‌ای را ببار آورده است؟ آیا این مخالفت با اسلام صددرصد انقلابی راه را بر روی استعمار و نفوذ امپریالیستهای جهانخوار و هجوم مصرف و نیز انحطاط تفکر و اندیشه در جامعه ایران باز نکرد؟ به قول محمدعبده «غربی‌ها دین کاتولیک را رها کردند و به آزادی و آقایی و تسلط جهانی رسیدند و ما اسلام را رها کردیم و به ذلت و تجزیه و تفرقه و انحطاط و به آمادگی و پذیرش هر چیز که بر ما تحمیل شد و جلوی ما انداختند، رسیدیم.»
بنابراین تمام مصیبت‌هایی که بر سر ایران آمده است از دست همین روشنفکران و زیر سر همین روشنفکرانی است که نسخه بدل روشنفکران اروپایی می‌باشند.
بقول استاد شهید شریعتی «روشنفکر کسی است که اگر سواد ندارد، نداشته باشد، فلسفه نمیداند، نداند، فقیه نیست، نباشد ولی زمانش را حس کند، مردمش را بفهمد که اکنون چگونه باید بیندیشد و بفهمد که مسئولیتش چیست.»
در طی سالیان دراز بعد از انقلاب مشروطیت ایران اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران ایرانی هر بار که وارد میدان سیاست شدند یا در قمار سیاسی، بازی را به نفع بیگانگان باختند و یا اینکه با نیروهای اهریمنی و اربابان شیطان صفتشان کنار آمدند.
علت اینکه این تیپ روشنفکر غیر مسئول حتی در زمان بعد از انقلاب اسلامی ما هنوز نتوانسته است جائی برای خود در دل توده‌ها باز کند، این است که در ارتباط با توده‌ها معیار درستی را انتخاب نکرده است. همانطوریکه میدانیم، روشنفکران جامعه ما پایگاه اعتباری خود را از دست داده‌اند و دیگر برای آنان در بین توده‌‌های ستم کشیده جایی نیست و آنان با اندکی تعمق و ژرف‌نگری خوب می‌فهمند که باید از لاک خود بیرون آمده و با مردم در ارتباط باشند.
روشنفکری که نتواند براساس ارزشهای فرهنگی، اجتماعی، هنری، ادبی و نیز بینش‌های مذهبی جامعه، خود را مجهز کرده و نیازهای توده‌ها را دریابد و نیز نتواند با توده مردم بنشیند و درد دل کند، حرفها را بشنود و دردها را حس کند، با آنان بر سر یک سفره بنشیند، در محافل و مساجد با آنان در یک صف بایستد، بدیهی است که نمی‌تواند تبلور افکار توده شده، در نتیجه مردم او را در انزوا میگذارند.
روشنفکری که نتواند بین خود و توده‌های مردمی پلی بزند و با آنان در ارتباط باشد، چگونه میتواند متوقع باشد که مردم او را بشناسند و با او ارتباط برقرار نمایند. مردمی که حرف او را نمی‌فهمند و زبان او را درک نمی‌کنند، چگونه میتوانند به او رأی اعتماد داده و او را در تعیین سرنوشت خودشان معتمد بشناسند.
قهرمانان ضد استعمار
روشنفکران شرقی باستثنای تنی چند چون بهرنگی‌ها، جلال آل‌احمدها و شریعتی‌ها... که از نویسندگان و قهرمانان ضداستعمار بحساب می‌آیند، دیگران فقط حرف زده‌اند و هر بار که موقع را مغتنم شمرده‌اند، کرنش‌کنان، بدون در نظر گرفتن شرافت شغلی و حرفه‌ای، با نادیده گرفتن حرمت قلم، راه را برای نفوذ و هجوم فرهنگ استعماری به این مملکت گشودند و قلم‌ها را در راه تحکیم پایه‌های حکومت‌های جنایت و خیانت بکار گرفتند و به ترور افکار ملت درد کشیده خود پرداختند و مغزها را ببند کشیدند، و مبانی فرهنگ اسلامی را در هم کوبیدند و حکومت رذل‌ترین دیکتاتور جهان را بر این مردم تحمیل نمودند و در راه حکومت شرک قلمفرسائی کردند و از نظام طاغوت زمان تعریف و تمجید نمودند...
شما اگر می‌بینید که بعضی از روشنفکران خورشیدوار طلوع کردند و در زمان حیاتشان با وجود آنهمه اختناق و سانسور، صدای آزادیخواهی و فریاد عدالت جویشان در سراسر کشور و نیز در جهان طنین انداخت، بدین خاطر بود که آنان با زبان مردم حرف میزدند، بخاطر مردم می‌نوشتند و بخاطر مردم گریه میکردند.
آنان وکلای حقوق نبودند که از حقوق بشر فقط در حد نوشتار و گفتار مطلع باشند، آنان روشنفکران بور و کرات و پشت‌میزنشینان اداری نبودند که بجای کار کردن، به پاشیدن تخم یاس و ناامیدی در اذهان مردم بپردازند. در کشورهای جهان سوم خصوصاً ایران نویسندگان و قهرمانان و روشنفکرانی ظهور کردند و در مدت بسیار کوتاهی، زلزله در فرهنگ و در زیربنای فکری نسل جوان ایجاد نمودند که موجش تا آنسوی اقیانوس‌های جهانی دامن گرفت این موج هنوز هم از خروش و حرکت باز نایستاده است.
بسیاری از نویسندگان باصطلاح روشنفکر ما که به زعم خودشان از حساسیت‌های زمان خودشان برخوردار میباشند، ماهرانه به تحلیل مشکلات مرئی و مسائل متحمل نامرئی آتی پرداخته و قلم‌فرسایی میکنند و متاسفانه بسیاری از تحصیل کرده‌های غیر منطقی و نیز آن قشر از کتابخوانهایی که هنوز پایگاه ایدئولوژیکی استواری بهم نزده‌اند از مقلدین طوطی صفت این نویسندگان میباشند و علت تقلید و دنباله‌روی کورکورانه این قشر از کتابخوانها چیزی جز ترس از اینکه مبادا از غافله عقب مانده و جامعه آنان را متجدد و روشنفکر قلمداد نکند نمی‌باشد.
آیا برای هر فرد عاقلی این سئوال پیش نمی‌آید که چرا روشنفکری که مثلاً پنجاه و چند سال از عمرش گذشته و پایگاهش در بین مردم بوده است و همواره سعی کرده است که با زبان قلم با مردم در تماس باشد و با دولت در ستیز علت چیست که در بین مردم و در قلب توده برای خود جایی باز نکرده است؟ خوشبختانه یکی از دست‌آوردهای انقلاب بزرگ ایران را میتوان تمیز صفات ممیزه روشنفکران متعهد و روشنفکران غیر متعهد دانست.
گروهی از روشنفکران کشور ما مترقی و در عین حال ملی می‌باشند و با وجود اینکه میدانند که بیش از 75 درصد افراد جامعه ما بیسواد بوده و این اکثریت را هر حزب یا شخص با نفوذی میتواند جذب کند و بدنبال اهداف و عقاید خود بکشاند و با اعتقاد به مفهوم «آمار را نباید شمرد بلکه باید سنجید» باز هم با ایمان و اعتقاد به رهبری امام و با توجه به نشان داشتن حس ملی و مردمی در وجود رهبر انقلابی ما، این قشر از روشنفکران متعهد با تمام وجود قلم و زبان خود را در خدمت انقلاب و خط‌مشی رهبری قرار داده‌اند تا بدینوسیله هم مردمی باشند و هم بدفع نیرنگهای نیروی متخاصم و دشمنان امپریالیستی شرق و غرب بپردازند. زیرا آنان میدانند که انتخاب راهی غیر از راه رهبر انقلاب و انتخاب شیوه‌ای بجز شیوه‌ی مردم، کشور ما را به سرنوشت شیلی دچار کرده و یوغ اسارت خود را بدست امپریالیستها میدهند.
گروه دوم مبتنی بر همان جمله «آمار را نباید شمرد، بلکه باید سنجید» بر این اعتقادند که 25 درصد طبقه با سواد و چند درصد از نخبگان این قشر ضرور تا باید اداره امور مملکتی را در دست بگیرند، زیرا این گروه روشنفکر است که میداند بکجا میرود نه توده بی‌سواد و یا کم سواد. البته این گروه روشنفکران اطلاع چندانی از تاریخ هفتاد ساله اخیر ایران ندارند و یا تمایلی چندان ندارند بدانند که این چند سال مملو از خیانت و جنایت دستاور روشنفکران ایرانی بوده است.
هویداها، جعفریان‌ها، نیکخواه‌ها و... همه روشنفکرانی بوده‌اند که دانسته بلندگوهای استعمار بوده‌اند. آنها نمی‌خواهند قبول کنند که تمام قراردادهای ننگین اقتصادی، سیاسی و فرهنگی برای اضمحلال و نابودی کشاورزی و ارزشهای فرهنگی ما با امضاء این جنایت‌کاران روشنفکر انجام شده است. معدودی از مطبوعات‌چی‌های غیر مسئول نمی‌خواهند قبول کنند که تمام وکلای مجلس شورای ملی و سنای ضدبشری رژیم منفور پهلوی از تحصیل کرده‌هایی بودند که در آن زمان از حمایت‌های بیدریغ روشنفکران مطبوعاتی ما بهره‌مند بودند گویا اینکه قلمهایشان در آن زمان شکسته بود. این روشنفکران نمی‌خواهند بدانند که تمام اموال ملی این مملکت با توافق و امضای همین روشنفکرهای مسخ شده، بتاراج و چپاول رفت و فرهنگ استفراغی غرب جایگزین فرهنگ اصیل و سنتی شرق شد.
تربیت پشت‌میزنشین‌های غیر فعال
گروه سوم روشنکر نماهایی هستند که با کتاب و قلم آشنایی عمیقی نداشته، بقول شاعر «کتاب و دفتر و درس و صحیفه استاد به رهن باده نهادم هر آنچه باداباد.»
نه مطالعه میکنند و نه اینکه مطالعه را دوست دارند، بلاشک بروکراتها و تکنوکراتها را همین گروه تشکیل میدهند و دولت‌های استعماری بزرگ در تمام کشورهای جهان سوم از جمله هند و آفریقا و آمریکای لاتین و ایران در تربیت بروکراتها موفق و سربلند از آب درآمده‌اند و مبلغین مسیح یعنی ژزوئیت‌ها و میسیونرها تا حد توانایی خود به تربیت بوروکراتها همت گماشتند و تا آنجایی که توانستند پشت‌میزنشین غیر فعال تربیت نمودند و هر یک از این کشورها را یکی پس از دیگری فلج کردند. این قشر بیش از حد و اندازه ادای روشنفکران را درمی‌آوردند تا از غافله روشنفکران عقب نمانند.
گروه چهارم نیمچه روشنفکران مدرسه‌ای و یا تازه دانشگاهی می‌باشند که بدون شناخت مارکس، مارکسیست شده‌اند، نه فلسفه سوسیالیستهای اخلاقی را می‌شناسند و نه سعی دارند که به تجزیه و تحلیل مذهب اجدادی خود بپردازند. و غالباً در بحثها اظهار می‌دارند که از اسلام اطلاعی ندارند. بدون شناخت اسلام با اسلام می‌جنگند و بدون شناخت مارکسیسم سنگ مارکس را به سینه میزنند. در مدارس و دانشگاهها و در همه جا بدون تفکر منطقی تبلیغ از مکتبی می‌کنند که اساسش ماده و ابعادش منقطع از معنویت و اخلاق میباشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات