محقق، نباید، از پیش خود را مقید سازد که حقانیت عقاید قبلی خود را در تحقیق اثبات کند بلکه "تحقیق" ـ نه محقق ـ باید حقیقت را بوی نشان دهد و سپس این حقیقت اثبات شده، برای محقق "عقیده" شود و پس از شناخت حقیقت، بدان معتقد و متعهد شود و خود را در برابر آگاهی علمی خویش (عقیدهای که تحقیق برایش اثبات کرده) و نیز در قبال مردم و زمان خویش مسئول بداند. جامعهشناس مورخ و انسانشناس نباید این دانستنیها را برای توجیه و تثبیت معتقدات قبلی و غیر علمی و تحکمی خود و همعقیدههای خود وسیله سازد و نباید در خود این دانستنیها متوقف ماند... "نه علم برای عقیده" نه "علم برای علم" بلکه علم متعهد به حقیقت برای هدایت "عقیده پیش از تحقیق، آفت علم و فریب خلق است، اما عقیده پس از تحقیق، اینست تعهد عالم و رسالت پیامبرانهاش."
وی در این نظر، همان روش قرآنی را بازگو میکند که امروز مقبول انسانهای مسئولیتشناس در همۀ جهان است. اما در ایران، در کشوری که تحت رژیم سیاه فاشیسم سلطنتی، علم جز یک وظیفه و یک محل عمل ندارد، یعنی تنها وسیله تمرکز و استمرار قدرت خودکامه است کسانی که علم را "تام و تمام و مطلق" ندانند و قول "این و آن را" حجت قطعی نشمارند، اندکشمارند. و راه توحید در گرو قبول علم بمثابه پایه عقیده و شکستن چماق علم یعنی مبارزه قاطع با "علم ابزار مرام" و یا "علم برای علم است"، چرا که این هر دو در خدمت زور و سلطه زورمندان است.
اما برای اینکه علم، راه تلقی و قبول شود، راهی که به عقیده علمی میانجامد، باید با توشیح بیان را روشن و بینقص کرد: ضابطه تشخیص علم متعهد به حقیقت برای هدایت از "علم برای علم" و "علم برای عقیده" یا علم ابزار قدرت، نه تنها بموازنه منفی یعنی کم کردن زور در رابطهها است بلکه، کم کردن زور در رابطه انسان با خویشتن است. برای آنکه علم بتواند این نقش بزرگ و تعیینکننده را پیدا کند باید آگاهی و خودآگاهی در رابطه انسانها و در رابطه انسان با خودش جای زور را بگیرد و میدان عمل انسان را با برداشتن مرزهای گوناگون بگستراند.
علم برای آزادی انسان:
از چند و چون درباره تعداد زندانها و رابطه انسان با آنها که بگذریم، این واقعیت برجا میماند که انسان زندانی است. این برداشت بنظر صحیح میرسد. بنابراین برداشت، علم وظیفهمند است که آدمی را از زندان غیریت آزاد کند. و اگر بخواهد این وظیفه و تنها این وظیفه را داشته باشد باید:
ـ همگانی گردد، یعنی هر انسانی باین سلاح مجهز گردد. چرا که در غیر اینصورت علم وسیله سلطه دارندگانش بر محرومان از آن میگردد و سلطهگر و زیر سلطه هر دو را از خود بیگانه میکند.
ـ باید بر موازنه منفی بنا گردد. چرا که در غیر اینصورت، آدمیان با هر دستآورد علمی از جهتی به جهتی دیگر متمایل میشوند و دوام و استقرار که شرط کمال و ارتقاء انسان است از بین میرود. بسیارند کسانی که میپندارند پایبندی به عقیده در شأن روشنفکر نیست چرا که روشنفکر در کوشش و کشش دائمی است و اگر به یک نظر پایبند بماند بناگزیر باید نتایج تجارب علمی را که با آن نظر نمیخواند نپذیرد، اگر بخواهد نتایج تجربه را بپذیرد دوران عقیدهداری ولو متکی بعلم کوتاه میشود.
هر اندازه سرعت پیشرفت علمی بیشتر باشد، دوران عقیدهداری کوتاهتر میشود. هیچ چیز مانع از آن نیست که فکر کنیم زمانی خواهد رسید که بیش از ساعتی بر نظر و عقیدهئی درنگ نتوان کرد. حاصل آنکه میان پایبندی به عقیده که لازمه مبارزه برای رهائی از زندان است و علمی کردن عقیده که لاجرم به تغییر مواضع میانجامد، ناسازگاریای بوجود میآید که باید حل و فصل گردد. با یک مثال میتوان موضوع را روشنتر کرد:
اسلام در چهارده قرن پیش به بشر عرضه شده است اگر قرار باشد که با تحول علمی عقیده نیز عوض شود باید از اسلام اسمی بماند و رسمش بکلی عوض بشود و جامعه اسلامی زود بزود نظام خویش را تغییر بدهد. این سخن را درباره نظر مارکس و هر نظر دیگری نیز میتوان گفت.
اما راهحل تناقض آنست که اصل و پایهئی برای عقیده انتخاب گردد که با علم سازگار باشد. به سخن دیگر اگر بخواهیم زور را پایه قرار دهیم علم وسیلهئی در دست زومندان میشود و اگر التقاطی از زور و عدم زور یا التقاطی از موازنه وجودی و موازنه عدمی و یا بالاخره التقاطی از توحید و شرک را پایه قرار بدهیم باز علم وسیله تمرکز قدرت میشود و سرانجام بجای آنکه در خدمت انسان وسیله آزادی او از زندان غیریت گردد، در خدمت قدرتی قرار میگیرد که مایه از خود بیگانگی انسان است.
بنابراین آن پایه که با قبول راهحل علمی سازگار میتواند باشد، آن پایهئی که بدان هم علم تنها راه رسیدن به توحید فکری میگردد و هم بدون نیاز به تغییر مواضع، مواضعی که گاه کاملاً متضادند، میتوان عقیده را به علم متکی کرد، پایه عدم زور پایه موازنه عدمی و پایه توحید است. بر اساس پایه عدم زور، علم هر اندازه به قطعیت نزدیکتر گردد، در کاهش میزان زور در روابط اجتماعی بهتر بکار خواهد آمد و اجتهاد علمی بجای آنکه موجب اتخاذ مواضع ناسازگار گردد و ثبات را که لازمه کار اجتماعی است از میان ببرد، خود وسیله حذف نقائص و خالص کردن درجه توحید و همافق کردن بینشها میشود. اما این علم برای آنکه این نقش را عهدهدار گردد، باید جامع باشد.
جامعیت علم:
روزگار درازی بود که فرهنگ سرمایهداری تخصص را ارزش میکرد چرا که سرمایه و قدرت سیاسی را بجای انسان نشانده بود (نشانده است) و انسان را بخدمت آن درآورده بود. انسان نیز جامعیت خویش را از دست داده بود و موضوع رشتههای گوناگون علمی" شده بود (و هنوز شده است) انسان تکپاره، موضوع "علوم انسانی" تک و پاره شدهئی بود تا که بمدد این علوم بدون مقاومت با ایجاد و رشد دیوانسالاری و فنسالاری دمساز گردد.
استادی فرانسوی وقتی با علم واحد و یگانه اسلامی انسان مواجه میشود، در مقام جستجوئی راهحلی برای بحران اخلاقی ـ فکری غرب، بحران عمومی که تمامی طرز فکرهای رایج در غرب را در کام کشیده است، باین نتیجه میرسد که: ادامه دارد...