"علوم انسانی غرب که از اصالت انسان و اصالت انسانطلبی دم میزند این علوم تکه پاره شده و مایوس که انسان را گم کردهاند، مگر بیاری علم اسلامی انسان، از سرگشتگی بدرآیند و گم شده خود را بازیابند مگر بمدد این علم بدو راه یابند که عقیده به توحید از آن علمی براستی جامع و توحید جسته بوجود آورده است.
غرب انتخاب دیگری ندارد، هیچکدام از درمانها، نه فنشناسی، نه اقتصاد، نه سیاست نه علم اصلاح نژاد، دیگر نمیتوانند خیال را بخود مشغول دارند: تمدن مغرور ما (یعنی تمدن غرب) مثل برج مشهور بابل هماکنون در امواج سهمگین آلودگیائی که ببار میآورد غرق است: "علوم اجتماعی" ما موضوع خود را هم انکار و از خود بیگانه میکند، چرا که موضوع این "علوم" یعنی انسان را یا در قهرها و یا در مبارزهها بر سر درستی این یا آن فلسفه تاریخ، یا در تدابیر روانشناسی و روانکاوی خلاصه میکند. مقصد این علوم آماده کردن انسان برای قبول و تحمل دیوانسالاری است. باید به سراغ اندیشه اسلامی رفت. این اندیشه را تا عمق رفت، خود اسلام را بقصد شناخت بیغل و غش تا ژرفا بدون رفت و از راه مقابله دستآوردهای این غور عمیق، با آنچه غرب دارد، کمبودها و کسریها را چاره کرد."
شریعتی زمان بزمان باین دید نزدیکتر میشد، و بلزوم جامع کردن علم وقتی بخدمت انسان در میآید، معتقدتر میگشت. در اسلامشناسی اجزاء مجموعه علمی، علم جامع انسان را در یک شکل هندسی بیان میکند. موافقت یا مخالفت با این اجزا و یا برداشتهایش، یک حرف است، خود جامعیت علم و لزومش حرفی دیگر. در اینجا از این جامعیت است که سخن میگویم و با این جامعیت است که برخورد میکنم و آنرا میپذیریم. مشی در این صراط مستقیم البته بآزادی انسان میانجامد و برادرم در این راست راه بود و از این علم به "علم هدایت" یا از زبان قرآن، به حکمت تعبیر میکرد. خودآگاهی در نظر او همین علم، همین بینش، همین علم جامع است.
2ـ انسان:
بنا بر بیانی که از قول استاد فرانسوی آوردم میان یک دعوی و یک رفتار تناقص آشکار وجود دارد: غربیها وقتی فرهنگ غرب را با فرهنگهای دیگر مقایسه میکنند، وجه امتیاز فرهنگ خود را در این میدانند که این فرهنگ انسان را بر طبیعت مسلط و چیره میشناسد و فرهنگهای دیگر چنین نیستند. اما نحلههای فلسفی و علوم اجتماعی همین غرب، انسان را در بعدی از بعدهایش خلاصه میکند. اراده و اختیار را در وی نفی میکند و او را بازیچه تقدیر این و آن جبر میسازد علت این تناقض آنست که در آغاز دوران علمی معاصر، انسان موضوع و محور اندیشه بوده و باین عنوان وارد صحنه شده بود و امروزه دارد بعنوان شئی از صحنه بیرون میرود. آزادی انسان هدف کوششها بود و امروزه انسان وسیلهئی است در میان ابزارها.
انسانی که قرآن از آن سخن میگوید، خلیفهالله است. جامعیت این انسان اکتسابی نیست بلکه فطری است. انسان وقتی خود میشود جامع میگردد و وقتی صفات ثبوتیه نسبی را در خویشتن میپرورد و صفات سلبیه را از خود میزداید، در جامعیت خویش بکمال میرسد. این انسان نه در رابطه با ابزار تولید، نه در رابطه با این و آن قهر، نه در رابطه با نیروی جنسی و نه در رابطه با قدرت سیاسی، نه در رابطه با طبیعت، و نه حتی در رابطه با خودش تعریف نمیشود، بلکه در رابطه با کمال مطلق، در رابطه با خدا تعریف میشود. بنابراین بر و بحر مسخر او است اما او با طبیعت بیگانه و در تضاد نیست و ارادهمند است و خدا هدف تلاش و کوشش او است.
به سخن دیگر میان او و طبیعت و میان خود با دیگری و میان خود و خدا، از راه سعی یعنی کار اندیشه و دست رابطه برقرار میشود. و این سعی وقتی انسان همه رابطهها را از طریق رابطه اصلی که رابطه انسان و خدا است برقرار میکند، بر پایه موازنه منفی است. سعی مبتنی بر عدم زور، بدان معنی است که انسان گریبان خویش را از چنگ زور بدر میآورد و تا کمال مطلق بخود حق رشد و تعالی میدهد. انعکاس بکرسی نشستن کمال و انسان متکامل بر روابط اجتماعی آنست که این روابط ـ اگر بخواهند با این رشد دمساز گردند. نباید ترجمان زور باشند.
جامعه نباید زندان انسان گردد و روابط اجتماعی نباید یکرشته بندها باشد که بر دست و پای آدمی پیچیده شدهاند. به سخن ساده جامعه نباید مخرب انسان و تولیدکننده قدرت، بلکه سازنده و پرورنده انسان و مخرب قدرت باشد. برادر من در اسلامشناسی انسان را در جهانبینی شرک اینسان تعریف میکند:
"در جهانبینی شرک، انسان درشکهای است که در چهار یا صد جهت باسبهای مختلف الجهت بسته شده و هر کدام از این نیروها و هر کدام از این ربالنوعها و خدایان، او را بطرف خودش میکشاند و برآیند این نیروها عبث شدن و متلاشی شدن و نابودی انسان است. اینست که خود بخود در جهانبینی مبتنی بر شرک ـ چه سه خدائی چه دو خدائی و چه چند خدائی ـ رابطه انسان و طبیعت، رابطۀ توانا و برخوردار است، اما ایمان خودش را نسبت به جهان از دست داده است..."
و حق آنست که در جهانبینی شرک، بتدریج قدرت بکلی جای انسان را میگیرد و اگر انسان میتواند از جهت مادی برخوردار گردد به تبع کار برده و از در خدمت تولید سرمایه و قدرت سیاسی است. شریعتی کمی بعد قول سارتر و هایدگر را مورد بحث قرار میدهد:
"اما جهانبینی مبتنی بر مادیت کور یا طبیعت ناخودآگاه بلافاصله بقول خود سارتر تا "خدا را از جهان برداریم، انسان در طبیعت و با طبیعت بیگانه میشود" درست دقت کنید این حرف خیلی مهم است. اگر خدا را از طبیعت برداریم بیدرنگ انسان در طبیعت و نسبت به طبیعت، بیگانه میشود و بقول هایدگر "انسان غریبی میشود که در کویر طبیعت پرتاب شده است." بیگانگی انسان با طبیعت، با نفی خدا، چرا؟
برای این که انسان موجودی است دارای اراده و آگاهی و احساس که میفهمد، که میاندیشد که ایدهآل دارد که حق انتخاب دارد و مسئولیت. اما وقتی خدا را از طبیعت برداریم ـ در نانورالیسم یا در ماتریالیسم فرق نمیکند ـ طبیعت دستگاه عظیم احمقی میشود ـ این اصطلاح مال خود سارتر است ـ فاقد شعور فاقد ارتباط و آگاهی نسبت بخود و یا غیر خود که انسان است ـ و غیرحساس و لش. ادامه دارد...