تاریخ انتشار : ۲۲ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۶  ، 
کد خبر : ۲۲۷۵۵۰

دو سال از شهادت غمبار شریعتی میگُذرد(بخش پنجم)


درست مانند جنینی که در شکم مادر زنده شده و احساس دارد به نسبت خویش احساس و حیات و حرکت و تلاش دارد و می‌خواهد بیرون بیاید، زائیده بشود اما مادر مرده، بصورت یک لش درآمده و اکنون سرد شده است و طبیعت و منطق رابطه این بچه را با مادر ـ این بچۀ آگاه زنده و حساس در درون جنین مادر مرده ـ بر اساس عدم تجانس و بیگانگی، بی‌ایمانی طرح می‌ریزد.
"موجود زندۀ آگاه، در یک نظام مردۀ ناخودآگاه" این جهان‌بینی مبتنی بر ماتریالیسم یا بر نانورالیسم است که در آن، انسان موجود آگاه و زنده و حساسی است که با طبیعت جنسیتی کاملاً متناقص دارد و غریب و تنهائی است در طبیعت و بی‌آنکه در بیرون طبیعت نیز امید و پناه و یا پایگاهی بجوید".
اگر بخواهم سخن سارتر را انتقاد کنم، بایدم گفت وقتی خدا نادیده گرفته شود، لاجرم رابطه انسان با انسان و رابطه انسان با طبیعت و رابطه انسان با خودش نیز بر زور مبتنی میگردد، چرا که مطابق فرض هدف و مقصد مشترک وجود ندارد و برای هر انسان دیگران تابع متغیر منافع او میشوند. در این موازنه، که همان موازنه وجودی است نقطه برابری، نقطه مرگ و نابرابری‌ها ترجمان روابط سلطه‌گر ـ زیر سلطه‌اند. بدینقرار راه‌حل علمی نشاندن انسان بجای قدرت و سرمایه، منفی کردن موازنه‌ها و اصالت بخشیدن به رابطۀ انسان و خدا یعنی تنها رابطه‌ئی است که ترجمان زور ـ در این رابطه انسان از غیریت و غربت بدر می‌آید و میتواند تا مرز کمال مطلق رشد کند.
شریعتی در سیر اندیشه بتدریج بینش توحیدی خود را از انسان تکامل می‌بخشد. با قبول جامعیت برای انسان در آستانه انتقاد برداشت هگلی از تضاد خدا و طبیعت، قرار میگیرد. انسان بازیچه جبرها نیست صاحب اراده و فعال است. در کار شریعتی همه عناصر تصحیح این برداشت وجود دارد:
"توحید هیچگونه دوگانگی و ثنویت را ـ حتی در روح و در فرد ـ نمیتواند تحمل کند، توحید دوگانگی همیشگی میان روح و جسم را از بین میبرد. در قرآن شما هرگز نمیتوانید جائی را پیدا کنید که جسم از روح جدا شده باشد یا از روح و جسم جداگانه سخن گفته شود...
بدینقرار وقتی انسان از طریق خدا با خود و غیر خود رابطه برقرار میکند، یعنی وقتی موازنه‌ها منفی است و روزی در میان نیست، تضاد وجود ندارد. اما وقتی چنین نیست انسان میان توحید و تضاد سرگردان است. این انسان وقتی ستایشگر و پرستنده قدرت میشود، این قدرت سیاسی و مالی و اجتماعی و علمی را خودکامه می‌پندارد. نه تنها به هر کاری توانا میداند بلکه انجام هر کاری از خوب و بد را حق او شمرد. کمال از خودبیگانگی وقتی است که انسان خود را صورت عینی قدرت و تجسم زور می‌پندارد. در این وقت او نه تنها هر کاری را در توان خویش می‌پندارد، بلکه انجام هر عملی را بر خویش جایز و مباح میشمرد و باین حد نیز اکتفا نمیکند، ارزش هر کاری و هر قولی را صدور آن از ناحیه خود میشناسد: آن عیب که سلطان به پسندد هنر است.
بدینسان ضابطه ارزش هر عمل زور میشود و مایه فعالیت در جامعه زور و قدرت میگردد و حدود فعالیت در جامعه را زور برای هر کس تعیین میکند. و به سخن دیگر نیروی محرکه انسان زور و هدف فعالیت انسان تحصیل زور ـ میشود. وقتی در این جریان تا حد تسخیر شدن بوسیله زور پیش میرود، کاملاً مسخ شده و از خود بیگانه گشته است. این انسان نقطه مقابل انسانی است که از غیر خدا یعنی از همه قید و بندهائی که زور بر دست و پایش میگذارد آزادی می‌جوید و چون محرکه فعالیت او جاذبۀ متقابل نسبی و مطلق است و نه خوش‌آمدها و بدآمدها، تشویق‌ها و تکذیب‌ها، از تاثیرات محیط آزاد و در اندیشه و کار همانند عاشق از قید و بندهای اجتماعی آزاد است.
به سخن دیگر محرکه او درونی او است و نقطه پایان مسیر و حرکت، کمال مطلق است. حال آنکه انسان از خود بیگانه محرکه‌اش نسبت باو خارجی است، زور است. اولی یاس را نمی‌شناسد، اگر جهانی به ستیز برخیزند، پشت بمیدان نمیکند، از راه درست و اندیشه‌ئی که صحیحی می‌پندارد، بر اثر تکاذیب این و آن منصرف نمیشود. برای او رابطه‌ئی مستقل از رابطه با خدا وجود ندارد و چون این رابطه بیانگر عدم زور است هیچ مانعی را بر سر راه رشد خویش برجا نمی‌گذارد. اینست انسان جامع درخور عنوان خلیفه‌الله. تاریخ را این دو دسته انسانها و کسانی که میان این دو نمونه نوعی سرگردانند با سعی خویش میسازند.
توحید:
شریعتی موافق بینش توحیدی، تاریخ را بدرست یک جریان میشناسد، یک جریان بهم پیوسته‌ئی که در طی آن خلقت انسان ایده‌آل تحقق پیدا میکند. اما این تداوم تنها زمانی نیست، بلکه تاریخ از جنبه مکانی نیز بهم پیوسته و یگانه است. به سخن دیگر جهان در مجموع خویش یک تاریخ، یک جریان تاریخی بیشتر ندارد.
بخش مهمی از بحران "علوم انسانی غربی"، بحرانی که بدون استثناء دامنگیر همه‌ایسم‌ها گشته است، از همین تکه پاره کردن تاریخ، هم از جنبه زمانی و هم از لحاظ مکانی، نشأت میگیرد. در حقیقت بنابراین یا آن نوع برش، این یا آن نوع روش تاریخی، این یا آن نوع نظریه اجتماعی، بوجود آمده است مکتبی می‌پندارد هر جامعه تاریخی دارد مشابه جامعه دیگر و جریان هر کدام از این تاریخ‌ها با جریان‌های تاریخ‌های دیگر مشابه است. و وقتی می‌بیند تاریخ‌های دیگری وجود دارند که طور دیگر جریان یافته‌اند، شیوه تولید خاصی برایش فرض میکند. مکتب دیگری می‌پندارد جریان تاریخ تکرار و استمرار ساخت‌های ذهنی و اجتماعی ملتهاست، و...
در توحید یک تاریخ بیشتر وجود ندارد. در این تاریخ از زمانی که انسانها با یکدیگر در رابطه زور قرار گرفتند، در مجموعه‌های سلطه‌گر و زیرسلطه از فطرت خویش بیگانه شده‌اند. بدینقرار تاریخ هر جامعه بازتاب مجموع فعل و انفعالاتی است که در تاریخ عمومی بشریت رخداده است. پایه علم انسانی اسلام را این برداشت از تاریخ تشکیل میدهد. در این تاریخ، جامعه‌ها در رابطه با یکدیگر و از راه زور ساخت می‌پذیرند و در این جامعه‌ها که بعضاً سلطه‌گر و بعضاً زیر سلطه‌اند، انسان از فطرت خویش بیگانه میشود. و تا وقتی جریان تاریخی منعکس‌کننده جریان تمرکز و تکاثر قدرت است، انسان اسیر یک چند زندانها، از جمله زندان جامعه، زندان خانواده و زندان "من مطلق‌گرا" و زورپرست خویش میشود.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات