دلیل دیگرى که براى کثرتگرایى دینى صدق و گاه نجات جان هیک مورد استفاده قرار گرفته، همان تکاپوى ادله است ولى این تعبیر را وی ندارد. مىگوید میان ادیان و مذاهب، عقاید متفاوت وجود دارد، مثال مىزند به مصلوب شدن عیسى نزد مسیحیان، مصلوب نشدنش نزد مسلمانان، تولد عیسى از مادر باکره که مسلمانها اعتقاد دارند، یا خلافت حضرت امیر که شیعهها قبول دارند. اختلافات بین ادیان را مثال مىزند و مىگوید: این اختلافات، لاینحل است؛ اختلافات تاریخى است و با شواهد تاریخى هم فیصله پیدا نمىکند.
چون این حوادث قرنها پیش اتفاق افتاده. دلایل تاریخى هم که داریم، پراکنده است و لذا نمىتوانیم از دادههاى تاریخى براى حل و فصل این اختلافات استفاده کنیم. علىرغم این نکته، نکته دیگر این که اکثر این باورهاى دینى که دادههاى تاریخىاند گرفتار ملاحظات کلامى شدند. یعنى قضیه تاریخى را هم که یک شخص سنى گرفته، بر اساس باور اعتقادىاش به تفسیر این پدیده تاریخى مىپردازد، گرفتار نوعى هرمنوتیک فلسفى مىشود.
نقدهاى وارد بر دلیل پنجم جان هیک
نقد اول
بر این دلیل هم چند نقد وارد است، اولاً تمام اختلافاتى که در ادله است از سنخ تاریخى نیستند. در واقع وی بحث تکاپوى ادله را منحصر به تاریخ کرده است، بسیارى از اختلافات که بین ادیان، و مذاهب هست، تاریخى نیست، بلکه اختلافات اعتقادى است که مبناى عقلى یا مبناى دروندینى دارد و ربطى به بحث تاریخى ندارد.
نقد دوم
علت این گزارش و مطلب وی این شد که بعضى از قضایاى تاریخى گرفتار ملاحظات کلامى شدهاند. این درست است، ولى خطاست. اشکالى که به اهل سنت داریم، همین است که شما اعتقادات خودتان را درباره خلیفه اول بر واقعه غدیر تحمیل نکنید، ببینید خود پدیده تاریخى غدیر چه پیامى دارد، بر اساس عرف همان زمان ملاحظه کنید. این اشکالى است که به اهل سنت داریم. آنها گرفتار تأثیرپذیرى نوعى پیشفرضهاى اعتقادى خودشان بر پدیدههاى تاریخىاند و این از انحرافات روش تفسیرى است. درست است که اتفاق افتاده اما باید جلوى آن را گرفت. این امکان وجود دارد که جلوى این خطا و بدفهمى را هم گرفت.
نقد سوم
این تکاپوى ادله اگر آن تمایزى که مرحوم مطهرى هم ذکر مىکند که جاهل قاصر باشد، ممکن است از آن کثرتگرایى نجات را بفهمیم، حالا وارد کثرتگرایى نجات بشویم به فرض هم اگر منشأ جاهل قاصر باشد، ممکن است آن کثرتگرایى نجات را بپذیریم، اما اگر مقصر بود، چه؟ افراد بسیارى هستند (خود بنده در مناظرههایى که با اهل سنت داشتم این را تجربه کردهام یا مسیحىها، مکرر این را تجربه کردیم) که در مواردى اقرار کردهاند حق با شماست. اما حاضر نشدند آن قطعنامهاى که معمولاً در پایان جلسات است را امضاء کنند! گفتند اگر آن را امضاء کنیم، عوامالناس، (مثلاً عام ما)، ما را تکفیر مىکنند. در زاهدان جلساتى داشتیم، یا در سازمان ارتباطات، جلساتى بوده که دیگر این را نمىتوانیم بگوییم جاهل قاصر است، آیا باید همچنان بگوییم که این اهل نجات است؟!
چند مطلب دیگر، در ظل این تکاپوى ادلّه دارد که مىگوید این اختلافات از جهاتى اهمیت ندارد براى اینکه اولاً چه بسا به حقیقت الهى آن گونه که یک انسانى عقیده نادرستى دارد نزدیک نشویم، بلکه آنکه عقیده نادرستى دارد بیشتر و بهتر به حقیقت الهى نزدیک شود و ما نشویم. پس این اختلافات خیلى مهم نیست. پس چه بسا شخصى عقیده خطایى هم داشته باشد، اما سهم بیشترى از حقیقت داشته باشد!
این را قبول نداریم؛ زیرا عقیده نادرست هیچ گاه سهم بیشترى از حقیقت را نصیب انسان نمىکند بلکه از حقیقت دور مىکند، بنا بر حقیقتى که مىشناسیم، یعنى آن تفسیرى که از حقیقت داریم.
یا مىگوید این عقاید در خلال دورههاى طولانى زمان تغییر پیدا کرده؛ مثلاً موضوعى در یک زمانى مورد پذیرش مسیحیت نبود اما الان هست، پس این اختلافات خیلى مهم نیست! اگر مسیحىها گرفتار این درد بىدرمان شدهاند، این چه ربطى به مسلمانها دارد؟! آنها اصلاً وضعیت کتاب مقدسشان، با وضعیت کتاب مقدس ما، قرآن کریم، تفاوت دارد. متن دینى ما با متن دینى آنها تفاوت ماهوى دارد. پس اگر آنها دچار یک آفت شدهاند، چه دلیلى دارد که تمام ادیان هم دچار این آفت بشوند؟!
یا مىگوید این اختلافها آرامش و صلح را از بین مىبرد! جواب مىدهیم که آرامش، با اختلافات مدلل هم قابل جمع است. این همه طلبهها هستند، که بحثهاى طلبگى دارند، بحثهاى علمى مىکنند و با هم در مباحثى اختلاف نظر دارند، در عین حال صمیمیتشان هم با هم برقرار است. چه ربطى است که بگوییم اختلافات، آرامش و صلح را از بین مىبرد. این جنگهاى مختلفى هم که وجود داشته، مانند جنگهاى صلیبى و امثال آن، جنگ مسلمانها با مسیحىها در اندلس، وقتى تاریخ را مطالعه مىکنید، میبینید تنها علتى که منشأ این جنگها نبوده، دین بوده است.
همین تاریخ اندلس نشان مىدهد که منشأ شکست مسلمانها این بوده که فلان استاندار اندلس، عاشق یک دختر مسیحى شده و این، درگیرى با استان مجاور را رقم زده و بعد هم اختلافاتى پدید آمده و در ادامه، آن تأثیراتى که مسیحیان با جنگهایى که بعدها داشتند و سبب پیروزىشان شد.
بسیارى از این اختلافها به دنبال منافع و مطامع شخصى خودشان بوده، حالا دین را بهانه کردهاند و اگر دینى هم وجود نداشته باشد، چیز دیگرى را بهانه مىکنند، مانند جنگهایى که در قرن بیستم داشتیم. در جنگ جهانى اول و دوم، که دیگر بهانه دین نبود. پس اینکه بگویند اختلافات دینى صلح و آرامش را از بین مىبرد، پس اصلاً بگوییم اختلافات ارزشى ندارد و همه حقیقت را مىگویند! خیر، چنین نیست. این هم به آن نتیجهاى که قرار است به آرامش و صلح برسد نمىانجامد.
پرسش و پاسخ
پرسش: بحثى مطرح شد که آیا ایمان بر معرفت مقدم است یا معرفت بر ایمان. گفتیم معتقدیم که معرفت بر ایمان مقدم است بر خلاف امثال آگوستین فدریس معروف است که اینها مىگفتند: ایمان بیاور تا بفهمى. ما مىگوییم اول باید بفهمى تا ایمان بیاورى. اما به نظر مىرسد که عملاً حق با آنها باشد. زیرا انسان بعضى چیزها را در مقام بحث علمى مطرح مىکند ولى در مقام عمل بر خلاف آن عمل مىکند. خود ایشان هم چنین است همان طور که اشاره کردید و گفتید که مثلاً در مناظرهها گاهى طرف مقابل به ما مىگوید که درست است حق با شماست ولى نمىتوانیم این قطعنامه را امضاء کنیم، براى اینکه این خلاف ایمان قلبى و اعتقادمان است، خلاف فرهنگ پذیرفته شدهمان است و لذا امضاء نمىکنند. یعنى حق را علما به شما مىدهند، اما عملاً ملتزم به این معرفتى که پیدا مىکنند نمىشوند. گاهى چنین تعبیر مىکنند که اگر این کار را بکنیم مثلاً عوامالناس که پیرو ما هستند از ما برمىگردند. آیا این در خود ما وجود ندارد؟ یعنى در خود ما این حالت نیست؟ در بعضى چیزها به طرف مقابل حق مىدهیم، مثلاً مىگوییم: این کار سنىها، از ما شیعهها بهتر است، اما حالا نمىتوانیم آن را بگوییم. آیا معناى خود این مطلب این نیست که ایمان بر معرفت مقدم است؟ بعضى از کارها را همه روحانیون ما در ایام حج مىگویند این کار سنىها از ما شیعهها بهتر است. ولى در عین حال نمىتوانیم آن را بگوییم؛ مردم هم مىگویند سنى شده است. خود شهید مطهرى در باب عاشورا خیلى از مطالبى را که گفتهاند در آن صحنه تاسوعا و عاشورا،الان آن را مردم نمىپذیرند و قبول نمىکنند. مىگویند آقاى شهید مطهرى هر چه گفته، حق است؛ ولى به هر حال اعتقاد ما این است، ما شهید مطهرى را در این زمینهها قبول نداریم!
پاسخ: مثالى که شما زدید شاید با عنوان مثل نخواند براى اینکه عقیده به آن رفتار غلط عوامالناس نداریم. مىگوییم این خطاست، سنىها هم همین را مىگویند؛ مىدانیم خطاست ولى نمىتوانیم بگوییم. یعنى منع در گفتن است نه منع در ایمان.
نکته دوم اینکه همانها هم یک معرفتى دارند، چون اگر معرفت نباشد ایمان نیز پدید نمىآید؛ ولى شما مىگویید معرفت غلط است. معرفت مدلل نیست، معلل است اما به هرحال یک معرفتى است. معرفت ممکن است ولى بگوید غلط باشد، اما معرفت هست. یعنى هر مقدار شناخت ما نسبت به ذات اقدس اله صحیحتر باشد، ایمانمان هم صحیحتر خواهد بود و هر مقدار معرفت ما بیشتر باشد، ایمانمان هم بیشتر است. اگر ضعیف باشد و معرفت کمتر باشد، ایمان هم کمتر است، اگر غلط باشد، ایمانمان هم غلط است. ولى به هرحال یک اندیشهاى قبل از این ایمان وجود دارد. آگوستین منکر این است. توماس آلکیرنوس این را نمىتواند بپذیرد و این غیر از آن حرفى است که ما مىزنیم حتى عوامالناس هم نسبت به خدا یک معرفتى دارند. ممکن است معرفتشان فلسفى و استدلالى نباشد، برهان وجود و امکان را نیاورند، برهان نظم را بیاورند این خود معرفت است. مىخواهم بگویم این عقلائى نیست. کسى که هیچ معرفتى نداشته باشد، به جهل مطلق ایمان بیاورد. مجهول مطلق، متعلق ایمان واقع نمىشود.